paraakandeha


منزل
تماس
 

دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

گرگ دريا

 

    سپس ازاو پرسيدم : « حالا چطور مي توانم دوباره پول هايم را به دست آورم ؟ »

   ولف لارسن گفت : « چه مي دانم ؟! اين موضوع مربوط به خودت است . ديگر اينجا كسي وكيل و مباشر كسي نيست . تو بايد به خودت متكي باشي . وقتي كه يك دلار پول به دست آوردي بايد آن را حفظ كني . . . گذشته از اين تو مقصري و مرتكب گناه شده اي . چه نبايد كاري كني كه موجب وسوسه و ارتكاب گناه توسط همجنسان خود شوي . تو با اين بي مبالاتي خود آشپز را به دزدي تشويق كردي . او مرتكب دزدي شد و تو روان جاويد او را به مخاطره انداختي . راستي بگو ببينم تو به جاوداني بودن روان ايمان داري ؟»

    وقتي اين سؤال را بيان مي كرد پلك هاي ديدگانش آهسته بالا مي رفت ، به نظرم آمد كه همه ي درياهاي مقابل من سينه باز كرده اند ـ گويي مي توانستم نهاد روانش را ببينم ـ اما اين يك توهم نابخردانه اي بيش نبود . من تصور نمي كردم كسي به عمق روان او پي برده باشد و حتي به اندك بررسي در آن روان پر از شگفتي توفيق يافته باشد . روان او منحصر به فرد بود و دانستم كه هيچگاه نمي توان از روي رازهايش پرده برداشت . . .

   در جوابش گفتم : « من جاودانگي و ابديت را در چشمان شما مي بينم . » اين مرتبه كلمه ي « ارباب » را به كار نبردم زيرا وضع صحبت ما بي اندازه دوستانه بود و برايم توليد خطري نمي كرد .

  او به آنچه گفتم توجهي نكرد و سپس گفت : « پس شما چيزي مي بينيد كه زنده است ، اما چطور مي توانيد اثبات كنيد كه آن چيز براي هميشه زنده و جاويد خواهد بود ؟»

   من با رشادت خاص ادامه دادم : « چيزي را مهمتر از آن در چشمان شما ديداه ام .»

   گفت :« منظور شما حس هوشياري و آگاهي است شما وجدان زندگي را در آن ديده ايد نه چيز ديگري . شما هرگز ابديت و جاودانگي زندگي را در آن نديده ايد . آيا ديده ايد ؟ »

   واقعا چه روشن و زيبا فكر مي كرد و چه خوب آنچه را كه فكر مي كرد بيان مي داشت . پس از آنكه با ديدگان كنجكاوش مرا ورانداز كرد سرش را به طرف باد برگردانيد و چشم به درياي سربي رنگ و متلاطم دوخت . قسمت سفيدي چشمانش تيره شده بود و خطوط اطراف دهانش سخت منقبض و به هم فشرده شده بودند . معلوم بود كه در يك تفكر پر از بدبيني و انديشناكي خاص قرار گرفته است .

   او به ناگهان رو به طرف من كرد و گفت : « به چه منظور ، براي چه من جاوداني باشم ؟ چرا ؟ »

   من همچنان ساكت و خاموش ماندم . چطور ممكن بود بتوانم معنويت و فلسفه ي خاصي را كه به آن پاي بند بودم برايش بيان دارم ؟ چطور مي شد آنچه را كه فقط بايد حس كرد ، آنچه را كه مثل زير و بم يك قطعه موسيقي قابل احساس است نه قابل بيان ، براي او توضيح دهم ؟. . .

