paraakandeha


منزل
تماس
 

دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦

 

از نور تا قزوين (۲)

 

صبح حول و حوش ساعت هفت و نيم بيدار مي شوم . چند نفري هنوز خواب هستند و بقيه بيدار شده اند . چند نفري توي آبدارخانه ي مدرسه مشغول صبحانه خوردن هستند . (غ . س ) سماور را آب و آتش كرده و چاي سبيل است . هر از گاهي كسي بيدار مي شود و انگشتي به سفره ي صبحانه مي رساند و دنبال كارش مي رود . بعد از صبحانه ، چند نفري دريا مي روند . حال و حوصله ي دريا رفتن ندارم . آقاي (مي ) و آقاي (ر . پ ) و آقاي (ب) براي خريد وسايل ناهار به بازار مي روند . توي مدرسه من مانده ام و آقاي ( م . ف ) و آقاي ( ج . م ) . مدرسه عجيب ويران است . جا به جا از ميان بلوك هاي سيماني بوته هاي علف سبز شده است . به اين فكر مي كنم كه سرايدار اگر اهلش باشد مي تواند توي حياط راحت بره اي را بزرگ كند و از همين علف ها خرجش را بدهد . دستشويي ها آن قدر پرت و خراب است كه وقتي مي رسي يادت مي رود براي چه كاري رفته اي .

آقاي ( م . ف ) قليان آقاي (ج . م ) را آتش كرده است و آقاي ( ج . م ) مشغول قليان كشيدن و حرافي است . معلم همه ي ما بوده و نمي شود توي ذوقش زد . قدري كه صحبت مي كند ، بلند مي شوم و سري به اطاق بغلي مي زنم و كتابم را دست مي گيرم و مشغول خواندن مي شوم .

********

سه نفري كه براي خريد رفته بودند برگشته اند . چند كيلو ماهي كپور خريده اند و چند كيلو برنج و چند كيلويي هم خربزه و اين طور چيزها . ماهي ها را توي مغازه خرد كرده اند و خاويارها را از شكمشان بيرون كشيده اند و همراه آورده اند .

برنج را پاك مي كنيم و ماهي ها را زير شير ، آب مي كشيم و خشك مي كنيم . آقاي ( م ي ) مشغول آشپزي مي شود . قابلمه اي كه آورده ايم كوچك است . آقاي ( ج . م ) به سراغ سرايدار مي رود و يك قابلمه ي بزرگ با يك آبكش امانت مي گيرد .

در طول موقع آشپزي آقاي ( ج . م ) مشغول حرف زدن از خاطرات و تجربيات خودش است . بين صحبت هايش حرف مي افتد از نشئه جات و مسكرات و اثرش بر روي بدن و كبد و مغز و . . . به جز خود او دو نفر ديگر معلم زيست شناسي هستند و هر كدام اظهار نظري مي كنند .

براي ظهر همه برمي گردند . ناهار را مي خوريم . ظرف ها شسته مي شوند و يكدفعه قرار مي شود كه بعد از ظهر ساعت چهار به سمت تنكابن و غازي محله حركت كنيم . من صبح نظرم را گفته بودم كه اگر بناست به سمت غازي محله برويم ، بهتر است ظهر بعد از خوردن ناهار راه بيفتيم كه تاريك نشده به مقصد برسيم و فردا هم موقع خنكي هوا مشغول راه پيمايي باشيم . اما حالا با اين تعيين ساعت ، معلوم نيست كي به كجا برسيم .

ساعت نزديك سه و ربع است . دو نفر از هم سفرها قصد دارند براي خريد به بازار بروند . يكيشان آقاي ( ت . ك ) است . آدم ملايم خوبي است . مدتها قبل از اين به خاطر بعضي افكار ، از بخش آموزشي خلع يد !! شده بود و فقط مي توانست در سمت هايي مانند مسؤول آزمايشگاه و دفتردار و . . . مشغول كار باشد . اين طور كه شنيده ام امسال توانسته است به بخش آموزشي برگردد . همكار ديگرمان آقاي ( ح . م ) است . خودش يادش نيست ، اما توي دبيرستان با هم ، هم دوره بوديم . من فرهنگ و ادب مي خواندم و او اقتصاد . نيازي هم نمي بينم كه بهش يادآوري كنم . الآن هم دفتر دار يكي از دبيرستان ها شده است .

سه نفري راه مي افتيم .

گمان نمي كنم زياد دور برويم . بايد براي ساعت چهار در مدرسه باشيم . قدري كه از مدرسه دور مي شويم ، (ح . م ) شروع مي كند به غر زدن كه : راه دور است . بايد با تاكسي برويم . گوش نمي كنيم . جلوي مغازه اي مي ايستيم تا چيزي بپرسند . موقع راه افتادن مي بينم ( ح . م ) نيست . خودش را كشانده به آنطرف خيابان و منتظر تاكسي است . بدون اين كه حتي يك كلمه به ما بگويد . آقاي ( ت . ك ) او را صدا مي كند . اشاره مي كند كه : « شما برويد ، من تاكسي مي گيرم و شما را هم مي رسانم . » حرصم گرفته است . آدمي با اين . . . گشادي چطور مي خواهد اين همه راه را با كوله پشتي بيايد ؟

يكي دو دقيقه بعد وانت مزدايي را نگه مي دارد و جلو سوار مي شود . جلو پاي ما كه مي رسند راننده ترمز مي كند . ( ح . م ) مي گويد : « عقب سوار شويد . جا نيست .» اما ( ت . ك ) از قبل پيش بيني كرده و تأكيد كرده كه عقب سوار نخواهيم شد . مي گويم : مگر گوسفنديم ؟

خودمان را به زور جلو ماشين جا مي كنيم . راننده از مسافرهاي غريب مي گويد و اين كه نمي توان به غريبه ها اطمينان كرد و به زور اشاره و كلمات حالي مي كند كه از اسپري هاي بيهوش كننده مي ترسد . مي گويم : حالا كه سه نفر شده ايم و ديگر اسپري هم لازم نداريم ! مي خندد .

به بازار رسيده ايم . قدري مي گرديم . (ح . م ) كلاهي مي خرد . هيچ كدام از كلاه ها را پسند نمي كنم . يكي از كلاه هايي را هم كه پسند كرده ام با قيمتي دو برابر شهر خودمان مي فروشند . زورم مي آيد كه بخرم .

مي افتيم به گشتن و من مدام تأكيد مي كنم كه : دير شد !

بي خيالي اين دونفر حرصم را درآورده است . آقاي ( ت . ك ) اول به يك داروخانه مي رود تا براي آقاي ( م . خ ) « سول كرم » بخرد . آقاي ( م . خ ) صورت سرخي دارد و در برابر آفتاب حسابي عاجز است . توي داروخانه معامله شان نمي شود . آقاي ( ت . ك ) غرغركنان از داروخانه بيرون مي زند و داخل يك كتابفروشي مي شود و من هم دنبالش . ( ح . م ) را گم كرده ايم و من مدام حرص مي خورم كه اگر دير كنيم بايد سرزنش بقيه را تحمل كنيم . (ح . م ) دوباره پيدا مي شود . نفري يك اطلس جديد راه هاي ايران را مي خريم . قيمتش با اطلس سال هشتاد و سه چندان فرقي نكرده است . (ح . م ) دنبال چيزي مي گردد كه براي دختر دو سه ساله اش بخرد . مي گويم : « آدم حسابي ،‌ مگر عقلت كم است ؟ اين همه راه ، بار سنگيني را براي چه بكشي ؟ خوب وقتي رسيديم از شهر خودمان بخر ! »

به زور راضي شان مي كنم كه برگرديم . باز هم تاكسي مي گيريم . به مدرسه نرسيده تلفن همراه ( ت . ك ) زنگ مي خورد . همكارها هستند . مي گوييم : توي راه هستيم . ( ح . م ) بين راه ميني بوسي ديده است و از او شماره ي موبايل گرفته است . وقتي مي رسيم ، خربزه ها را طبق سنت نبوي ذبح كرده اند و مشغول اند . سهم ما هم مي رسد . كوله پشتي ها را مي بنديم . به راننده ي ميني بوس زنگ مي زنم و گوشي را به آقاي ( مي ) مي دهم تا صحبت كند . حرفشان به نتيجه نمي رسد . بنا مي شود راننده خودش را به مدرسه برساند .

همه كوله ها را بسته اند و توي حياط منتظرند . راننده يكي دوبار ديگر هم به من زنگ مي زند . اما نتيجه اي عايد نمي شود . آقاي (ط) رفته و يك ميني بوس ديگر ديده است . همكارها همه توي حياط جمع شده اند و مشغول صحبت و شوخي هستند . چوب دستي ها همه توي حياط است و هر كدامش خاطره اي را يادآوري مي كند .

ميني بوس چند دقيقه بعد مي رسد . همه توي ميني بوس جمع شده اند . حالا تنها چيزي كه مانده ، آمدن سرايدار است كه كارت شناسايي آقاي ( م . خ ) رئيس پژوهشسرا را پس بدهد و راه بيفتيم .

با سرايدار تماس مي گيرند . معلوم مي شود كه خارج از شهر است . حسابي معطل شده ايم . ساعت نزديك شش است . آقاي ( ط ) به آقاي ( م . خ ) فشار مي آورد كه : « بيا راه بيفتيم . بعدا زنگ مي زنيم تا كارت را برايت پست كنند . » آقاي ( م . خ ) سرخ مي شود . مي خواهد مخالفت كند ،‌ اما انگار خجالت مي كشد و فقط چند كلمه اي نق مي زند . مي گويم : « من به هيچ عنوان موافق راه افتادن نيستم . » آقاي ( ج . م )‌ هم با من هم راي است .

