paraakandeha


منزل
تماس
 

یکشنبه ۱ مهر ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين(۱۲)

 

دوشم شبي گذشت چه گويم چگونه بود !؟

   زمان : تيرماه هشتاد و شش . مسجد سلمبار

   شب از نيمه گذشته است . همه خوابيده اند . من خوابم نمي آيد . ظهر حسابي خوابيده ام و الآن خوابم نمي برد . چراغ ها هم خاموش است و نمي شود كتاب خواند . احساس مي كنم خواب نزديك مي شود . چشم هايم را هم مي گذارم . يواش يواش احساس مي كنم فيلم مستندي بدون هيچ آهنگ و كلامي جلو چشمم نمايش داده مي شود . تنها چيزي كه توي اين صحنه ي كاملا سياه مي بينم انواع و اقسام چشم هاست . بدون هيچ پس زمينه اي و يا نوري و نشانه اي از چهره اي . چشم ها هركدام حالتي دارند . انگار هر كدام نقشه اي كشيده اند و از هر كدام حسي به آدم منتقل مي شود . حرص ، حسد ، قدرت طلبي ، موذيگري و ريا ، ميل به جنايت ، منفعت طلبي ،‌درندگي . . . احساس مي كنم جلو غار سياه و تاريكي ايستاده ام و صاحبان اين چشم ها با همين احساسات به من نگاه مي كنند . با ديدن اين چشم ها در تاريكي و پشت پلك هاي بسته ام ، خود به خود اجزاي چهره هم در ذهنم بازسازي مي شود . احساس مي كنم اجداد غارنشينمان هستند كه هنوز حرف زدن هم نمي دانند و دارند با اين احساسات وحشت آور به من نگاه مي كنند . در عالم واقع هم همين حالات را به راحتي در جشم هاي آدم هاي دور و برم مي بينم و نشانه هاي آن ها را در رفتارهايشان مي خوانم . اما تا به حال هيچ وقت در عالم واقع اين احساسات با اين قدرت و شدت به من منتقل نشده است . شايد به اين خاطر كه هيچ وقت نشده با گله اي از درنده ها اين طور روبه رو شده باشم . احساس درندگي و خوي حيوانيت در خود من هم بيدار شده است . شايد حس مقابله با اين نگاه هاست كه از ناخودآگاهم دارد خودش را نشان مي دهد . چشم ها همين طور به نوبت جلو مي آيند و به من نگاه مي كنند و جايشان را به چشم هاي بعدي مي دهند تا وقتي زمان آن شد ، همه با هم به من حمله كنند . آن چه مي بينم چهره ي انسان ها نيست ، چيزي است بين انسان و ميموني كه خوي درندگي اش با نوعي هوش شيطاني به هم آميخته است و چندين برابر خطرناكتر شده است . درندگي اي بيش تر از گرگ و كفتار . درندگي اي كه با نوعي هوش شيطاني آميخته و خود را از عالم حيواني و غريزه ي صرف بالاتر كشيده است . به آن سان كه حتي توانسته بر موجوداتي چند برابر بزرگتر از خود غلبه كند . هرچه جلوتر مي روم ، احساس مي كنم وحشت و خوي درندگي و سبعيت دارد با هم از درونم زبانه مي كشد . وحشتم با احساسات ديگري درآميخته است . وسوسه هاي ديگري يواش يواش در من بيدار شده است . كوله پشتي ام را مثل هميشه درست بالاي سرم به ديوار تكيه داده ام . يك دفعه درمي يابم اگر اين احساس چند دقيقه ي ديگر ادامه پيدا كند ، هيچ بعيد نيست كاردي را كه توي جيب كوله پشتي دارم بيرون بكشم و تمام آن هايي را كه توي اتاق خوابيده اند سلاخي كنم . وحشت تمام وجودم را برداشته است . يك دفعه چشمم را باز مي كنم و خلاص مي شوم . صحنه چند دقيقه بيشتر نبوده و تمام شده ، اما احساسات و اثرات آن هنوز باقي است . تجربه ي وحشتناكي است . تا به حال هيچ اثري ، فيلمي ، شعري و هيچ چيزي به اين اندازه در من تأثير نداشته است . . .

 
 

شباويز : ٤:٥٥ ‎ق.ظ

 

شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين (۱۱)

 

   شام با شيري كه از اهالي خريده اند و نان و پنير برگزار مي شود . بعضي از همكارها از ترس تب مالت ، اين چند روزه به شير لب نزده اند و از خوردن پنير هم اكراه دارند . بعد از شام باز كميسيون مي كنند . قدري صحبت مي شود . همكارها بعضي اصرار دارند كه تقسيم كار بشود و نقش هركس معين باشد . مثلا آقاي (مي) آشپز و آقاي (غ.س) قهوه چي و . . . اما آقاي (پ) پيشنهاد مي كند : « گروه دوستانه را به سازمان تبديل نكنيد . تا به حال همه ي كارها بدون تقسيم وظايف خوب انجام شده و به مشكلي برنخورده ايم . اما با اين تقسيم وظايف انس و صميميتي كه بين اعضا هست از ميان خواهد رفت و مناسبات اعضا تغيير خواهد كرد . » اين بحث هم به جايي نمي رسد . از رفتار امروز گروه قدرداني مي كنند كه در طول مسير مواظب ضعيف ترها بودند و كسي سعي نمي كرد با ديگران مسابقه بگذارد و فاصله اش را با اعضاي عقب مانده بيشتر كند . ظاهرا اين تنها نتيجه اي است كه از تذكرات و كميسيون هاي دو شب پيش به دست آمده است . آقاي (ج.م) شب هاي گذشته اعتراض داشت كه : « بعضي از اعضا بدون توجه به ديگران و توانايي شان ، سرشان را پايين مي اندازند و راه را به دمش مي دهند . اين درست نيست . » احساس مي كنم كه راست مي گويد . حال خودم را در اولين سالي كه با گروه آمده بودم به ياد مي آورم . امروز تمام سعيم اين بوده كه آخرين نفر باشم و همين طور هم بوده است . راست مي گويند كه : « كوهنوردي تنها ورزشي است كه در آن مسابقه و تلاش براي جلو افتادن وجود ندارد . » بايد اين را حساب كرد و فهميد كه : اگر كوچكترين اتفاقي براي تو يا ديگران بيفتد ، تو يا ديگران باري خواهيد بود بر دوش آن كه سالم است .

   قدري ديگر صحبت مي كنند و آقاي (ت.ب) مي گويد : « با توجه به اين كه ما يك گروه هستيم و همه هم فرهنگي و . . . ، به نظر من بد نيست براي بهتر شدن و نتيجه بخش بودن وضعيت گروه هركس پيشنهادي دارد بدهد و آن را بررسي كنيم . اگر خوب بود اجرا كنيم . » راست مي گويند كه آدميزاد اگر بيكار بماند ، سرش را آنقدر مي خاراند تا كچل شود و كرم بگذارد و براي خودش كار درست كند ! انگار اين خوشي يا نيمه خوشي يك روزه ، به آقاي (ت.ب) نساخته است . به خود آقاي (ت.ب) مي گويند : « خود شما چه پيشنهادي داري ؟ » و آقاي (ت.ب) مي گويد : « مثلا من پيشنهاد مي كنم در هر وعده نماز جماعت برگزار كنيم !!! هركس هم خواست اقتدا مي كند و از فضيلتش بهره مند مي شود . » جسابي كفرم گرفته است . يعني اين آدم تا به حال در اين مسافرت ها ، حال مرا نديده است ؟ به روحيات بقيه ي اعضا پي نبرده است ؟ يا خودش را به نديدن مي زند ؟ هرچند كه مي دانم اگر اين پيشنهاد هم عملي بشود ، تغييري در رفتار من نخواهد داد . به قول نيما : ( زنده ام تا من ، مرا بوجهل من دربند مي دارد ! ) پيشنهاد را به رأي مي گذارند . از آقاي (ج.م) شروع مي كنند . من با يك يا دو نفر فاصله از او نشسته ام . آقاي (ج.م) با كلي مقدمه چيني و زمينه سازي اعلام مي كند كه مخالف است . دو نفر بعدي خواهرزاده هاي آقاي (پ) هستند . اين دوتا به اقتضاي سنشان و شايد روحياتشان مخالفتي ندارند . نبايد هم غير از اين باشد . فكر مي كنم حتي اگر پيشنهاد كنند كه اعضاي گروه بايد روزي مثلا يك بار جلو جمع سرپا بول كنند ، اين ها مخالفتي نخواهند داشت !!

   آقاي (مي) كه كنار من نشسته است و توي اين گروه از همه بهتر به پليدي ذات و خبث باطن من واقف است ، تا نوبت به من برسد ، زير گوش من و به شوخي مي گويد : « من فقط توي اين فكرم كه وقتي نوبت به تو برسد چه خواهي گفت ؟ » به شوخي مي گويم : « بنشين و تماشا كن ! » نوبت من مي شود . از من مي پرسند . فقط يك كلمه مي گويم : « مخالفم » و بعد نوبت آقاي (مي) مي شود . آقاي (مي) با اين زمينه سازي كه « اين قضيه ممكن است بعضي را وادار به ريا كند يا حتي مجبورشان كند در شرايطي كه نماز برايشان واجب نيست ، از روي حيا و خجالت مجبور شوند نماز بخوانند »، مخالفت مي كند . نطق گيرا و مستدل آقاي (مي) دو سه نفر را از جور كردن جواب خلاص مي كند و به دنبال او اين دو سه نفر هم مي گويند : « ما هم با نظر آقاي (مي) موافقيم . » اما نمي دانم كدام شير پاك خورده اي ، سر خر را به سمت ديگري برمي گرداند كه : « به نظر من اگر اين كار منجر به ريا نشود و اجباري در كار نباشد ، خوب است . » احمق !! انگار قرار بوده با قازوخ و شيشه نوشابه و تخم مرغ آب پز داغ وادارشان كنند به نماز جماعت كه حالا شرط مي كند اگر اجباري نباشد !! باقي مانده ي گروه كه اين جواب را كم خطر و به مصلحت نزديك تر مي بينند ، همين را تكرار مي كنند تا مي رسد به نفر آخر . اما نهايتا تصويب نمي شود . كميسيون بدون هيچ نتيجه ي مفيدي تمام مي شود .

    همكارها دوتا دوتا سراغ دستشويي مي روند كه آماده بشوند و بخوابند . از امامزاده كه بيرون مي آيم مي بينم عجب مه غليظي بيابان را گرفته است . هيچ جا پيدا نيست . من و (م.ف) با هم رفته ايم . دستشويي بيشتر از بيست سي متر با امامزاده فاصله ندارد . اما مه آنقدر غليظ است كه از كنار دستشويي چراغ هاي امامزاده پيدا نيست . توي راه ، تماس پا با علف هاي مرطوب و خنك شب ، حس ناخوشايندي در آدم ايجاد مي كند . احساس مي كني رطوبت و قطرات آب از روي علف ها به داخل كفش و دمپايي نفوذ مي كند و سرما را به درون جان بي پناهت مي ريزد بدون اين كه بدنت آمادگي مقابله با سرما را داشته باشد . يعني احساس كه نيست ، عين واقعيت است .

   هوا سرد است و (م.ف) لرز گرفته است . از من اجازه مي گيرد كه زودتر برگردد . مي گويم : « برگرد » وقتي به امامزاده مي رسم ، مي بينم مه آنقدر غليظ بوده كه (م.ف) توي بيست متر فاصله ، راه را گم كرده بوده است . جاها را پهن مي كنيم و مي خوابيم . . . ادامه دارد

 
 

شباويز : ٩:۳٥ ‎ق.ظ

 

پنجشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين (۱۰)

 

    همكارها ظاهرا امامزاده اي را در خارج روستا نشان كرده اند . يكي از همكارها كه در سفرهاي قبلي ، به اين امامزاده سري زده بود ، مي گويد : « فضاي امامزاده خيلي كوچك است . بيشتر از دو سه نفر نمي توانند توي آن بخوابند . » توي دلم ماتم مي گيرم كه : اصل مصيبت امشب است . امامزاده از روستا حدودا ده دقيقه اي فاصله دارد . چند نفري جلوتر از ما رفته اند . از گروهي كه سر تنور مشغول مصاحبه !! و فيلمبرداري هستند جدا مي شوم و دنبال بقيه اي كه جلوتر رفته اند راه مي افتم . (م . ف ) و ( ج.هـ ) و يكي دو تا ديگر از همكارها را مي بينم كه وسط راه نشسته اند و خستگي مي گيرند . لباسم هم از عرق راه و هم از رطوبت هوا خيس است . جايي نزديكشان مي نشينم تا خستگي بگيرم و سيگاري دود كنيم . تمام سنگ هايي كه كناره هاي راه افتاده اند ، كم و بيش گلي هستند و روي هركدام كه بنشينم ، لباسم گلي خواهد شد . اين ميان بين من و بقيه يك فرق هست : حسن كار من در اين ميان اين است كه با همين لباس ها بايد به شهرمان برگردم . يعني برعكس بقيه ي همكارها ، هيچ لباس اضافي با خودم برنداشته ام . هراز گاهي فكر لحظه اي را مي كنم كه با اين هيئت و شمايل بايد مثل غول بياباني توي خيابان هاي شهرمان ظاهر بشوم . به هر صورت اين بار اول نيست و توي راه و بيراه هرجا نشسته ايم ، معمولا روي خاك و گل بوده و برايمان عادت شده است . كارمان كه تمام مي شود ، راه مي افتيم .

