paraakandeha


منزل
تماس
 

چهارشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٩

 

انسان و جنگ

 

اگر مارشهای عزای کمتری وجود داشت ، شاید مرگهای کمتری هم وجود داشت . احترام به مصیبت از بی فکری کودکانه هم خطرناک تر است . به راستی پیش شرط همیشگی مصیبت چیست ؟ وجود آرمانهایی که آنها را گرامی تر از زندگی بشر می دانند و پیش شرط جنگ چیست ؟ باز همان مطلب . آنها آدمها را به سوی مرگ می رانند ، چرا که از نظر آنها چیزی بزرگتر از زندگی آدمی وجود دارد . جنگ فقط در جهان مصیبت میتواند وجود داشته باشد . انسان از آغاز تاریخ فقط جهان مصیبت را شناخته و نتوانسته پا را از آن فراتر نهد . (بخشی از مسیج یک دوست)

 
 

شباويز : ۸:٠٧ ‎ب.ظ

 

یکشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٧

 

جنگ و فضیلت های آدمی

 

. . . هرچند جنگ نوعی سوداگری است برای سوداگران ، و وسیله ی جهانگشایی و نام آوری برای سرداران ، و بلا و بدبختی برای مردم ، اما به نیروی آنهاست که برپایش می دارند و به جامه ی فضیلت و افتخار می آرایندش . سرجوخه می گوید که جنگ پدیدآورنده ی نظم و اخلاق است . و فرماندهان از سربازان فضیلت هایی چون شجاعت ، از جان گذشتگی ،‌ زورمندی ، زیرکی و وفاداری می خواهند . اما همه ی اینها نشانه ی آن است که یک جای کار می لنگد . هرجا به فضیلت های بزرگ نیاز باشد ، فسادی در کار است . چرا ؟ :

    اگر فرمانده بلد بود نقشه ی درستی برای جنگ بکشد ، دیگر احتیاجی به سربازهای دلیر و ازجان گذشته نداشت ،‌ سرباز معمولی بسش بود . . . . فرض کن فرمانده آدم احمقی باشد ، سربازهایش را می اندازد توی تله . آن وقت سربازها باید شجاعت به خرج بدهند تا بلکه جان به درببرند .

    اگر فرمانده آدم خسیسی باشد که تا می تواند در سربازگیری صرفه جویی بکند ، سربازهایش باید همه ، از نفر اول تا نفر آخر ، زور هرکول داشته باشند . اگر فرمانده آدم لاقیدی باشد و در فکر سربازهاش نباشد ، آن وقت سربازها چاره ای ندارند جز آن که به زرنگی و زیرکی مار باشند . اگر با توقعات بی و حد و حصر خود به ستوهشان بیاورد ، فقط با نیروی وفاداری ممکن است تاب بیاورند . همه ی این ها فضایلی است که توی یک مملکت بانظم و قاعده کسی به آن احتیاجی ندارد . زیرا در یک مملکت خوب ، خصال متوسط و عادی آدم ها را بس است . حتی چه اهمیتی دارد که یکی احمق باشد ، پا را بالاتر بگذارم ، بزدل باشد ؟

  برگرفته از : مقدمه ی نمایشنامه ی « گالیله » اثر « برتولت برشت » ترجمه ی : عبدالرحیم احمدی . ( با مقدمه ی : عبدالرحیم احمدی ) نشر اندیشه ـ 1349

 
 

شباويز : ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ

 

دوشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٦

 

دست در دست هم دهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد

 

زمان : یازدهم اسفند هشتاد و شش ساعت یک ربع به نه شب است که از کلاس بیرون می آیم . (ق) کاری داشته و مجبور شده است که به شهر ما بیاید و شب را هم اینجا بماند . قرار گذاشته ایم که به محض تمام شدن کارم اگر حس و حال و حوصله داشتم ، به او زنگ بزنم و با هم قراری بگذاریم . تماس می گیرم . بنا می شود بیست دقیقه بعد خودش را به من برساند و شام را هم با هم باشیم . سفارش می کنم که : « عجله نکن ! » و خودش اصرار دارد که تا بیست دقیقه ی دیگر پیش من باشد . رو به روی مدرسه پارکی هست و معمولا محل قرارهای من و (ق) همین جاست . تا بیست دقیقه بعد وقت دارم که توی پارک بچرخم و تبرکا و تیمنا سری هم به دستشویی بزنم . دستشویی سه تا کابین دارد که در اولی مدتهاست قفل است و احتمالا به کابین اختصاصی پرسنل شریف پارک تبدیل شده است . کابین دومی پر است و آخری هم شیشه ندارد . تصمیم می گیرم به همان کابین آخری بسازم . همین که از جلو کابین وسطی می گذرم ، صدایی می شنوم . انگار یک نفر دارد با خودش حرف می زند . شاید دیوانه است ؟! بعد که دقت می کنم می فهمم دارد با نفر دومی صحبت می کند و حرف از این است که : « حالا ببین من چطور می زنم ! اصلا نمی فهمی سرنگ چطور می چرخد !! » خوشبختانه کفش کتانی پوشیده ام و صدای پایم را نشنیده اند . حیفم می آید قضیه را همین طور رها کنم و به کار خودم مشغول باشم . ناکام و نامراد ،‌ در را باز می کنم و آهسته بیرون می آیم تا صدای پایم را نشنوند و نشئه شان حرام نشود . دسته کلیدم را هم محکم با دست فشار می دهم تا صدا نکند . بیرون از دستشویی ها توی حیاط پارک می ایستم تا کارشان تمام شود و بیرون بیایند و کامل زیارتشان کنم . همین که جاگیر می شوم دو نفر جوان خودشان را به دستشویی می رسانند . یکیشان عجله دارد . کاپشنش را به دوستش می دهد و همین مرحله را که من گذراندم می گذراند . برمی گردد و بلند می گوید : « آخری که شیشه ندارد ! » دو نفر تزریقاتچی !!!