 
 

شباويز : ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ

 

شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦

 

از نور تا قزوين (۱)

 

   عادت ندارم پست هاي دنباله دار را بدون كامل شدن ، اينجا بگذارم . اما اين بار سعي مي كنم خرده خرده كاملش كنم و بنويسم .

******

    امسال بنا شده است به عنوان گردش تابستاني از جاده ي چالوس به بلده و از طريق جاده هاي كوهستاني آن به ورازان و نور برويم . گروه امسال از هر ساله شلوغ تر است . تا به حال تعداد اعضاي اين گروه به هفده نفر نرسيده بود و امسال دقيقا هفده نفريم . يك ميني بوس كامل . راننده ي ميني بوس را ديده اند و بنا شده است ساعت هشت صبح جمعه پانزدهم تيرماه حركت كنند . ايستگاه حركت هم پژوهش سرا تعيين شده است . از همه زودتر مي رسم . دليل اولم اين است كه حتي الامكان توي خيابان با اين كوله پشتي و خصوصا با چوب دستي اي كه به چماق بيشتر شباهت دارد ديده نشوم . اما با وجود اين كه صبح زود از خانه بيرون زده ام باز هم متوجه نگاه هاي متعجب مردم مي شوم . انگار از خودشان مي پرسند : اين ديوانه با اين سر و وضع از كدام تيمارستان فرار كرده ؟

    كليد دارم . اما در پژوهش سرا باز است . بعد از من آقاي (ر) معلم رياضي مي رسد . از بچه هاي روستاهاي اطراف شهرمان است و چندسالي است كه توي دانشگاه هم تدريس مي كند . بعد آقاي (پ) و دو تا خواهرزاده هايش مصطفي و رسول . مصطفي يكي دو سالي شاگرد من هم بوده است و الآن در دانشگاه مشغول درس خواندن است . بعد آقاي (ر.پ) مي رسد . با آن خنده هاي ساختگي اش و سمت حسابداري گروه .

   يواش يواش تعداد تكميل مي شود . چادر نداريم . يعني به سفارش رئيس گروه به جاي چادر سه چهارتا پشه بند آورده اند تا بي خود سنگيني چادر را با خودمان نكشيم . به جاي زير انداز هم نوعي فوم تهيه كرده اند كه به ضربه گير لوازم برقي بيشتر شباهت دارد و گمانم در اصل براي عايق بندي لوله هاي گاز استفاده مي شود . حسنش اين است كه هم عايق رطوبت است و سرما و هم نسبت به بقيه ي زيراندازها بسيار سبك است .

    وسايل را بار ميني بوس مي كنيم . تعدادي از كوله پشتي ها را بالاي سقف ميني بوس جاسازي مي كنند و مي بندند . بطري هاي آب را از آب سرد كن پژوهش سرا پر مي كنيم و حركت . وارد جاده ي چالوس مي شويم . آقاي (م . ف ) در طول راه با جفنگياتش گروه را حسابي به فيض رسانده است . صداي بمي دارد و سالم ترين شعرش هم اين است كه : ليلا در واكن منم ! البته بساط جوك هاي كوتاه و بلند هم حسابي به راه است و بيشتر هم جوك هاي هجده سال به بالا . از حق نگذريم كه خودم هم توي اين قسمت كم نمي گذارم .

   راننده قبلا دانش آموز چندنفري از همسفرها بوده و خيلي ملاحظه مي كند . جايي توقف مي كند تا اعضا كلاه بخرند . هيچ كلاهي باب ميلم نيست و تنها چيزي كه به دردم مي خورد يك بسته سيگار مور است . وقتي راه مي افتيم ، نان و پنيري را كه توي راه تهيه كرده بودند به دست آقاي (مي) معلم فلسفه مي دهند تا تقسيم كند . خيار و گوجه را هم آماده كرده اند . تقسيم آقاي (مي) و تعهدي كه در اين قسمت دارد عالي است .

   ساعت از دو گذشته است كه به بلده مي رسيم . توقف مي كنند تا ناني بخريم و حركت كنيم . آقاي (مي ) چندباري از آقاي (ط) خواسته است كه نقشه ي دقيق و كاملي را كه از منطقه تهيه كرده اند دم دست بگذارد . اما آقاي (ط) هر بار گفته : نقشه توي كوله است و كوله بالاي سقف ميني بوس .

   يكي دو جايي نان مي خرند . از چند نفري نشاني ورازان را مي پرسند . حتي دو نفر پيدا نمي شوند كه نشاني شان با هم يكي باشد . مطمئن ترين حرفي كه مي شنويم اين كه : با ماشين تا ورازان سه ساعت راه است و پياده دو ساعت . مسير پياده ؟ جنگل هاي بين بلده و ورازان .

  قبلا اين را تجربه كرده ايم كه يك ساعت محلي ها معمولا دو تا چهار ساعت اين گروه طول مي كشد .

   دوباره سوار ميني بوس مي شويم و راه مي افتيم . باز هم آقاي (مي ) خواهشش را درباره ي نقشه تكرار مي كند و همان جواب را مي شنود . چاره اي نيست . آقاي (ط) سرپرست گروه است و نبايد از فرمانش سرپيچي كرد .

    جاده اي را كه به سمت ورازان مي رود پيدا مي كنيم و حركت . اما هرچه مي رويم به ورازان نمي رسيم . در طول راه باز هم خواهش پيدا كردن نقشه تكرار مي شود . اما حالا اگر هم پيدا شود فايده اي نخواهد داشت .

   راننده ناراحت است . اما چيزي از ناراحتي اش را نشان نمي دهد . چند جايي مي ايستيم تا مسير را بپرسيم . ولي چيزي عايدمان نمي شود . بالأخره بنا مي شود با ماشين به شهر نور برويم . اما كسي كه آدرس را داده ، گفته است كه مگر شانس بياوريد و مه بالاي گردنه غليظ نباشد . راست مي گفته است . مه خيلي غليظ است و جالب اين كه شروعش هم ناگهاني است . هوا هم كم كم تاريك مي شود . توي اين مه اگر هم ورازاني كنار راه باشد نمي شود پيدايش كرد .

   در بالاي يك گردنه توقف مي كنيم . گردنه ي رويان است . راه سمت راست به سمت يك روستا مي رود . اما قبل از اين كه به روستا وارد شوند از چند نفري راه را مي پرسند . راننده ي سمندي كه كنار جاده ايستاده است ، از نابلدي اين جماعت و مسيري كه بي خود و بي جهت آن را اين همه دور كرده اند تعجب مي كند . معلوم مي شود كه مسير را بي خود چقدر دور كرده ايم و چقدر سربالايي را آمده ايم بدون اين كه نيازي به آن باشد . دعاي خير راننده ي بيچاره كه توي رودربايستي گير كرده نثار اموات آقاي (ط) رئيس گروه .

   بالأخره بنا مي شود به سمت نور حركت كنيم . جاده بعد از اين سرازير است . بين راه چند جايي روستاهايي هست ، اما اكثرا ويلاهايي هستند كه اين و آن بنا كرده اند و جايي براي ماندن اين طور آدم هاي بيكار و ولگرد توي آن ها پيدا نمي شود . يك جا هم روستاي بزرگي هست كه ماشين مي ايستد و معلوم مي شود كه ويلاهاي شركت فولاد است و به هيچ عنوان مهمان قبول نمي كنند .

   (م.ف) اعصابش بيشتر از راننده خرد شده است . حسابي غرغر مي كند . تصميم گرفته است شبانه با راننده به شهرخودمان برگردد . بعد از گردنه ي رويان جاده ريزش كرده و بسته شده است . يكي دو تا لاستيك آتش زده اند . از بخت خوب اين جماعت ، ما دومين يا سومين ماشيني هستيم كه به اين جا مي رسيم . چند دقيقه بعد راه به اندازه ي عبور يك ماشين باز مي شود .

   ماشين راه مي افتد و بالأخره به نور مي رسيم . همه قبول كرده اند كه راه را گم كرده ايم . بنا شده است كه دو سه روزي در نور بمانيم و بعد هم به شهر خودمان برگرديم .

   ستاد اسكان را پيدا مي كنيم . مدرسه اي را به ما مي دهند . مدرسه با دريا فاصله دارد . اما بهتر از خوابيدن در كنار خيابان است . ده هزار تومان هم اجاره ي مدرسه براي يك شب .

   ماشين را به جلو مدرسه مي بريم . اثاث ها را خالي مي كنيم . هرچه مي كنيم راننده قبول نمي كند كه شام بخورد و بعد برود . توي راه ريش سفيدهاي گروه توافق كرده اند كه كرايه را بيشتر از آنچه قرار كرده بودند بدهند . بنا شده بود نصف كرايه را همان موقع بدهند و نصف ديگر را موقع برگشت . آقاي (ج.م) صدهزار تومان به راننده مي دهد . راننده حركت مي كند . خوشبختانه يكي از دوستانش را به عنوان كمك همراهش برداشته و تنها نيست .

   مدرسه آبدارخانه دارد . آقاي (غ . س ) سماور را آتش مي كند و چايي را دم مي كند . قرار ناگفته اي هست كه هر جا اين جماعت جمع مي شوند ، آقاي (غ.س) چاي ريز باشد .

   ذغال هايي را كه توي راه خريده بودند توي قسمت خاكي و باغچه ي حياط مدرسه آتش مي كنند و بساط شام را راه مي اندازند . آقاي (مي) آشپزي هم مي كند . تقسيم شام هم با آقاي (مي) است .

   آقاي (ج.م) قليانش را آورده است . منتها براي اين كه كوله بارش سنگين نشود ، به جاي ته قليان ، دبه ي سه ليتري سركه را خالي كرده و همراه آورده است . ذغال هاي قليان را هم آتش مي كنند و بعد از شام بساط شلم آماده مي شود .