     كنار راه ، اسبي را بسته اند . اسب خاكستري رنگ نافرمي است . پالاني كه به جاي زين پشتش گذاشته اند ، خيلي خوب و دقيق جايگاهش را در چارت سازماني روستا نشان مي دهد . بيشتر يابو است تا اسب و اصلا توي اين منطقه و با اين شرايط اقتصادي ، كدام آدم ديوانه اي اسب را براي سواري نگه مي دارد ؟ آقاي (ر) انگار قسم خورده است يا نذر دارد كه اين اسب را سوار شود . كوله اش را از پشتش مي گيرد و به من و (م.ف) مي دهد تا برايش بياوريم و خودش مي رود سروقت اسب . (م.ف) چوبدستي اش را از زير بند كوله پشتي رد مي كند و يك سر آن را به دست من مي دهد و راه مي افتيم .عمد يا غير عمد سمت گلي چوبدستي كه مدام روي زمين مي خورده به طرف من افتاده است . به شوخي به (م.ف) مي گويم : « سر . . هي چوب را به من داده اي ؟! » به اين حرف ها و شوخي هاي گاه و بيگاه من عادت دارد و منتظر است تا آنها را ضبط كند . صداي خنده اش به آسمان مي رود . انگار دلش نمي آيد فقط خودش به تنهايي به اين شوخي بخندد . (ج.هـ) را هم صدا مي كند و برايش تعريف مي كند . خود (ر) هم رفته و آويزان اسب شده تا سوارش بشود . بختمان گفته كه آقاي (ر) بچه ي دهات است و اين طور خودش را اسب و الاغ نديده نشان مي دهد . قد اسب بلند است و آقاي (ر) حريفش نمي شود . اما اسب را به كنار نهر آبي مي آورد و خودش روي بلندي لبه ي نهر مي رود و به هر مصيبتي هست آن را سوار مي شود . بدون اين كه ميخش را از زمين بكشد ، تا همان محدوده اي كه افسار حيوان اجازه مي دهد دوري مي زند و حسرتش كه مي ريزد ، از اسب پايين مي آيد و خودش را به ما مي رساند .

    به امامزاده كه مي رسيم مي بينيم اين امامزاده ، امامزاده ي سابق نيست . كنارش ، مسجد خوبي ساخته اند و بالاتر از مسجد هم دستشويي براي زوار و نمازگزارها هست . نزديك دستشويي هم چشمه ي آبي هست با حوضي كه براي آن درست كرده اند و آب يخي كه دست را نمي توان بيشتر از يكي دو دقيقه توي آن نگاه داشت . مسجد با وضعيت فعلي ، راحت مي تواند بيست نفر را براي خوابيدن شب جا بدهد . تابلو كوچكي كه كنار امامزاده آويزان كرده اند ، آن را به عنوان ( امامزاده زكريا ) معرفي مي كند و از همه مهمتر ، اسم روستا را ( سلج انبار ) يا همان برف انبار نشان مي دهد . به عبارتي ، فقه اللغه ي احمقانه ي چندسال پيش من درست از آب درآمده است ، اما تعجب اين جاست كه هيچ كس دقت نكرده كه (ثلج) را با (ث) مي نويسند و نه با (س) كه انبارشده ي آن بشود ( سلج انبار ) و بعد هم (سلمبار) .

    قبل از ما تعدادي از همكارها پرشده اند داخل مسجد . مسجد از لحاظ ظرف و ظروف و چراغ و ... چيزي كم ندارد . همه هم وقفي . استراحتي مي كنيم و ناهار هم با نان و پنيري كه از روستا تهيه كرده اند برگزار مي شود . به يكي دو تا از جوان ها سپرده اند كه ماست و شير را براي فروش بياورند . جوان ها قول بعد از ظهر را داده اند . بعد از ناهار من كيسه خوابم را كناري پهن مي كنم و مي خوابم . كيسه خواب هنوز رطوبت دارد . هنوز ؟! مگر هنوز چه شده ؟! اين زبان بسته كجا حرارت ديده كه بخواهد رطوبتش خشك شود ؟ خواب بعد از ظهرم حسابي طولاني مي شود . از خواب كه بلند مي شوم ، عصر گذشته است . جوان ها يكي دوتاشان آمده اند و برگشته اند . بيشتر هم به طلب سيگار . يكي دو تا از مسن ترهاي روستا هم آمده اند و بيرون مسجد نشسته اند و گپي زده اند و در حال رفتن هستند . آقاي (ج.م) هم اين طور كه پيداست قليانش را چاق كرده بوده و پاي صحبتشان بوده . يعني من هنوز نخوابيده بودم كه آقاي (ط) و پسرش با هم ، مشغول چاق كردن قليان بودند . هرچند بعيد مي دانم آقاي (ج.م)به آنها فرصت حرف زدن داده باشد .

   وقتي به روستايي مي رسيم و چيزي احتياج داريم ، فعال ترين و كارآمدترين عضو گروه ، آقاي (ت.ك) است . به هر كجا كه مي رسيم ، نمي دانم با چه افسوني و از چه راهي نان و مايحتاج گروه را جور مي كند . اين بار به روستا رفته و اين طور كه خودش مي گويد ، دي*ش و رسي*ور ماه*واره ي يكي از اهالي را تنظيم كرده و در جواب لطفش تعدادي نان بهش داده اند . براي شب هم شير و ماست رسيده است .

   از خواب كه بلند مي شوم ، مسجد را برانداز مي كنم . ديوارهايش را تا كمر ، با چيزي از جنس سفره هاي پلاستيكي ارزان قيمت آبي رنگ پوشانده اند . از كمر به بالا هم ، روي ديوار را به كمك جارو ، با دوغاب گچ اندود كرده اند و حتما زير سفره هايي هم كه به ديوار كوبيده اند ، همين طور است . اين نوع سفيدكاري را توي مسجد مران هم ديديم . گوشه اي از مسجد ، درهاي قديمي مسجد را به ديوار تكيه داده اند . لابد در مسجد است و هيچ كارش نمي توان كرد . بايد نگهش داشت تا بپوسد و از ميان برود . نزديك درها هم يك علم را سرپا به ديوار تكيه داده اند . برق مسجد را مرتب مي كنند و شب برق هم داريم . اما پريزي نيست كه بتوان گوشي ها را شارژ كرد . . . ادامه دارد

 
 

شباويز : ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ

 

چهارشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٦

 

از تنکابن تا قزوين (۹)

 

   راه كم كم سربالا شده است و شيب بيشتري مي گيرد . رودخانه اي كه از عمق دره مي گذرد ، در بيشتر جاها همراه ماست و در سمت چپ ما در حركت است . گاهي وقت ها به رودخانه نزديك مي شويم و گاهي وقت ها ارتفاعمان از آن زياد مي شود . يكي دو جا ، موقع رد شدن از كنار رودخانه ، آقاي (ط) از دهنش درمي رود كه : اينجا براي « قايق سواري در آب هاي خروشان »!!! خوب است . به آب كه نگاه مي كنم مي بينم در عميق ترين جاها ، عمقش آنقدر نيست كه از زانوي آدم بالاتر بيايد . قايق كه هيچ ، اگر تيوپ ماشين را هم توي اين آب بيندازند ، كفش به زمين مي گيرد . يعني آقاي (ط) نمي فهمد كه حتي قورباغه هم اگر قدري رشيد باشد ، از آب تني توي اين آب خجالت مي كشد ؟ محال است كه اين را نفهمد . پس اين آدم چه مرضي دارد كه اين حرف را مي زند ؟ فقط براي اين كه بگويد از وجود ورزشي با اين اسم هم خبر دارد ؟!

   هوا دوباره مه آلود شده است و گاه گاهي قطرات خيلي ريز باران ، خيسمان مي كند . اما به شدت ديروز نيست . به «سلمبار» نرسيده ، به روستايي برمي خوريم كه اسمش اين طور كه من مي فهمم ، « كلوم لات » يا « كلام لات » است . جمعيتي ندارد . شايد پنج يا شش خانوار . وضع زندگيشان هم مثل روستاهاي ديگر اين منطقه . و لابد با زمستان هاي برف گيري كه از زير كرسي نتواني بيرون بيايي . به اين فكر مي كنم آدمي كه در اين طور مناطق بزرگ شده است ، چطور با اين خلوت و تنهايي و بيكاري زمستان كنار مي آيد ؟ يك آدم معمولي كه در فضاهاي بزرگ تر زندگي كرده ، حتي اگر مجبور به زندگي در اين طور محيط ها باشد ، آنقدر خاطره و ياد و چهره و تصوير در ذهن براي نشخوار كردن دارد كه براي يك عمر كفايت مي كند . چه برسد به آدم هايي كه به قول شاملو ، دفتر آدم ها را ورق زده اند و به راز بلند انزوا رسيده اند . اما اين مردم ؟! خدا صبرشان بدهد . لابد تمام زمستان را ( كه لابد در اين مناطق كمتر از پنج ماه نيست ) بايد بنشينند و به ديوار روبه رو نگاه كنند يا اگر پنجره اي باشد ، از پنجره قد و ارتفاع برف جمع شده ي كوچه ها را اندازه بگيرند و هروقت وقتش بود ، مشتي كاه خيس كرده يا يونجه ي خشك جلو گاو و گوسفندشان بريزند .

   از روستاي كلوم لات مي گذريم . يكي دوتا بچه هم دور و بر روستا توي دست و پا مي پلكند . تا به «سلمبار» برسيم ، سمت چپ راه ، دشت پهن و وسيعي است كه تمام آن را گل هاي زرد و سفيدي پوشانده است . دشت قشنگي است .

   يواش يواش به « سلمبار » نزديك مي شويم . اسمش را كه مي شنوم ، ياد سفر چند سال قبلمان مي افتم . آن سال راه را از پيچه بن به قصد تنكابن شروع كرديم (يعني درست عكس اين مسيري را كه امسال مي رويم ) و چون پل را آب برده بود ، مجبور شديم كه برگرديم . بماند كه من با اضافه وزن بيست و هفت هشت كيلويي آن موقع ، چه كشيدم و چه زايماني كردم تا به پيچه بن برسم . يادم هست آن سال وقتي از سلمبار برمي گشتيم ، ميان راه جايي نشستيم تا استراحت كنيم . صحبت افتاد از اين كه اين اسم به چه معنا است ؟ از من پرسيدند . با توجه به اين كه آقاي (ط) گفته بود : زمستان تمام اين روستا زير سه متر برف مي خوابد ، من همين طور گرپ انداز و الكي ، گفتم : « در عربي (ثلج) به معناي برف است . شايد از همين جا اسمش را گذاشته اند سلمبار . هرچند ثلج را با (ث) مي نويسند و اسم اين جا را با (س) »

   با تمام تأكيدي كه داشتم كه اين را با اجتهاد و استنباط خودم فهميده ام و هيچ پايه و اساسي ندارد ، همين يك اتيمولوژي احمقانه و بي پايه ، تمام گروه را قانع كرد .

   آقاي (ط) از سال ها قبل ( شايد از سي سال قبل ) در اين روستا پيرزني را مي شناخت كه هر سال وقتي به اين جا مي رسيدند ، مهمان او مي شدند و موقع رفتن هم مبلغي به او مي دادند . سفر قبلي ، آن قدر از اين پيرزن مهرباني و انسانيت ديديم كه مطمئن شدم اگر گروه او را با عنوان « مادر آقاي ط » مي شناسد ، زياد بي جا نمي گويد . شوهر زن هم سال هاي قبل با او بود ، اما در حقيقت آن كه جلو مهمان ها درمي آمد ، خود پيرزن بود . اميدمان اين است كه امسال هم او را ببينيم . به روستا كه مي رسيم ، آقاي (ط) سراغ مادرش را مي گيرد . معلوم مي شود كه شوهرش چند سال پيش فوت كرده و خود او هم به شهر پيش بچه هايش رفته است . خوب ! حالا پيدا كنيد جاي شب خوابيدن پرتقال فروش را . سراغ امام زاده را مي گيريم .

   آقاي (ط)‌ توي روستا در حال چرخيدن و اطلاعات جمع كردن است . اول روستا چند تا بچه ي كوچك و بزرگ مي بينيم . همكارها صدايشان مي كنند و شروع مي كنند به سؤال كردن . دوتاشان پنجم ابتدايي را خوانده اند و مي روند اول راهنمايي . دوتا دختر بچه . يكيشان خيلي با نمك است . همكارها ازشان مي خواهند كه شعر بخوانند . خجالت مي كشند . اما با اصرار من و همكارها راضي مي شوند . بچه ي شش هفت ساله اي كه كنارشان هست ساكت و بي سر و صدا نگاه مي كند . دستشان را به هم مي دهند و شعر « دو كاج » را از فارسي پنجم مي خوانند . مشغول فيلم گرفتن هستم . خواندنشان كه تمام مي شود ، از مدرسه شان مي پرسم . تازه آن وقت دستگيرم مي شود كه خودشان اهل « تنكابن » هستند و نه « سلمبار » و براي ييلاق و هواخوري به اينجا آمده اند . مثل اين كه بد كلاهي سرم رفته است !! اسم و فاميلشان را مي پرسم . فاميل هردوشان « منصور كيايي » و چقدر زياد است اين فاميل در اين منطقه ! توي مران هم كه بوديم ، نام خانوادگي بيشتر اهالي كيايي و منصور كيايي بود . ياد تاريخ بيهقي مي افتم و عبارت سلطان محمود كه اهالي ري و اين منطقه را آدم جنگي نمي دانسته و آنان را « مشتي كيايي فراخ شلوار » مي شناخته است .