داخل پاراوان !!! صداها را شنیده اند و ساکت شده اند و کارشان را در سکوت انجام می دهند . جوانی که بیرون آمده است با دوستش مشغول صحبت می شود . منتظرند تا کابین خالی شود و بروند داخل . نمی توانند بیکار بایستند . جوان دومی گوشی همراهش را بیرون می آورد و شروع می کند چیزهایی را به دوستش نشان دادن . صدای خنده و تعجب زدگی هردوشان به هوا می رود . از جیغ و ناله هایی که از گوشی بیرون می آید می شود حدس زد چه چیزهایی در حال اکران شدن است !! جوان دومی اصلا یادش رفته است که برای چه کاری آمده بود . چند دقیقه ای می ایستند و فیلم ها را کاملا دوره می کنند . فیلم ها که تمام می شود دومی انگار به نفر اولی و در اصل به من می گوید : « این انگار قصد دارد شب را هم اینجا بخواید . » رغبت نمی کنم وارد حرف زدنشان بشوم وگرنه می گفتم : « بعید هم نیست یکیشان یا هردوشان مجبور شوند چند ساعتی در این مکان مقدس بخوابند تا مأمورهای شهرداری و صد و ده جمعشان کنند و به قبرستان برسانند . » یادم می افتد که یکی دو ماه پیش توی یکی از کوچه ها دو نفر همین طور همکاری می کرده اند که یکیشان زیر تزریق می میرد و آن یکی هم از ترس جانش فرار می کند . تا مأمورها برسند جنازه چند ساعتی زیر باران مانده بود و شده بود سوژه ی زن های خانه دار و بچه مدرسه ای ها . وقتی هم که جنازه را برمی داشتند ، یکی از دوستان آنجا بوده و برای من تعریف می کرد که : « توی دلم می گفتم : این را کجا می برید ؟ این الآن نم کشیده و توی جهنم هم نخواهد سوخت . فقط دود می کند و بقیه را کور می کند ! » دو نفری که نوبت داشتند رفته اند و من تنها مانده ام . سیگاری روشن می کنم تا زیاد بیکارانه انتظار نکشم . این موش و گربه بازی برایم دارد جالب تر می شود . همین موقع یک نفر با عجله خودش را به دستشویی می رساند و خودش را با سر و صدا توی کابین آخری می اندازد . سر و صدا که بلند شد مطمئنم می کند که آقایان دکترها و متخصصین بیهوشی و نشئگی الآن از فرصت استفاده می کنند و بیرون می آیند . حدسم درست است . اولی بیرون می آید . جوان لاغر و کشیده اندامی است که بیشتر از بیست و شش هفت سال ندارد . شلوار و پیراهنی پوشیده که با قدری دقت می شود فهمید رنگ اولشان سفید بوده است . عملش بدجوری سنگین است و استخوان بندی اش را هم از چشم انداخته است . کمربندش و زیپ شلوارش کاملا باز است و همین طور که بیرون می آید شلوارش را بالا می کشد و کمربندش را می بندد . نمی فهمم ؟ یعنی می خواهد ثابت کند که مشغول امرخیر بوده است ؟ یا شاید هم داشته به مثانه اش تزریق می کرده و حالا دارد خودش را جمع و جور می کند ؟ ( آنهایی که عملشان نیمه سنگین ! است تزریق عضلانی را به تزریق در مثانه تبدیل می کنند تا بعد نوبت به رگ های سر برسد . ) هر چه هست همین طور که راه می رود ، دکور و پوزیسیونش را هم تنظیم می کند . نشئگی توی راه رفتنش هم پیداست . به زحمت می تواند خودش را کنترل کند که به دیوار نمالد . شروع می کند هم سنگرش را صدا کردن که : « مهدی ! مهدی ! » یک دقیقه نمی کشد که نفر دوم هم بیرون می آید . این یکی ، دست هایش را هم زیر شیر آب می کشد که اگر کسی بود و دید مطمئن شود که او مشغول کارهای غیربهداشتی بوده است . کاپشن سیاهی پوشیده است و از اولی هم جمع و جور تر و داغون تر است . سیگاری به نوکش گرفته است و سیگار را که توی دست من می بیند ، به سمتم می آید . سیگار را به طرفش دراز می کنم . به زحمت می تواند خودش را کنترل کند تا سیگارش را روشن کند . حالا من محبورم به عنوان پارتنر همراه او به این طرف و آن طرف بچرخم تا بتوانم سیگارش را بگیرانم . چه باید کرد ؟ « موسی اینجا به امید قبسی می آید !‌ » یک لحظه خوشحال می شوم که جایی ندیده ام بیماری هایی مثل ایدز از طریق آتش سیگار منتقل شوند . سیگارش را که روشن می کند شروع می کند به صدا کردن هم رزمش : « مجتبی !‌ مجتبی ! » و راه می افتد به سمت جایی که او ایستاده است . (ق) زنگ می زند . آدرس جایی را که ایستاده ام می دهم . درست در نقطه ی مقابل جایی که همیشه منتظر او می شدم ایستاده ام . (ق) که می رسد شروع می کند با تعجب از دو نفری که توی راه دیده تعریف کردن . می گوید شاید چند دقیقه ایستاده بودم و راه رفتن این ها را نگاه می کردم . می گویم : « گنجشکی را که تو دنبالش کرده بودی ، من دمش را کنده بودم و ولش کرده بودم . » بعد قضیه را تعریف می کنم . به دستشویی که سر می زنم می بینم تکه ای میلگرد زنگ زده به شکل حرف ( یو ) انگلیسی درست کرده اند و تمام شیرهای دستشویی را با آن مهار کرده اند . اول درست نمی فهمم برای چه . ولی بعد مات می مانم . شهرداری عجب ترفندی به کار زده است . هیچ معتادی دیگر نخواهد توانست نانش را از شیر دستشویی های شهرداری دربیاورد !! شیرهای آبخوری را هم با همین ترفند ، منتها به کمک سیمان مهار کرده اند . شیر که می گویم منظورم شیرهای مخلوط چند ده هزار تومانی نیست !‌ اشتباه نکنید . همین شیرهای برنجی دوهزار تومانی سولفاته شده که به لعنت شیطان هم نمی ارزند . جامعه شناس ها خوب فهمیده اند که جامعه خودش مثل یک نظام هوشمند برای هر مشکلی راه چاره ای پیدا می کند و خودش را با هر شرایط جدیدی وفق می دهد !

