paraakandeha


منزل
تماس
 

جمعه ٢۳ بهمن ،۱۳٩٤

 

بی عنوان

 

زمان : حدود 1379
      با یکی از دوستان به قیزقلعه رفته ایم . مختصر آب و غذایی هم برده ایم که ناهار را همانجا بخوریم و برگردیم .
      تازه جاگیر شده ایم و مشغول بارگذاشتن ناهار شده ایم که صدای موتوری بلند می شود و بعد خود موتور و صاحبش را می بینیم .
      حدودا چهل ساله مردی است با سر و ظاهری روستایی .
     صحبت که می کند ، می فهمیم شاهسون است . از آنهایی است که میراث فرهنگی بهشان ماموریت داده تا مراقب آثارباستانی و رفت و آمدهای آدم های مشکوک و حفاری های غیرمجاز باشند.
      حالا که دو نفر آدم غریب دیده ، آمده است تا سرکی بکشد و خاطرجمع شود .
      قیافه و اجزای چهره اش با تصوری که از اجداد کوچنده اش دارم  هیچ تفاوت نمی کند.
      خیلی چکشی و با ضرب حرف می زند . انگار که هرکلمه مشتی است که باید به بناگوش مخاطب کوبیده شود یا انگار پوست تخمه ای ست که باید با ضرب و فشار به صورت مخاطب تفکند .
     آدم بسیار ساده و درعین حال بسیار بدبینی است . بدویت در اجزای چهره و حرف زدنش کاملا مشخص است .
        می نشیند و قدری حرف می زنیم . تعریف می کند که چند بار برای حفاری و سرقت آمده اند و دست خالی برگشته اند.
        می پرسد: چه کاره اید؟
        بی هیچ دلیلی ، شاید هم از روی بیحوصلگی می گویم : کارگر شرکت .
        از آب و برق روستا می پرسیم .
        با همان ضرب و کوبش جواب می دهد : ما برق لازم نداریم . بذار همون شاهرام!! جزایری ببره بخوره ... 
        قدری دیگر صحبت می کند و وقتی خاطرش جمع می شود که مخاطبانش غارت گران میراث فرهنگی نیستند ، می رود رد کارش . 
         تا سال های بعد هم چندباری به قیزقلعه سرمی زنم و هربار هم با نگهبان بی جیره و مواجب قلعه دیداری تازه می کنم .
        ***
        زمان : 1386 
        زنگ مدرسه خورده و بچه ها تعطیل شده اند . بعضی اولیا دنبال بچه ها آمده اند . یکدفعه چشمم به میراث بان !! شاهسون قیزقلعه می افتد . سوار موتور جلو در مدرسه ایستاده است .یکی از بچه های مدرسه از قیزقلعه می آید .(ر). بچه ی نجیب و درسخوانی هم هست. اما نمی دانستم با پدرش سابقه ی آشنایی دارم .
       همین که میراث بان را می بینم ملتفت می شوم که پدر (ر) است . سلام و علیک می کنیم .مرا کیف به دست درحال بیرون آمدن از مدرسه دیده و با همان نگاه اول شناخته است. 
       با همان لحن مألوف می پرسد: معلم اینجایی؟
       می گویم : بله .
       - : معلم پسر منم هستی ؟
       -: بله .
       -: بهش خوب درس بده ....
        قول قطعی بهش می دهم . تا صحبت ما تمام شود، پسرش هم آمده و مطمئن شده ام که اشتباه نکرده ام. "بفرما"یی می زنم و جدا می شویم .
****
        زمان : بیستم بهمن ۱۳۹۴
        صبح زود است . پیاده راه افتاده ام سمت مدرسه . سرما زور حسابی دارد . همینطور که راه می روم، مثل همیشه تصاویر و افکار بدون هیچ ترتیبی توی ذهنم بالا و پایین می شوند . انگار قلک مغز با هر قدم تکانی می خورد و محتویاتش را بالا و پایین می کند . یکدفعه خاطره ی قیزقلعه توی ذهنم جلو ویترین را می گیرد . قیافه ی آقای(ر) با تمام اجزای چهره اش و صدایش و لحن حرف زدنش توی ذهنم زنده می شود . یادم می افتد که آقای(ر) قبلا مرا به عنوان کارگر کارخانه شناخته بود. در دیدارهای بعدمان هم چیزی خلاف بار اول از من نشنیده بود. پس چرا وقتی مرا جلو در مدرسه می بیند اصلا تعجب نمی کند؟
        از بزرگترهایمان مدام شنیده ام که :"شاهسون هوشیار است"
         هوشیاری ای که بزرگترهای ما به شاهسون نسبت می دهند، از نوع همان هوش و صلاحیت بقا است که این خلدون برای بادیه نشینان قائل است . هوشی که بدون آن توی بیابان و صحرا شانس بقا بسیار پایین می آید. هوشی که هیچ درکی از انتزاعیات و مجردات ندارد، اما در عوض بهترین و مناسبترین و درعین حال ساده ترین واکنش را در برابر عینیات نشان می دهد .
        در ذهن بدوی شاهسون عینیت آنچه می بیند، آنقدر مسجل است که اگر با ذهنیات قبل ناهمخوان باشد، بی هیچ تردید و سوالی عینیات را می پذیرد. اینکه آقای(ر) از من [شنیده است] که "کارگر کارخانه هستم" در برابر این که [ببیند] "کیف به دست از مدرسه بیرون می آیم" اصلا ارزشی ندارد .
       اولی مربوط به دایره ی مسموعات و مفهومی تقریبا ذهنی است و دومی صحنه ای است که به چشم می بیند.
        در فضای سنتی زراعت و دامداری، همین دید عینی است که به درد بقا می خورد. آنچه در بین بزرگترهای ما به عنوان "هوشیاری شاهسون" تعریف شده، به خاطر آن است که عینیات محیط پیرامون را به بهترین وجه می بیند و می فهمد و به خاطر می سپارد و به تناسب آن تحلیل و موضعگیری می کند.
        اگر دین و تعالیم دینی نمی تواند عمیقا در بین مردم صحرانشین ریشه بدواند شاید به همین دلیل است . لطیفه هایی که درباره ی برداشت شاهسون از دین و آخوند و تعالیم دینی در میان روستاییان و شهرنشینان رایج است ناظر به همین ماجراست .
         شاید به خاطر همین ذهن "عینی پذیر" و "انتزاعی گریز" بدوی است که قرآن هم عرب بادیه را از نظر کفر و نفاق شدید تر از عرب شهرنشین می داند. (الاعراب اشد کفرا و نفاقا)(بادیه نشینان عرب در کفر و نفاق از دیگران سخت تر و به اینکه حدود آنچه را خدا بر فرستاده اش نازل کرده ندانند،سزاوارترند)(آیه ی ۹۷ سوره ی توبه)
         ذهنی که به جز عینیات را نمی بیند و نمی پذیرد، به سختی حاضر می شود مدعیات و وعده های ادیان را قبول کند. آنچه می شنود در تضاد و تنافی با آن چیزی است که می بیند و لمس می کند و شک نیست که در جدال ذهنیات و عینیات، آنچه عینی و ملموس است برنده ی نهایی خواهد بود.
 