   تا از بچه ها جدا بشويم ، همكارها اول روستا به خانه اي مي رسند كه در و ديوار آنچناني ندارد . تنورخانه اش كنار راه است و دو سه تا زن ، تنورش را آتش كرده اند و مشغول نان پختن هستند . وادارم مي كنند فيلم بگيرم . گذشته از اين كه از اين قرتي بازي ها خوشم نمي آيد ، مي ترسم زن ها هم بدشان هم بيايد . اجازه مي گيرم . مخالفتي نمي كنند . شروع مي كنم و همكارها هم زن ها را سؤال پيچ مي كنند . مشغول گرداندن دوربين هستم . يكي از ديوارها را با بلوك هاي توخالي سيماني بالا برده اند . آقاي (مي) اصرار مي كند كه : « تو را به خدا از اين ديوار فيلم نگير !! » مثل اين كه با فيلم نگرفتن من ، واقعيت عوض مي شود يا مثلا مشغول ساختن فيلم تاريخي هستيم و آمدن اين ديوار توي كادر ، فيلم را خراب خواهد كرد . كارم كه تمام مي شود ، مي بينم آقاي (مي ) و آقاي (پ) و يكي دو نفر ديگر ، يكي از پيرمردهاي همين جا را گيرانداخته اند و سؤال پيچش مي كنند و يكيشان هم فيلم مي گيرد . خدا بركت به گوشي هاي همراه بدهد . از صدقه سر اين گوشي ها ، هر كدام از اعضاي گروه ، براي خودمان يك پا ابراهيم گلستان و كاوه گلستان و شهيد آويني و . . . شده ايم . آقاي (مي) به پيرمرد مي گويد : « خوش به حالتان ! توي اين هواي عالي و خنك زندگي مي كنيد . » قصد دارم جوابي به اين حرف بدهم ، اما تا من و يا پيرمرد بجنبيم و جوابش را بدهيم ، پيرزني كه مشغول نان پختن است ، جواب آقاي (مي) را نقد و مختصر و مفيد توي قابلمه اش مي گذارد : « زمستان اينجا زير سه متر برف نمانده اي كه بفهمي هواي خوب يعني چه !! » . حرفش را به لهجه ي محلي زده است ، اما بيشتر كلمات به فارسي است و همه فهميده ايم چه مي گويد . درست همان جوابي كه من مي خواستم بدهم . بعد هم خودش و دو سه تا زن كناردستي اش شروع مي كنند به خنديدن . مزد دست بچه شهري فضولي كه همه چيز را اين طوري مي بيند .

   و بعد حرف مي كشد به اين كه سه ماه زمستان يا شايد هم بيشتر ، تمام راه هاي اينجا بسته است و گاهي وقت ها كابل هاي برق يا تلفن هم قطع مي شود و آن وقت مي شود واويلا !

 از اين ها هم خداحافظي مي كنيم و راه مي افتيم .
 
 

شباويز : ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ

 

دوشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين(۸)

 

    . . . بحث بالا گرفته است . آقاي (ج.م) مخالف استعفاي آقاي (ط) است . حدس مي زنم به خاطر اين است كه از نظر سني به هم نزديك هستند و آقاي (ج . م ) احساس مي كند با استعفاي آقاي (ط) يواش يواش بزرگ و كوچكي توي گروه از بين خواهد رفت و از طرف ديگر معلوم نيست روي رئيس بعدي ، اين قدر نفوذ داشته باشد . آقاي (مي) ناراحت شده است . بحث داغ تر و داغ تر مي شود و به حد داد و بيداد مي رسد . آقاي (ط) خودش پيشنهاد استعفايش را مطرح كرده ، اما حالا با اين جوي كه به وجود آمده ، دستش از همه جا كوتاه است و به چيزهايي آنقدر حقير و پيش پا افتاده متوسل شده و از آقاي (مي) ايراداتي آنقدر بچگانه و بي مورد مي گيرد كه من الآن از به ياد آوردن آن خجالت مي كشم . يكي دو جايي به حمايت از آقاي (مي) نظرم را مي گويم . فكر مي كنم توي اين گروه ، صادق ترين و شجاعترين آدم آقاي (مي) است و حالا كه دارد براي منافع جمع خودش را خراب مي كند ، درست نيست تنهايش بگذارم . خصوصا كه تمام انتقاداتش به آقاي (ط) وارد و اصولي است . به آقاي (مي) پيشنهاد مي شود كه سرپرستي گروه را قبول كند . تمام شرايط آن را دارد و از همه جهت براي اين كار مناسب است . اما جواب مي دهد : چون من اين بحث را شروع كردم ، براي اين كه هيچ شائبه اي پيش نيايد ، اصلا اين پيشنهاد را قبول نمي كنم . عصباني مي شوم . مي گويم : « مگر با بچه صحبت مي كني ؟ قبول سرپرستي به جز دردسر و مسؤوليت و غرغر شنيدن ، چه نفعي دارد كه بخواهي به خاطر آن ، جرو بحث كني و كسي هم تو را به منفعت طلبي متهم كند ؟ » فايده اي ندارد . آقاي (مي) سرپرستي را قبول نمي كند . بالأخره بحث فروكش مي كند و با اصرار آقاي ( ج.م )آقاي (ط) در سمتش ابقا مي شود .

    همكارها چاي را مي خورند و به نوبت چراغ قوه برمي دارند و راه مي گيرند به سمت دست شويي . دستشويي رفتن هم مكافاتي است اينجا ! بعد هم جا مي اندازند و مي خوابند . آقاي (ط) طبق معمول ، بدون اين كه شرايط بقيه را نگاه كند ، جايش را پيش بخاري انداخته و خوابيده و اين در حالي است كه چند نفر از همكارها ، كيسه خواب ندارند و بايد با روانداز و اين طور چيزها شب را صبح كنند .

   كيسه خواب را كه باز مي كنم ، مي بينم اميدم بي جا بوده است . آب باران تا عميق ترين لايه هاي كيسه خواب نفوذ كرده است . حتي وقتي توي كيسه خواب مي روم ،‌ احساس مي كنم با فشار ، نم از لايه هاي كيسه خواب خارج مي شود ، مثل آن كه يك كهنه ي خيس را فشار بدهي . با آن كه هوا هم حسابي سرد شده ، اما بعيد مي دانم كه سرما بخورم . جايم را نزديك در مسجد مي اندازم . شايد لازم شد كه شب بيرون بروم . نبايد ديگران را لگد كنم . از طرف ديگر مي خواهم افرادي مثل (ت.ك) و آقاي (مي) كه كيسه خواب ندارند ،‌ زياد اذيت نشوند .

*******

   صبح حدود ساعت هفت بيدار مي شويم . صبحانه ي مختصري مي خوريم و بساط را جمع مي كنيم و راه مي افتيم به سمت سلمبار . قبل از راه افتادن پولي به پيرزن همسايه ي مسجد مي دهند تا جارويي به كف مسجد بزند . قبل از راه افتادن ، گرمكن لعنتي را با شلوارم عوض مي كنم و گرمكن را توي كوله مي چپانم .

    درست مثل ديروز صبح ، موقع راه افتادن بيشترين وقت جلو دستشويي تلف مي شود . با اين كه تعدادي صبح زود و موقع خلوتي دستشويي رفته اند و كار را سبك كرده اند ، اما باز هم حسابي معطل مي شويم . با تمام محبت هايي كه از اهالي ديده ايم ، برآورد مجموع گروه اين است كه اهالي اين جا ، نسبت به روستاهاي ديگر با گروه زياد خوب تا نكرده اند . اين طور كه معلوم شده ، اگر دير رسيده بوديم و اهالي زودتر فهميده بودند ، در مسجد را هم مي بستند و تا صبح بايد توي سرما و زير باران ، چاقو دسته مي كرديم . خصوصا ديشب هم صحبت از اين بود كه اهالي گله داشته اند كه پيرمردي ، به خانمي حرفي زده بوده و جوان ها دير فهميده بودند و اگر زودتر مي فهميدند . . . . توي گروه دو نفر پيرمرد (ج . م ) و (ط) و يك پيرمردنما (ت . ك ) !! داريم . ، ولي هيچ كدام مسؤوليت اين قضيه را به عهده نمي گيرند . بعيد مي دانم كار اين آدم ها باشد . خلاصه قضيه هرچه هست اضافه مي شود به پرونده ي سياه آدم هايي مثل ما كه وقت و بي وقت آرامش اين روستاها را به هم مي ريزند و ديناري هم براي اهالي فايده ندارند . باشد تا ببينيم دفعه ي بعد چطور از خجالت گروه بيرون خواهند آمد !

   تا راه بيفتيم ، ساعت از هشت و خرده اي مي گذرد . راه باز سربالايي است . اما اين بار عرض راه در بعضي جاها حسابي كم مي شود . گروه در بيشتر جاها مجبور است به ستون يك حركت كند . اين بار رسما شده ام عكاس و فيلمبردار گروه . هر از گاهي بايد جلو بيفتم و عكسي يا فيلمي بگيرم . مي پرسند : « شباويز ! پس خودت چي ؟ » خيلي خلاصه و مفيد مي گويم : « گفت : دايي حبيب كه ترشي نمي خورَد ؟ گفت : نه ! دايي حبيبت ترشي كه نمي خورَد هيچ ، آدم هم نيست ! » در همان بار اول ، جمله را مي گيرند و خنده ها منفجر مي شود . همين يك جمله كافي است كه تا آخر مسافرت برايشان بشود ضرب المثل و هربار كه مشغول عكس و فيلم گرفتن ببينندم ، بپرسند : « خودت چي ؟ ترشي نمي خوري ؟»

    بين راه جا به جا با آبشارهاي بسيار زيبايي برخورد مي كنيم . نزديك ساعت ده و نيم به رودخانه اي مي رسيم . عرض رودخانه آن قدر زياد نيست كه بخواهيم به آب بزنيم . آن قدر كم هم نيست كه به راحتي بشود از روي آن پريد . همكارها نفر به نفر از روي آب مي پرند و يكي در ميان يا كمتر پايشان تا قوزك توي آب مي رود . با تمام تلاشي كه مي كنم ، پاي راستم تا پنجه داخل آب فرو مي رود . جاي (ق) خالي است كه چنان جست بزند كه يك متر آن طرف آب زمين بيايد . جايي كنار رودخانه مي نشينند تا خستگي دركنند و چيزي بخورند . چندتايي از بيسكوئيت هاي ديجستيو باقي مانده كه همين جا راهي دره ي بي بازگشت شكم مي شود . توي همين فاصله آقاي ( ج.م ) صحبت را دست گرفته و مشغول حرافي است .

   باز حركت مي كنيم . سر راه دو سه تا آبشار مي بينيم . يكي دو تا از آبشارها ، حسابي ارتفاع دارند . چيزي بيشتر از پانزده بيست متر . اما از راه دورند و چون گروه در حال حركت كردن است ، نمي شود نزديكشان شد . . . ادامه دارد

 
 

شباويز : ۱:۱٩ ‎ب.ظ

 

یکشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٦

 

درست مثل خانه ي خودمان

 

آقاي (ع.ش) از همكارها است . سال قبل بازنشسته شد . به عبارتي امسال كه مي آيد سال دوم تحصيلي است كه حقوق بازنشستگي مي گيرد . آدم مؤمن و مقدسي است . نماز جماعت و مسجدش ترك نمي شود . آدم اخلاقي و خوبي است و بيشر از آن كه از يك آدم متدين انتظار مي رود ، به اخلاق پابند است . چند سال پيش هم اعزام به خارج قبول شده بود و يكي دو سالي اروپا درس داده بود . موقع صحبت كردن بسيار ملايم و مؤدب است . وقتي حرف زدنش و برخوردش با ديگران را مي بينم ياد بيت فردوسي مي افتم :

درشتي ز كس نشنود نرم گوي

سخن تا تواني به آزرم گوي

   قبلا هم يكي دوباري اينجا و اينجا درباره اش صحبت شده است . با اين كه معلم علوم است ، اعتقادات ديني عجيبي دارد كه حتي نمونه اش را در خيلي از عوام هم نديده ام . يادم هست يك بار قصد داشت من و يكي ديگر از همكارها را با ماشين تا جايي برساند . وسط راه صحبتش كشيد به اين كه : حاج شيخ عباس قمي يك ساعت جيبي داشته كه تمام نوافل و نمازهاي شب را با كمك آن و با تنظيم وقت آن به جا مي آورده است . يك بار اين ساعت خراب مي شود . حاجي به جاي آن كه ساعت را به دست تعميركار بدهد ، پشت ساعت را باز مي كند و قدري از تربت كربلا را كه داشته ، توي ساعت مي ريزد و ساعت شروع مي كند به كار كردن . ( يادم نيست كه مي گفت تربت را گل مي كند و مي ريزد يا خشك ؟!) ساعت همين طور تا آخر عمر حاجي كار مي كرده تا دقيقا شب آخر زندگي حاج شيخ عباس كه ساعت هم از كار مي افتد . وقتي حكايت را شنيدم ، ياد بچه هايي افتادم كه سال سوم راهنمايي بايد اولين درس هاي علمي فيزيك را از اين معلم علوم ياد بگيرند . بگذريم . با همه ي اين حرف ها ، يادش به خير كه آدم بي آزاري بود و آزارش به كسي نمي رسيد . من يكي خيلي از خوبي هايش در خاطرم مانده است .

*********

   زمان : پاييز هشتاد و سه

   ترم سوم دانشگاه هستم و برنامه ام را طوري ريخته ام كه اين يك ترم باقي مانده هفته به هفته مجبورم دوازده ساعت راه را بكوبم و بروم و دوباره برگردم . آقاي (ع.ش) در جريان كارم هست .