 
 

شباويز : ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ

 

پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦

 

مسابقه ی کتاب های خوانده نشده

 

چند وقت پیش ، پانته آ ی عزیز من را هم به مسابقه ی وبلاگی ( کتاب های خوانده نشده ) دعوت کرد . قول داده بودم و تصمیم هم داشتم که در این مسابقه شرکت کنم . ولی تنبلی و بی حوصلگی طوری امانم را بریده بود که تازه امروز توانستم شروع کنم به نوشتن و آن هم از شما چه پنهان هنوز امید ندارم که در یک نشست مطلبم را بنویسم و پست کنم . بگذریم . مسابقه سر این بود که چه کسی کتاب های نخوانده بیشتر دارد و چرا . اگر بنا به گرفتن آمار دقیق باشد شاید من جزء نفرات اول فهرست باشم . البته کار به آدم هایی ندارم که از سر سیری و برای کامل کردن دکور منزل کتاب می خرند و کاری هم ندارند که کتاب چیست و از کیست و . . . . مثلا اگر سری صورتی رنگ کتاب های ( مهدی سهیلی ) به پرده ی خانه بخورد همان را می خرند و اگر سری کامل تاریخ طبری را با جلد سبز گیر آوردند و دیدند که با رنگ در و دیوار و تیر و تخته ی خانه جور است این یکی را می خرند و توی دکور کار می گذارند ! راستش اطاق من ، جزء شلخته ترین و بی نظم ترین اطاق هایی است که تا به حال دیده ام . فقط بچه محصل ها و دانشجوهایی که اطاق مجردی در جایی اجاره می کنند ، می توانند اطاقی به این شلختگی و بی نظمی و بدریختی داشته باشند . این را گفتم تا اصلا فکر نکنید کتاب خریدن من ذره ای از روی دکور بندی و آرایش شکل و وضع اطاق بوده است و ضمنا ذهنتان آماده باشد و اگر خواندید که شاید نصف کتاب هایی را که توی اطاقم دارم نخوانده ام فکر نکنید دلیلش چه بوده است . الآن که فکر می کنم می بینم خیلی از کتاب ها را برای این خریده ام که ( یک روز به کار آید ) . بگذریم . اما نخوانده ترین !!! کتابم کتابی بود از سری ماجراهای ( لاوسون و سامسون )‌ . افرادی که سن و سالشان بیشتر از من است و با کتاب دمخور بوده اند ، احتمالا انس عمیقی با این دو نفر آدم و کارآگاه (مایک هامر) و منشی زیبا و مشهورش ( ولدا ) ی نازنین داشته اند . خوشبختانه یا متأسفانه تا ما به سن مدرسه رفتن و کتاب خواندن برسیم ، انقلاب شد و این تیپ کتاب ها و خیلی کتاب های دیگر جمع شد و کتاب های در دسترس منحصر شد به نوشته های محمود حکیمی و استاد مطهری و دستغیب و قرائتی و نهایتا رضا رهگذر و مصطفی رحماندوست و . . . . یا دست آخر ژول ورن . این بود که وقتی با هر دانش آموزی قدری آشناتر می شدم اولین و مهم ترین ملاکم این بود که به کتاب دسترسی دارد یا نه . توی این امانت گرفتن ها همه جور کتابی به دستم می رسید . از کتاب های روضه خوانی و قصص الأنبیا و طوفان البکاء گرفته تا کتاب های جرجی زیدان و پرویز قاضی سعید و . . . هیچ یادم نمی رود . کلاس دوم راهنمایی بودیم . معلمی داشتیم به اسم آقای (ق) که تاریخ و جغرافیا درس می داد . سال های میانی دهه ی شصت بود و اوضاع آموزش و پرورش و همه ی ادارات از همیشه خیط تر . این آقای (ق) جنم عجیبی بود . آدم لاغری بود که در نگاه اول معتاد به نظر می آمد . از آن نمونه هایی که در ادبیات نیروی انتظامی به ( معتاد تابلو ) معروف شده اند . هنوز هم نتوانسته ام در ذهنم این اتهام را از او پاک کنم . خصوصا وقتی صدای دورگه اش که به ( دوزله) ی کردها شباهت داشت به یادم می افتد در اعتقادم محکم تر می شوم . یک اورکت سبزرنگ مدل آمریکایی داشت که به نظرم مال دوره ی سربازی یا بسیج یا این طور چیزها بود . هرچه بود اورکت آمریکایی اصل نبود . موتور گازی قراضه ای داشت از مارک ( پژو ) و همیشه با همین موتور به مدرسه می آمد . خیلی روزها سطل قرمز رنگی هم به فرمان موتورش آویزان می کرد و بعد از این که بچه ها سرکلاس می رفتند می آمد و سطل را و کوپن هایش را به یکی از همکلاسی های ما می داد که پدرش به اسم ( بشیر کور ) مغازه دار بود و عامل توزیع جنس کوپنی . روز بعد یا دو روز بعد همکلاسی ما سطل را با ( اقلام کوپنی ) برمی گرداند و تحویل آقا ! می داد . نمی دانم چرا هروقت یاد آقای (ق) می افتم تصویرش توی ذهنم با آن دندان های زرد شده و یکی در میان ، به حالت چمباتمه و آن هم پشت پنجره تصویر می شود . الآن که فکر می کنم نمی دانم چطور می توانست روی ده یا پانزده سانتیمتر جای پشت پنجره آن هم به صورت چمباتمه بنشیند . یک روز سر کلاس همین آقای (ق) نشسته بودیم . یکی از بچه ها یکی از کتاب های ( لاوسون و سامسون ) را برایم آورده بود . اگر اشتباه نکنم اسمش ( اسکلت خونین ) بود . کار کلاس تمام شده بود و تا آخر کلاس نیم ساعتی وقت داشتیم . آقای (ق) به بچه ها اجازه داده بود که اگر کار دیگری دارند انجام بدهند و خلاصه وقت در اختیار خودشان باشد . پرسیدم : « آقا اگر کتاب غیر درسی بخوانیم ایرادی ندارد ؟ » گفت : « چه کتابی ؟» من هم بی خبر از آنچه بر سرم خواهد آمد ، کتاب را نشانش دادم . کتاب مثل بقیه ی کتاب های پلیسی قطع جیبی داشت و کاغذش هم کاهی بود و درست مثل بقیه ی کتاب های پلیسی جلدش هم از دو طرف افتاده بود . گفت : « بیارش ببینم » و کتاب را گرفت و ( اجمالا تورقی ) کرد و شروع کرد به نصیحت کردن که : این کتاب ها به درد شما نمی خورد و این ها را فقط برای سرگرم کردن جوان ها می نوشتند و قصدشان فقط پول درآوردن بوده است و خیلی از این جور حرف ها که این طور وقت ها تحویل آنهایی داده می شود که در جایگاه متهم و مقصر نشسته اند . حرفش که تمام شد و خاطرش که جمع شد که من قانع شده ام گفت : « این کتاب را من می برم . خوب ؟! » و « خوب » بعدی تنها کلمه ای بود که از دهن من در جواب آقای (ق) بیرون آمد . حالا من مانده بودم سرگردان و نمی دانستم که ( غم زمانه خورم یا فراق یار کشم ؟ ) درد نخوانده ماندن کتاب یک طرف و شرمندگی دوستی که کتاب را به من امانت داده بود یک طرف . خوشبختانه پسرک آدم نجیبی بود و از طرف دیگر بخت با من یار بود که خودش هم با من همکلاس بود و تمام ماجرا را می دید و شاهد بود که کتابش چه طور در گرداب نابودی و ( ملاخور ) شدن فرو رفت . هرچه بود پسرک بعدها اصلا ماجرا را به روی من نیاورد . اما آنچه برایم ماند درد نخوانده ماندن کتاب بود و تجربه ی تلخ (ملاخور شدن ) چیزی از متعلقات . بعد ها که یکی از بزرگترها برایم کنایه ی (ملاخور ) را تعریف کرد دانستم که خودم هم از قربانیان واقعی آن بوده ام . تعریفش از ملاخور این بود که : ما بچه که بودیم ، گاهی وقت ها عمویی ، دایی ای یا بزرگ تری چیزی مثل خودنویس برایمان هدیه می آورد و از ذوقمان آن را می بردیم مکتبخانه . بعضی ملاها تا چشمشان به این طور چیزها می افتاد ، آن را می گرفتند تا امتحان کنند و اگر چیز به دردبخوری به نظرشان می آمد ، به بهانه ی این که این ها به دردتان نمی خورد و خطتان را خراب می کند و شما باید با همان « قلم فرانسه » ها بنویسید ، خودنویس را بالا می کشیدند و آن وقت کو آنقدر جرئت و پررویی و گستاخی که بتواند قلم را پس بگیرد ؟! پ . ن : اولین بار است که با قالب های جدید پرشین بلاگ کار می کنم و اصلا مشخص نیست که چطور باید به جایی یا کسی لینک داد . از این بابت یک معذرت حسابی به همه ی خوانندگان بدهکارم .

 
 

شباويز : ٦:٠٩ ‎ب.ظ

 

یکشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين(۱۵)

 

    چند نفري براي ديدن كاروان سرا از راه دور مي شوند و قدري معطل مي كنند و راه مي افتند . عقب مانده اند و يكي دوتاشان هم از آن هايي هستند كه بايد مراعاتشان را كرد . يكيشان آقاي (م.خ) رئيس پژوهش سرا . معطل مي كنم تا مي رسند . آقاي (م.خ) مشغول نقل خاطرات است . از خاطرات دوران جنگ مي گويد . قبلا هم چيزهايي از اين دست تعريف ها از او شنيده ام . صحبت ها ، بدون در نظر گرفتن اوضاع فعلي آقاي (م.خ) يك قهرمان را در ذهن آدم مجسم مي كند . كارهايي مثل : وارد شدن به داخل خاك عراق ، برف گير شدن در كردستان ،‌ بعضي ايثارگري ها و . . . اين طور كه تعريف مي كند ، جزء واحدهاي اطلاعات و عمليات بوده و بيشتر وقتش در خاك عراق مي گذشته است . الآن اين آدم و روحيات و عملكردش و خصوصا شخصيت بسيار ضعيفش را كه مي بينم ، از اين خاطرات هيچ در او نمانده است . هيچ ! حتي نشانه هايي برعكس اين تعريف ها را در او مي بينم . بعيد مي دانم كه دروغگو باشد . اما پس اين حالات فعلي و اين تعريفات ؟ يعني يك آدم اين قدر تغيير مي كند ؟ يعني ممكن است كسي اين طور مسخ بشود ؟! حتي در اوضاع ظاهرش هم چيزي از آن تعريف ها نمانده است . اوضاع ظاهر كه مي گويم ، منظورم سر و لباس و ريش گذاشتن نيست . حالت صورت و خصوصا چشم ها كه نوعي ترس خوردگي توي آن دودو مي زند. حالتي كه توي چشم هاي پسر بزرگش هم ديده ام .

