paraakandeha


منزل
تماس
 

دوشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٦

 

دست در دست هم دهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد

 

زمان : یازدهم اسفند هشتاد و شش ساعت یک ربع به نه شب است که از کلاس بیرون می آیم . (ق) کاری داشته و مجبور شده است که به شهر ما بیاید و شب را هم اینجا بماند . قرار گذاشته ایم که به محض تمام شدن کارم اگر حس و حال و حوصله داشتم ، به او زنگ بزنم و با هم قراری بگذاریم . تماس می گیرم . بنا می شود بیست دقیقه بعد خودش را به من برساند و شام را هم با هم باشیم . سفارش می کنم که : « عجله نکن ! » و خودش اصرار دارد که تا بیست دقیقه ی دیگر پیش من باشد . رو به روی مدرسه پارکی هست و معمولا محل قرارهای من و (ق) همین جاست . تا بیست دقیقه بعد وقت دارم که توی پارک بچرخم و تبرکا و تیمنا سری هم به دستشویی بزنم . دستشویی سه تا کابین دارد که در اولی مدتهاست قفل است و احتمالا به کابین اختصاصی پرسنل شریف پارک تبدیل شده است . کابین دومی پر است و آخری هم شیشه ندارد . تصمیم می گیرم به همان کابین آخری بسازم . همین که از جلو کابین وسطی می گذرم ، صدایی می شنوم . انگار یک نفر دارد با خودش حرف می زند . شاید دیوانه است ؟! بعد که دقت می کنم می فهمم دارد با نفر دومی صحبت می کند و حرف از این است که : « حالا ببین من چطور می زنم ! اصلا نمی فهمی سرنگ چطور می چرخد !! » خوشبختانه کفش کتانی پوشیده ام و صدای پایم را نشنیده اند . حیفم می آید قضیه را همین طور رها کنم و به کار خودم مشغول باشم . ناکام و نامراد ،‌ در را باز می کنم و آهسته بیرون می آیم تا صدای پایم را نشنوند و نشئه شان حرام نشود . دسته کلیدم را هم محکم با دست فشار می دهم تا صدا نکند . بیرون از دستشویی ها توی حیاط پارک می ایستم تا کارشان تمام شود و بیرون بیایند و کامل زیارتشان کنم . همین که جاگیر می شوم دو نفر جوان خودشان را به دستشویی می رسانند . یکیشان عجله دارد . کاپشنش را به دوستش می دهد و همین مرحله را که من گذراندم می گذراند . برمی گردد و بلند می گوید : « آخری که شیشه ندارد ! » دو نفر تزریقاتچی !!!داخل پاراوان !!! صداها را شنیده اند و ساکت شده اند و کارشان را در سکوت انجام می دهند . جوانی که بیرون آمده است با دوستش مشغول صحبت می شود . منتظرند تا کابین خالی شود و بروند داخل . نمی توانند بیکار بایستند . جوان دومی گوشی همراهش را بیرون می آورد و شروع می کند چیزهایی را به دوستش نشان دادن . صدای خنده و تعجب زدگی هردوشان به هوا می رود . از جیغ و ناله هایی که از گوشی بیرون می آید می شود حدس زد چه چیزهایی در حال اکران شدن است !! جوان دومی اصلا یادش رفته است که برای چه کاری آمده بود . چند دقیقه ای می ایستند و فیلم ها را کاملا دوره می کنند . فیلم ها که تمام می شود دومی انگار به نفر اولی و در اصل به من می گوید : « این انگار قصد دارد شب را هم اینجا بخواید . » رغبت نمی کنم وارد حرف زدنشان بشوم وگرنه می گفتم : « بعید هم نیست یکیشان یا هردوشان مجبور شوند چند ساعتی در این مکان مقدس بخوابند تا مأمورهای شهرداری و صد و ده جمعشان کنند و به قبرستان برسانند . » یادم می افتد که یکی دو ماه پیش توی یکی از کوچه ها دو نفر همین طور همکاری می کرده اند که یکیشان زیر تزریق می میرد و آن یکی هم از ترس جانش فرار می کند . تا مأمورها برسند جنازه چند ساعتی زیر باران مانده بود و شده بود سوژه ی زن های خانه دار و بچه مدرسه ای ها . وقتی هم که جنازه را برمی داشتند ، یکی از دوستان آنجا بوده و برای من تعریف می کرد که : « توی دلم می گفتم : این را کجا می برید ؟ این الآن نم کشیده و توی جهنم هم نخواهد سوخت . فقط دود می کند و بقیه را کور می کند ! » دو نفری که نوبت داشتند رفته اند و من تنها مانده ام . سیگاری روشن می کنم تا زیاد بیکارانه انتظار نکشم . این موش و گربه بازی برایم دارد جالب تر می شود . همین موقع یک نفر با عجله خودش را به دستشویی می رساند و خودش را با سر و صدا توی کابین آخری می اندازد . سر و صدا که بلند شد مطمئنم می کند که آقایان دکترها و متخصصین بیهوشی و نشئگی الآن از فرصت استفاده می کنند و بیرون می آیند . حدسم درست است . اولی بیرون می آید . جوان لاغر و کشیده اندامی است که بیشتر از بیست و شش هفت سال ندارد . شلوار و پیراهنی پوشیده که با قدری دقت می شود فهمید رنگ اولشان سفید بوده است . عملش بدجوری سنگین است و استخوان بندی اش را هم از چشم انداخته است . کمربندش و زیپ شلوارش کاملا باز است و همین طور که بیرون می آید شلوارش را بالا می کشد و کمربندش را می بندد . نمی فهمم ؟ یعنی می خواهد ثابت کند که مشغول امرخیر بوده است ؟ یا شاید هم داشته به مثانه اش تزریق می کرده و حالا دارد خودش را جمع و جور می کند ؟ ( آنهایی که عملشان نیمه سنگین ! است تزریق عضلانی را به تزریق در مثانه تبدیل می کنند تا بعد نوبت به رگ های سر برسد . ) هر چه هست همین طور که راه می رود ، دکور و پوزیسیونش را هم تنظیم می کند . نشئگی توی راه رفتنش هم پیداست . به زحمت می تواند خودش را کنترل کند که به دیوار نمالد . شروع می کند هم سنگرش را صدا کردن که : « مهدی ! مهدی ! » یک دقیقه نمی کشد که نفر دوم هم بیرون می آید . این یکی ، دست هایش را هم زیر شیر آب می کشد که اگر کسی بود و دید مطمئن شود که او مشغول کارهای غیربهداشتی بوده است . کاپشن سیاهی پوشیده است و از اولی هم جمع و جور تر و داغون تر است . سیگاری به نوکش گرفته است و سیگار را که توی دست من می بیند ، به سمتم می آید . سیگار را به طرفش دراز می کنم . به زحمت می تواند خودش را کنترل کند تا سیگارش را روشن کند . حالا من محبورم به عنوان پارتنر همراه او به این طرف و آن طرف بچرخم تا بتوانم سیگارش را بگیرانم . چه باید کرد ؟ « موسی اینجا به امید قبسی می آید !‌ » یک لحظه خوشحال می شوم که جایی ندیده ام بیماری هایی مثل ایدز از طریق آتش سیگار منتقل شوند . سیگارش را که روشن می کند شروع می کند به صدا کردن هم رزمش : « مجتبی !‌ مجتبی ! » و راه می افتد به سمت جایی که او ایستاده است . (ق) زنگ می زند . آدرس جایی را که ایستاده ام می دهم . درست در نقطه ی مقابل جایی که همیشه منتظر او می شدم ایستاده ام . (ق) که می رسد شروع می کند با تعجب از دو نفری که توی راه دیده تعریف کردن . می گوید شاید چند دقیقه ایستاده بودم و راه رفتن این ها را نگاه می کردم . می گویم : « گنجشکی را که تو دنبالش کرده بودی ، من دمش را کنده بودم و ولش کرده بودم . » بعد قضیه را تعریف می کنم . به دستشویی که سر می زنم می بینم تکه ای میلگرد زنگ زده به شکل حرف ( یو ) انگلیسی درست کرده اند و تمام شیرهای دستشویی را با آن مهار کرده اند . اول درست نمی فهمم برای چه . ولی بعد مات می مانم . شهرداری عجب ترفندی به کار زده است . هیچ معتادی دیگر نخواهد توانست نانش را از شیر دستشویی های شهرداری دربیاورد !! شیرهای آبخوری را هم با همین ترفند ، منتها به کمک سیمان مهار کرده اند . شیر که می گویم منظورم شیرهای مخلوط چند ده هزار تومانی نیست !‌ اشتباه نکنید . همین شیرهای برنجی دوهزار تومانی سولفاته شده که به لعنت شیطان هم نمی ارزند . جامعه شناس ها خوب فهمیده اند که جامعه خودش مثل یک نظام هوشمند برای هر مشکلی راه چاره ای پیدا می کند و خودش را با هر شرایط جدیدی وفق می دهد !