   توي دفتر مدرسه هستيم . زنگ خورده و بچه ها سر كلاس منتظر سيل ها و طوفان هاي علم و دانش هستند كه به سمتشان سرازير شود . دفتر كلاس را برداشته ام و دارم راه مي افتم كه آقاي (ع.ش) همين طور كه با من صحبت مي كند مي پرسد : « فلاني ! شما اين ماه رمضان ، هر هفته اين راه را مي رويد و برمي گرديد ، حكم روزه تان چيست ؟» قصدش فضولي نيست . مي دانم كه از اين عادت ها ندارد . مي گويم : « درست مثل خانه ي خودمان ! انگار كه توي خانه ي خودمان هستم !!! »

   مي گويد : « آهان ! شما دائم السفريد ديگر ! »

   مي گويم : « بله ! ماه رمضان هرجا كه باشم درست مثل خانه ي خودمان برخورد مي كنم !! »

   هم آقاي (ع.ش) قانع شده است و هم من .

 
 

شباويز : ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ

 

پنجشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٦

 

كابوس هاي بيداري

 

     دكه ي كوچكي سر خيابانمان هست كه معمولا توتون و سيگارهايي را كه جاي ديگر نمي شد پيدا كرد از آن جا مي خريدم . اولين بار (ق) چند سال پيش اين جزيره ي ناشناخته را كشف كرد و بعد هم انواع و اقسام سيگارها و توتون هايي را كه لازم داشتم از اين دكه مي خريدم : كاپيتان بلك ، كاپوچينو ، آروماتيك ، سيگارهاي برگ كوچك و بزرگ و . . . يادم نمي آيد به جز اين طور چيزها چيزي ديگري از او خريده باشم . از اين دكه ها توي شهرمان زياد هست . چند سال پيش يكي از شهردارها ، طرحش را داد و سفارش داد و با فايبر گلاس قالب زدند و ساختند و فروختند به اين و آن .

   صاحبش جوان موبور و چشم زاغي بود كه به نظرم آدم خوبي مي آمد . از آن آدم هاي بي آزاري كه اگر پا روي دمشان نگذاري ، آزارشان به كسي نمي رسد ، ولي مي شد از قيافه اش فهميد كه اگر انگولكش كنند ، زود از كوره درمي رود . با اين كه مدتهاست تا بتوانم از ايجاد هر نوع آشنايي و سلام و عليك جديد فرار مي كنم ، خرده خرده با هم سلام و عليكي پيدا كرده بوديم . تا حدي كه مثلا اگر ا زجلو دكه رد مي شدم و خودش از دكه بيرون بود يا بيرون را نگاه مي كرد ، براي هم سري تكان مي داديم يا مثلا موقع خريد سلامم را قدري گرم تر از مشتري هاي ديگر جواب مي داد .

   *********

   زمان : زمستان 85

   صبح زود از سر خيابان مي گذرم . دكه نيست !!! تعجب مي كنم . از دكه فقط بلوك هاي سيماني كه زير آن گذاشته بودند باقي مانده است . خودش كه اين كار را نمي كند . دزد هم كه جرثقيل ندارد كه بخواهد اين كار را بكند . يعني دزدي كه جزثقيل داشته باشد كه دزدي نمي كند . از جرثقيل لابد اينقدر نان درمي آيد كه نخواهد دزدي كند . پس يعني اين دكه چطور شده است ؟!!

   *******

   زمان : چند هفته بعد .

   توي راهرو دادگستري هستم . جوانك صاحب دكه را مي بينم كه مشغول تمبر باطل كردن است . يك باره همه چيز دستم مي آيد . پس شايعاتي كه مي گفتند درست بوده است . شهرداري دكه ها را جمع كرده است ! فقط با هم مختصر سلام و عليكي مي كنيم . اصلا سؤال نمي كنم چطور شده است . چيزي كه مي دانم پرسيدنش چه فايده اي دارد ؟ جز اين كه داغش را تازه كند ؟ تازه چه معلوم ؟ لابد آنقدر براي اين و آن توضيح داده كه از يادآوري آن هم حالش به هم مي خورد .

   ********

   زمان : سه شنبه بيستم شهريور هشتاد و شش

   صبح موقع رد شدن از خيابان مي بينم دكه ي سفيدي درست جاي همان دكه ي قبلي كار گذاشته اند . هنوز جنس توي دكه نريخته اند . فقط رنگ سفيدي به آن زده اند و آماده است تا جنس بريزند و نوار و روبانش را قيچي كنند و افتتاح شود . با خودم فكر مي كنم : خوب !‌ تا اينجا حقش را گرفت ، بماند كه به چه قيمتي و با چه خفتي ، ولي تكليف خسارتش چه خواهد شد ؟ و بعد شباويزي كه آدم اين روزگار است و نان و آب و اكسيژن همين روزگار و جامعه را مي سوزاند ، از داخل ، سرم داد مي كشد كه : « مردك ! اگر به رويت خنديدند پر رو نشو ! همين كه اجازه دادند دكه را سر جايش برگرداند ، از سرش هم زياد است . خسارت چي ؟ »

   بعد از ظهر كه برمي گردم مي بينم يكي دو نفر دور و بر دكه مشغول تعميرات هستند و دكه را آماده مي كنند . خوب كه دقت مي كنم جوان موبور را توي دكه مي بينم . كف دكه نشسته است و چيزي را مي سابد . از پنجره ي توي پياده رو سرم را دراز مي كنم داخل و سلام و عليكي مي كنم و مي پرسم : « درست شد ؟ » و جواب مي گيرم : « بله ! »

   دوباره مي پرسم : « خسارتت چي ؟ »

   و همان جوابي را كه منتظر بودم مي گيرم : « حالا بگذار تا همين را بگيرم ! »

   مي پرسم : « اصلا طرفت كي بود ؟ »

   و معلوم مي شود كه طرفش شهرداري بوده . با اين ادعا كه شما دكه ها را از شهردار قبلي خريده بوديد . حالا برويد و يقه اش را بگيريد !!! سند و بساط هم داشته است ، ولي حرف شهرداري حرف زور است و تا بخواهي حقت را بگيري بايد اين همه مدت علاف راهروهاي دادگستري باشي و آن فضاهاي مسموم را تحمل كني . تا بتواني به اين و آن حالي كني كه طرف من و فروشنده ي دكه ، شخصيت حقوقي بوده و نه شخصيت حقيقي و الآن هم من بايد از توي فلان فلان شده حقم را بگيرم نه از شهرداري كه معلوم نيست الآن كجاست . و اين بعني اين كه در سيستمي با اين عرض و طول كه اسمش را گذاشته اند شهرداري ، يك نفر پيدا نمي شده كه شعورش بكشد شخصيت حقيقي با حقوقي فرق دارد و صد سال ديگر هم طرف حساب اين آدم شهرداري است نه شهردار صد سال قبل كه استخوان هايش توي قبر خاكستر شده است .

   ************

   احساس مي كنم كابوس ها هميشه حتي توي بيداري هم انسان را تهديد مي كنند . چيزي مثل سرطان و تصادف و سيل و طوفان و زلزله و مرگ و مير ، براي من به اندازه ي اين طور برنامه ها دردآور نيست . حتي اگر اين دكه را دزد برده بود براي من اين قدر عذاب آور نبود كه احمقي در جايي هوسي كند و تو را اين طور اسير و ويلان راهروهاي دادگستري كند كه خدامي داند چندصد هزار تومان تمبر باطل كني و بيشتر از هفت هشت ماه بدوي و آخر سر تازه برسي به جايي كه اول كار بوده اي !! و آن وقت فكر اين جوان را مي كنم كه شايد به اميد درآمد اين دكه زندگي تشكيل داده و خانواده اي را با آن مي چرخاند و حالا اين طور راحت شده مسخره ي دست آدم نفهم و بي شعوري كه معلوم نيست پشت كدام ميز نشسته و براي سرنوشت او تصميم مي گيرد !! شايد راحت ترين راه در اين طور موقعيت ها اين است كه . . . بله ! درست مثل فيلم هاي وسترن ، خودت حقت را بگيري ، نه اين كه منتظر دادگاه و پاسگاه بماني !

   شايد بيشتر آدم هايي كه دور و برم مي بينم و اين طور راحت مشغول زندگيشان هستند ، اين چيزها را نمي بينند . نمي فهمند كه اين كابوس ها چقدر به ما نزديك اند ! چطور مي شود كسي اين چيزها را ببيند و اين قدر راحت زندگي كند ؟ خدابيامرزدت !!! (كافكا) با سنسورهاي قدرتمندي كه داشتي و با دنيايي كه به آن قدرت و خوبي ترسيم كردي . هر چه فكر مي كنم نمي توانم توصيفي بهتر از (قصر) و (محاكمه) براي اين دنيا پيدا كنم .

   در اين چند سال بارها هوس كرده ام قيد همه چيز را بزنم و بروم و توي آبادي گوسغند نگه دارم . و بعد اوضاع امن منطقه را كه ديده ام و آماري كه از سرقت هاي شبانه و روزانه ي گوسفند شنيده ام ، پشيمانم كرده است . همينم مانده كه به خاطر دزديده شدن گوسفند ، بروم و توي پاسگاه جلو گروهبان . . . نشسته اي گردن كج كنم و صورتجلسه پركنم و امضا بدهم و بعد هم منتظر آقاي دزد بمانم كه بگيرند و تحويل قانونش بدهند !

   بزرگ ترين آرزويم اين است كه در جايي باشم كه اثري از آدميزاد نباشد ، تا جايي كه اگر نخواستم دست هيچ كس به من نرسد . شايد بتوانم براي مدتي از اين كابوس هاي عذاب و وحشت نجات پيدا كنم .

 
 

شباويز : ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ

 

چهارشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٦

 

ما و حقارت دنياهامان

 

زمان : اوايل مرداد ماه هشتاد و شش

   با همكارهاي پژوهش سرا جمع شده ايم و به عنوان اردو به همدان رفته ايم . زن و مرد و بچه پانزده شانزده نفري هستيم . عصر موقع دور زدن در گنجنامه ، آقاي (مر) از ما جدا مي شود . جلوتر مي رسم و پيدايش مي كنم . مي بينم چندنفري دورش جمع شده اند . از قرار دارند مصاحبه مي كنند . خودم را كنار مي كشم . آقاي (مر) يكدفعه چشمش به من مي افتد . مرا نشان خبرنگار مي دهد و مي گويد : « ايناها ! اين آقا استاد !!! من هستند . با ايشان مصاحبه كنيد ! سواد و . . . !!!! » تا بجنبم و خودم را از جلو دوربين كنار بكشم ، خبرنگار گيرم انداخته است . وقتي اين همه آدم دور و برت جمع شده اند و منتظرند ، مصاحبه نكردن را هم درست نمي بينم . نوعي جوات بازي خواهد بود . از صدا و سيماي همدان هستند . خبرنگار درباره ي حسودي سؤال مي كند . قدري حرف مي زنم و بعد مي گويد : « شما تا به حال به كسي حسودي كرده ايد ؟ » چنين چيزي يادم نمي آيد . جواب مي دهم : « يادم نمي آيد . » و بعد يادم مي افتد كه بچه كه بودم چند مورد حسادت داشته ام . ولي از وقتي كه خودم را شناخته ام يادم نمي آيد به كسي حسودي كرده باشم . بعد مي پرسد : « ديگران چطور ؟ كسي به شما حسادت كرده است ؟ » مي گويم : « نه ! چيزي ندارم كه كسي بخواهد حسادت كند ! » بد هم نگفته ام . به خودم كه نگاه مي كنم ، شكر خدا چيزي ندارم كه حسادت كسي را تحريك كند .

*******

   زمان : بيستم شهريور هشتاد و شش

   (ق) به شهر ما آمده است . قراري توي خيابان مي گذاريم و همديگر را مي بينيم . قدري صحبت مي كنيم و بعد يك دفعه انگار مطلبي به خاطرش آمده باشد ، مي گويد : « امروز كه داشتم مي آمدم ، ايستگاه ميني بوس ها شلوغ بود . دنبال سواري مي گشتم با سواري حركت كنم . ديدم يك سواري رد شد و حركتش را كند كرد . به خيال اين كه مسافركش است ، دست بلند كردم . رفت جلوتر و ايستاد . ديدم ( ر . ر ) است . »

   (ر.ر) از اقوام نزديك (ق) است . از اقوام سببي . توي تربيت معلم با من هم دوره بود . علوم تجربي مي خواند . يادم هست ، از الكترونيك و تعميرات صوتي و تصويري سردرمي آورد . با توجه به اوضاع روحي و رشد رواني و عاطفي آن روزها ، فكر مي كنم برايم آدم مهمي حساب مي شد . ( منحني رشد عاطفي و رواني من ، در نظر خودم يكي از نوادر است . نمي دانم چطور بايد توضيح بدهم اما خلاصه اش اين كه رشد عاطفي و روحي و رواني من شايد چندين سال ديرتر از سن حقيقي و شناسنامه اي ظاهر شد . حتي (ق) هم وقتي نمونه هايي از خاطراتم را به عنوان شاهد نقل مي كنم ، تعجب مي كند و نمي تواند اين موضوع را قبول كند . آشنايي و دوستي من و (ق) به ده سال نمي رسد . )

   (ر.ر) را بعدها هم گاه گاهي مي ديدم و سلام و عليكي داشتيم . اين اواخر وقتي فهميده بود با (ق) رفاقت دارم ، هربار همديگر را مي ديدند ، بعد از سلام و عليك و اوضاع هوا ، تنها موضوع مشتركي كه مي توانست صحبتشان را جاندار كند ، صحبت درباره ي من بود .

   (ق) ادامه مي دهد : « زن و بچه اش هم پيشش بودند . وقتي فهميدم چه اشتباهي كرده ام حسابي ناراحت شدم . اما (ر.ر) ايستاده بود و ديگر نمي شد كاري كرد . خانمش هم پياده شده بود و داشت مي رفت كه صندلي عقب بنشيند . خودت حال مرا تصور كن كه حتي اگر (ر.ر) تنها هم بود حاضر نبودم دست بلند كنم و سوار شوم و حالا توي اين وضعيت احمقانه گير افتاده ام . خلاصه ماندم ناچار و سوار شدم . همين كه صحبت شروع شد ، به قاعده ي هميشه كشيده شد به طرف شما .