    خيلي آهسته راه مي آيند . از خستگي نيست . بيشتر گرم صحبت هستند . راه خوب است و خطري تهديدشان نمي كند . تنها هم كه نيستند . تند مي كنم و جلو مي افتم . بقيه ي اعضا جلوتر از ما رفته اند . راه چندتايي پيچ دارد و اين پيچ ها راه را طولاني كرده است . چند نفري از رفقا پايين كنار راه نشسته اند . حوصله نمي كنم پيچ هاي راه را بروم . از راه مي زنم به سينه ي تپه و شروع مي كنم به دويدن . دو سه دقيقه نمي كشد كه به بقيه مي رسم . هنوز مشغول استراحت هستند . وقتي مي رسم صحبت از اين است كه : « از اين مسافرت گزارشي تهيه كنيم . » آقاي (پ) چشمش كه به من مي افتد ، همين طور كه بقيه مشغول صحبت هستند و بي آنكه ديگران توجهشان جلب شود ، مي گويد : « فلاني ! بناست گزارشي تهيه كنيم . شما زحمتش را مي كشي ؟ » مي گويم : « براي چي ؟ كه چه كار كنيد ؟ » مي گويد : « توي يكي از نشريات شهرمان منتشر كنيم ! » ترس برم مي دارد . براي اين طور كارها ، بيشتر چشمشان به دست من است . هرچه باشد رشته ام ادبيات است !! نكند آقاي (پ) اين را به عنوان پيشنهاد توي گروه مطرح كند و برايم كار درست كنند ؟ خيلي سريع و صريح و شفاف مي گويم : « نه ! من اين كار را نمي كنم . » با تعجب مي پرسد : « براي چي ؟!» مي گويم : « وقتي نشريات شهرمان را و مطالبشان را مي بينم ، چندشم مي شود . » آقاي (مي) و آقاي (پ) توي اين گروه ، از همه بهتر به اخلاق من واقف اند . خيلي راحت قانع مي شود و ديگر حرفش را هم نمي زند .

    بقيه هم مي رسند و راه مي افتيم به سمت روستا . بالاي «پيچه بن» ، چمنزار بزرگي است كه دفعه ي قبل وقتي از آن مي گذشتيم ، چندتايي اسب مشغول چريدن بودند . تا به روستا برسيم ، راه قدري خراب تر مي شود . به جوي آبي مي رسيم . نهر كه نيست ، آب پهن شده است ميان چمن ها و بايد از آن رد شد . از آب مي گذريم و به چمنزار مي رسيم . قبل از ما هم چند نفري رسيده اند و كنار چمنزار ولو شده اند . ما هم مي رسيم و جمع را كامل مي كنيم . جلوتر از ما چند نفري به آبادي رفته اند . قدري استراحت مي كنيم و راه مي افتيم . توي راه سه چهارنفر پسر جوان را مي بينيم كه از رو به رو مي آيند تا همين مسير را از اين طرف به سمت (قاضي محله) بروند . با شلوارك و عينك دودي و آفتاب گردان . خوب مجهزند . يكيشان تبر قشنگ و خوش دستي هم به خودش آويزان كرده است . سلام و عليكي مي كنيم و چند كلمه اي درباره ي مسير صحبت مي كنيم و دوباره حركت .

   روستا با سال هاي قبل خيلي فرق كرده است . چند تا خانه با سقف شيرواني توي روستا ساخته اند . چند جايي هم مشغول بنايي هستند . ظاهرا وام هاي پنج ميليوني خانه هاي روستايي ، روستاها را به نفع شهري هايي كه قبلا از روستا رفته بودند و دنبال جاي ييلاقي مي گشتند ، حسابي آباد كرده است . شهرنشين هايي كه حالا نانشان به دور پيازشان مي رسد و بدشان نمي آيد توي دهات آبا و اجدادي خانه اي هم بسازند و ييلاق تابستانشان را ترتيب بدهند . جاي هميشگي اين گروه مسجد روستا است . من دومين باري است كه توي اين مسجد مي خوابم . مسجد گنحايش بيست سي نفر را دارد . ايوان مسقفي هم دارد كه با يكي دو ستون چوبي جلو مسجد را سايه مي كند . روستا نسبت به دفعه ي قبل كه من آن را ديده بودم حسابي شلوغ است . . . . ادامه دارد

 
 

شباويز : ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ

 

یکشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين(۱۴)

 

    ساعت از يازده گذشته است كه به چشمه آبي مي رسيم . رسيدن به اينجا ، آخر سربالايي را مژده مي دهد . اين چشمه سال هاي قبل هم همين طور پرآب بود . آب خنكي دارد . نمي شود دست را توي آن نگه داشت . آقاي (غ.س)‌ به عادت هميشه ،‌ كتري را پيدا مي كند . آتشي روشن مي كند تا چاي را بار بگذارد و از همان اول شروع مي كند به صدا كردن كه : « ليوان هاتان را بياريد!» 

     قدري كه مي گذرد ، آقاي (ر.پ) كوله پشتي اش را باز مي كند و صدا مي كند كه : « بطري هاي آب را بياريد اينجا !» مي پرسم : « براي چي ؟» مي گويد : « مي خواهم اعضا را سورپريز كنم ! » دست مي كند و از توي كوله پشتي اش ، چندبسته پودر شربت بيرون مي كشد . پودرها را توي بطري ها مي ريزد و شروع مي كند به هم زدن .

    آقاي (غ.س) شروع كرده به داد و بيداد كه : « آقا ! سوخت كم است . سوخت بياريد ! » يكي دو نفري دنبال سوخت مي روند . اما چيز دندانگيري عايد نمي شود . كاردم را برمي دارم و راه مي افتم تا اگر شد ، چندتايي بته ي خشك شده بكشم و زير اجاق بگذارم . بيشتر بته ها رطوبت دارند . همين طور كه چندتايي بته كنده ام و دارم از گروه دور مي شوم ، يك دفعه جلو پايم ،‌ كپه اي پهن الاغ مي بينم . با اين سوخت غني شده ، شايد بشود ناهار هم بار گذاشت . اين سوخت دندانگيرتر !! از همه است .گوني سالم و سفيدي هم نزديك پهن ها افتاده است . بته ها و پهن ها را روي گوني مي ريزم و همه را به كنار اجاق (غ.س) مي رسانم و آتش مي زنم . شربت (ر.پ) حاضر شده و به قول همكارها « فاز حسابي داده است ! »

    چندتايي عكس مي اندازيم . آقاي (غ.س) هم دوربينش را بيرون آورده است و عكس مي اندازد . چون به عكس گوشي ها اطميناني نيست ، هرجا كه موقعيت حساس مي شود ، آقاي (غ.س) دوربينش را ظاهر مي كند . روبه روي ما ، يكي دو تا كوه هست كه اگر همكارها اشتباه نكرده باشند ، تخت سليمان است و كوه هاي طالقان . مه دور و بر اين كوه ها را گرفته و منظره ي قشنگي درست كرده است .

    چاي حاضر شده و با سيگار ، ساعت دهي مفصلي را ترتيب داده است . چاي را مي خوريم تا حركت كنيم . بالاي سرمان سر و صدايي بلند مي شود . چندتايي زن و دختر و يك پسر بالاي تپه ، مشغول چيدن علف هاي دارويي و چاي كوهي و . . هستند . سر و وضعشان و آفتابگردان هايي كه به سرشان بسته اند ، نشان مي دهد كه اهل روستا نيستند . همكارها حدس مي زنند كه توريست باشند . برق شيطنتي توي چشم بعضي همكارها مي بينم . لابد فكر مي كنند فرصت خوبي است براي لا*سي*دن . قدري كه اين طرف و آن طرف مي چرخند ، متوجه مي شوم مهمان هاي شهري اهالي هستند كه براي ديد و بازديد اقوامشان آمده اند و حالا هم مشغول جمع كردن سبزي هاي كوهي هستند . نمي توانم منظورم را براي همكارها ، درست برسانم . ظاهرا :

« گرگ گرسنه چو يافت گوشت نپرسد

كاين شتر صالح است يا خر دجال »

    راه مي افتيم . مسير زن و بچه ها ، با ما فرق دارد . درست عكس ما ! ما به سمت روستا مي رويم و آن ها از روستا بيرون آمده اند . خيلي كند حركت مي كنند . نزديك تر كه مي شويم ، آقاي (ط) از دور برايشان دست تكان مي دهد و بعد با صداي بلند داد مي كشد : «از كجا آمده ايد ؟ » هنوز نفهميده است كه اين ها مهمان هاي اهالي هستند . توي دلم مي گويم : « از قبرستان » و مناسب تر و كامل تر از جواب من ، جواب يكي از دخترهاست كه نقد و بي معطلي م يگذارد توي يغلاوي آقاي (ط) : « از لوس آنجلس !! » دخترها با هم شروع مي كنند به خنديدن . نوش ! نوش ! به قول عطار : « اين جوابي بود بر بالاي او ! » اما آقاي (ط) دنده پهن تر از اين حرف هاست . از رو نمي رود و خودش را از تك و دو نمي اندازد . دوباره داد مي كشد : « مي گم آخه اين قدر لوسيد ! » و بعد خودش حسابي از اين حاضرجوابي بي مزه و خنكش كيف مي كند . اما با همه ي اين حرف ها قانع شده كه شكار گراز درآمده است و باب دندان نيست . به بقيه ي همكارها هم كه مي رسيم ، شوخي اش را تعريف مي كند . درست مثل اين كه يك پرونده ي دادگاه را برنده شده و وكيل نر و برجسته اي را زمين زده است .