   به او گفتم : « شما خودتان چه تصور مي كنيد ؟ »

   گفت : « به نظر من مانند خميرمايه است . چيزي است كه حركت مي كند . ممكن است براي يك دقيقه ، يك ساعت ، يك هفته ، يك سال و يا يك قرن حركت كند . زورمندان ناتوانان را مي خورند تا نيروي خود را حفظ كنند . خوشبخت ها بيش از همه مي بلعند و بيش از همه حركت يم كنند تا بخورند و مي خورند تا بتوانند حركت كنند . آنان براي شكم زندگي مي كنند و شكم نيز براي آنها كار مي كند . اين دايره و دوري است كه با گردش به دور آن به هيچ جا نمي توان رسيد و آنها نيز به جايي نخواهند رسيد تا سرانجام روزي از حركت بازايستند . بميرند . »

   من حرف او را قطع كرده گفتم : « آنان رؤيايي دارند . رؤيايي درخشان و دلفريب . »

  او نيز ميان حرف من دويد و جمله ام را اينطور خاتمه داد : « رؤياهايي درخشان و دلفريب از كار و زحمت . مثل كرم ها و حشرات زير زمين ! »

   گفتم : « اما آنها از حشرات بالاترند . »

   گفت : « بلي آنها حشراتي هستند كه اشتهايشان و شانس سيركردنشان از ديگر حشرات بيشتر است . » وقتي كه اين كلمات را مي گفت لحن گفتارش جدي و خشن بود . سپس ادامه داد : « زيرا مي بيني كه آنها چگونه خواب مسافرت دريايي پرشوري را مي بينند . خواب چنان مسافرتي كه بتواند به آنها استفاده و پول بيشتري بدهد . آنها مي خواهند معاون كشتي باشند ، مي خواهند ثروت داشته باشند و بالاخره مي خواهند وضع بهتري براي خود تعبيه كنند تا بتوانند همنوعان خود را طعمه ي خود سازند ، تا بتوانند از شب تا صبح را در كافه ها و كاباره ها به عياشي و طرب بگذرانند ، تا ديگران كارهاي پرزحمت آنان را انجام دهند . شما نيز با آنان هيچ فرقي نداريد ـ عينا مثل آنها هستيد ، جز آنكه شايد از آنها بيشتر و بهتر خورده ايد ـ من حالا آنها را مي خورم و شما نيز همين طور . اما در گذشته شما بيش از من غذا مي خورديد ، لباس هاي فاخر و زيبا مي پوشيديد . غذاهاي مطبوع مي خورديد . اما آيا ممكن است . . ممكن است كه به من بگوييد آخر كي آن رختخواب را تهيه مي كرد ؟ كي آن لباس را براي شما دوخته بود ؟ كي آن غذاهاي مطبوع را براي شما فراهم مي ساخت ؟ شما كه اين كارها را نكرديد ؟ . . .

   تصديق مي كنيد كه شما با عرق جبين خود چيزي نساختيد . شما زندگي خود را از درآمد پدرتان كه به صورت ارث باقي مانده بود مي گذرانديد . شما مثل لاشخور بزرگ دريايي بوده ايد و آنچه را ديگران صيد كرده بودند مي ربوديد . شما در زمره ي آن كساني بوديد كه دستگاهي تشكيل داده و خود را حكومت ناميده اند و خويشتن را اربابان ديگران قلمداد مي كنند و آنگاه ماحصل كار و دسترنج مردم را به يغما مي برند . شما جامه اي گرم و نرم برتن مي كرديد ولي آنان كه اين جامه را براي شما آماده مي كردند خود در لباس هاي مندرس و پاره پاره از سرما مي لرزند و از وكيل يا مباشر شما كه پول شما را به كار مي اندازد كار مي خواهند . »

   من با عصبانيت فرياد زدم : « اينها كه شما مي گوييد از موضوع خارج است . »