  از من پرسيد : يك دوستي داشتي به اسم شباويز .

  گفتم : بله ! چطور مگر ؟

   گفت : چند وقت پيش ديدم توي دويست و شش !! نشسته بود . مگر ماشين خريده است ؟

   گفتم : نه . تا جايي كه مي دانم ماشين ندارد ( و نگفتم كه حتي كارت پايان خدمت و گواهينامه هم ندارد ) . شايد ماشين دوست و رفيق هايش بوده است .

  گفت : نه ! داشت رانندگي مي كرد .

  گفتم : والله تاجايي كه من مي دانم ،‌ نه ! ماشين ندارد .

   اين را كه گفتم ، بدون اين كه ببيند من او را اين طور دقيق زير نظر گرفته ام ، نفس راحتي كشيد . درست به همين صراحت كه انگار خبر خوبي به او داده اند . و اين نفس راحتش فقط يك (‌ آخيش ) كم داشت .

   گفت : پس اين همه پول را چه مي كند ؟

   گفتم : اي بابا ! مگر معلمي هم پول دارد ؟

   هيچ يادم نبود كه به خودش برمي خورد . انگار كه ناراحت شده باشد ، گفت : نه ! خوب من خودم الآن ساختمان دوطبقه دارم . ماشينم هم كه به راه است و زندگي ام را هم كه دارم . خانه چطور ؟ شباويز خانه ندارد ؟

    من هم كه ديدم كرم از داخل خودش در حال لوليدن است ، هوس كردم سربه سرش بگذارم . گفتم : والله دو سال قبل خانه خريده است . تعجب كرد ، به خوبي احساس مي كردم كه حالش خراب شد . گفت : « دو سال پيش ؟ »

   من هم كه ديدم حالش اين طوري شد ، گفتم : بله . فكر هم نمي كنم ماشين بخرد . پولش را انداخته است توي بساز و بفروشي . بعيد مي دانم اهل ماشين خريدن و اين حرف ها باشد .

   اين را كه گفتم : اوضاعش بدتر شد . مي دانست كه ما توي دانشگاه با هم آشنا شده ايم . گفت : « ليسانس را هم كه گرفت ! . . »

وقتي ديدم اين قدر مريض است دروغ آخري را گفتم : كجايي مرد حسابي ؟!! قصد دارد دكترا شركت كند !!!

  و بعد قشنگ احساس كردم كه درب و داغون شد و ريخت به هم . طوري كه حتي توي رانندگي اش هم نمود مي كرد .

**********

   قدري با هم صحبت مي كنيم و مي خنديم . شيطنت و شرارت به سراغم آمده و بدم نمي آيد موقعيتي پيدا كنم و بيشتر سر به سرش بگذارم . اما از طرفي هم دلم برايش مي سوزد .

   به (ق) كه مي گويم مي گويد : « نه ! درست نيست ! اصلا درست نيست . خودم بعدا خيلي ناراحت شدم . حسابي پشيمانم . تو نديدي ! روزش تلخ شد . چرا بايد اين كار را كرد ؟ وقتي مي بينم ناراحت مي شود چرا بايد اين طور بگويم ؟ خودم بعدا حسابي پشيمان شدم . »

   حرف حسابي مي زند . راستي چرا حسادت ديگري بايد من را تحريك كند كه ناراحتش كنم ؟ خصوصا كه هيچ آزاري هم به من نرسانده است ؟ اين كه حسادت ديگري متوجه تو باشد هم دليل نمي شود كه بخواهي ديگري را با اين نقطه ضعفش عذاب بدهي . اگر قبول كنيم كه حسادت نوعي مريضي است ، اين طور كارها قباحتش و حقارتش بيشتر معلوم مي شود . درست مثل اين است كه شامه ي كسي ، نسبت به عطري كه تو استفاده مي كني ، حساسيت داشته باشد و تو ناراحت بشوي و مدام جلوش اين طرف و آن طرف بروي . فقط به صرف اين كه او از عطر تو ( تو ، تو ) بدش مي آيد .

   و آن وقت وقتي حقارت كسي اين قدر است كه فقط چيزي مثل ماشين يا خانه داشتن يا نداشتن ديگران ، مي تواند او را و زندگي اش را تلخ يا شيرين كند ، چه قدر ارزش دارد كه بخواهي با او سربه سر بگذاري و اذيتش كني ؟ فقط براي اين كه تفريح كرده باشي ؟ و تازه اين هم كه نباشد همين الآن فرق من و او چقدر است ؟

 
 

شباويز : ٢:٠٧ ‎ق.ظ

 

دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦

 

ازتنكابن تا قزوين(۷)

 

    موقع برگشتن از مخابرات و دستشويي ، بنا مي شود سري به حمام بزنيم . قصد حمام رفتن ندارم . اما پاهايم بدجوري عرق سوز شده است . به جز من ، (م.ف) و (م.خ) هم به اين روز افتاده اند . تقصير خودم بود . موقع راه افتادن از قهوه خانه ي سربالان ، براي اين كه راحت تر باشم ، به جاي شلوار فاستوني كه اين موقع ها مي پوشم ، شلوار گرمكن پوشيده بودم و حالا بايد تاوانش را بدهم . مدتهاست كه اين بلا به سرم نيامده و توي اين فكرم كه اگر اين وضعيت ادامه پيدا كند ، فردا فلج خواهم شد . اما انگار حمام بدفكري نيست . (م.ف) رفته و برگشته و از نتيجه راضي است . مي پرسم حمام دوش است يا خزينه ؟ توصيفات عجيبي از حمام مي كنند :« فضاي حمام داغ است . اما آب تقريبا سرد است . خزينه هم دارد . » حال رفتن ندارم ، اما با مشكلي كه برايم پيش آمده چاره ي ديگري ندارم . با آقاي (پ) حاضر مي شويم و دمپايي يكي از همكارها را پامي كشم و راه مي افتيم . تمام زمين خيس است . درست مثل هواي باراني و سرد آذر ماه .

    حمام را به صورت كمونيستي برگزار مي كنيم . ليف و صابون و حوله و . . مشترك . به گور پدر بهداشت و . . . تا ما حمام كنيم ، آقاي (مي ) هم مي آيد . توي حمام به جز ما ، يكي از اهالي هم هست . آدم ميانسالي به نظر مي رسد . اما بازنشسته ي راهنمايي و رانندگي است . بعد از بازنشستگي ، آمده و توي «مران» خانه ساخته است . تعجب مي كنيم كه مصالح را چطور به اينجا رسانيده است . مي گويد : « پانزده ميليون و خرده اي خرج خانه كرده ام . حدود پنج ميليونش كرايه ي قاطر بوده است . » از اوضاع ناراضي است . مثل اكثر آن هايي كه توي اين مملكت با غريبه باب صحبت باز مي كنند ، ياد حقوق اول استخدامش را مي كند و نسبتي كه با خرج و مخارج داشت . بعد هم از هم ولايتي ها مي گويد كه : « ديدن هم شهري و پيشرفتش برايشان سخت است . با شما خوب تا مي كنند ، اما ماها را نمي توانند ببينند . » بعد تعريف مي كند كه « البته خاطرات خوبي هم از مسافرهاي غريب ندارند . يك بار چند نفري جلو مدرسه خوابيده بودند و يكي از شيشه هاي مخابرات را شكسته بودند . يك بار من آمدم و ديدم يك دختر جوان ايراني و يكي دونفر ديگر و يك پيرمرد و پيرزن استراليايي قصد دارند شب جلو ايوان مخابرات بخوابند و صاحب مخابرات نمي گذارد . به خاطر همان خاطره ي ناخوشي كه داشت . من رسيدم و گفتم : من خانه ي نيمه سازي دارم . كامل نيست ، اما از ايوان اينجا بهتر است . خلاصه شب بردمشان خانه و خودم هم از ترس زبان اهالي شب خانه ي خودمان نخوابيدم . صبح هم با كمال احترام راهشان انداختم . موقع رفتن پيرزن مي گفت شما بهترين سفيري هستيد كه من از ايران با خودم به كشورم مي برم . بعد از آن هم چندين بار تماس تلفني و نامه داشته ايم . » صحبتش گرم شده است . آب حمام گرم نيست . حتي ولرم هم نيست . بين ولرم و سرد است . ظاهرا سوخت حمام هيزم و پهن است . معلوم مي شود كه وقتي حمام زنانه است ، نفس آب گرم را مي برند و مردها بايد با آب سرد حمام كنند . فضاي حمام حسابي داغ است . وقتي توي اين داغي آب سرد را روي بدن مي ريزي ، حس عجيب و متناقضي در بدن به وجود مي آيد . حمام تمام مي شود و بيرون مي آيم . آقاي (مي) هنوز توي حمام است . لباس ها را عوض مي كنيم و بيرون مي آييم . حمامي بيرون حمام ايستاده است . پول حمام چيزي نزديك به دويست سيصد تومان است . با تعارف و بفرماييد پول را تحويلش مي دهيم و راه مي افتيم . هوا همچنان ابري و مه است . فكر مي كنم اين جا از دوازده ماه سال يك ماه هم آفتاب نمي بيند .

    توي مسجد ، حالا تقريبا شلوغ شده است . دود و بوي پهن نيمسوز توي مسجد پيچيده است . احتمالا تا صبح همين بساط خواهد بود . در بخاري نمي تواند جلو خارج شدن دود را بگيرد . خدا قسمت همه كند ، دود تند و تيز و آزار دهنده اي است . يكي دوباري همكارها با سرنگ نفت را توي بخاري مي پاشند ، اما فايده اي ندارد . البته بعد از مدتي كه توي مسجد مي نشينم بوي نيمسوز پهن طبيعي مي شود و از ياد مي رود . همكارها اكثرا برگشته اند . آقاي (م.خ) پماد « كالان دولا » دارد . قدري مي گيرم و اميدوار مي شوم كه عرق سوز بدنم درمان شود . يواش يواش موقع شام مي شود . از چيزهايي كه همراهمان هست ، شامي سرهم مي كنيم . بعد از شام باز بنا مي گذارند كه به قول آقاي (ج . م ) كميسيون كنند .

    همكارها جمع مي شوند و اين بار آقاي (ط) تصميم گرفته است كه از رياست گروه استعفا بدهد . قرار گفته و ناگفته اي بين اعضاي گروه هست كه هرجا مي رويم آقاي (ط) رئيس گروه باشد . معلم زمين شناسي است و سن و سابقه و تجربه اي دارد و از طرفي اكثر كوه هاي ايران را ديده است . از نظر سني دومين فرد اين گروه است . از طرف ديگر هم پايه ي اكثر اين مسافرت ها را او مي گذارد و در غير اين اوقات هم با اعضاي فاميل و خانواده اين بساط ها را ترتيب مي دهد . با تمام اين احوال فكر نمي كنم به عمرم آدمي خودخواه تر از او ديده باشم . خودخواه مي گويم و نه خودپسند . تحت هر شرايطي بدون در نظر گرفتن ديگران ، و اصلا به صورت يك عادت سعي دارد اول وضعيت خودش را درست كند . بخصوص وقتي چشمش به خوردني مي افتد ، رفتارش درست مثل يك بچه و حتي زننده تر از بچه هاست .

   اما اين بار اشتباهاتش آنقدر شده كه خودش هم خسته شده و تصميم گرفته است استعفا بدهد . همكارها جمع مي شوند و صحبت را آقاي (ط) شروع مي كند و از اين مي گويد كه : « خسته شده ام و نمي توانم و مي خواهم استعفا بدهم و يك سرپرست ديگر انتخاب كنيد و . . . » .

    قبل از اين هم زمزمه ي اين قضيه بوده است . ديشب هم توي قهوه خانه نزديك بود اين ماجرا جدي شود كه آقاي (ج.م) نگذاشت . اما اين بار آقاي (ط) طاقت سرزنش ها و اعتراضات را ندارد . فكر مي كنم بهترين راه همين است . آقاي (مي) بعد از او شروع مي كند به صحبت كه : « آقاي (ط) من كاملا با استعفاي شما موافقم و خدا شاهد است اگر اين حرف را مي زنم ، فقط به خاطر اين است كه خاطر شما را مي خواهم و دوست ندارم بيشتر از اين بين همكارها محبوبيت خودت را از دست بدهي . شما بزرگتر ما هستي و دوستت داريم . ولي اگر واقعا بناست شرايط مديريت را نداشته باشي بهتر است اجازه بدهي كس ديگري به جاي شما به عنوان سرپرست انتخاب شود و . . . »

    پسر آقاي « ط » كه همراه ماست ، اجازه مي گيرد و مي گويد : « من هم فكر مي كنم بابا به درد مديريت اين گروه نمي خورد . نمونه ي بارزش بلايي كه پريروز سرمان آمد و تازه من حالا فهميده ام كه چقدر شانس آورده ايم . بابا قصد داشت ما را با چند تا پشه بند فزرتي شب توي جنگل هاي بلده و ورازان نگه دارد كه مطمئنم جنگل مرگ مي شديم . گروهي كه قبل از ما آمده بودند چادرهاي خيلي مجهز داشتند و باز هم كلي اذيت شده بودند . ديگر اين كه من و بابا با گروه هاي ديگر زياد همراه بوده ايم . اما تا به حال نديده ام اينقدر مسؤوليت داشته باشد و به نظر من هم بهتر است كس ديگري به عنوان مسؤول گروه انتخاب شود . » اين پسر كوچك تر آقاي (ط) است . (پسر بزرگترش داماد آقاي (پ) است . ) دانشجو است و ترم تابستاني هم گرفته است . رفتارش طوري است كه تربيت شدن زير دست جباري مثل (ط) را نشان مي دهد . هرچند آقاي (ط) خيلي هم تلاش مي كند خودش را با بچه هايش رفيق نشان بدهد ، اما حركت ها و تيك هايي كه در رفتار اين جوان هست ، واقعيت را نشان مي دهد . اميدم اين است كه اين بچه با دقيق تر شدن در خودش و اطرافش بتواند غولي را كه آقاي (ط) به عنوان پدر به آنها تحميل كرده بشكند و خودش را پيدا كند . فكر مي كنم نشانه هاي اين قضيه را هم در رفتار و صحبت هايش مي بينم . يكي دو سال پيش از اين كه تازه دانشگاه قبول شده بود ، رفتارش مثل عقب مانده ها بود و حالا خيلي فرق كرده است . حدس مي زنم توي خوابگاه با مقايسه ي خودش و ديگر دانشجوها و مناسباتشان با خانواده ها به چيزهايي پي برده و حالا دارد مناسبات خود و خانواده اش را بازسازي مي كند . آقاي (ط) هم فهميده كه چاره اي به جز هماهنگ شدن با خانواده ندارد . . . . . ادامه دارد