    به بالاي تپه كه مي رسيم ، پسري كه همراهشان بود ، هنوز دور نشده است و ما از كنار او رد مي شويم . پسر سوار خر است . آقاي (ر) چشمش كه به خر مي افتد ، دوباره هوس سواري به كله اش مي زند . با پسر قرار مي گذارد كه : پولي بدهد و خر سواري كند ! پسرك از راه دور با همراهانش مشورتي مي كند و موافقت مي گيرد . آقاي (ر) هزار تومان مي دهد و خر را سوار مي شود . پانزده ، بيست قدمي مي رود و پسر پياده اش مي كند . هوس احمقانه اش ، خيلي گران تمام شده است . سوار شدن بعضي از حضرات «اسمش را نبر » احتمالا ارزان تر از اين باشد . مطمئنم اين كارش از روي خيرخواهي نيست . در موقع عادي ، دو ريالي را با برنو توي هوا مي زند و حالا محال است براي كمك به اين پسرك اين كار را كرده باشد .

    به بالاي تپه چيزي نمانده است . به بالاي تپه كه برسيم و قدري كه سرازير بشويم ، كاروانسراي سنگي قديمي را خواهيم ديد . كاروانسرا خيلي قديمي است . شايد از كاروانسراهاي شاه عباسي باشد . نزديك كاروانسرا ، تابلو نشان مي دهد كه اين جا درست مرز استان قزوين و استان مازندران است . كاروانسرا از راه قدري فاصله دارد . همكارها از كنار آن مي گذرند . . . .ادامه دارد

 
 

شباويز : ٩:۳٢ ‎ق.ظ

 

چهارشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين (۱۳)

 

    ديشب قبل از خواب و ضمن كميسيون بنا گذاشته ايم كه صبح زود حركت كنيم . اين طور كه پيداست سخت ترين قسمت راه مال امروز است . گردنه هاي سخت و بدراه بين (سلمبار) و (پيچه بن) . همكارها حدس مي زنند اين قسمت راه از مسيرهاي هر روزه بيشتر طول بكشد . صبح بلند شده ايم . صبحانه اي خورده ايم كه راه بيفتيم .

   از امامزاده كه بيرون مي آيم ، يكي از زيباترين منظره هاي تمام عمرم را مي بينم . مه به صورتي كاملا غليظ جلو امامزاده را پوشانده است . اما سنگيني مه و پايين آمدنش ،‌ باعث شده كه خود ما و كوه ها و تپه هاي مقابل توي مه نباشيم . مه آنقدر پايين آمده كه دره ي زير پايمان را پوشانده و آن قدر غليظ است كه اصلا چيزي در آن ديده نمي شود . درست مثل اين كه روبه روي يك درياي سفيد و بدون حركت و موج ايستاده باشي و از بين اين دريا ، كوه ها و تپه ها و ديواره هاي سبزپوش دره ، سرشان را بيرون آورده باشند . كوه هاي رو به رو از كمر به بالا از مه بيرون هستند و درست از همان جايي كه مه شروع مي شود هيچ چيزي از كوه ديده نمي شود . قشنگ تر از خود اين مه ، غلظت و سفيدي آن است .

    قبل از راه افتادن ، باز همان انتظار براي خالي شدن تك كابين دستشويي و . . . . موقع راه افتادن فاصله ي افراد زيادتر از آني است كه بايد باشد . (ت.ك) و (م.م) به سلمبار رفته اند تا قابلمه هاي شير و ظرف هاي ماست ديروزي را به صاحبانشان برگردانند . كوله پشتي ها را بار مي كنيم و كوله پشتي اين دو نفر را هم برمي داريم و راه مي افتيم . قبرستان ده نزديك امامزاده است . ديروز موقع آمدن متوجه آن نشده بودم . شايد بيشتر از ده پانزده قبر قابل شناسايي ندارد و لابد صدها جنازه كه الآن خاك و خاكستر شده اند .

    نزديك روستا به دو نفري مي رسيم كه رفته بودند تا امانت ها را تحويل بدهند . راهمان مي تواند از دو مسير باشد . بين (سلمبار) و (پيچه بن) به تازگي جاده ي ماشين رو كشيده اند كه هنوز كامل نيست و قرار است تا (مران) و از آنجا تا (قاضي محله) برود . اين حساب را مي رسيم كه جاده چون براي ماشين طراحي شده است ، لابد طولش چندين برابر راهي است كه هر سال طي مي كرده ايم . همگي در جاهاي مختلف ، قبلا هم تجربه ي اين طور راه ها را داشته ايم . هر پيچ و گردنه و هر سربالايي را كه مي پيچي به خودت مي گويي : « اين آخري است » و تازه مي بيني پيچ هاي بعدي خودشان را پنهان كرده بوده اند .

    بنا مي شود كه از راه هرساله برويم . جاده ي درست و درماني نيست . حتي بعيد مي دانم به جز قاطر حيوان ديگري بتواند از آن عبور كند .

   به روستا كه مي رسيم ، با راهنمايي آقاي (ط) از سمت راست روستا راه را ادامه مي دهيم و مستقيم حركت مي كنيم . همين طور كه از روستا دور مي شويم ، صداي سوت اهالي را مي شنويم و موقعي كه به پشت سرمان نگاه مي كنيم ، اشاره هايشان را مي بينيم . اما گوش كسي بدهكار نيست . شايد دارند بدرقه مان مي كنند . يكي دو نفري حدس مي زنند كه اشاره شان به سمت مسير درست است . اما بقيه افسارمان را داده ايم دست آقاي (ط) و دنبالش مي رويم . قبل از اين كه از روستا زياد دور شويم ، يك كاميون بنزده تن كمپرسي هم از روستا بيرون مي آيد و به سمت پيچه بن حركت مي كند . اما از ما خيلي دور است . هم جاده و هم كاميون . ديروز اهالي گفته بودند كه صبح كاميوني به سمت پيچه بن خواهد رفت و مي توانيد با آن برويد . اما سواره رفتن عده اي و پياده رفتن عده اي هم توي كميسيون ديشب تأييد نشد . حالا بايد كاميون خالي برود و ما هم سر اين كه راه درست كدام است همديگر را بجويم .