 
 

شباويز : ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ

 

پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦

 

مسابقه ی کتاب های خوانده نشده

 

چند وقت پیش ، پانته آ ی عزیز من را هم به مسابقه ی وبلاگی ( کتاب های خوانده نشده ) دعوت کرد . قول داده بودم و تصمیم هم داشتم که در این مسابقه شرکت کنم . ولی تنبلی و بی حوصلگی طوری امانم را بریده بود که تازه امروز توانستم شروع کنم به نوشتن و آن هم از شما چه پنهان هنوز امید ندارم که در یک نشست مطلبم را بنویسم و پست کنم . بگذریم . مسابقه سر این بود که چه کسی کتاب های نخوانده بیشتر دارد و چرا . اگر بنا به گرفتن آمار دقیق باشد شاید من جزء نفرات اول فهرست باشم . البته کار به آدم هایی ندارم که از سر سیری و برای کامل کردن دکور منزل کتاب می خرند و کاری هم ندارند که کتاب چیست و از کیست و . . . . مثلا اگر سری صورتی رنگ کتاب های ( مهدی سهیلی ) به پرده ی خانه بخورد همان را می خرند و اگر سری کامل تاریخ طبری را با جلد سبز گیر آوردند و دیدند که با رنگ در و دیوار و تیر و تخته ی خانه جور است این یکی را می خرند و توی دکور کار می گذارند ! راستش اطاق من ، جزء شلخته ترین و بی نظم ترین اطاق هایی است که تا به حال دیده ام . فقط بچه محصل ها و دانشجوهایی که اطاق مجردی در جایی اجاره می کنند ، می توانند اطاقی به این شلختگی و بی نظمی و بدریختی داشته باشند . این را گفتم تا اصلا فکر نکنید کتاب خریدن من ذره ای از روی دکور بندی و آرایش شکل و وضع اطاق بوده است و ضمنا ذهنتان آماده باشد و اگر خواندید که شاید نصف کتاب هایی را که توی اطاقم دارم نخوانده ام فکر نکنید دلیلش چه بوده است . الآن که فکر می کنم می بینم خیلی از کتاب ها را برای این خریده ام که ( یک روز به کار آید ) . بگذریم . اما نخوانده ترین !!! کتابم کتابی بود از سری ماجراهای ( لاوسون و سامسون )‌ . افرادی که سن و سالشان بیشتر از من است و با کتاب دمخور بوده اند ، احتمالا انس عمیقی با این دو نفر آدم و کارآگاه (مایک هامر) و منشی زیبا و مشهورش ( ولدا ) ی نازنین داشته اند . خوشبختانه یا متأسفانه تا ما به سن مدرسه رفتن و کتاب خواندن برسیم ، انقلاب شد و این تیپ کتاب ها و خیلی کتاب های دیگر جمع شد و کتاب های در دسترس منحصر شد به نوشته های محمود حکیمی و استاد مطهری و دستغیب و قرائتی و نهایتا رضا رهگذر و مصطفی رحماندوست و . . . . یا دست آخر ژول ورن . این بود که وقتی با هر دانش آموزی قدری آشناتر می شدم اولین و مهم ترین ملاکم این بود که به کتاب دسترسی دارد یا نه . توی این امانت گرفتن ها همه جور کتابی به دستم می رسید . از کتاب های روضه خوانی و قصص الأنبیا و طوفان البکاء گرفته تا کتاب های جرجی زیدان و پرویز قاضی سعید و . . . هیچ یادم نمی رود . کلاس دوم راهنمایی بودیم . معلمی داشتیم به اسم آقای (ق) که تاریخ و جغرافیا درس می داد . سال های میانی دهه ی شصت بود و اوضاع آموزش و پرورش و همه ی ادارات از همیشه خیط تر . این آقای (ق) جنم عجیبی بود . آدم لاغری بود که در نگاه اول معتاد به نظر می آمد . از آن نمونه هایی که در ادبیات نیروی انتظامی به ( معتاد تابلو ) معروف شده اند . هنوز هم نتوانسته ام در ذهنم این اتهام را از او پاک کنم . خصوصا وقتی صدای دورگه اش که به ( دوزله) ی کردها شباهت داشت به یادم می افتد در اعتقادم محکم تر می شوم . یک اورکت سبزرنگ مدل آمریکایی داشت که به نظرم مال دوره ی سربازی یا بسیج یا این طور چیزها بود . هرچه بود اورکت آمریکایی اصل نبود . موتور گازی قراضه ای داشت از مارک ( پژو ) و همیشه با همین