   بين صحبت ها بنا مي شود براي جبران اين گندي كه گروه بالا آورده است ، از نور به سمت روستاي غازي محله ( قاضي محله ؟)ي تنكابن برگرديم و از آنجا پياده به سمت روستاهاي مران و سلمبار و پيچه بن بياييم و بعد هم گرمارود و معلم كلايه و قزوين و بعد هم شهر خودمان . پيشنهاد خوبي است . همه قبول مي كنند . هرچند گروه اين مسير را چند باري آمده است ، اما موقع آمدن به اين سمت بيشتر راه سرازيري بوده و اين بار بايد سربالايي را برگردند . چند نفري شك دارند كه مي توانند اين مسير را برگردند يا نه . اما بالأخره تأييد مي شود .

   نه بلدم و نه حال و حوصله ي شلم بازي دارم . به يكي از كلاس ها مي روم و كتابي را كه آورده ام دست مي گيرم تا خوابم مي برد .

ادامه دارد .

 
 

شباويز : ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ

 

جمعه ٢٢ تیر ،۱۳۸٦

 

روزنامه ي خاطرات « . . . السلطنه »( 2)

 

امروز هيچ معلوم نيست بنده را چه مي شود .ابدا حال خودم را نمي فهمم . دلم گواهي مي دهد كه بلائي نزديك است . خداوند عاقبت همه را به خير كند . گفتم حمام بروم شايد به ميزاني سبك شوم كه حال خدمتگذاري قبله ي عالم را داشته باشم . در راه كه مي رفتم “ ميرزا كمال نسق چي باشي ” (1) را ديدم . نمي دانم چطور است هر وقت اين مردكه را مي بينم تمام موهايم از خوف سيخ مي شود . گرچه مادون من است ، عرض ادب كردم . سري خم كرد و سبيل هاي ابليس ترسان را تاباند . گفت : فلاني كجا ؟ گفتم : حمام مي روم . گفت : باهم برويم . هرچند مايل نبودم چاره نبود .

فكر نمي كنم در تمام عالم نقطه اي كثيف تر از اين حمام بازارچه ي “ شيخ هادي ” ياف شود . آدم كه وارد مي شود حكما بايد شهادتين را به زبان جاري كند . خصوصا امروز كه در معيت “ نسق چي باشي ” هستم . پايمان را كه روي پله هاي ليز و لجن گرفته ي حمام گذاشتيم ، نعره ي “ نسق چي باشي ” آسمان رفت . گفت : فلاني درياب . تا به خود بيايم ، نسق چي رسيده بود به اسفل السافلين . با احتياط خودم را رساندم بالاسرش حالي برايش نمانده بود . ناله سر داد كه : “ رحيم كاشي ” را بگوييد بيايد قولنج ما را دركند . رحيم كاشي كه رسيد چيزي به سفر آخرت آن بنده خدا نمانده بود . ماشاألله چنان قولنجي از نسق چي دركرد كه صداي استخوان هايش در حمام پيچيد . بيچاره نسق چي فقط توانست بگويد « فلاني ما را كشت » . از حال رفت . دلاك آينه آورد گرفت مقابل دهانش . گفت : الحمدالله طوريشان نيست . گفتم : پدرآمرزيده نسق چي را كشتي اين بخار حمام است . جاي ماندن نبود . تن نشسته دربخانه رفتم . قدري آرام شده بودم . دانستم آنچه دلم گواهي مي داد به آخر رسيد . شكر خدا بنده جاني دربرد .

خاطر همايون را پريشان ديدم . جرأت سؤال نداشتم . نك سبيل قبله ي عالم مي لرزيد . نگاهي به چاكر فرمودند . از خوف ميل به مبال كردم . چيزي نماند رعشه بر من مستولي شود . فرمودند ببري خان از صبح گم شده . تمام قشون را بسيج فرموده اند . ان شاألله كه بلا دور است . چند سيخ كباب كه ميل فرمودند ، قدري اخم هاي مبارك باز شد . دل يافته عرض كردم سواري تشريف ببريد ،‌ بد نيست . فرمودند بدون ببري خان سواري چه فايد ؟ ديدم درست مي فرمايند . ناگاه از حرم خبر آوردند كه ببري خان از پي موش سوگلي “ انيس الدوله ” وارد حرم شده و چون موش را نيافته غضب كرده صورت خواجه باشي را چنگول كشيده يك چشم خواجه را از كاسه بيرون كشيده . قبله ي عالم خيلي مشعوف شدند . فرمودند سرباز داخل حرم بريزد و هرطور هست موش را يافته خدمت ببري خان بياورند . هرچه خانم به سر و صورت خود كوبيدند و غش و ضعف فرمودند مفيد نيفتاد . معلوم نيست كه سرباز در حرمخانه ي مباركه چه بي رسمي ها بكند . عاقبت خانوم هزار تومان پيشكش فرستادند كه قبله ي عالم از خون موش ايشان بگذرند . پول را قبول فرموده باز هم سرباز فرستادند . مغرب به خانه مراجعت نمودم .

*************

1 ـ نسق : در اصل به معني نظم و انضباط است و در اصطلاح تنبيه و سياست كردن مجرمين را مي گفته اند .  “ نسق چي باشي ” مسؤول تنبيه مجرمين و خطاكاران بوده است . اين است كه اكثرا ملاحظه ي او را مي كرده اند تا اگر وقتي به زير چوب او افتادند قدري ملايمت به خرج بدهد و آن ها را زير چوب نكشد .

 

 
 

شباويز : ۳:٢٢ ‎ق.ظ

 

جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦

 

سينما پراکنده ها

 

سلام بينندگان عزيز :

امروز هم مجددا از شما دعوت مي كنم در طول تعطيلات تابستان ، بيننده ي فيلم هاي جشنواره ي تابستاني «سينما پراكنده ها» باشيد . همكاران من سعي كرده ند در طول اين مدت ، گلچيني از بهترين فيلم هاي سينمايي دنيا را براي شما تهيه كنند . اميدواريم اين فيلم ها بتونند نظر شما رو جلب كنند و در مجموع بتونيم اوقات شيريني رو در طول تعطيلات براي شما تدارك ببينيم . نكته اي كه بيشتر از همه بايد روي آن تأكيد كنم ، نقدهايي است كه قبل و بعد از پخش هر فيلم خدمت شما ارائه خواهد شد . از شما خواهش مي كنم چه قبل از فيلم و چه بعد از ديدن فيلم همراه ما باشيد . مطمئنا اين نقدها براي بهتر فهميدن و درك ارزش واقعي فيلم ها مفيد خواهند بود .

البته قبل از شروع فيلم طبق معمول هر روز مسابقه ي سينما پراكنده ها برگزار مي شه . همكاران من ارتباط من رو با شركت كننده ي عزيز برقرار كرده ند . سلام عرض مي كنم . لطفا خودتون رو معرفي كنيد .

ـ سلام عرض مي كنم . بنده رضا صدقياني هستم . از كرج .

ـ حال شما خوبه آقاي صدقياني ؟

ـ بله . ممنونم . خسته نباشيد .

ـ آقاي صدقياني هوا توي شهر شما چطوره ؟

ـ خيلي عالي .

ـ آقاي صدقياني ! لطفا صداي گيرنده تون رو تا آخر ببنديد .

ـ بله . بله . حتما .

ـ خوب ! آقاي صدقياني ! براي شركت در مسابقه آماده هستيد ؟

ـ بله .

ـ خوب ! مي ريم كه تا چند لحظه ي ديگه مسابقه رو شروع كنيم . همكاران من جدولي رو نشون مي دهند . شما يكي از خونه هاي جدول رو انتخاب مي كنيد .

ـ خونه ي شماره ي 2 .

ـ بله ! خونه ي شماره ي 2 . آفرين . شما بدون جواب دادن به سؤال برنده ي پنجاه هزار تومان شديد . مي ريم به مرحله ي بعدي مسابقه . خونه ي شماره ي چند رو انتخاب مي كنيد ؟

ـ خونه ي شماره ي 7 .

ـ بله . سؤال اينه : مركز استان تهران كجاست ؟

ـ . . . . !!

ـ عجله كنيد آقاي صدقياني ، وقت داره از دست مي ره !

ـ‌ . . . !!

ـ : يه راهنمايي مي كنم . شما به كجا زنگ زده ايد ؟

ـ به صدا و سيما . شبكه ي پراكنده ها .

ـ نه ، منظورم جا و مكانيه كه برنامه از اون پخش مي شه .

ـ آهان ! جام جم !

ـ نه ! آقاي صدقياني . عجله كنيد ! وقت داره تموم مي شه . يه راهنمايي ديگه . اول اسمش هم ت هست .

ـ تبريز ؟!

ـ نه . هنوز وقت داريد . يه راهنمايي ديگه . اين شهر پايتخت كشور عزيزمون ايرانه .

ـ آهان ! تهران ؟!

ـ بله ! بله ! آفرين . آفرين . شما پنجاه هزار تومان ديگه هم برنده شديد . مجموعا در مسابقه ي امروز ، شما برنده ي يكصد هزار تومان هستيد . ان شاءالله مباركتون باشه . به خانواده ي محترم سلام برسونيد .

ـ خيلي خيلي ممنونم . به شما و همكاراتون هم خسته نباشيد عرض مي كنم .

************

خوب بينندگان عزيز ! براي امروز ، فيلم « شتر در پياده رو لبخند مي زند » ساخته ي « فرانچسكو سالواتوره » !!! را براي شما انتخاب كرده ايم . از آقاي شباويز ، نويسنده و منتقد تواناي فيلم دعوت كرده ايم كه امروز در طول برنامه در خدمتشان باشيم . اميدواريم با توضيحات ايشان درك بهتري از اين اثر گرانقدر سينماي ايتاليا داشته باشيم . جناب آقاي شباويز بفرماييد خواهش مي كنم !