   سربالايي راه شروع شده است . اما شديد نيست . حالا ما هم وارد مه شده ايم . هرچه جلو تر مي رويم ، همكارها به درست بودن راه بيشتر شك مي كنند . سمت راستمان يك مسيل است . عمق چنداني ندارد . اما احتمالا بالاتر كه برويم رد شدن از آن سخت تر خواهد شد . قدري كه جلوتر مي رويم ، شك آقاي (مي) مبدل به يقين مي شود و شروع مي كند به اعتراض كردن . هنوز آقاي (ط) به اعتراض ها توجه نكرده است . راه را به اصرار آقاي (ج.م) ادامه مي دهيم . قدري كه جلوتر مي رويم ،‌اعتراض آقاي (مي) بيشتر مي شود . من هم احساس مي كنم كه درست مي گويد . اما يقين ندارم . با اعتراض آقاي (مي) گروه مي ايستد . آقاي (ط) هنوز هم روي موضع خودش پافشاري مي كند . آقاي (ج.م) هم از او حمايت مي كند . آقاي (مي) قدري بحث مي كند و آخر سر مي گويد : « اگر تمام شما هم از اين طرف برويد ، من از اين سمت خواهم رفت . معني ندارد ! من مطمئنم كه راه را اشتباه آمده ايم . اهالي هم كه سوت مي زدند منظورشان همين بود . راهي كه چند سال قبل برگشتيم اين نبود . اين اصلا راه نيست ! ما الآن فقط سينه كش تپه را بالا مي رويم و توي اين مه معلوم هم نيست كه به كجا برسيم . اصلا اگر راهي هم باشد توي اين مه نمي شود پيدا كرد . وآنگهي ! شما همه كيسه خواب داريد و اگر شب هم توي بيابان ماندني باشيد هرطور است ، خودتان را به صبح مي رسانيد ، اما من چطور ؟ تازه خودم و مردنم هم به جهنم ! دوقلوهاي من چه گناهي كرده اند كه بايد بي پدر ، بزرگ بشوند ؟! » آقاي (مي) عصباني شده است . بحث داغ شده . درست مي گويد . آقاي (مي) نمي تواند توي كيسه خواب بخوابد . كيسه خواب دارد ، اما همراه نمي آورد . دوقلوهايش را هم خيلي دوست دارد . دو تا دختربچه ي هفت هشت ساله ! چقدر هم شيرين و دوست داشتني هستند . مرا به اسم عمو مي شناسند . ياد بچه ها كه مي افتم انگار به آقاي (مي) حق مي دهم . خلاصه با توقف آقاي (مي) گروه كاملا مي ايستد . تا بحث به نتيجه برسد ، من و (م.ف) سيگاري آتش مي كنيم . بالأخره بنا مي شود آقاي (پ) كه آن طرف مسيل حركت مي كرد ، به بالاي تپه برود تا ببيند راهي هست يا نه . كوله پشتي اش را زمين مي گذارد و راه مي افتد . بالا كه مي رسد ، اشاره مي كند كه « بياييد ! راه از همين جاست ! » كوله پشتي آقاي (پ) را هم خواهرزاده هايش برمي دارند و راه مي افتيم . مسيري كه الآن بايد برويم دقيقا نود درجه با مسيري كه مي رفتيم تفاوت دارد . به عبارتي اگر راه قبلي را مي رفتيم ، آخر و عاقبت كارمان معلوم نبود . از تپه كه بالا مي رويم ، قدري سرازيري داريم و بعد دوباره تپه ي بعدي . روي اين يكي تپه ، دونفري را مي بينيم كه سال هاي قبل هم ديده بوديم . گوسفندهاي آبادي دست اين ها سپرده است و كنار تپه زاغه مانندي درست كرده اند و ظاهرا شبانه روز آنجا هستند . اعضا به عادت هميشه سراغ ماست و پنير مي گيرند و جواب مي شنوند كه : « ما امانت دار مردميم . اجازه ي فروختن نداريم . » مسير را مي پرسيم و راه مي افتيم . بعد از حركت كردنمان ، يكي از اين دونفر صدامان مي كند . من و (م.ف) برمي گرديم . سيگار مي خواهد . قوطي سيگار را باز مي كنم و چند نخ سيگار بهش مي دهم . (م.ف) هم همين طور و راه مي افتيم .

    هرچه جلوتر مي رويم مسير سخت تر و گم تر مي شود . گاه گداري نعل قاطري يا اسبي را مي بينيم كه جدا شده و به زمين افتاده است . معلوم نيست توي اين راه ، قاطر چه طور حركت مي كند . بعضي جاها را آب شسته و برده و رد شدن سخت تر شده است . ظاهرا اصل گردنه بالا است . گردنه اي كه به شوخي اسمش را گذاشته ام (گردنه ي هتك دران) و بين اعضا هم به همين اسم شناخته شده است . يك ساعتي كه راه مي رويم ، اعضا تصميم مي گيرند استراحت كنند . جايي رو به آفتاب ولو مي شوند . عجيب است ! اين جا مه است و آفتاب ديده نمي شود . هوا هم سرد است . اما زمين گرم است ! علتش را نمي فهميم . قدري استراحت مي كنيم و حركت ! راه همين طور بدبار و بدمسير است . يعني راه كه نيست ، جاي پاهايي است كه خدا مي داند از كي مانده است و اين قدر است كه اگر كسي دقت كند احتمال گم شدنش پايين مي آيد . بين راه جا به جا نعل حيوانات است كه كنده و زمين افتاده است . . . . ادامه دارد

 
 

شباويز : ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ

 

شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦

 

بعد از سه چهار سال !!

 

   زمان : شهريور هشتاد و سه

   به خاطر بعضي مسائل ، روزهاي سختي را مي گذرانم . مهمترين مشغله ام شده آوردن و بردن پدرم به تهران براي درمان چشمي كه كمترين اميدي به بهبود آن نيست . اما وظيفه است و بايد انجام داد . تصور هر كدام از اين بيرون بردن ها و آوردن ها از چند روز قبل برايم كابوسي درست مي كند كه حتي موقع خوابيدن و بيدار شدن هم از آن خلاصي ندارم . با شرايطي كه درگير آن هستيم ، هربار آزمايشي يا چيزي از اين قبيل هست ، از چند روز قبل مي گردم و جايي را پيدا مي كنم كه كمترين پله ها را داشته باشد و رفت و آمد آسان تر باشد . حتي شده كه نمونه را در جايي گرفته ايم و آزمايش را در جاي ديگري انجام داده ايم . كمتر پيش آمده كه اين قدر روزهاي متوالي دچار خستگي عصبي بوده باشم . حتي يك روز وقتي از تهران برمي گرديم ، با همان حالت خستگي و خواب آلودگي و بدون اين كه از پيش تصميم گرفته باشم دستم مي رود به سمت زيردستي و كاغذ و مي گردم و دوات و قلم پيدا مي كنم تا نستعليق تمرين كنم . شايد اين ناخودآگاهم است كه در اين موقع بي هنگام ، به دنبال يك نخود آرامش ، بعد از چند سال ، سرگرمي روزهاي بي خيالي و آرامشي را به يادم انداخته است كه توي روستا مي گذراندم .