 
 

شباويز : ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦

 

سامرست موام و روح

 

     موام در هفتاد سالگي ، در مدخل كتاب خود تحت عنوان « يادداشت يك نويسنده » :

     « روح چيست ؟ . . . به عقيده ي من از طريق آن خود را مي شناسم . . . . شخصيت من ، آميخته اي است از انديشه هايم ، احساساتم ، تجربياتم و حوادثي كه بر من گذشته . . . اگر لكنت زبان نمي داشتم و اگر ده يا دوازده سانت بلندقدتر بودم ، روح من متفاوت تر از آنچه كه امروز هست ، مي بود . فكم بيش از حد متعارف پيش آمده است و در آن ايام كه سال هاي كودكي را مي گذراندم و استخوان هايم نرم بود ، نمي دانستند كه مي توانند با يك حلقه ي طلا ، از حجيم شدن فك جلوگيري كنند . . . اگر آنان كه مرا مي آزردند ، فكي مثل من داشتند و در قوالب ديگري زاده مي شدند ، رفتار آنان با من كاملا متفاوت از آنچه كه بود ، مي گرديد و در نتيجه طبيعت ديگري مي يافتم . پس اين چه روح و حياتي است كه قابل تغيير با يك ابزار دندان پزشكي است ؟ »

     سامرست موام ـ پيرامون اسارت بشري ـ ترجمه : مهدي افشار ( بخش مؤخره ي كتاب صفحه ت) نشر سمير ـ چاپ اول 1383

 
 

شباويز : ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ

 

شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين(۶)

 

    مسجد حسابي سرد است . مخصوصا حالا كه تمام لباس هايمان خيس است و تحرك هم نداريم . همكارها لباس هايشان را عوض كرده اند و مشغول ناهار خوردن هستند . تخم مرغ هاي ديشب و چيزهاي ديگري كه توي كوله ها پيدا مي شود . حال و حوصله ي لباس عوض كردن ندارم . تازه لباسي هم ندارم كه عوض كنم . از طرفي اين تجربه را دارم كه هرچقدر هم سردم باشد سرما نخواهم خورد . با همان لباس هاي خيس مي نشينم تا اگر دلش خواست با گرماي بدنم خشك شود و اگر هم نخواست به جهنم .

   كپسول گاز پيك نيكي را كه توي كوله گذاشته بودم بيرون مي آورم تا (غ . س ) چاي دم كند . پيك نيك وسط كار نفس آخر را مي كشد . تقصير خودم بود . بايد قبل از راه افتادن پرش مي كردم كه نكردم . حالا بايد اين همه راه ، اين بار را بدون هيچ فايده اي با خودم بكشانم .

    (ت . ك ) گشته و از همسايه ي مسجد يك چراغ خوراك پزي امانت گرفته است . چراغ را روشن مي كنند و كتري بقيه ي برنامه اش را روي چراغ دنبال مي كند . چاي حاضر شده است . اما قبل از حاضر شدن چاي آقاي ( غ . س ) شروع كرده به داد و هوار كه ( ليوانها را بگذاريد دم دست ) . عادت آقاي (غ . س ) است كه تا كتري را آب مي كند كه روي شعله بگذارد به شوخي شروع مي كند به صدا كردن : (ليوان ها را حاضر كنيد !‌) و بعد كه چاي حاضر شد ، با عبارت ( عجب چايي ! گيلاسي گيلاسي ! ) تبليغ مي كند .

    همكارها لباس ها را عوض كرده اند و مشغول خشك كردن لباس هايشان روي چراغ هستند . سرما اذيت مي كند . آقاي ( ج . م ) توي كيسه خواب خزيده و خوابيده است . تا بقيه ي همكارها نفس تازه كنند ، آقاي ( ت . ك ) گشته و از خانه هاي روستا چندتا چندتا نان گرفته (يا شايد هم خريده )است و قدري پنير . فكر مي كنم اعضاي تيممان براي گدايي و درويش بازي ، فقط لنگ يك كشكول و تبرزين هستند .

   قدري كه مي گذرد ، پسر نوجواني وارد مسجد مي شود . از خانواده هاي اهالي روستا است كه در تنكابن زندگي مي كنند . لباس كار آبي رنگ سرتاسري پوشيده است . صدايش كرده اند تا بخاري مسجد را روشن كند . در بخاري را باز مي كند . پهن هاي قبلي را خالي مي كند و از بيرون توي ظرفي چند تخته پهن مي آورد و توي بخاري مي چيند . تلاش مي كند كه بخاري را روشن كند . پهن هايي كه توي بخاري مي گذارند ، به صورت تخته تخته است . تمام فضولاتي را كه زمستان توي طويله زير دست و پاي حيوانات جمع شده ، بعد از گرم شدن هوا از طويله بيرون مي كشند و جايي مي گذارند تا خشك شود و بشود سوخت زمستان بعدي . جاهاي ديگر هم اين سوخت را ديده ام . منتها ، در روستاهاي ديگر ، پهن ها را بعد از خارج كردن از طويله ، جايي پهن مي كنند و لگد مي كنند تا مثل كاهگل عمل بيايد و بعد آن را مثل خشت هاي كوچك ، قالب قالب مي برند و خشك مي كنند و نگه مي دارند براي زمستان . هرچند اين نوع سوخت ، مدت هاست كه در روستاها استفاده نمي شود ، اما اين جا ظاهرا به جز اين چاره ي ديگري ندارند . چه طور مي توان بدون جاده نفت را به اين جا رساند ؟ چه مي شود كرد ؟ اين هم يك فرم زندگي است ديگر . روي درياي گاز و نفت بخوابي و پهن بسوزاني و براي انرژي هسته اي هزينه بدهي !

   شعله اي توي بخاري پيدا مي شود و بعد پسرك در بخاري را مي بندد . همين طور كه مشغول كار است او را به حرف مي كشيم . فاميلش «كرمي » است . سال چهارم دبيرستان است و رشته ي تجربي مي خواند . تازه كنكور داده و منتظر نتيجه است . خانواده اش در تنكابن زندگي مي كنند و تابستان ها براي هواخوري و كار به اين جا مي آيند . مي پرسند : «چرا تابستان ها تنكابن نمي ماني » مي گويد : « اوضاع شهر و جوان ها را مگر نمي بينيد ؟ » از هم سن و سال هايش راضي نيست .

   پسر خيلي نجيبي است . آقاي ( غ . س ) هربار كه مي خواهد چيزي بپرسد صدا مي كند : « كرمي ! » . بدون هيچ پسوند و پيشوندي . پسر محجوب و با شخصيتي است . تا چيزي از او نمي پرسند ، حرفي نمي زند و جواب هايش هم در كمال كوتاهي و اختصار است .

   آقاي ( ج . م ) از ته مسجد به اعتراض مي گويد : « آقاي كرمي . » و باز صحبت ادامه پيدا مي كند . (غ . س ) به پسرك حالي مي كند كه همه ي اينها معلم اند و هر كدام معلم چه درسي و خودم هم زيست شناسي درس مي دهم و بعد هم آرزو مي كند كه پسرك در كنكور موفق شود . كرمي كارش را تمام كرده و از مسجد رفته . بخاري دود ملايمي از درز در بيرون مي دهد ، اما از گرما خبري نيست .

   همكارها هر كدام به سمتي رفته اند . چند نفري توي مسجد باقي مانده ايم . جوان سرخ و سفيد تپل و بلند قدي وارد مسجد مي شود . بيشتر از نوزده بيست سال ندارد . معلوم مي شود كه معلم روستاست و سرباز معلم . از همين روستا نامزد گرفته است و فعلا خانواده ي پدرش هم مهمانش هستند و همين باعث شده كه ما نتوانيم توي مدرسه جا بگيريم . هر چند كه اگر مهمان هاي اين معلم جوان هم نبودند ، هيچ قانوني نبود كه به ما حق بدهد كه مدرسه ي روستا را اشغال كنيم و اين فقط به لطف معلم و اهالي بستگي داشت . معلم روستا پسر خوش اخلاق و ساده اي است . سادگي و سلامت دوره ي نوجواني در تمام رفتار و اخلاق و شخصيتش باقي مانده است . خانواده اش با اهالي روستا نسبت دارند و نامزدش هم از اقوامشان است. قدري نفت برايمان دست و پا مي كند . بعد بهش دستور نان مي دهند كه بنده ي خدا ، نااميدشان نمي كند . كپسول گاز پيك نيكي هم پيدا مي كند و به مسجد مي آورد . كارش كه تمام مي شود ، خداحافظي مي كند و مي رود .

   بخاري هنوز دارد جان مي كند و دود بيرون مي دهد . درز در بخاري را خوب ساخته اند ، اما نمي تواند جلو بيرون آمدن دود را بگيرد . يك ساعتي كه مي گذرد ، باز كرمي را پيدا مي كنند و مي آورند . قدري از نفتي را كه معلم ده آورده بود توي بخاري مي ريزد و دوباره آتش مي كند . اين بار بهتر مي گيرد . (غ . س ) دوباره شروع كرده و پسرك را سؤال پيچ مي كند . هر بار هم صدا مي كند : « كرمي ! » اين بار آقاي ( ج . م ) طاقت نمي آورد . همان طور كه يك پهلو دراز كشيده است ، طوري كه پسرك نشنود با همان ادبيات خاص خودش به (غ.س) مي گويد : « گفتم يه آقا در ك . . . نش ببند ! » و (غ.س) به جواب مي گويد : « من اين آقاي كرمي را مثل شاگردهاي خودم مي بينم . وگرنه در آقا بودنش شك ندارم . » از كرمي اسم محلي سوختي را كه توي بخاري مي ريزد سؤال مي كنيم . از جواب دادن طفره مي رود . خجالت مي كشد اسم آن را بگويد . طفره رفتنش طوري است كه احساس مي كنم شايد اسم آن با اسم اسافل اعضا مشترك باشد . بالأخره با اصرار همكاران معلوم مي شود كه به آن « زو » مي گويند . تعجب مي كنم وقتي خود آن به اين نزديكي و آن هم توي خانه ي خدا !! زير دست و پا ريخته ، خجالت كشيدن از اسمش چه مفهومي دارد ؟ ياد حكايت ارباب و نوكري مي افتم كه توي سرما گيرافتاده بودند و نوكر پالان خري را به ارباب پيشنهاد كرد و جواب شنيد كه : « اسمش را نيار ، خودش را بيار »

   همه چيز مسجد و اقامتگاهمان به يك طرف ، دستشويي رفتن هم به يك طرف . تلافي ناشكري هايمان . مسجد دستشويي ندارد . تنها دستشويي كه اجازه داريم به آن سربزنيم ، دستشويي مدرسه است . كجا ؟ دقيقا آن طرف روستا ! با (ت . ك) و (م . م) و (غ . س) پاشنه ها را مي كشيم و راه مي گيريم به سمت دستشويي . دستشويي نزديك مدرسه است و مدرسه چسبيده به مخابرات . مخابرات روستا يك اطاق است و يك خط تلفن كه احتمالا زمستان ها هم قطع مي شود . كنار اطاقك مخابرات ، چند صفحه ي گيرنده ي بزرگ به صورت اريب نصب شده است . روي پايه هايي به اندازه ي قد آدميزاد . صفحه ها درست مثل صفحه هاي گيرنده و تبديل كننده ي انرژي خورشيدي است . نمي دانم به چه دردي مي خورند . (ت . ك ) و (م . م ) به خانه زنگ مي زنند . به زحمت شماره ها را مي گيرند و خبري از احوال خودشان مي دهند .