   او گفت : « ابدا ، به هيچ وجه ، هرگز از موضوع خارج نيست . » او در اين موقع خيلي سريع و جدي صحبت مي كرد . ديدگانش مثل آسمان طوفاني پي درپي برق مي زد . باز به سخنانش ادامه داد و گفت : « اين يك حرص و آزمندي و خوك صفتي است كه ما آن را زندگي نام گذارده ايم . پس ابديت و هميشگي بودن اين آزمندي و خوك صفتي چه مفهومي مي تواند داشته باشد ؟ شما خود هرگز غذايي تهيه نكرده ايد ، با اين وجود آنچه را بلعيده ايد يا ضايع كرده ايد كافي بوده است كه غذاي صدها بيچارگاني را كه غذاي شما را تهيه مي كرده اند و از بي غذايي مي مرده اند از مرگ نجات دهد .    من به تندي گفتم : « براي اين كه قوي تر هستيد ! » او نيز فورا سؤالات پياپي خود را تكرار كرد : « خوب ! براي چه بايد قويتر باشم ؟ زيرا در من آن خميرترش و مايه بيشتر است نه ؟ »

   گفتم : « اما به اين ترتيب وضع يأس آوري پيش مي آيد . »

   گفت : « تصديق مي كنم . اما با اين وجود پس چرا اصولا تلاش كنيم و چرا زنده باشيم ؟ زيرا تقلا كردن يعني زندگي كردن ؟ بله ، اگر تقلا و جنبش نكنيم يا به عبارت ديگر اگر قسمتي و حالي از آن خمير ترش در ما نباشد ، يأس و نااميدي در ما وجود و مفهومي نخواهد داشت . اما اصل مطلب همينجا است كه مي خواهيم زنده باشيم و حركت كنيم . البته دليلي هم ندارد ، اما ماهيت زندگي كردن و حركت كردن همين ميل به زندگي است . اگر به اين خاطر نبود مرده بوديم . به سبب همين ميل به زندگي در تو است رؤياي ابديت و جاوداني بودن را در خود پرورش داده اي . حياتي كه در نهاد تو است زنده است و آرزويش اين است كه تا ابد زنده باشد ، ولي في الواقع آرزو دارد كه تا ابد به خوك صفتي و آزمندي و حرص خود ادامه دهد . »

از كتاب : گرگ دريا ،‌ اثر جك لندن ، ترجمه ي جواد پيمان ، سازمان كتاب هاي جيبي ، 1345

   شما يا آنها براي كدام هدف جاوداني و نمردني كوشيده ايد ؟ شما وضع خودتان را با من در نظر بگيريد . آن جاوداني بودن كه از آن دم مي زنيد چه ارزشي براي من دارد اگر جاوداني بودن آنچناني شما كوچك ترين تضادي با منافع من داشته باشد ؟

   شما دوست داريد كه دوباره به ساحل برگرديد زيرا آنجا ميدان خوبي است براي ارضاء آزمندي هاي شما . از طرفي ميل و هوس من در اين است كه شما را در كشتي نگه دارم و نگذارم به ساحل برويد . يعني شما را همانجايي نگه دارم كه غريزه ي چركين و آزمند من ارضا مي شود . به همين جهت شما را مجبور مي كنم كه در اين كشتي بمانيد . در غير اين صورت بند از بند شما مي گسلم .

   شما ممكن است الآن بميريد يا فردا يا هفته ي آينده يا چندماه ديگر . اما من قادر هستم همين حالا با يك مشت شما را از پاي درآورم ، زيرا شما يك فرد رنجور و عليل و بيچاره اي بيش نيستيد . پس اگر ما جاودانه هستيم اينها چه كارهاي خوك صفتانه اي است كه انجام مي دهيم ؟

   فكر نمي كنم حريص و آزمند و خوك صفت بودن ، مثل من و شما ، صفاتي باشد كه بتوان به ياري آن زندگي جاوداني و هميشگي داشت ! اينها متاع هايي نيستند كه بتوان با آنها ابديت را خريد ! اصلا براي من شما را اينجا نگه داشته ام ؟ »

 
 

شباويز : ۸:۳٧ ‎ق.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]