    ******

    زمان : يكي از همان روزها ، مركز چشم پزشكي هلال احمر

    اين بار برادرم هم همراهمان است . يعني در اوايل كار مدير اصلي پروژه او بوده است و بعضي روزها هم من همراهشان هستم . امروز نوبت عمل است . از صبح خودمان را رسانده ايم به مركز چشم پزشكي و منتظريم تا نوبت عمل بشود . بيمار را از حدود ساعت ده توي بخش بستري كرده اند . ما هم توي سالن ، منتظريم تا عمل تمام شود . خوشبختانه برخورد كادر بيمارستان و پرستارها عالي است و همين به آدم انرژي مي دهد . نظم و مقررات و رسيدگي به بيماران هم همين طور . توي سالن نشسته ايم و مشغول صحبت هستيم . صحبت جدي كه بينمان كمتر پيش مي آيد . اما اين بار ، بيش تر از هميشه صحبتمان به طنز است . به سوژه هاي همديگر و به زبان هم خوب آشنا هستيم . نزديك ما ، مرد ميان سالي نشسته است و مدام ما را نگاه مي كند . گاهي بلند مي شود و قدمي مي زند و برمي گردد . احساس مي كنم از خنده هاي گاه و بيگاه ،اما بي صداي ما كلافه شده است . براي خودم هم جالب است كه توي اين روز سياه ، اين خنديدن چه قدر مي تواند بي معني و نشانه ي بيعاري و پوست كلفتي باشد . عادت ندارم اين طور سياه روزي ها را به كس ديگري نشان بدهم . چه معلوم ؟! شايد ناخودآگاهمان است كه دارد سعي مي كند خودش را زنده و سرپا نگاه دارد . وگر نه مطمئنم اين طور روزي و اين طور احوالي ، جاي خنديدن ندارد . فكر مي كنم اگر از دور كسي ما را زير نظر بگيرد ، خنديدن و بي خيالي مان ، به ليوه گي و جلفي نزديك شده است . خوشبختانه اينقدر شعور داريم كه نبايد اين طور جاها با صداي بلند خنديد . اما فايده ندارد . هرچقدر هم بي صدا و پنهان با هم صحبت مي كنيم و لبخند مي زنيم ، باز انگار بي خيال نمايي مان پنهان نمي ماند . مردي كه مدام روبه روي ما و گاهي كنار ما مي نشيند و بلند مي شود ، روي ما حساس شده است . هرخنده ي ما ، انگار مهر تأييدي است بر بدبختي او . اصلا احساس مي كند به بدبختي او مي خنديم . فكر مي كنم بيشتر از بدبختي خودش ، از خنده ي ما ناراحت است . يواش يواش انعكاس هايي كه نشان مي دهد ، بدون اين كه به زبان بياوريم ، تبديل مي شود به يكي از سوژه هاي ما . حالا نگاه هايش هم انگار خصمانه تر شده است .

   *******

   زمان : همان روز . ساعت دو بعد از ظهر

   صدايمان كرده اند توي بخش . من رفته ام . مردي هم كه توي سالن بود آمده است . اما از مريض او خبري نيست . شروع كرده است به داد و بيداد . حالا لهجه اش نشان مي دهد كه لر است . به لهجه ي لري داد مي كشد كه : « مريض مِ از ساعت ده تا الآن زير عمل بيده . ايه مرده ، خو بييد مرده ، خلاصش كنيد ديه ! اي چه بساطيه ؟! كي با جواب مِنِه بدَه ؟ » « مريض من از ساعت ده تا الآن زير عمل بوده . اگر مرده ، خوب بگوييد مرده و خلاصش كنيد ديگر ! اين چه بساطي است ؟‌ كي بايد جواب مرا بدهد ؟ »

   ظاهرا كنتورش از ساعتي كه مريضش را توي بخش برده اند ، مشغول شماره انداختن بوده است و همه ي ساعات قبل و بعد از عمل را هم جزء دقيقه ها و ساعت هاي عمل حساب مي كرده است .

   پرستارها آرامش مي كنند و از بخش مي فرستندش بيرون . من هم چند دقيقه بعد بيرون مي آيم . برادرم ، من را كه مي بيند ، شروع مي كند به پوزخند زدن . پيشش كه مي نشينم مي پرسم : « چطور شده ؟ » اشاره مي كند كه خيلي آهسته و بدون اين كه تابلو بسازي ، در سالن را نگاه كن و بعد با سرش در شيشه اي سالن را نشان مي دهد . اول چيزي متوجه نمي شوم . قدري كه دقت مي كنم ، روي شيشه ، سه چهار لكه ي چرب بزرگ را مي بينم . اول نمي فهمم چطور شده است . بعد تعريف مي كند كه : « مردك همين طور كه اشتلم كنان داشت از بخش بيرون مي آمد ، راست رفت كه از سالن خارج شود . در اين قدر تميز بود كه متوجه در نشد و با صورت رفت توي در و فرش زمين شد . حالا هم كه جاي چربي دماغ و پيشاني و چانه اش را روي در مي بيني ! »

   يك دفعه به طرف ديگر سالن نگاه مي كنم . خود قهرمان فيلم را مي بينم كه دارد ما را نگاه مي كند . انگار منتظر است تا عكس العمل ما را ببيند و حالا من مي مانم و انفجار خنده اي كه به هر صورتي هست بايد آن را سركوب كنم و خاطره اي كه بعد از سه چهار سال ، خودش را از زير خروارها كلمات و تصاوير خاك گرفته بيرون مي كشد تا ذهنم را قلقلك بدهد .

 
 

شباويز : ٧:۳۳ ‎ب.ظ

 

یکشنبه ۱ مهر ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين(۱۲)

 

دوشم شبي گذشت چه گويم چگونه بود !؟

   زمان : تيرماه هشتاد و شش . مسجد سلمبار

   شب از نيمه گذشته است . همه خوابيده اند . من خوابم نمي آيد . ظهر حسابي خوابيده ام و الآن خوابم نمي برد . چراغ ها هم خاموش است و نمي شود كتاب خواند . احساس مي كنم خواب نزديك مي شود . چشم هايم را هم مي گذارم . يواش يواش احساس مي كنم فيلم مستندي بدون هيچ آهنگ و كلامي جلو چشمم نمايش داده مي شود . تنها چيزي كه توي اين صحنه ي كاملا سياه مي بينم انواع و اقسام چشم هاست . بدون هيچ پس زمينه اي و يا نوري و نشانه اي از چهره اي . چشم ها هركدام حالتي دارند . انگار هر كدام نقشه اي كشيده اند و از هر كدام حسي به آدم منتقل مي شود . حرص ، حسد ، قدرت طلبي ، موذيگري و ريا ، ميل به جنايت ، منفعت طلبي ،‌درندگي . . . احساس مي كنم جلو غار سياه و تاريكي ايستاده ام و صاحبان اين چشم ها با همين احساسات به من نگاه مي كنند . با ديدن اين چشم ها در تاريكي و پشت پلك هاي بسته ام ، خود به خود اجزاي چهره هم در ذهنم بازسازي مي شود . احساس مي كنم اجداد غارنشينمان هستند كه هنوز حرف زدن هم نمي دانند و دارند با اين احساسات وحشت آور به من نگاه مي كنند . در عالم واقع هم همين حالات را به راحتي در جشم هاي آدم هاي دور و برم مي بينم و نشانه هاي آن ها را در رفتارهايشان مي خوانم . اما تا به حال هيچ وقت در عالم واقع اين احساسات با اين قدرت و شدت به من منتقل نشده است . شايد به اين خاطر كه هيچ وقت نشده با گله اي از درنده ها اين طور روبه رو شده باشم . احساس درندگي و خوي حيوانيت در خود من هم بيدار شده است . شايد حس مقابله با اين نگاه هاست كه از ناخودآگاهم دارد خودش را نشان مي دهد . چشم ها همين طور به نوبت جلو مي آيند و به من نگاه مي كنند و جايشان را به چشم هاي بعدي مي دهند تا وقتي زمان آن شد ، همه با هم به من حمله كنند . آن چه مي بينم چهره ي انسان ها نيست ، چيزي است بين انسان و ميموني كه خوي درندگي اش با نوعي هوش شيطاني به هم آميخته است و چندين برابر خطرناكتر شده است . درندگي اي بيش تر از گرگ و كفتار . درندگي اي كه با نوعي هوش شيطاني آميخته و خود را از عالم حيواني و غريزه ي صرف بالاتر كشيده است . به آن سان كه حتي توانسته بر موجوداتي چند برابر بزرگتر از خود غلبه كند . هرچه جلوتر مي روم ، احساس مي كنم وحشت و خوي درندگي و سبعيت دارد با هم از درونم زبانه مي كشد . وحشتم با احساسات ديگري درآميخته است . وسوسه هاي ديگري يواش يواش در من بيدار شده است . كوله پشتي ام را مثل هميشه درست بالاي سرم به ديوار تكيه داده ام . يك دفعه درمي يابم اگر اين احساس چند دقيقه ي ديگر ادامه پيدا كند ، هيچ بعيد نيست كاردي را كه توي جيب كوله پشتي دارم بيرون بكشم و تمام آن هايي را كه توي اتاق خوابيده اند سلاخي كنم . وحشت تمام وجودم را برداشته است . يك دفعه چشمم را باز مي كنم و خلاص مي شوم . صحنه چند دقيقه بيشتر نبوده و تمام شده ، اما احساسات و اثرات آن هنوز باقي است . تجربه ي وحشتناكي است . تا به حال هيچ اثري ، فيلمي ، شعري و هيچ چيزي به اين اندازه در من تأثير نداشته است . . .