ـ : بله . خدمت همه ي بينندگان محترم سلام عرض مي كنم . اميدوارم اوقات خوشي را پيش رو داشته باشند . همون طور كه فرموديد ، فيلم « شتر در پياده رو لبخند مي زند » محصول سال 1997 ايتاليا از بهترين ساخته هاي فرانچسكو سالواتوره و برنده ي چندين جايزه ي اسكار بوده است . فرانچسكو سالواتوره كارگردان توانا و صاحب سبك ايتاليايي چندين فيلم موفق رو در كارنامه ي خودش داره كه مهمترينش همين فيلمي است كه امروز خواهيم ديد .

در مورد جوايزي كه اين فيلم دريافت كرده بايد چد مورد رو يادآوري كنم . اول جايزه ي بهترين سياهي لشكر سال 1997 ـ جايزه ي بهترين بازيگر زن 1997 ـ جايزه ي بهترين بازيگر مرد 1997 و جايزه هاي بهترين صداگذاري و فيلم برداري و دو جايزه ي بي سابقه ي بهترين آبدارچي و بهترين مسؤول حمل و نقل 1997 كه قبل از فيلم برتولوچي هيچ فيلمي موفق به دريافت اين دو جايزه ي آخري نشده بود و اين طور كه من شنيدم اين دو جايزه ي آخر فقط به نيت تشويق اين فيلم طراحي و اهدا شده ند .

ـ‌ جناب شباويز ! لطفا براي بيننده هاي ما ، از نقاط مثبت و ارزشمند فيلم كه باعث شد اين فيلم مثل كمباين تمام جوايز اسكار 1997 رو درو كنه ، قدري صحبت كنيد .

ـ ببينيد ! اين فيلم از چند جهت براي منتقدين سينمايي ارزش و اهميت داشته . از جهت فيلم نامه شما مي بينيد كمتر فيلمي هست كه در ژانر رزمي ساخته بشه و بتونه با اين موفقيت مخاطب حرفه اي و جدي سينما رو به خودش مشغول كنه . معمول اكثر فيلم هاي رزمي در تمام سينماها اينه كه قهرمان با يك عده تبهكار درگير مي شه و در نهايت اون ها رو شكست مي ده . اما در اين فيلم اونچه از همه بيشتر به چشم مي خوره ، درگيري قهرمان فيلم با خودشه . شما در يكي از صحنه ها مي بينيد قهرمان فيلم ، وقتي از مسئله اي ناراحته ،‌ بدون اين كه از بريده شدن دستش بترسه ، با مشت توي آينه ي روشويي مي زنه و آينه رو مي شكنه . يا در جاي ديگه اي مي بينيد قهرمان داستان ، پدر و مادرش رو كتك مي زنه . حتي در بخش ديگه اي از فيلم مي بينيد قهرمان بعد از اين كه به شدت عصباني شده ، آجري رو از زمين برمي داره و توي سر خودش مي كوبه . اين ها تماما نشانه هايي هستند از درگيريهايي كه قهرمان فيلم با خودش داره و اين ارزش داستان فيلم رو چندبرابر كرده .

ـ اتفاقا جناب شباويز ! يكي از نكاتي كه در فيلم نظر من رو به خودش جلب كرده بود ، همين قسمتي بود كه شما به اون اشاره كرديد .

ـ بله . مورد ديگه اي كه بايد به اون اشاره كنم ، حركت دوربين در طول فيلم هست . شما مي بينيد در جاهايي كه قهرمان فيلم به استقبال خطر مي ره ، دوربين از جلو تصوير برداري مي كنه و برعكس در جايي كه قهرمان فيلم از جايي خارج شده يا صحنه اي رو ترك كرده ( با موفقيت يا شكست فرقي نداره ) دوربين او رو از پشت سر فيلم برداري مي كنه . نكته ي ديگه اي كه در مورد فيلم برداري اين فيلم بايد يادآوري كنم ، دقت عمل دوربين ها و فيلم برداره . شما مي بينيد در حساس ترين موقعيت ها ، مثلا جايي كه قهرمان فيلم با لگد به سينه ي يكي از تبهكارها مي زنه ، دوربين با چه دقتي فرود آمدن ضربه رو ثبت كرده و صداي شكسته شدن دنده هاي فرد مقابل با چه وضوحي شنيده مي شه . در جاي ديگه وقتي قهرمان با مشت به صورت طرف مقابل مي زنه ، ما عكس العمل و زمين خوردن طرف مقابل رو مي بينيم و بعد دوربين چند لحظه روي آب بيني طرف مقابل كه روي ديوار پاشيده شده مكث مي كنه تا شدت ضربه رو به بيننده انتقال بده .

ـ آقاي شباويز ! يه نكته اي كه در مورد اين فيلم جالب هست ،‌ اسم اين فيلمه ! راستي چرا كارگردان اين اسم عجيب رو انتخاب كرده ؟ البته بايد گفت اكثر كارهاي كلاسيك سينما ، اسم هاي اين چنيني دارند و حتي بيننده ي دقيق با شنيدن اسم اين فيلم متوجه خواهد شد كه با يك فيلم معمولي سر و كار نداره و بايد در انتظار يك فيلم برجسته ي كلاسيك باشه .

ـ بله ! به نكته ي خوبي اشاره كرديد . ببينيد ! اسمي كه براي اين فيلم انتخاب شده و حضور پررنگ شتر در اين اسم ، با يادآوري شتر و حركات نرم و آهسته ي اين حيوان خواه ناخواه به شنونده اين احساس رو مي ده كه با فيلمي روبه رو خواهد شد كه در آن تمام داستان فيلم مثل يك جوي آرام جريان خواهد داشت . در حالي كه وقتي شما فيلم رو مي بينيد به انگيزه ي قدرتمند انتقام در قهرمان فيلم پي مي بريد و اين جاست كه شما ياد كينه ي معروف شتر مي افتيد و تازه در آخر فيلم به پارادوكس عميقي كه در انتخاب اسم اين فيلم بوده آفرين مي گيد .

ـ جناب شباويز ! در مورد آلبرتو برتولوچي قهرمان نقش اول فيلم هم قدري براي بيننده هاي عزيزمون صحبت كنيد .

ـ بله ! ببينيد ! شايد براي بيننده هاي عزيزمون جالب باشه كه بدونند كارگردان ، بازيگر نقش اول اين فيلم رو در كجا پيدا كرده و با او آشنا شده . اولين آشنايي كارگردان اين فيلم با برتولوچي ، در جريان يك درگيري خياباني در شهر ميلان اتفاق مي افته . سالواتوره با ديدن نحوه ي درگيري و ضربات مرگبار برتولوچي و كشف استعداد اون در فيلم هاي رزمي پاي او رو به عالم سينما باز مي كنه . البته شايد باز براي شما و بيننده هاي عزيزمون قابل توجه باشه كه برتولوچي قبل از آشنايي با سالواتوره ، بيش از بيست و هفت فقره محكوميت هاي كيفري مثل درگيري هاي خياباني ، زورگيري ، كيف قاپي و امثال اين موارد رو داشته و تنها بعد از آشنايي با اين كارگردان معروفه كه حاضر مي شه از كارهاي گذشته ش دست بكشه .

ـ جناب شباويز ! از توضيحات شما ممنونم . اميدوارم كه بيننده هاي عزيز هم از توضيحات شما استفاده ي لازم رو برده باشند . به اتفاق شما و بيننده هاي عزيز از تماشاي اين فيلم لذت مي بريم .

**********

پ . ن 1 : در مملكتي كه ( شه*ريا*ر   زرش*ناس ) منتقد ادبي و (رح*يم پ*ور ازغ*دي ) فيلسوف باشند ، شباويز هم حق دارد و مي تواند منتقد سينما باشد .

پ . ن 2 : از اين ساعت تا يك هفته ي ديگر احتمالا به اينترنت دسترسي ندارم . اگر پيامي يا ايميلي بي جواب ماند توقع عفو مي رود .

 
 

شباويز : ۸:۳٤ ‎ق.ظ

 

پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦

 

تمديد اعصاب !

 

زمان : پنجشنبه بيست و سوم فروردين ماه هشتاد و شش

   احساس مي كنم اعصابم به شدت تحت فشار است . تمام اسفندماه را روزشماري كرده ام تا تعطيلات عيد برسد و چند روزي خودم باشم و خودم . اما حالا ، از همه بيشتر ، ديد و بازديدهاي عيد خسته ام كرده است . هرچند كه امسال براي عيد دور خيلي ها را خط كشيده ام و كل جاهايي كه براي ديدن سرزده ام بيشتر از چهار يا پنج جا نبوده و بقيه را بي خيال شده ام . با خودم فكر مي كنم اين سير احمقانه بالأخره بايد يك جايي متوقف بشود . ترتيبي هم داده ام كه وقتي مهمان ها مي آيند يا خانه نيستم و يا توي اتاقم مثلا خوابيده ام .

   به جز اين ها فشار كار هم نسبت به سال هاي پيش بيشتر اذيتم مي كند . يا اعصاب من خراب تر شده و يا اخلاق بچه ها . در هرصورت به سرم زده است كه به (ق) بگويم توي شهرشان خانه ي دربستي برايم اجاره يا رهن كند و هروقت تعطيل مي شوم ، بخزم به گوشه ي دنجي و تجديد قوا كنم .