 

شباويز : ۳:۳٥ ‎ق.ظ

 

دوشنبه ۸ تیر ،۱۳٩٤

 

قصص الأعراب(3)

 

عیسی بن فرخان در زمان وزارتش با ابوالعیناء شاعر سرگرانی و تکبر می ورزید . چون از وزارت خلع شد ، جایگاه ابوالعیناء در نظرش بزرگ شد . یک روز در مجلسی با او حضور یافت و در تفقد و پرسیدن او مبالغه کرد و به او گفت : کجایی ای ابوالعیناء ؟! خدا را شکر که تو را می بینم !!

     گفت : به خدا سوگند از تو به اشاره ای بدون کلام قانع بودم و به این که تو را ببینم بی آن که با من سخنی بگویی راضی بودم ، پس خدای را سپاس که حال تو را بدینجا رسانید و اگر در باب تو نعمت پیش از این خطا کرده بود ، نقمت و نکبت در باب تو درست آمد و اگر دنیا با روی آوردن به تو زشتی ها و تباهی های خود را نشان داده بود، با پشت کردن به تو نیکویی های خود را نیز نشان داد . منت خدای را که ما را از دروغ بستن بر تو بی نیاز ساخت و از آلودگی سخنان ریاکارانه در باب تو پاکمان کرد ، به خدا سوگند که نعمت ها را تباه کردی و حق منعم را به جای نیاوردی .

      عیسی گفت : ای عبدالله ! در سب و لعن من مبالغه کردی ، گناه من چه بوده است ؟

      گفت : به خدا از تو چیزی بی مقدارتر از وجود تو خواستم و با شیوه ای زشت تر و ناپسندتر از خلقتت مرا از خود راندی !!