 
 

شباويز : ٤:٥٥ ‎ق.ظ

 

شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين (۱۱)

 

   شام با شيري كه از اهالي خريده اند و نان و پنير برگزار مي شود . بعضي از همكارها از ترس تب مالت ، اين چند روزه به شير لب نزده اند و از خوردن پنير هم اكراه دارند . بعد از شام باز كميسيون مي كنند . قدري صحبت مي شود . همكارها بعضي اصرار دارند كه تقسيم كار بشود و نقش هركس معين باشد . مثلا آقاي (مي) آشپز و آقاي (غ.س) قهوه چي و . . . اما آقاي (پ) پيشنهاد مي كند : « گروه دوستانه را به سازمان تبديل نكنيد . تا به حال همه ي كارها بدون تقسيم وظايف خوب انجام شده و به مشكلي برنخورده ايم . اما با اين تقسيم وظايف انس و صميميتي كه بين اعضا هست از ميان خواهد رفت و مناسبات اعضا تغيير خواهد كرد . » اين بحث هم به جايي نمي رسد . از رفتار امروز گروه قدرداني مي كنند كه در طول مسير مواظب ضعيف ترها بودند و كسي سعي نمي كرد با ديگران مسابقه بگذارد و فاصله اش را با اعضاي عقب مانده بيشتر كند . ظاهرا اين تنها نتيجه اي است كه از تذكرات و كميسيون هاي دو شب پيش به دست آمده است . آقاي (ج.م) شب هاي گذشته اعتراض داشت كه : « بعضي از اعضا بدون توجه به ديگران و توانايي شان ، سرشان را پايين مي اندازند و راه را به دمش مي دهند . اين درست نيست . » احساس مي كنم كه راست مي گويد . حال خودم را در اولين سالي كه با گروه آمده بودم به ياد مي آورم . امروز تمام سعيم اين بوده كه آخرين نفر باشم و همين طور هم بوده است . راست مي گويند كه : « كوهنوردي تنها ورزشي است كه در آن مسابقه و تلاش براي جلو افتادن وجود ندارد . » بايد اين را حساب كرد و فهميد كه : اگر كوچكترين اتفاقي براي تو يا ديگران بيفتد ، تو يا ديگران باري خواهيد بود بر دوش آن كه سالم است .

   قدري ديگر صحبت مي كنند و آقاي (ت.ب) مي گويد : « با توجه به اين كه ما يك گروه هستيم و همه هم فرهنگي و . . . ، به نظر من بد نيست براي بهتر شدن و نتيجه بخش بودن وضعيت گروه هركس پيشنهادي دارد بدهد و آن را بررسي كنيم . اگر خوب بود اجرا كنيم . » راست مي گويند كه آدميزاد اگر بيكار بماند ، سرش را آنقدر مي خاراند تا كچل شود و كرم بگذارد و براي خودش كار درست كند ! انگار اين خوشي يا نيمه خوشي يك روزه ، به آقاي (ت.ب) نساخته است . به خود آقاي (ت.ب) مي گويند : « خود شما چه پيشنهادي داري ؟ » و آقاي (ت.ب) مي گويد : « مثلا من پيشنهاد مي كنم در هر وعده نماز جماعت برگزار كنيم !!! هركس هم خواست اقتدا مي كند و از فضيلتش بهره مند مي شود . » جسابي كفرم گرفته است . يعني اين آدم تا به حال در اين مسافرت ها ، حال مرا نديده است ؟ به روحيات بقيه ي اعضا پي نبرده است ؟ يا خودش را به نديدن مي زند ؟ هرچند كه مي دانم اگر اين پيشنهاد هم عملي بشود ، تغييري در رفتار من نخواهد داد . به قول نيما : ( زنده ام تا من ، مرا بوجهل من دربند مي دارد ! ) پيشنهاد را به رأي مي گذارند . از آقاي (ج.م) شروع مي كنند . من با يك يا دو نفر فاصله از او نشسته ام . آقاي (ج.م) با كلي مقدمه چيني و زمينه سازي اعلام مي كند كه مخالف است . دو نفر بعدي خواهرزاده هاي آقاي (پ) هستند . اين دوتا به اقتضاي سنشان و شايد روحياتشان مخالفتي ندارند . نبايد هم غير از اين باشد . فكر مي كنم حتي اگر پيشنهاد كنند كه اعضاي گروه بايد روزي مثلا يك بار جلو جمع سرپا بول كنند ، اين ها مخالفتي نخواهند داشت !!

   آقاي (مي) كه كنار من نشسته است و توي اين گروه از همه بهتر به پليدي ذات و خبث باطن من واقف است ، تا نوبت به من برسد ، زير گوش من و به شوخي مي گويد : « من فقط توي اين فكرم كه وقتي نوبت به تو برسد چه خواهي گفت ؟ » به شوخي مي گويم : « بنشين و تماشا كن ! » نوبت من مي شود . از من مي پرسند . فقط يك كلمه مي گويم : « مخالفم » و بعد نوبت آقاي (مي) مي شود . آقاي (مي) با اين زمينه سازي كه « اين قضيه ممكن است بعضي را وادار به ريا كند يا حتي مجبورشان كند در شرايطي كه نماز برايشان واجب نيست ، از روي حيا و خجالت مجبور شوند نماز بخوانند »، مخالفت مي كند . نطق گيرا و مستدل آقاي (مي) دو سه نفر را از جور كردن جواب خلاص مي كند و به دنبال او اين دو سه نفر هم مي گويند : « ما هم با نظر آقاي (مي) موافقيم . » اما نمي دانم كدام شير پاك خورده اي ، سر خر را به سمت ديگري برمي گرداند كه : « به نظر من اگر اين كار منجر به ريا نشود و اجباري در كار نباشد ، خوب است . » احمق !! انگار قرار بوده با قازوخ و شيشه نوشابه و تخم مرغ آب پز داغ وادارشان كنند به نماز جماعت كه حالا شرط مي كند اگر اجباري نباشد !! باقي مانده ي گروه كه اين جواب را كم خطر و به مصلحت نزديك تر مي بينند ، همين را تكرار مي كنند تا مي رسد به نفر آخر . اما نهايتا تصويب نمي شود . كميسيون بدون هيچ نتيجه ي مفيدي تمام مي شود .

    همكارها دوتا دوتا سراغ دستشويي مي روند كه آماده بشوند و بخوابند . از امامزاده كه بيرون مي آيم مي بينم عجب مه غليظي بيابان را گرفته است . هيچ جا پيدا نيست . من و (م.ف) با هم رفته ايم . دستشويي بيشتر از بيست سي متر با امامزاده فاصله ندارد . اما مه آنقدر غليظ است كه از كنار دستشويي چراغ هاي امامزاده پيدا نيست . توي راه ، تماس پا با علف هاي مرطوب و خنك شب ، حس ناخوشايندي در آدم ايجاد مي كند . احساس مي كني رطوبت و قطرات آب از روي علف ها به داخل كفش و دمپايي نفوذ مي كند و سرما را به درون جان بي پناهت مي ريزد بدون اين كه بدنت آمادگي مقابله با سرما را داشته باشد . يعني احساس كه نيست ، عين واقعيت است .

   هوا سرد است و (م.ف) لرز گرفته است . از من اجازه مي گيرد كه زودتر برگردد . مي گويم : « برگرد » وقتي به امامزاده مي رسم ، مي بينم مه آنقدر غليظ بوده كه (م.ف) توي بيست متر فاصله ، راه را گم كرده بوده است . جاها را پهن مي كنيم و مي خوابيم . . . ادامه دارد

 
 

شباويز : ٩:۳٥ ‎ق.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]