   (ق) از دو سه روز پيش زنگ زده و گفته است كه اين هفته عروسي يكي از آشناها است و اگر توي شهرمان باشم ، رفتنم اجباري خواهد بود . مگر اين كه حوصله داشته باشي و با هم دوسه روزي بيرون باشيم . ياد كاشان و خانه ي معلم دنجش مي افتم . عجب جايي بود . فكر مي كنم قبل از اين دو سه باري با (ق) به كاشان رفته ايم . اين را مطمئنم كه بار سوم فقط به هواي فضاي دنج و آرام خانه ي معلمش بود و نه چيز ديگر . بدون هيچ دليلي گاهي وقت ها دلم براي جاي به آن خوبي تنگ مي شد . شايد خوشترين خاطرات مسافرت هايمان در همين اتاق گذشته باشد .

   به (ق) مي گويم : « حرفي ندارم . فقط چيزي كه هست من دنبال جايي مي گردم كه اگر از در اتاق داخل شدم ، تا خودم نخواسته ام كسي در را نزند . ضمنا حال و حوصله ي نياسر رفتن و آتشگاه زيارت كردن و قمصر ديدن و به فين سر زدن هم ندارم . اگر رفتيم شايد تمام دو سه روز را توي همان خانه ي معلم ماندني شدم . »

   تازگي ها چيزهايي درباره ي غار رئيس نياسر شنيده ايم . قبل از اين بدمان هم نمي آمد سري به آن بزنيم . ولي توي اين حال و هوا اصلا حوصله ندارم .

   (ق) مي گويد : « مرد حسابي تو فكر مي كني من دارم براي گردش مي روم ؟ دنبال جايي مي گردم كه دو سه روزي گوشم دنج باشد و دوباره برگردم سر بدبختي هايم . »

   راست مي گويد . كمتر پيش آمده كه اين قدر سرش شلوغ باشد . چند وقت پيش بود كه درباره ي چيزي صحبت مي كرديم . پرسيدم وقت داري ؟ گفت :‌ « مؤمن ، توي اين روزها اگر سنگ توي . . . ن من بگذارند ، آهك مي شود . وقتم كجا بود ؟ » و از همان روز هر وقت زنگ مي زنم و گوشي را برمي دارد اول مي پرسم : كوره ي آهك پزي برادران . . . . ؟

**********

   پنج شنبه بعد از ظهر كه از مدرسه تعطيل مي شوم راه مي افتيم . غروب نشده كاشان هستيم . به اداره ي آموزش و پرورش سر مي زنيم . خيلي مطمئن مي گويم : « براي خانه ي معلمي كه نزديك درب عطار بود معرفي نامه بنويسيد . » مردي كه پشت باجه نشسته است خيلي سرد و محكم و حتي انگار با نوعي خصومت و لذت موذيانه و پنهان از اين كه چنين خبري مي دهد مي گويد : « كاشان خانه ي معلم ندارد ! »

   مي گويم : « چطور ؟ خود ما تا به حال چندباري مهمانش شده ايم . ! » مي گويد : « جا كم بود ، تبديلش كرده اند به مدرسه . خانه ي معلم الآن توي قمصر هست و . . . »

   انگار كاشان را با ديوارهاي كاهگل ماليده ي سرخ و مسخره اش دو سه دور مي چرخانند و توي سرم مي كوبند .

   (ق) هم كنارم ايستاده است . هر دو احساس . . . خوردگي داريم . بيرون مي آييم . سراغ مسافرخانه را مي گيريم . به اين فكر مي كنم كه اين بخش از خاطراتم هم به دنياي عدم پيوسته و ديگر برايم قابل تكرار نخواهد بود .

   مسافرخانه ي اولي جا ندارد . دومي جا دارد ، ولي مثل اولي كنار خيابان است و لابد تا نصفه شب ، صداي ماشين و موتور روزمان را سياه خواهد كرد . به مردي كه پشت ميز نشسته مي سپرم كه اتاق حتي الإمكان از جلو ساختمان دور باشد .

   اتاق را نشان مي دهد . زياد بد نيست . جل و پوستمان را پهن مي كنيم . بيرون از مسافرخانه مي گرديم و قدري آت و آشغال براي شام مي خريم . چرخي هم توي خيابان مي زنيم و توي يكي از پارك ها ي نزديك مسافرخانه مي نشينيم به حرف زدن .

   بلند شده ايم تا راه بيفتيم . زني كه چادر به سر دارد ، همين طور بر و بر نگاهمان مي كند و انگار لبخندي هم روي لبش هست . حركاتش طبيعي نيست . مخصوصا كه اين وقت شب ، آن هم تنها آمده و اين جا نشسته است . به (ق) اشاره اي مي كنم تا متوجه سيگنال هاي زن  بشود . مي گويد : پس اشاره اش را نديدي ؟

مي گويم : كدام اشاره ؟

ـ قبل از اين كه تو بگويي ، داشت با چشم اشاره مي كرد .

   خيلي دلم مي سوزد . قيافه اش اصلا به اين كاره ها نمي خورد . نزديك چهل سالي دارد . لاغر است و اجزاي صورتش از فشار زندگي درهم فرورفته . بيشتر به زن خانه داري مي خورد كه فشار زندگي و جيغ و داد و زحمت بچه ها خردش كرده باشد . توي راه تمام فكرم اين است كه : اين وقت شب بچه هايش را به كي سپرده ؟ چه عذابي مي كشد وقتي مشغول انجام وظيفه است و آدم بايد چطور احساساتي داشته باشد تا بتواند به اين اشاره ها جواب مثبت بدهد ؟ اصلا با اين سر و وضع چرا دنبال اين كار افتاده ؟ لابد يا شوهرش معتاد است يا راننده بوده و تصادف كرده و به خاطر ديه الآن زندان است يا طلاق گرفته يا هزار  ياي ديگر كه هر كدام مي تواند آدمي را اين طور بيچاره و درمانده كند .

نزديك نه و نيم ، ده شب برمي گرديم به مسافرخانه .

   شام مي خوريم و بعد هم دودي و فلاسك كه همراهمان است و آب جوش هم كه توي آبدارخانه سبيل است .

   وقتي بعد از شام سراغ آبدارخانه مي روم تا آبجوش پركنم ، يكي از كارگرهاي مسافرخانه توي راه مي بيندم . قد متوسطي دارد و موهاي سياه و سبيل هاي سياه . پاشنه ي يك جفت كفش قهوه اي رنگ را خوابانده تا هم كفش باشد و هم دم پايي . آب جوش و كتري و اين كه امروز مسافرها كتري را بدون آب گذاشته اند و سوخته بهانه مي شود كه باب صحبت را باز كند . اول ممنون مي شود كه وقتي فلاسك را پركردم ،‌آب هم توي كتري ريخته ام و آدم با ملاحظه اي هستم و . . .

بعد هم : بچه ي كجايي ؟

من : فلان جا !

ـ : ناصر فلانجايي !! را مي شناختي ؟

ـ : نه !

ـ‌ : عجب مردي بود ! قد دو متر ! پهناي سينه آه ( و بعد دستش را دوبرابر عرض شانه هايش باز مي كند تا من بفهمم ناصر همشهريمان چه سينه ي عريضي داشته است ) . تمام زن ها خاطرخواهش بودند . كلي نوچه داشت . تمام شاطرهاي كاشان هم دوستش داشتند . همه ازش حساب مي بردند .

   با خودم فكر مي كنم اين هم شهري ما ، غير از لاتي و بزن بهادري ، آدم رندي هم بوده است . با تعريف هايي كه از شجاعت كاشاني ها شنيده ام و چيزهايي كه خودم از اين ها ديده ام ، براي لات بازي ، هيچ جا بهتر از كاشان نيست . گمان مي كنم هر « خاله ريزه » اي هم مي تواند در اين شهر تبديل به « طيب » بشود و براي خودش كلي نوچه و جلودار دست و پا كند .

   يادم نيست سر اين همشهريمان چه آمده . اما گمان مي كنم آخر سر توي جاده ي فين زير ماشين مانده و كاشان را بدون لات و يكه بزن باقي گذاشته است .

   صحبت دارد طولاني مي شود . هرچند تا به حال تمام جواب هايم بله و نه خير بوده ، اما ترسم اين است كه همين ها بهانه بشود و اين آدم هوس كند توي اتاق هم مهمانمان بشود .

   باور نكردني است و گفتنش احمقانه . اما قبل از اين كه دنبال مسافرخانه بگرديم ، تنها ترسم اين بود كه گرفتار چنين چيزي بشوم .

   به هر زحمتي هست خودم را خلاص مي كنم و به اتاق برمي گردم و ماجرا را براي (ق) شرح مي دهم .

   اواخر شب است كه در اتاق را مي زنند . همان كارگر سرشبي است . سرش را از در اتاق دراز مي كند تو و مي گويد : اگر چيزي لازم داشتيد خبر كنيد . قدري ديگر هم صحبت مي كند و بعد هم خلاص .

   مثل اين كه ترسم بي مورد نبوده است . كاملا مشخص است كه دنبال بهانه مي گردد تا سر حرف را باز كند .

***********

   صبح شده است . كارگر ديشبي ، اول صبح در را زده و سر حرف را باز كرده است . ول كن هم نيست . اولين سؤالش اين است كه : امشب را هم ماندني هستيد يا نه ؟

مي گوييم : احتمال زياد مي مانيم .

   چشمش به بسته ي توتون روي ميز مي افتد . مي گويد : اين ها چه طوري است ؟ يك نفر يك بسته اش را به من داده بود . اما مزه اش تلخ بود .

(ق) در را باز كرده و مشغول جواب دادن است . مي گويد : بله ! همين طور است .

باز از اين صحبت مي كند كه : من فقط سيگار مي كشم و اهل دود و دم نيستم و . . . .

بعد هم حرف مي اندازد از اين كه : نياسر رفته ايد يا نه ؟

ـ : بله . رفته ايم .

ـ : فين و قمصر چه طور ؟

ـ : بله .

ـ : نياسر را حتما برويد . آبشار قشنگي دارد . غار نياسر هم ديدني است .