     قصص الأعراب ج 4 ص 436

 
 

شباويز : ٧:۱٧ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳٩٤

 

قصص الأعراب (2)

 

       جوانی در نزد شعبی صحبت می کرد . چیزی گفت و شعبی گفت : ما چنین روایتی نشنیده ایم . گفت : آیا تو تمام علم را خوانده ای ؟

      گفت : نه !

      گفت : نصف آن را ؟

      گفت : نه !

      گفت : پس این را در همان نیمه ای که نخوانده ای بگذار !!

       شعبی خاموش شد .

       (قصص الأعراب / ج 4 / ص 373 )     

 
 

شباويز : ٢:۱٢ ‎ق.ظ

 

یکشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳٩٤

 

قصص الأعراب (1)

 

     عمارة بن حمزه به عجب و تکبر منسوب بود . روزی بر مهدی عباسی وارد شد و چون در جایگاه نیکویی که برایش تعیین کرده بودند جایگیر شد ، مردی که مهدی از قبل به او اشاره کرده بود تا عماره را ریشخند کند ، برخاست و گفت : یا أمیرالمؤمنین ! به من ظلم شده است .

     مهدی پرسید : چه کسی به تو ظلم کرده است ؟

    گفت : عماره فلان ملک مرا غصب کرده است ( و آن از نیکوترین املاک عماره بود ) .

     مهدی گفت : ای عماره ! برخیز و در کنار خصم خود بنشین .

     عماره گفت : یا أمیرالمؤمنین ! این مرد خصم من نیست ، اگر آن ملک مال اوست با او نزاع نمی کنم و اگر مال من است به او بخشیدم و از جایگاهی که امیرالمؤمنین مرا بدان سرفراز گردانیده برنمی خیزم !!

(قصص الأعراب ج 4 ص 393 )

 
 

شباويز : ٢:٥٩ ‎ق.ظ

 

سه‌شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳٩٤

 

ترجمه حکایتی از عقدالفرید

 

      عمربن خطاب به عمرو عاص که کارگزار او در مصر بود نوشت :

     « از بنده ی خدا عمربن خطاب به عمرو بن عاص ، سلام بر تو ، اما بعد . همانا به من خبر رسیده است که تو را انبوهی از اسبان و شتران و گوسفندان و گاوان و بندگان فراهم آمده است و پیمان من قبل از این با تو آن بود که تو را مالی نباشد . پس برای من بنویس که اصل این مال از کجاست و چیزی را پنهان نکن . »

    پس عمروعاص به او نوشت : « از عمروعاص به بنده ی خدا عمر بن خطاب امیرالمؤمنین ، سلام بر تو . ستایش می کنم خدایی را که خدایی جز او نیست . اما بعد : نامه ی امیرالمؤمنین به من رسید که در آن ، آنچه از اموال بر من جمع شده یاد کرده است و این که خود می داند که قبل از آن مرا مالی نبود . امیرالمؤمنین را آگاهی می دهم که من در سرزمینی هستم که قیمت ها در آن ها ارزان است و من در اینجا به کسب و زراعت همانگونه مشغولم که اهل آن مشغول هستند و در رزق امیرمؤمنان هم گشایشی پدید آمده است . و به خدا سوگند اگر خیانت به تو را حلال هم می دانستم به تو خیانت نمی کردم . پس ای مرد دست و سخن از من کوتاه کن ، وآنگهی ما را حسب و نسبی است که برای ما از کارگزاری تو بهتر است و اگر به َآن رجوع کنیم با همان زندگی می توانیم کرد . ( و گفته ای که در نزد تو از مهاجرین اولیه گروهی هستند که بهتر از من هستند) به خدا سوگند اگر در نزد تو مردانی هستند که زندگانی شان قابل سرزنش نیست و تو نیز ایشان را ملامت نمی کنی ، پس این چگونه می تواند بود ، در حالی که اگر در عمل تو با تو شراکت نمی کردیم قفلی از کار تو گشوده نمی شد ؟ »

    پس عمر برای او نوشت : « اما بعد ، به خدا سوگند من اهل این اساطیری که برای من نوشته ای نیستم و شیوه ی سخن پردازی تو در نزد من بهایی ندارد و تو را از پاکسازی نفس بی نیاز نمی گرداند . همانا محمد بن مسلمه را به سوی تو فرستادم ، پس نصف مال خود را به او بسپار ، و شما ای گروه امرا بر سرچشمه های اموال نشسته اید ، هیچ عذری از شما پذیرفته نیست ، برای فرزندانتان جمع می کنید و برای خویشتن آماده می سازید . ولکن ننگ و عار بر خویشتن جمع می کنید و آتش به میراث می گذارید . والسلام »