موتور به مدرسه می آمد . خیلی روزها سطل قرمز رنگی هم به فرمان موتورش آویزان می کرد و بعد از این که بچه ها سرکلاس می رفتند می آمد و سطل را و کوپن هایش را به یکی از همکلاسی های ما می داد که پدرش به اسم ( بشیر کور ) مغازه دار بود و عامل توزیع جنس کوپنی . روز بعد یا دو روز بعد همکلاسی ما سطل را با ( اقلام کوپنی ) برمی گرداند و تحویل آقا ! می داد . نمی دانم چرا هروقت یاد آقای (ق) می افتم تصویرش توی ذهنم با آن دندان های زرد شده و یکی در میان ، به حالت چمباتمه و آن هم پشت پنجره تصویر می شود . الآن که فکر می کنم نمی دانم چطور می توانست روی ده یا پانزده سانتیمتر جای پشت پنجره آن هم به صورت چمباتمه بنشیند . یک روز سر کلاس همین آقای (ق) نشسته بودیم . یکی از بچه ها یکی از کتاب های ( لاوسون و سامسون ) را برایم آورده بود . اگر اشتباه نکنم اسمش ( اسکلت خونین ) بود . کار کلاس تمام شده بود و تا آخر کلاس نیم ساعتی وقت داشتیم . آقای (ق) به بچه ها اجازه داده بود که اگر کار دیگری دارند انجام بدهند و خلاصه وقت در اختیار خودشان باشد . پرسیدم : « آقا اگر کتاب غیر درسی بخوانیم ایرادی ندارد ؟ » گفت : « چه کتابی ؟» من هم بی خبر از آنچه بر سرم خواهد آمد ، کتاب را نشانش دادم . کتاب مثل بقیه ی کتاب های پلیسی قطع جیبی داشت و کاغذش هم کاهی بود و درست مثل بقیه ی کتاب های پلیسی جلدش هم از دو طرف افتاده بود . گفت : « بیارش ببینم » و کتاب را گرفت و ( اجمالا تورقی ) کرد و شروع کرد به نصیحت کردن که : این کتاب ها به درد شما نمی خورد و این ها را فقط برای سرگرم کردن جوان ها می نوشتند و قصدشان فقط پول درآوردن بوده است و خیلی از این جور حرف ها که این طور وقت ها تحویل آنهایی داده می شود که در جایگاه متهم و مقصر نشسته اند . حرفش که تمام شد و خاطرش که جمع شد که من قانع شده ام گفت : « این کتاب را من می برم . خوب ؟! » و « خوب » بعدی تنها کلمه ای بود که از دهن من در جواب آقای (ق) بیرون آمد . حالا من مانده بودم سرگردان و نمی دانستم که ( غم زمانه خورم یا فراق یار کشم ؟ ) درد نخوانده ماندن کتاب یک طرف و شرمندگی دوستی که کتاب را به من امانت داده بود یک طرف . خوشبختانه پسرک آدم نجیبی بود و از طرف دیگر بخت با من یار بود که خودش هم با من همکلاس بود و تمام ماجرا را می دید و شاهد بود که کتابش چه طور در گرداب نابودی و ( ملاخور ) شدن فرو رفت . هرچه بود پسرک بعدها اصلا ماجرا را به روی من نیاورد . اما آنچه برایم ماند درد نخوانده ماندن کتاب بود و تجربه ی تلخ (ملاخور شدن ) چیزی از متعلقات . بعد ها که یکی از بزرگترها برایم کنایه ی (ملاخور ) را تعریف کرد دانستم که خودم هم از قربانیان واقعی آن بوده ام . تعریفش از ملاخور این بود که : ما بچه که بودیم ، گاهی وقت ها عمویی ، دایی ای یا بزرگ تری چیزی مثل خودنویس برایمان هدیه می آورد و از ذوقمان آن را می بردیم مکتبخانه . بعضی ملاها تا چشمشان به این طور چیزها می افتاد ، آن را می گرفتند تا امتحان کنند و اگر چیز به دردبخوری به نظرشان می آمد ، به بهانه ی این که این ها به دردتان نمی خورد و خطتان را خراب می کند و شما باید با همان « قلم فرانسه » ها بنویسید ، خودنویس را بالا می کشیدند و آن وقت کو آنقدر جرئت و پررویی و گستاخی که بتواند قلم را پس بگیرد ؟! پ . ن : اولین بار است که با قالب های جدید پرشین بلاگ کار می کنم و اصلا مشخص نیست که چطور باید به جایی یا کسی لینک داد . از این بابت یک معذرت حسابی به همه ی خوانندگان بدهکارم .

 
 

شباويز : ٦:٠٩ ‎ب.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]