   اصرارش بيش از اندازه است . اعصابم حسابي كش آمده است و دلم هم نمي آيد دماغش را دود بدهم . تشكري مي كنيم و چشم چشمي مي گوييم و به زور حالي اش مي كنيم كه :‌ حتما به تمام حرف هايش گوش خواهيم كرد .

   پيش از ظهر بيرون مي زنيم . روز تعطيل است . بيشتر جاها بسته است . فقط فكر و ذكرمان اين است كه طوري وقت را بسوزانيم كه اگر برگشتيم و از ما پرسيد كه : نياسر رفتيد يا نه بتوانيم بگوييم بله .

   مي گرديم تا حوصله مان سرمي رود . به (ق) مي گويم : گور پدرش هم كرده ! اگر پرسيد بهش مي گويم : « نرفتيم . حوصله نداشتيم .» تا كي بايد ملاحظه ي حماقت ها و فضولي هاي مردم را بكنم ؟

   قدري خرت و پرت براي ناهار مي گيريم و به مسافرخانه برمي گرديم . خوشبختانه كارگر اول صبحي نيست . شايد شيفتش عوض شده است . بعد از ظهر چرتي مي زنيم و دم غروب باز از مسافرخانه بيرون مي زنيم . حال و حوصله ي شام نداريم . ساندويچي خلوتي پيدا مي كنيم و كارمان كه تمام مي شود ، باز توي پارك مي نشينيم تا فلاسك خالي مي شود و برمي گرديم سمت مسافرخانه .

ساعت از دوازه شب گذشته است . مي خوابيم .

   ساعت از دو نصفه شب گذشته است كه با سر و صدايي از خواب مي پرم . اول فكر مي كنم صداي چكش كاري است . بعد متوجه مي شوم كه دارند در را مي كوبند . حال و حوصله ي تكان خوردن ندارم . اما مجبورم جواب فنجان هاي چاي را كه خالي كره ايم بدهم . از اتاق بيرون مي زنم . موقع برگشتن هنوز دارند در را مي كوبند . انگار دو سه نفرند . هنوزكسي از كارگرهاي مسافرخانه نرفته تا در را باز كند . حال و حوصله ي التماس نصفه شبي و باز كردن بي اجازه ي در را ندارم .

   مي خزم توي اتاق . (ق) هم به سر و صدا بيدار شده و لابد تمام مسافرخانه همين طور . (ق) طاقتش طاق مي شود . از اتاق بيرون مي زند و از سر پله ها بهشان مي گويد كه : ما كه مسافريم و كليد نداريم . از خود اين جماعت هم كسي نيست كه در را باز كند .

با همين يك اشاره راهشان را مي كشند و مي روند . وقتي برمي گردد ، تحليل جالبي دارد :

ـ يكيشان كه كت سفيد تنش بود و جوان تر از بقيه بود ، انگار مسؤول دو نفر ديگرشان هم بود . شايد هم خرجشان با همين آدم بود . وقتي گفتم كسي نيست كه در را باز كند ، انگار خوشحال شده باشد ، زود دست دوتاي ديگر را هم گرفت و راه افتاد .

بعد هم اضافه مي كند : اين قيافه هايي كه من ديدم اگر نمي رفتيم ، احتمالا تا صبح همان جا مي ايستادند و در را مي كوبيدند .

   خواب از سرمان پريده است . چه كار كنيم ؟ متوسل مي شويم به حضرت نيكوتين . سمت آبدارخانه مي روم تا زير كتري را آتش كنم . كفش هاي نوچه ي ناصر فلان جايي ! را مي بينم كه پشت در يكي از اتاق ها افتاده اند . شايد هم خودش توي اتاق است . اما . . . چطور ممكن است خودش توي اتاق باشد و با اين سر و صدا بيدار نشده باشد ؟

   چاي را مي خوريم و دوباره خوابمان مي گيرد . مي خوابيم . صبح نزديك ساعت هفت و نيم ، دوباره همان كارگر پيدا مي شود . اول توي راه رو خفت مرا مي گيرد . به زحمت خودم را خلاص مي كنم و به اتاق برمي گردم . اين بار به بهانه اي در اتاق را مي زند و شروع مي كند به صحبت و مي رسد به اين كه : ديشب سر و صدا را شنيديد ؟

  پس مردك اين جا بوده و از جا بلند نشده كه جواب بدهد ؟ نمي فهمم چطور اين همه سر و صدا را روي تخمش دايورت كرده و راحت خوابيده و لابد حالا هم اول صبحي مزد . . . گشادي اش را از ما مي خواهد!!

  توضيح مي دهد كه : بله . توي خراسان اين وقت شب در مسافرخانه اي را زده اند و تا در را بازكرده ، ريخته اند تو و دست و پايش را بسته اند و هر چه بوده برده اند . آدم مي ترسد اين وقت شب در را باز كند . اما شماها الآن ديگر شناخته شده ايد . دفعه ي بعد اگر نصفه شب اينجا بياييد و در را بزنيد در را برايتان باز مي كنم .

   حال و حوصله ندارم كه بگويم : اولا گه به گور پدرش كه دوباره پايش را به اين جا بگذارد . ثانيا : تو پفيوز با اين دل و جگر كه از اتاق بيرون نيامده اي تا ببيني كيست و براي چي اين وقت شب دارد در را از جا در مي آورد ، نصفه شب بعدي چطور قيافه ي من را مي بيني تا بشناسي و راه بدهي ؟

  اما احساس مي كنم اين آدم مثل كوهستان به هر صدا صدو پنجاه بار جواب خواهد داد . پس بهتر است كه صحبت كردن را به (ق) واگذار كنم و خودم سرم به كارم باشد . (ق) هر طوري هست مردك را دست به سر مي كند . بساطمان را جمع مي كنيم و كارتهايمان را پس مي گيريم و راه مي افتيم تا منتظر بمانم و ببينم كدام نصف شب قضا و قدر مرا پيش اين يادگار رستم دستان و به اين مسافرخانه خواهد كشيد .

 
 

شباويز : ۱:٠۱ ‎ق.ظ

 

دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦

 

روزنامه ي خاطرات « . . . السلطنه » (۱)

 

    مدت هاست كه در مجلات ، روزنامه ها و اين اواخر در وبلاگ ها ، نوعي از طنز را به كار مي برند كه با تقليد از نثرهاي گذشتگان و خصوصا نثر دوره ي قاجاريه سعي دارد به نوعي مخاطب را به دنبال خود بكشاند . اما متأسفانه به دليل بي اطلاعي نويسندگان اين نوع طنزها ، از نثر دوره ي قاجار و درست كردن معجوني از نثر هزار سال پيش و نثر دوره ي مغول و عصر قاجار ، معمولا ‌آش درهم جوش بي مزه و خنكي درست مي شود كه غير از لوس بودن نويسنده و بي اطلاعي او از اوضاع دوراني كه قصد تقليد از آن را دارد ، چيز ديگري را به خواننده نمي فهماند .

    متأسفانه ، اين نقص و عيب بزرگ ، در اكثر سريال هاي تاريخي صدا و سيما هم هست . تا جايي كه اكثر اوقات بي اطلاعي و خامي نويسندگان آن ها به جايي مي رسد كه بيننده اي را كه اندك اطلاعي از اوضاع تاريخي و اجتماعي دوره ي مورد بحث داشته باشد ،‌ به تعجب مي اندازد . از جالب ترين نمونه هاي اين سريال ها ، سريال فوق العاده ي !!! چهل سرباز است كه فقط آدم با حوصله اي مي خواهد تا بنشيند و گاف ها و سوتي ها!! ي مجموعه ي محترم سازنده را جمع كند و بخندد . گذشته از تعبيراتي مانند : كمند چاچي !!! ( به جاي كمان چاچي ) و گردآور ( كه با تركيب دو كلمه ي گندآور « به معناي پهلوان و نرمنش » و گرد « باز هم به معناي پهلوان » ساخته شده ) ، جالب ترين نمونه ي گاف هاي اين سريال دوسه قسمت قبل از اين آشكار شد : جايي كه فيلم با تكنيك هاي عجيب و فوق مدرن فيلم سازي و داستان نويسي ، خود فردوسي را هم وارد داستان رستم و اسفنديار كرد . طوري كه رستم در ميانه ي جنگ با اسفنديار هوار مي كشيد و صدايش مي زد : فردوسي !‌ فردوسي !

    اما اين همه ي ماجرا نيست . اصل ماجرا جايي بود كه مادر فردوسي هم بچه ي هفت هشت ساله اش را فردوسي صدا مي كرد . انگار نه انگار كه اين آدم در بچگي اسم كوچكي هم داشته است و از همان بچگي فردوسي به دنيا نيامده است !‌

    بگذريم !‌ در ميان اين سريال ها تنها مجموعه اي كه گمان مي كنم تا حد بسيار زيادي از اين جهت انتظار بيننده را برآورده مي كند سريال «روزي روزگاري» بوده است . هر بار كه اين مجموعه را ديده ام از ديالوگ ها و صحنه هاي آن بيشتر لذت برده ام . خصوصا اشراف نويسنده به اوضاع اجتماعي و فرهنگي دوره و لايه ي اجتماعي و جايي كه آن را به تصوير كشيده است .

************

   حالا غرضم از اين مقدمه ي دور و دراز چه بود ؟

   دو سه سال پيش از اين ، كتابي به دستم افتاد به نام « روزنامه ي خاطرات . . . السلطنه » به كوشش « فرخ سرآمد » . قبلا هم كتابي از اين نويسنده ديده بودم با عنوان « سرگدشت پهلوان پيرحسين خراساني » يا چيزي در همين حدود .