    پس زمانی که محمد بن مسلمه به نزد عمروعاص رسید برای او طعام فراوانی تدارک دید . محمد بن مسلمه چیزی از طعام او نخورد . عمرو او را گفت : آیا غذای ما را حرام می دانید ؟ گفت : « اگر غذای میهمان را برایم آورده بودی از آن می خوردم ولکن تو غذایی آوردی که مقدمه ی شر است . به خدا سوگند در نزد تو آب هم نمی آشامم . پس هرچه از اموال داری برایم بنویس و چیزی را پنهان مدار . »

    پس تمام مال او را نصف کرد تا این که نعلین او باقی ماند ، پس یک لنگه ی آن را گرفت و لنگه ی دیگر را باقی گذاشت .

     عمروعاص خشمگین شد و گفت : « ای محمد بن مسلمه ! خداوند زشت بدارد روزگاری را که در آن عمروعاص کارگزار عمربن خطاب است ! به خدا سوگند من خطاب را دیدم که بر روی سرش پشته ای هیزم حمل می کرد و بر سر پسرش نیز پشته ای هیزم بود ، و بر تن هر یک جامه ی پشمینی بود که به مچ پای ایشان نمی رسید و حال آن که عاص بن وائل به پوشیدن دیبای مطرز با طلا نیز قانع نبود .»

    محمد گفت : « ساکت باش ! به خدا سوگند عمر بهتر از توست و اما پدر تو و پدر او هر دو در آتش اند و به خدا سوگند اگر نبود زمانه ای که او در ایمان بر تو سبقت گرفت ، تو نیز اکنون به چرانیدن گوسفندان مشغول بودی که پرشیر شدن آنان تو را شاد می کرد و کم شیر شدن آنان تو را اندوهگین می ساخت . »

    عمرو گفت : تو را به خدا سوگند این سخن در نزد تو بماند و عمر از آن آگاه نشود .

    ترجمه ای از : عقدالفرید / جلد اول / ص 46 ـ 45

 
 

شباويز : ٢:٢٤ ‎ق.ظ

 

شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳٩۳

 

بی عنوان

 

ازدواج ناپیداترین و محترمانه ترین توهینی است که انسان به خویشتن روا می دارد .

 
 

شباويز : ٢:۳٧ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳٩۳

 

انسان و بهشت

 

انسان ها  وقتی به تنهایی قصد رفتن به بهشت را دارند ، عموما موجودات بی آزاری هستند . مشکل دقیقا از جایی شروع می شود که می خواهند سایرین را نیز با خود به بهشت ببرند ؛ آن هم به زور !!!

(مسیجی از یک دوست)

 
 

شباويز : ٥:٠٥ ‎ب.ظ

 

شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳٩۳

 

دوزخ درون

 

      سارتر می گوید : "دوزخ دیگری ست ."  نیچه هم شاید نزدیک به همین مضمون گفته ؛ با دیگری بودن آلودگی ست ، اما شاید دوزخ واقعی خود ما باشیم . کسانی که لحظه ای هم قدرت تحمل تنهایی را ندارند از دوزخ خودشان می گریزند . لحظه ای که از ستایش و تمجید دیگران زنده می شویم ناخودآگاه از دوزخ خود خلاصی می یابیم . اگر دوزخ در خود ما نبود این همه افسردگی جایی نداشت . افسردگی یعنی دسترسی گاه و بیگاه خودآگاه به ساحت مرموز و دوزخی ناخودآگاه .

     سرشت سوگناک مذهب ، بیشتر آدمهایی را جلب می کند که تعارض قوی تری در امیالشان وجود دارد .

     دوزخ دقیقا در وجود ماست وگرنه چرا باید برای بد بودن و نامهربانی دیگران اینهمه افسرده و آزرده خاطر بود؟

(بخشی از مسیج یک دوست)

 

 
 

شباويز : ٤:٢٥ ‎ب.ظ

 

یکشنبه ٧ دی ،۱۳٩۳

 

از مشکلات فرار نکنید . . .

 

دستورات روانشناسانه ای که برای کلنجار رفتن با مشکلات و پیداکردن راه حل های غالبا لئیمانه و خفت آمیز مبتنی بر چانه زنی پیشنهاد می شوند ، دستوراتی هستند که برای اکثریت جامعه طراحی می شوند .

اکثریت هر جامعه ای را فرومایگان تشکیل می دهند که برای نفع اندک حاضرند بیشترین خفت ها و بیشترین چانه زنی ها را به خود تحمیل کنند . کریمانه ترین راه ها صرفنظر کردن از همان نفع اندک یا شاید بسیار است که در اصطلاحات روانشناسان از آن به « فرار از مشکلات» تعبیر می شود . . .