   توي راه نوعي ديگر از نرم تنان را هم مي بينم كه معلوم مي شود اسمش « ليسه » است . چيزي از خانواده ي حلزون و بدون هيچ لاك و حفاظي و با بدني همان طور ليز و مرطوب . تقريبا به اندازه ي انگشت آدميزاد . ضربه پذيرتر از اين جانور تا به حال در عمرم نديده ام . تعجب آور است كه چطور توانسته در برابر دشمنان طبيعي دوام بياورد . گمان نمي كنم به جيز اين هواي مرطوب در هيچ جاي ديگري بتواند زندگي كند . با خودم فكر مي كنم عجب خوراك لذيذ و آماده اي است براي پرنده ها و لذيذتر از آن براي چيني ها . فكر مي كنم اگر به دست چيني ها بيفتد ، خام خام قورتش مي دهند . . . ادامه دارد

 
 

شباويز : ۸:٤٤ ‎ب.ظ

 

پنجشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين(۵)

 

    راه بيشتر سربالايي است ، اما شيب جاده ملايم است . همكارها توي راه مي گويند و مي خندند و راه مي آيند . وسط راه ، سر و صداي لودر بلند مي شود . قبل از اين كه لودر برسد ، ( م . م ) از آقاي (ط) اجازه مي گيرد كه سوار لودر بشود . در مقابل تعجب ما ، آقاي (ط) موافقت مي كند . لودر مي رسد و (م . م ) سوار مي شود . هم تعجب مي كنم و هم كفرم مي گيرد . اين دقيقا قسمت دوم برنامه اي است كه ديروز توي خيابان هاي (نور) براي من و ( ت . ك ) اجرا كرد . خيلي دلم مي خواهد ببينم آدمي با اين حس مسؤوليت ، وقتي ببيند براي كسي مشكلي پيش آمده چه خواهد كرد . لودر دور شده و هيچ معلوم نيست ( م . م ) را كجا بايد پيدا كنيم . توي راه همكارها غر مي زنند كه اگر برايش اتفاقي بيفتد كي بايد جوابگو باشد ؟ و آقاي (ط) اعتراف مي كند كه اشتباه كرده است . همكارها شروع كرده اند و با توجه به غريب افتادن ( م . م ) برايش مضمون هاي بي ناموسي كوك مي كنند و با صداي بلند درباره اش فكرهاي بي تربيتي !! مي كنند . حتي ديدن يك پوست بيسكوئيت كافي است كه مضمون جديدي درباره ي وضعيت (‌م . م ) به همكاران الهام كند . تصميم مي گيرند كه وقتي ( م . م ) را ديدند به شوخي و جدي با چوبدستي ها پذيرايي مختصري از او بكنند . توي راه آقاي (پ) با يكي از خواهرزاده هايش صحبت مي كند . مشغول شست و شوي مغزي است . آرزو مي كنم كاش براي تمام بچه ها و دانشجوها اين موقعيت بود تا شايد وضع بهتر از اين مي شد .

     به قاضي محله رسيده ايم . ( م . م ) اول روستا منتظر ماست . به شوخي چندتايي چوب به او مي كشند . اما سرزنش ها جدي است و (م . م ) مي فهمد كه اصلا كار درستي نكرده است . اما اين را نمي فهمد كه اين حركتش به اضافه ي سادگي اش و حرف هاي گرپ اندازي كه گاهي وقت ها ا زدهنش مي پرد و پيشنهادهاي بعضا احمقانه اي كه مي دهد ، بهانه اي به دست همكارها داده كه تا آخر سفر او را دست بيندازند و هربار دهان باز مي كند ، به شوخي و جدي سرزنشش كنند .

     روستا خيلي خلوت است . چندتايي خانم كنار شير آبي مشغول لباس شستن هستند . انبارهايي در كنار روستا هست . مصالح انبارها جالب است . ديواره اي از تخته ها و تيرهايي كه اريب به يكديگر كوبيده شده ، درست كرده اند و لاي آن ها را با سنگ و گل پركرده اند .

    همكارها سراغ پنير مي گيرند . قدري پنير پيدا مي كنند . مقداري هم نان همراهمان هست . مجبور مي شويم به اصرار بعضي همكارها ، اجازه بگيريم و توي يكي از انبارها براي صبحانه خوردن جا پهن كنيم . رگبار باران گاه مي بارد و گاه نه . اما به نظر نمي آيد خطري داشته باشد .

    پشت انبار مغازه اي هست . فروشنده زن ميانسالي است . همكارها چند بيسته بيسكوئيت ديجستيو مي خرند . توي مغازه چندتايي بيشتر از اين بيسكوئيت ها نيست . اما همين ها هم براي اين راه غنيمت است .

    چاي هم حاضر شده است . چاي را مي خورند و بعد از حدود يكساعت توقف راه مي افتيم . آقاي (مي) اصرار دارد كه زودتر راه بيفتيم . حركت مي كنيم . وقتي به پشت سر نگاه مي كنيم ، كاميوني را مي بينيم كه از دره بيرون كشيده اند . ظاهرا اين كاميون قبل از عيد به دره افتاده بوده و تازه امروز از دره بيرونش كشيده اند .

    مسير باز هم سربالايي است . قدري كه از روستا دور مي شويم ، به آخر جاده ي ماشين رو مي رسيم . چند نفري مشغول بار كردن قاطرها هستند . راه روستاي (مران) را از همين ها مي پرسيم . آدرس مي دهند . اينجا انتهاي مسير ماشين رو از سمت قاضي محله است . ماشين ها بارشان را اينجا خالي مي كنند و قاطرچي ها ، اثاث و بار را روي قاطرها بار مي كنند و به مران مي برند .

    قدري كه جلوتر مي رويم ، به روخانه اي مي رسيم . رودخانه كم عرض است ، اما آب خوبي دارد . پل خراب شده و روي آب چندتا الوار انداخته اند . از روي الوارها رد مي شويم . مسير حالا كاملا سربالا است . هوا ابري شده است . توي قاضي محله هم باران قدري نوازشمان داده است .

    گاهي توي راه از روبه رو آدم هايي را مي بينيم كه با قاطر مي آيند . از تمامشان آدرس را و مسافت باقي مانده را مي پرسيم . از آنجا كه افراد گروه دسته دسته شده اند و با فاصله راه مي روند ، حدس مي زنم هركدام از اين آدم ها بايد اطلاعاتي را كه از راه دارند ، چندبار تكرار كنند . همكارها بعد از هربار كه از اهالي محل سؤال مي كنند ، جواب ها را بر اساس شاخص هايي كه در مسافرت هاي قبلي از تخمين مسافت اين مردم به دست آورده اند پردازش مي كنند و نتيجه چيزي مي شود تقريبا دوبرابر آنچه از اين آدم ها شنيده ايم .

    قدري كه راه را سربالا مي رويم ، فضا كاملا مه آلود مي شود . بيشتر از بيست قدم جلوتر را نمي شود ديد . راه دقيقه به دقيقه بدتر مي شود . در جايي به دوراهي اي مي رسيم كه از يكي قاطرها عبور مي كنند و راه طولاني تر است . از ديگري فقط پياده مي تواند عبور كند كه نزديك تر است . بنا مي شود از راه قاطررو برويم . راه آنقدر باريك است كه گاهي مجبور مي شويم از راه خارج شويم تا قاطرهايي كه از روبه رو مي آيند زيرمان نگيرند و لگدمان نكنند .

    هرچه جلوتر مي رويم ، مه غليظ تر مي شود . حالا دانه هاي ريز باران هم باريدن گرفته و هوا سردتر شده است . از قبل پيش بيني كرده اند و نايلون هاي بزرگي برداشته اند كه در موقع باران روي خودمان و كوله ها را مي پوشاند . اما اصلا حال و حوصله ي باز كردن كوله را ندارم . حتي رغبت نمي كنم گرم كني را كه توي كوله دارم بيرون بكشم و بپوشم . بدنم توي راه گرم شده و احساس سرما نمي كنم . فقط مواقعي كه مي ايستيم احساس مي كنم سرما قدري اذيتم مي كند . سربالايي تندتر شده است . از مدتها قبل تمرين نداشته ام و حالا دارم نتيجه اش را مي بينم . خواهرزاده هاي آقاي (پ) از همه ي ما جلوتر مي روند . به زحمت مي توانم به آنها برسم .

    باران بيشتر شده است . اما دانه هاي آن به همان ريزي است . تمام لباس هايم خيس شده است . از همه بدتر گوشي همراه است كه براي عكس و فيلم دم دست گذاشته ام . گوشي كاملا خيس شده است . ولي اميدوارم كه آب توي آن نرفته باشد . كيف دوشي سياه و كوچكي دارم كه توي اين طور جاها ، از روي كوله به شانه ام مي اندازم . براي حمل وسايل دم دستي مثل گوشي و سيگار و فندك و اين طور چيزها خيلي كارآيي دارد . بايد گوشي را توي كيف بگذارم ،‌ ولي انگار دير شده است . قاب عينكي توي كيف دارم . گوشي را توي قاب عينك مي گذارم . گوشي بزرگ است و در قاب بسته نمي شود . اما بهتر از هيچ است . اميدم به اين است كه كيسه خواب كه روي كوله بسته ام خيس نشده باشد .

   از اواسط راه به جنگل تنكي مي رسيم كه دو طرف راه را گرفته است . به آخر سربالايي كه مي رسيم جنگل هم تنك تر مي شود . تا جايي كه قدري كه سرازير مي شويم ، جنگل تمام مي شود و سمت چپ راه ، دره ي عميقي است كه نمي شود به ته آن نگاه كرد .

   ساعت حدود دو و نيم بعد از ظهر گذشته است كه به (مران) مي رسيم . بيرون روستا ، كنار نهرآبي مي نشينيم به صحبت تا ببينيم اوضاع چه جور خواهد شد . (غ.س) يك حلزون درشت پيدا كرده و حلزون بيچاره دست به دست مي چرخد . عاقبت هم توي جيب يكي از همكارها جاخوش مي كند تا سر فرصت درباره اش تصميم بگيرند !

   آقاي (ط) زودتر از ما داخل روستا شده و مسجد را پيدا كرده است . تا اهالي بجنبند و در مسجد را ببندند همكارها مسجد را پر مي كنند . پيرزني كه همسايه ي مسجد است ، به مسجد آمده و با زباني كه هيچ كدام متوجه نمي شويم ، حالي مي كند كه مسجد را كثيف نكنيد و با كفش داخل مسجد نشويد و . . . قول مي دهيم و هر كدام در جايي ولو مي شويم . مسجد دوطبقه است . پله هاي چوبي طبقه ي هم كف را به طبقه ي بالا وصل مي كند . ظرف و ظروف وقفي مسجد حسابي كامل است . در و پنجره ي آلومينيومي برايش كارگذاشته اند و ديوارهايش پر است از عكس هاي ائمه و بزرگان . تزديك منبر يك اعلاميه ي ترحيم براي يكي از شهداي اوايل دهه ي شصت چسبيده است . با همان حاشيه ي نارنجي رنگ و آرم سپاه پاسداران و بقيه ي مشخصاتي كه حال و فضاي آن سال ها را به عميق ترين صورتي به يادم مي آورد .

    خوشبختانه مسجد پريز برق دارد . موبايل ها را براي شارژ به برق وصل مي كنند . قهوه خانه ي ديشب ، با آن هيكل و ساختمان و ستونها كه آدم را ياد معابد و هيكل هاي بني اسرائيل مي انداخت ، پريز برق نداشت و مختصربرق باقي مانده ي گوشي ها هم توي راه ته كشيده است .

    وسط مسجد بخاري چهارگوشي كارگذاشته اند كه با ورق آهن سه ميليمتري يا شايد هم ضخيم تر از آن ساخته شده است . لوله ي بخاري مستقيم و بدون هيچ پيچ و خمي بالا مي رود و از سقف خارج مي شود . سوخت بخاري پهن گاو و گوسفند است . تخته هاي پهن توي بخاري هست ، ولي كو هنري كه بتواند آن را روشن كند ؟ چندباري تلاش مي كنيم تا آن را روشن كنيم . اما به جز دود چيزي نصيبمان نمي شود . توي كيفم الكل دارم . روي پهن ها الكل مي ريزم . اما فايده اي ندارد . ادامه دارد . . .

 
 

شباويز : ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ

 

سه‌شنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين (۴)

 

    راننده گازوئيل تمام كرده و سراغ گازوئيل مي گيرد . با وساطت آقاي (ج . م ) و آقاي (ط) از آقاي رسولي بيست ليتر گازوئيل مي خرند و به راننده مي دهند . راننده مطمئن نيست كه با اين گازوئيل به شهر مي رسد يا نه . ولي آقاي (پ) كه قبلا روي ماشين سنگين هم كار مي كرده و از اين چيزها سررشته دارد به آمپرش نگاه مي كند و مي گويد : « نترس ، مسير تماما سرپايين است . گازوئيل چندان مصرف نمي شود . » راننده را راه مي اندازيم . بيشتر از چيزي كه قرار بوده به راننده داده اند و تلاش مي كنند او را راضي كنند ، اما مطمئنم دلش خون است .

    از آقاي رسولي سراغ ماست و شير مي گيرند . يك سطل ماست مي رسد و وعده ي شير را براي فردا صبح مي دهد . ماست خوبي است . از لوله ي آب باريكي ، آب خنك و خوبي توي حوض كنار قهوه خانه مي ريزد . نمي دانم آب از موتور آب مي آيد يا آب چشمه است و به اينجا هدايت مي شود . هرچه هست آب خنك خوبي است . بطري هاي نوشابه خانواده را بيرون مي كشند و ماست ها در عرض چند دقيقه تبديل به دوغ مي شود .

   آتش قليان آقاي (ج . م ) هم رو به راه شده و همكارها مشغول اند .

   بعد از اين كه همكارها جاگير مي شوند ، آقاي ( ط ) از آقاي ( ج . م ) مي خواهد كه همكارها را يك جا جمع كند و جلسه اي تشكيل بدهند . جلسه تشكيل مي شود . قدري درمورد برنامه ي امروز يا به عبارت بهتر بي برنامگي امروز صحبت مي كنند . همكارها هر كدام نظري دارند . خصوصا از همه بيشتر اعتراضات روي بي برنامگي آقاي ( ط ) است . و خيلي از اعتراضات بجا است . بزرگترين اشتباه آقاي ( ط ) اين است كه ديروز با آن همه اصراري كه آقاي ( مي ) كرد حاضر نشد نقشه را از توي كوله پشتي بيرون بياورد و آوارگي ديروز را برايمان درست كرد . بالأخره به پيشنهاد آقاي ( ج . م ) بنا مي شود هيئت رئيسه اي تشكيل بشود از آقايان (مي ) و (پ) و (ت . ب ) و رئيس هم آقاي ( ط ) باشد . به خود آقاي ( ج . م ) مي گويند : « پس شما چي ؟» و جواب مي گيرند كه : « من هم تشخيص مصلحت . هرجا آقايان به توافق نرسيدند من دخالت مي كنم .»