   متأسفانه كتاب « سرگذشت پهلوان پيرحسين خراساني » الآن دم دستم نيست تا ببينم آيا حقيقتا نسخه ي دست نويس بوده و به كوشش فرخ سرآمد چاپ شده يا نثر آن هم كار خود او بوده است .

   اما در مورد اين كتاب ، بايد گفت نويسنده در تقليد نثر دوره ي قاجار ، حقيقتا كار را به حد نبوغ رسانده است . كمتر جايي مي توان ايرادي در نثر اين كتاب ديد . جا به جاي كتاب نشان مي دهد كه نويسنده مدت ها در كتاب هاي يادداشت هاي روزانه ي دولت مردان دوره ي قاجار و در اسناد و مدارك و تاريخ هاي مربوط به آن روزگار كنكاش كرده و به صورت كاملي بر نثر آن دوره تسلط يافته است .

   طنزي كه بر كتاب حاكم است اگر چه در بعضي جاها به دلقك بازي نزديك مي شود ، اما به مدد نثر بسيار استادانه ي « فرخ سرآمد » همه جا خواننده را به دنبال خود مي كشاند . براي خواندن اين كتاب تنها چيزي كه كمك كار خواننده خواهد بود ، اشراف او بر فرهنگ سياسي و اجتماعي عصر ناصري و اصطلاحات و القاب و جزئيات تاريخي آن دوره است .

   قصد دارم تا جايي كه ممكن باشد جاهايي از اين كتاب را در اين جا وارد كنم :

**********

   ـ صبح حمام رفتم . نزديك ظهر دربخانه رفتم . شرفياب حضور مبارك شدم ، ديدم قبله ي عالم كبك سه روزه با كباب جگر بلدرچين ميل فرموده به اسهال افتاده اند . تكدر خاطر داشتند . في الواقع خوف كردم . مخصوصا كه حكيم ” طولوزان” هم فرانسه رفته . شاه فرمودند فلاني اين شكم روش را چكنيم ؟ عرض كردم پادشاه فرانسه اين طور مواقع استفراغ مي فرمايند . . . آب روي آتش را مي ماند . قبله ي عالم ظرف خواستند . هر چه انگشت زدند مفيد نيفتاد . فرمودند فلاني ، تو انگشت بزن . چاكر دو سه بار انگشت زدم . ديدم چاره نمي شود . خيلي پريشان خاطر شدم . دستم را تا آرنج فرو كردم توي حلق مبارك . ديدم چشم هاي قبله ي عالم دارد از كاسه بيرون مي زند . در اين بين تاجر ” سوئيسي ” كه اجازه ي ورود دارد ، وارد شد . چيزي نمانده بود پس بيفتد . گفت فلاني شاه را كشتي . گفتم علاج اسهال است . گفت حكما بايد دستت را بيرون بكشي الآن است كه قبله ي عالم سقط شوند . ديدم سگرمه هاي قبله ي عالم در هم رفت . عرض كردم فارسي خوب نمي داند . قدري آرام شدند . دستم را كه بيرون كشيدم بندگان همايوني صداي مهيبي بيرون دادند . راه پايين كه باز بود ، راه بالا هم باز شد . هرچه انتظار كشيديم بند نيامد . فرستادم دنبال حكيم كرمانشاهي كه بيايد لااقل يك طرف را سد كند . هر طور بود قبله ي عالم را خوابانديم . تا فردا چه شود .

*************

    ـ امروز قدري كسالت دارم . دست راستم هم از اسيد معده ي قبله ي عالم سوخته . دربخانه مي رفتم كه ” ببري خان ” (1) را ديدم . معيت دو سه فراش تفرج مي فرمودند . عرض سلام كردم ابدا به روي مبارك نياوردند . اين گربه از وقتي سوگلي شاه شده خيلي خودش را مي گيرد . البته قبله ي عالم هم زياد او را ميدان مي دهند . اگر من هم بودم شايد بدتر مي شدم . فراش ها هم دل خوني دارند . خوف دارم عاقبت موش مسموم در قهوه اش بيندازند و مادرمرده را ضايع كنند .

    دربخانه كه رسيدم گفتند قبله ي عالم سواري خبر كرده اند . گويا شكار هم تشريف مي برند . فرمودند فلاني ،‌ در ركاب باش . اطاعت كردم . نيم فرسخ كه از سلطنت آباد دور شديم ، شاه تفنگ انداختند . الاغ شاگرد آبدارخانه را حرام فرمودند . آقايان خيلي تشويق كردند ولي قبله ي عالم به قدري مكدر شدند كه مافوق نداشت . فرمودند فلاني به اين پسره ي احمق بگو كه دم توپ مي گذاريمش . چرا الاغ را دم تفنگ ما رها كرده . اگر الاغ مانع نمي شد معلوم نبود تير ما خطا برود . عرض كردم قربان تصدق بفرماييد . بيشعوراند . شكار چه مي دانند چيست . با انگشت چيزي از دماغ مبارك بيرون آوردند و ماليدند به شال كمر بنده . خيلي وقت بود كه به بنده اين طور التفات نفرموده بودند . لذت داد . تا فردا چه پيش آيد .

   برگر فته از كتاب :

   روزنامه ي خاطرات « . . . السلطنه »

   به كوشش فرخ سرآمد

    انتشارات نوين

ــــــــــــــــــــــ

    1 ـ گربه اي كه عزيز كرده ي ناصرالدين شاه بود . تا حدي كه اگر مي خواستند شكايتي بنويسند و به دست شاه برسانند ، با پرداخت مبالغي رشوه به عمله ي خلوت ، آن را به گردن اين گربه مي بستند و تا حدي اطمينان داشتند كه به دست شاه خواهد رسيد .

 
 

شباويز : ٩:٠٤ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦

 

زيارت با بيمه ي شخص ثالث

 

آخرين ابداع محصول مشترك صنايع بيمه و گردشگري :

كاروان زيارتي امام رضا همراه با بيمه ي شخص ثالث !!

 
 

شباويز : ٢:٠۱ ‎ق.ظ

 

شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦

 

به نظر شما . . . ؟!

 

    سال تحصيلي 86

   (ج . ر ) كه قبلا صحبتش شده بود (30 /2 / 85 ) ( خدا لعنتشان كند كه با فيل * تر كردن وبلاگ پراكنده ها لينك دادن به نوشته هاي قبلي را هم موقوف كردند . تازه لينك دادن را ياد گرفته بودم ! ) حالا زياد به كتابخانه سرمي زند . كمتر كتاب مي برد و بيشتر مي آيد و مي نشيند تا صحبت كند . خيلي مزاحمم نيست ، اما انرژي زياد مي كشد و اگر بچه نبود ، ترجيح مي دادم دكش كنم . اما دلم نمي آيد . خيلي وقت ها مي نشيند و درباره ي كتاب هايي كه برده با من صحبت مي كند . در مورد خيلي چيزها نظرم را مي پرسد و بدون پرده پوشي جواب مي گيرد . احساس مي كنم دنبال اين طور آدمي مي گشته است . حتي خيلي وقت ها درباره ي رژيم هاي غذايي و ميزان كالري مواد غذايي و انواع و اقسام ورزش ها از من سؤال مي كند . كشتي را كنار گذاشته است و قصد دارد بدن سازي كار كند . مدام هم درباره ي مسائل و وسائلش از من سؤال مي كند . انگار نمي تواند باور كند كه من دائرة المعارف نيستم و خيلي چيزها را بايد از خيلي آدم هاي ديگر سؤال كند . ولي ( اگر حمل بر شكرخوري نشود ) مجموعا احساس مي كنم به كتابخانه آمدن و رفتنش بهتر بوده تا نيامدنش . حالا تبديل شده به آدمي كه احساس تعهد و مسؤوليت هم دارد ، تا ببينيم وقتي پاي امتحان به ميان بيايد چطور جواب بدهد . ديدش هم تا حدودي نسبت به آدم ها تغيير كرده و انگار قوه ي قضاوتش بهتر شده است !

   ********

   نوروز 86

   توي خانه نشسته ام . تلويزيون فيلم سينمايي داشته و تمام شده است . درباره ي مثلث برمودا . حال و حوصله نداشتم فيلم را ببينم . توي اتاقم نشسته ام و به كاري مشغولم .

   صداي جيغ گوشي بلند مي شود . (ج . ر ) است . پيام داده و پرسيده : « درباره ي مثلث برمودا چه مي دانيد ؟ » يكي دو خطي مي نويسم و ادامه مي دهم كه اطلاعات من در اين باره در حد عمومي و دائرة المعارف هم نيست و بهتر است به كتاب هايي كه در اين باره نوشته اند مراجعه كند .

   صحنه بعد : ارديبهشت 86

   مدرسه به مناسبت هفته ي معلم مراسمي برپا كرده و همه همكاران و . . . مشغول شام خوردن هستند . باز صداي جيغ گوشي بلند مي شود . اهميت نمي دهم . جلسه رسمي است و مي شود بعد از غذا هم جواب داد . باز (ج . ر ) است . اين بار با سؤالي جالب تر : « براي درمان خارش نيش پشه چه راهي هست ؟ »

   صحنه ي بعد : خرداد ۸۶

   كتابخانه خلوت است . (ج . ر ) كارت حافظه ي گوشي اش را پيش من آورده تا برايش مبلغي آهنگ و تصنيف و آواز پر كنم . جا كم آورده است . مشغول پاك كردن بعضي آهنگ هايي است كه از قبل روي كارت بوده است . يكي از پوشه ها را باز مي كند و مي پرسد : « اين ها چندتايي از آهنگ هاي فلان نوازنده است . خوب است يا پاكشان كنم ؟ »

   با خودم فكر مي كنم : « تو هم . . . شيدي با اين دانش آموز جذب كردنت ! » حالا ديگر مطمئن مي شوم كه طريقه ي ارتباطم با او اشتباه بوده است . اين بچه به جاي اين كه خودش فكر كند ، خودش دنبال حل مسائلش باشد ، خودش مسائل دور و برش را تجزيه و تحليل كند ، احساس مي كند يك علامه ي خمرة العلوم و بشكة المعارف گيرآورده كه جواب هر سؤالي و درمان هر دردي در آن هست . با اين كه بارها جواب نمي دانم را از زبان من شنيده ، اما نمي خواهد قبول كند كه خودش هم مي تواند سليقه و فكر و نظر داشته باشد . تا حدي كه آهنگ هاي فلان خواننده و نوازنده را هم من بايد تعيين كنم كه خوب است يا نه ! عاجز شده ام و نمي دانم با او چه بايد كرد ؟!