 
 

شباويز : ٧:۱۸ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳٩٢

 

مائو و ارد بزرگ

 

 

تاریخاً همیشه تمام نیروهای ارتجاعی در آستانه ی انقراض ، به آخرین جدال ناامیدانه ی خود علیه نیروهای انقلابی دست می زنند . (مائوتسه تونگ)

***

این عبارت به عنوان یک سرفصل حکیمانه ، بر آغاز فصلی از یک کتاب نقش بسته است . کتاب ( داستان واقعی انقلاب مائوئیستی در تبت )

کتاب علیرغم اطلاعات خوبی که از اوضاع تبت قبل از تسخیر به دست می دهد ، کاملا جانبدارانه نوشته شده و با اینکه اخباری که از اوضاع تبت می دهد بوی صداقت دارند ، همین جانبداری خواننده را به شک می اندازد .

    تمام این ها به کنار .

    عبارتی که اول این پست خواندید بهترین سند بر بیشعوری و جهالت یک پیشوا و ملت تحت رهبری او می تواند بود . هیچ سندی بهتر از این نمی تواند بیشعوری و نادانی و حرافی بی ارزش یک پیشوا را نشان بدهد . بدیهی ترین مطلب را با استفاده از کلمات مناسب به طرزی ادا می کند که گویی نکته ای حکیمانه را یافته که جز او کسی قادر به درک آن نبوده است ...

اما بیشعوری و جهالت بیشتر را من از آن جماعت جاهل و نادانی می دانم که وظیفه ی خود می دانند هر باد معده ی دیکتاتور را ضبط کنند و به عنوان دستاوردهای بزرگ حکمت بشری به خورد این و آن بدهند .

    از همه نابخشودنی تر بیشعوری کسانی است که با گذشت بیش از پنج دهه از فجایع و افتضاحات سیاسی و اقتصادی یک دیکتاتور و بالا آمدن گند و تعفن کارهای او ، هنوز هم ابلهانه ترین و احمقانه ترین جملات او را به عنوان شاهد مثال و شاهکارهای حکمت و اندیشه ی بشری بر سرفصل کتاب ها می نویسند ...

   نمی دانم اطلاع دارید یا نه ، در جریان انقلاب فرهنگی مائو ، چاپلوسان و قدرت پرستان ، کتابی از جملات کوتاه مائو ترتیب دادند و نام آن را گذاشتند (کتاب سرخ کوچک) و در تیراژ بسیار وسیع چاپ و منتشر کردند . اینطور که شنیده ام داشتن ( و شاید هم همراه داشتن ) این کتاب برای تمام شهروندان چینی الزامی بوده و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ...

   و لابد عبارت بالا هم یکی از عبارت های همان (کتاب سرخ کوچک) بوده که حالا این جا در آغاز فصل یک کتاب خود را نشان می دهد ...

 

تمام این ها به کنار ...

     نمی دانم با ارد بزرگ !!! چقدر آشنایی دارید ...

     دو سه سال پیش که جملات احمقانه ی این بزرگوار به عنوان مسیج برایم رسید شک کردم که آدمی که پسوند (بزرگ) را به دمش بسته اند ، نمی تواند چنین جملاتی گفته باشد . جستجو در دنیای مجازی نشان داد که : نه ... این است و جز این نیست ...

 

 

این جملات و خیلی جملات احمقانه تر مال همین آدم است . جملاتی بدیهی که فقط طرز ادا کردنشان باعث شده آدم هایی که فرعون را هم به بندگی قبول ندارند ، (ارد بزرگ) را بزرگ و بزرگتر کنند و جملاتش را به عنوان پیامک برای هم بفرستند ...

راست گفته اند جهالت بشر حد و مرز ندارد . با مردمی که به این راحتی می توانند سایزهای مختلف از آدم ها بسازند و یکی را ارد متوسط و دیگری را ارد قلمی و آن یکی را ارد بزرگ بنامند چه کارها که نمی توان کرد ... به نظر شما اگر شرایط فراهم باشد چنین آدمی که سال ها پسوند (بزرگ) را با این سنگینی به دنبال خودش کشیده ، به خودش حق نمی دهد که سوار گردن آدم ها بشود و مثل مائو و استالین و هیتلر و ... داعیه ی پیشوایی و هدایت ونجات جهان را مطرح کند ؟

 
 

شباويز : ۳:٤۳ ‎ب.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]