    نگفته پيداست كه آقاي ( ج . م ) نمي تواند به جز اين نقش ديگري قبول كند . از همه ي ما مسن تر است و از طرفي معلم خيلي از ماها بوده . از طرف ديگر هم روحيه اش اجازه نمي دهد به جز اين طور ديگري فكر كند . مضاف بر اين كه عملكردش در سفرهاي قبلي ثابت كرده كه : ترجيح مي دهد تصميم را خودش بگيرد و روي ديگران به صورت پنهاني و غير مستقيم و بي آنكه مسؤوليتي متوجهش باشد ، اعمال فشار كند تا تصميمش عملي شود .

    همكارها تعدادي ميل به شام دارند و تعدادي هم چندان گرسنه نيستند . نقشه ي آقاي ( ج . م ) اين است كه به نوعي جلسه را كش بدهد و شام از يادها برود . اما من مطمئنم كه ( م . ف ) اگر از نفس كشيدن بگذرد ، از شام گذشت نخواهد كرد .

    خاويارهايي را كه ظهر از شكم ماهي ها بيرون كشيده بودند به آقاي ( مي ) مي دهند . يك صفحه تخم مرغ هم توي راه خريده ايم .

   موقع شام صاحب قهوه خانه مي رسد . چراغ قوه اي هم توي دستش دارد . انگار براي خاموش كردن موتور برق آمده است . قبلا هم تهديد كرده بود كه ساعت يازده و نيم يا دوازده برق خاموش مي شود .

    آقاي (ج . م ) و آقاي (ط) و يكي دو نفر ديگر بيرون نشسته اند . آقاي (غ . س ) پيش آقاي رسولي نشسته است و دارند صحبت مي كنند . چاي آقاي (غ . س ) هم حاضر شده است و دقيقه به دقيقه صلا مي كشد كه : « ليوانها را جاضركنيد . »

    آقاي ( ج . م ) مي گويد : به (غ . س ) حالي كن كه تا مي تواند صحبت را كش بدهد . آقاي ( غ . س ) تيز است . با اشاره ي من برنامه را مي فهمد . هر بار كه از جلوش رد مي شوم مي پرسد : « آقاي شباويز اوضاع خوب است ؟!‌ راضي هستي ؟» مي گويم : « دستت درد نكند ! آخرتت روشن باشد ! »

    شام حاضر شده است . لقمه اي مي پيچند و با (آقاي رسولي . . . آقاي رسولي ) به زور به دست صاحب قهوه خانه مي دهند . شام را كه مي خوريم وقت چاي مي شود . چاي را هم مي خورند و كيسه خواب ها را پهن مي كنند و مي خوابند .

    صبح نه چندان دير بيدار مي شويم . بنا شده براي ساعت هشت صبح به سمت قاضي محله راه بيفتيم . شير رسيده است . همكارها ترتيب شير را مي دهند و مشغول جمع كردن اثاث ها مي شوند . كوله ها را مي بندند و فوم هايي را كه به عنوان زيرانداز آورده اند لوله مي كنند . فوم ها وزني ندارند ، ولي بدبارند . ( م . ف ) هر كدام از فوم هاي لوله شده را به يكي از ميله هاي كوله پشتي اش آويزان مي كند . با اين فوم ها از دور مثل هواپيماهاي باري يا شايد هم مثل بمب افكن ها شده است . معمولا توي اين مسافرت ها سنگين ترين كوله ها مال (م . ف ) و من است . هرچيزي كه اضافه مي آيد جايش توي يكي از اين دوتا كوله پشتي است .

ـ : « آبليمو جامانده ! »

ـ : « بيار اينجا »

ـ : « اين پيازها كه روي زمين مانده ! »

ـ : « بيارش اينجا »

ـ : « اين بطري آب را كي برمي دارد ؟»

ـ : « كنار كوله ي من جا هست »

و اين دفعه كه كپسول گازپيك نيك را هم همراه برداشته ام و چندتايي تن ماهي و كنسرو لوبيا ، بارم كامل تر است . البته سنگين بودن كوله ها معمولا از بي مسؤوليتي همكارها نيست ، بيشتر به دليل قد بازي خودمان است . با خودم فكر مي كنم اگر مي توانم ببرم چرا نبرم ؟ شايد مبلغي از كالري هايي را كه توي شهر ذخيره كرده ام ، اينجا بسوزانم . (م . ف ) هم كه تخصصش اين است . ماه هاي محرم جلو دسته ها طوق بلند مي كند و حركت مي دهد .

    بيرون قهوه خانه ، آقاي رسولي ايستاده و با همكارها صحبت مي كند . سعي مي كنم راجع به چوب ها اطلاعاتي بگيرم . ظاهرا تمام اين ها درخت هاي جنگلي بوده و چوب توسكا و يكي دو جور چوب ديگر است . تمام اين ها را خودشان بريده اند و الوار كرده اند .

   پيرمردي كه پيش آقاي رسولي ايستاده است تازه از مكه آمده . هنوز حال و هواي مكه را توي سر دارد . قيافه اش يك مازندراني به تمام معنا است . مخصوصا با بيني عقابي و خميده اي كه دارد . تصور مي كنم خودم هم ( اگر پيري را ببينم ) چنين قيافه اي خواهم داشت . شكم بزرگي دارد و دكمه هاي لباس كار آبي رنگي كه پوشيده ، به زور بسته شده است .

   درباره ي مكه صحبت مي كند . با اوضاع سياسي موافق نيست . و نتيجه اي كه از مكه رفتنش گرفته اين كه : « تمام پيامبران از كوه ها عمل آمده اند . از غارها . » اين طو ركه همكارها مي گويند شعر هم زياد حفظ است . نمونه ي كاملي از روشنفكر روستايي .

   اسم قهوه خانه را مي پرسيم . « قهوه خانه ي سربالان » . موقع راه افتادن معلوم مي شود كه يكي از همشهريهاي پيرمرد در شهر ما قاضي بوده است . خداحافظي مي كنيم و راه مي افتيم . بزرگترين علت تأخيرمان دستشويي است . معلوم است كه يك كابين !! دستشويي چقدر مي كشد تا هفده نفر را جواب بدهد . . . . .

ادامه دارد

 
 

شباويز : ٩:٥۱ ‎ب.ظ

 

یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦

 

از تنکابن تا قزوين (۳)

 

   سرايدار آمده و با غرغر و بد و بيراه كارت را گرفته ايم و راه افتاده ايم . سرايدار جوان است . هيكل درشت و خيلي متناسبي دارد . ريخت و قيامه و اندام و سر و لباسش اصلا به سرايداري نمي خورد . اين قضيه هم لابد به عنوان يادگاري و خاطره ي خوش ما و همشهريهايمان در ذهنش خواهد ماند .

    جاده به سمت چالوس مي رود . بين راه توقف مي كنيم تا نان بخريم . بعد هم تخم مرغ و آبليمو و . . . . راننده خودش هم مسير را بلد نيست . بايد هر از گاهي از كسي بپرسيم . از تنكابن كه مي گذريم بايد خودمان را به خرم آباد و از آنجا به دوهزار يا سه هزار برسانيم . هوا تاريك شده است . آقاي ( م . ف ) مشغول خواندن جفنگيات است . اين دفعه هرزه تر از ديروز مي خواند . بقيه هم دست مي زنند و هرجا لازم مي شود ، همراهي مي كنند . مطمئنم با وضعي كه راننده گرفتار آن شده ، اين خواندن ها و دست زدن ها بيشتر حرصش را درمي آورد . حداقل پيام اين خواندن ( م . ف ) و همراهي رفقا اين است كه به راننده حالي مي كند : به . . . مان كه اين طور توي هچل افتاده اي ! ما كه خوشيم .

    راننده يواش يواش متوجه شده كه انگار اشتباه كرده و گز نكرده بريده است . مسير خيلي بيشتر از آني است كه گمان مي كرده است . وارد جاده ي خاكي مي شويم . راننده شك دارد كه جلوتر برود يا نه . هربار مي ايستد كه آدرس بپرسد با جواب هاي متفاوتي روبه رو مي شود .

    آقاي ( ت . ب ) مثل ديروز ( م . ف ) شروع كرده به غرغر كردن . فكر مي كنم كه غرغر كردنش فقط از روي روحيه ي مبارزه جويانه اي است كه از دوران دانشجويي در او مانده و آنقدر كه نشان مي دهد ناراحت نيست . فقط احساس مي كند كه حالا كه بي برنامگي و اشتباهي رخ داده ،‌ساكت نشستن او به معناي تأييد آن است و او بايد كاري زينبي كند . دور و بري ها سعي مي كنند آرامش كنند ، ولي ( ت . ب ) ول كن نيست . به شوخي مي گويم : « آقاي فلاني ! ( م . ف ) كه ديروز ديدي آن طور غرغر مي كرد به اين اطمينان بود كه ميني بوس هست و با همان ميني بوس شبانه به شهرمان برمي گردد . تو به چه اطميناني اين طور غر مي زني ؟ »

    بالأخره جايي نوري مي بينيم . نزديك كه مي شويم ، يكي دو خانه ي روستايي است . چندتايي سگ جلو در حياط ول مي گردند . راننده پياده مي شود تا آدرس بپرسد . برگشتنش طول مي كشد . سه نفر دورش را گرفته اند و با دست راه نشانش مي دهند . اما نگاهشان چندان اميدوار كننده نيست . آقاي ( ط ) و بعد آقاي ( ج . م ) پياده مي شوند . محلي ها قصد دارند راننده را منصرف كنند و آقاي ( ج . م ) و آقاي ( ط ) به راننده اصرار مي كنند كه راه بيفتد . راننده قانع مي شود . همين موقع پيكان وانتي مي رسد . از راننده آدرس غازي محله را مي پرسند . راننده مي گويد : دنبال من بياييد .

    راننده ي ميني بوس راضي نيست كه حركت كند . آقاي ( ج . م ) مي گويد : « بابا ! ماهم انسانيم . فهم داريم . هرجا ديديم ماشين مانده و نمي رود ، پياده مي شويم . تو راه بيفت ! كار نداشته باش . » راه مي افتيم . راه خيلي خراب است . راننده بعضي وقتها چنان از كنار جاده مي رود كه همسفرها مي ترسند ماشين به دره بلغزد يا جاده زير چرخ هاي ماشين خالي شود . هيچ بعيد نيست . بعضي جاها كناره ي جاده را آب برده و زير آن خالي است . كنار جاده ، جا به جا ، ماشين هاي راه سازي توقف كرده اند . از وانت مي گذريم . بالاخره روشنايي چراغي از دور پيدا مي شود . قهوه خانه است .

   كنار قهوه خانه مي ايستيم . صاحب قهوه خانه پيدا مي شود . صداي موتور برق مي آيد .

   آقاي (ط) از ماشين پياده مي شود . شروع مي كند به آشنايي دادن با صاحب قهوه خانه و اين كه اسم پسرت فلاني بود و . . . . . معلوم مي شود كه تمام نشاني ها اشتباه بوده است . اما آقاي (ط) از رو نمي رود . مي گويد : پس قهوه خانه اي كه بيست و چند سال پيش در آن خوابيديم كدام است ؟ اين طرف ها مگر قهوه خانه ي ديگري هم هست ؟ و جواب مي شنود كه : نه خير .

    آقاي (ط) باز هم از رو نرفته است . چند دقيقه بعد آقاي ( ج . م ) را صدا مي زند و با اطمينان از اين كه بقيه هم گوش مي كنند ، مي گويد : «آقاي فلاني ! دقيقا روز هفدهم شهريور پنجاه و هفت ما شب توي اين قهوه خانه خوابيده بوديم ! »

    مي گويم : خوب يادمان باشد موقع انتخابات اين يكي را به عنوان سوابق مبارزاتي و حضور پررنگ در صحنه هاي انقلاب ، توي بروشور تبليغاتي ات بنويسيم .

    ديوارهاي قهوه خانه را با نوعي گل اندود كرده اند . از هر جا كه چيزي به اين گل گير مي كند ، آن را از ديوار مي كند . گل رنگ خاصي ندارد و انگار خاك آن را فقط براي اين كه دوغاب نرم و خوبي از آن تهيه مي شده انتخاب كرده اند . توي قهوه خانه تخت هاي بزرگي گذاشته اند و روي تخت ها موكت هاي قرمزي پهن است . از در كه وارد مي شوي ، سمت راست پيشخوان قهوه چي است و سماور بزرگي كه فعلا خاموش است . توي قهوه خانه بوي كهنگي و ماندگي پيچيده است . مثل بوي چوب كهنه اي كه آن را موريانه خورده باشد . ستون هاي خود قهوه خانه و ايوان آن ، از تيرهاي چوبي است كه آن را به صورت چهارتراش درآورده اند و جنس و ظاهرش از مقاومت و استحكامش خبر مي دهد . ميز بيرون قهو خانه هم از همين جنس است . اما آفتاب رنگ آن را برده .

   قهوه چي (آقاي رسولي ) پيرمردي است با حدود شصت و پنج سال سن . چيزخاصي توي اندام و قيافه اش نيست . اما هيكل و اندام و چهره اش چيزي بيشتر از قهوه چي ها نشان مي دهد .

    بزرگترين عيب قهوه خانه اين است كه حسابي تاريك است . يك يا دو تا لامپ صد وات توي قهوه خانه ي به اين بزرگي آويزان كرده اند و از آن جا كه ديوارهاي قهوه خانه هم با گل اندود شده ، انعكاس نور آن خيلي ضعيف است . عكس هايي كه توي اين تاريكي مي گيريم خيلي بي كيفيت درمي آيند .

ادامه دارد

 
 

شباويز : ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]