 
 

شباويز : ٤:۱۱ ‎ق.ظ

 

یکشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٦

 

كانديدايه ! . . . مي فهمي ؟

 

    زمان : سال 1366 . انتخابات دوره ي نمي دانم چندم مجلس

   دانش آموز كلاس سوم راهنمايي هستم . دارم توي كوچه با يكي از هم محلي ها صحبت مي كنم . در خانه شان ايستاده ايم . پسر درشت استخوان نيمچه خلي است كه توي محله و مدرسه او را به اسم اميرديوانه مي شناسند . دو سه سالي از من بزرگتر است . اما به بركت مردود شدن هاي چند ساله اش ، افتخار دارم كه با او هم كلاس باشم . بحبوحه ي انتخابات مجلس است و من اولين بار است كه اين طور گرمي بازار انتخابات را مي فهمم . هنوز سنم براي راي دادن قانوني نيست . اما سهمم از اين انتخابات به اندازه ي تقويم هاي جيبي و چيزهاي ديگر زياد بد نبوده است .

   همكلاسي ام يك دسته پوستر از يكي از نامزدها را توي دستش گرفته است و دارد به من نشان مي دهد . همين طوركه صحبت مي كند ، مردي با اعضاي خانواده اش از كنارمان مي گذرند . همين كه به ما نزديك مي شوند ، اميرديوانه ، دسته ي پوسترها را بالا مي برد و بلند بلند مي گويد : «كانديدايه ! مي فهمي ؟‌ كانديدا . . . » در ظاهر دارد با من صحبت مي كند ، اما نگاهش به خانواده ي در حال گذر است تا تأثير حرفش را در آنها ببيند . حقيقتا هم مهم است كه يك دانش آموز راهنمايي مي تواند اصطلاح كانديدا را به كار ببرد ، كانديدايي را بشناسد و از آن مهم تر آنقدر مورد اعتماد باشد كه يك دسته پوسترش را هم به دست آورده باشد . پس چرا بايد اين همه اهميت و بزرگي ناشناخته بماند ؟ با اشرافي كه به حالات روحي اش دارم مطمئنم كه قصدش فقط جلب توجه عابرين بوده و نه صحبت با من . در همان عالم بچگي مي گويم : « امير ! من پيشت ايستاده ام ! لازم نيست داد بكشي ! » نمي دانم چه جوابي مي دهد . فقط همين لذت مي ماند كه از امير ديوانه يك سوژه ي جديد به دست آورده ام . گيرم كسي به جز برادر بزرگترم نتواند در لذت بردن از اين سوژه با من شريك شود .

   ما تازه به اين شهر آمده ايم . اما در همين يك سال و چند ماه ، رفتارهايي كه از اميرديده ام ، برايم كافي بوده تا به بچه هاي محل حق بدهم كه به چنين لقبي مفتخرش كرده اند .

   ***********

   زمان : زمستان 66

   يك نفر پزشك و چندنفر از رؤساي اداره ي بهداشت شهرستان را دعوت كرده اند تا برايمان درباره ي بهداشت و . . . صحبت كنند . مدرسه ي ما اصلا مدرسه ي خوشنامي نيست . ( الآن هم كه معلم شده ام مي بينم اين مدرسه را در شهرمان به عنوان مزخرف ترين مدرسه ي شهر مي شناسند و حق هم دارند . بعيد مي دانم از اين دو سه محله آدم حسابي و دانش آموز به دردبخور عمل بيايد . ) مدير و معاون ها زور مي زنند تا جلو مهمان هاي غريبه آبروداري كنند . همه ي دانش آموزان را توي نمازخانه جمع كرده اند . ما كه سوم هستيم ، آخر از همه آمده ايم و توي رديف هاي آخر نشسته ايم . رديف آخر زيرانداز ندارد و بچه هاي روي موزاييك نشسته اند . آقاي دكتر پشت ميكروفون مشغول صحبت است و اميرديوانه در رديف آخر . معاون مدرسه متوجه صحبت و سر و صدا در رديف آخر مي شود . با يك نگاه كانون فساد را تشخيص مي دهد . بدون اين كه به فضا و حضور مهمان ها توجهي كند از همان جلو داد مي كشد : « اون (ع) بي شعور ! چه مرگته كه آروم نمي شيني ؟ مگه نمي بيني دارن صحبت مي كنن ؟ »

    اميرديوانه ، مي فهمد كه خطاب معاون با او است . بلند و با همان صدايي كه به هيچ چيز شبيه نيست مگر صداي يك اميرديوانه ، جواب مي دهد : « آقا ! كو . . مون يخ كرده ! » يك لحظه سكوت سالن را مي گيرد و بعد انفجار خنده پايه هاي آن را مي لرزاند . عصبانيت معاون ديگر قابل كنترل نيست . از بين بچه ها مي آيد و يقه ي امير را مي گيرد و بلندش مي كند و با يك لگد از در عقب نمازخانه بيرونش مي كند .

   هياهوي خنده مي خوابد و امير بعد از چند دقيقه به نمازخانه برمي گردد . اما اين بار بچه ها ول كن نيستند : « امير ! يخ كو . . ت آب شد ؟ »

   ************

   بچه ها مي گويند : پارسال يك بار مدير مدرسه امير را زد ( يا شايد هم امير را توي يك درس تجديد كرد ) و امير گزارش را به مادرش منتقل كرد . مادرش بلند شد و آمد مدرسه . با مدير شروع كرد به يك و دو كردن و قال را چاق كرد و يك دفعه دست كرد و چوبي را از توي پاچه ي شلوارش بيرون كشيد تا مدير را بزند كه دفتردار و معاون ها نگذاشتند . البته سوژه هايي كه از امير توي ذهن ها و خاطره ها هست يكي دو تا نيست و آدم با حوصله اي مي خواهد تا آن ها را جمع كند .

   ***********

   زمان : چهار يا پنج سال پيش

    خبر مي رسد كه امير نامزد كرده است . همه متعجب مانده اند كه خانواده ي عروس چقدر بيچاره بوده اند كه به وصلت با چنين جواني هم راضي شده اند .

   چند ماه بعد خبر مي رسد كه نامزد امير نامزدي اش را به هم زده است . توضيح ماجرا هم اين كه : با هم به مسافرت مي روند و بعد از برگشتن دخترخانم پايش را توي يك كفش مي كند كه من طلاق مي خواهم و نه چيز ديگر .

   حالا مادر امير مي نشيند و اهل محل را نفرين مي كند كه براي پسرش « زده اند » .

   ************

   زمان : يك سال بعد

   خبر مي رسد كه امير عروسي كرده است . اما اين بار مادر امير با استفاده از تجربه ي قبلي ، كار را چنان انقلابي تمام كرده كه خانواده ي عروس وقت نكرده اند ماجراي قبلي را تكرار كنند .

   **********

   زمان : يك سال بعد

   يكي از همسايه ها كه نسبت دوري هم با ما دارد ، به خانه مان آمده تا به مادرم سربزند و احوالي بپرسد . پيرزن خوش صحبتي است . بچه كه بوديم به او راديو بي بي سي مي گفتيم . رابط ما با تمام محل بود . از ته دل مي خندد و مي گويد : « امير را توي كوچه ديدم . پرسيدم : امير آقا خانم چه كار مي كند ؟ جواب داد : خانم پسر زاييده ! »

   **********

   زمان : دي ماه هشتاد و پنج

   تنور انتخابات شوراها حسابي داغ شده است . برادرم به خانه ي ما آمده تا سري بزند . مي گويد : « شباويز ! خبر داري كه امير ديوانه هم كانديد شده ؟ » باورم نمي شود . بعد كه قضيه را باور مي كنم اينجاي كار برايم جالب تر است كه برادرم بدون اين كه هيچ قصدي درميان باشد ، موقع نقل خبر اسم امير را با پسوند ديوانه ذكر مي كند .

   خبر راست است . بچه محل نيمچه خل ما ، عكس هايش را ( هرچند خيلي كم تر از بقيه ي كانديداها ) ، به در و ديوار چسبانده است .

   چند روز بعد همسايه مان به خانه مان مي آيد . وسط صحبت هايش ، حرف مي افتد از امير و كانديدا !! شدنش . مي گويد : « امير چند روز پيش مرا ديده و مي گويد : آبجي مهري من كانديد شده ام . به من راي بده ! »

    بعد از انتخابات معلوم مي شود كه كانديداي مورد نظر !! بيش از يكصد و هشتاد راي آورده است .

   مات و متحير مانده ام كه تأييد صلاحيت ها ، با چه ملاكي انجام مي شود ؟ مدام اسم اعظم طالقاني و رد صلاحيت شدنش در اولين دوره ي انتخابات شوراها در سال هفتاد و هفت يا هفتاد و هشت توي ذهنم مي چرخد . شايد توي نشريه ي پيام هاجر ، علايم ديوانگي بيشتر مشهود بوده تا توي رفتارهاي امير كه منجر به رد صلاحيت خانم شده است .

 
 

شباويز : ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]