paraakandeha


منزل
تماس
 

یکشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين(۱۵)

 

    چند نفري براي ديدن كاروان سرا از راه دور مي شوند و قدري معطل مي كنند و راه مي افتند . عقب مانده اند و يكي دوتاشان هم از آن هايي هستند كه بايد مراعاتشان را كرد . يكيشان آقاي (م.خ) رئيس پژوهش سرا . معطل مي كنم تا مي رسند . آقاي (م.خ) مشغول نقل خاطرات است . از خاطرات دوران جنگ مي گويد . قبلا هم چيزهايي از اين دست تعريف ها از او شنيده ام . صحبت ها ، بدون در نظر گرفتن اوضاع فعلي آقاي (م.خ) يك قهرمان را در ذهن آدم مجسم مي كند . كارهايي مثل : وارد شدن به داخل خاك عراق ، برف گير شدن در كردستان ،‌ بعضي ايثارگري ها و . . . اين طور كه تعريف مي كند ، جزء واحدهاي اطلاعات و عمليات بوده و بيشتر وقتش در خاك عراق مي گذشته است . الآن اين آدم و روحيات و عملكردش و خصوصا شخصيت بسيار ضعيفش را كه مي بينم ، از اين خاطرات هيچ در او نمانده است . هيچ ! حتي نشانه هايي برعكس اين تعريف ها را در او مي بينم . بعيد مي دانم كه دروغگو باشد . اما پس اين حالات فعلي و اين تعريفات ؟ يعني يك آدم اين قدر تغيير مي كند ؟ يعني ممكن است كسي اين طور مسخ بشود ؟! حتي در اوضاع ظاهرش هم چيزي از آن تعريف ها نمانده است . اوضاع ظاهر كه مي گويم ، منظورم سر و لباس و ريش گذاشتن نيست . حالت صورت و خصوصا چشم ها كه نوعي ترس خوردگي توي آن دودو مي زند. حالتي كه توي چشم هاي پسر بزرگش هم ديده ام .

    خيلي آهسته راه مي آيند . از خستگي نيست . بيشتر گرم صحبت هستند . راه خوب است و خطري تهديدشان نمي كند . تنها هم كه نيستند . تند مي كنم و جلو مي افتم . بقيه ي اعضا جلوتر از ما رفته اند . راه چندتايي پيچ دارد و اين پيچ ها راه را طولاني كرده است . چند نفري از رفقا پايين كنار راه نشسته اند . حوصله نمي كنم پيچ هاي راه را بروم . از راه مي زنم به سينه ي تپه و شروع مي كنم به دويدن . دو سه دقيقه نمي كشد كه به بقيه مي رسم . هنوز مشغول استراحت هستند . وقتي مي رسم صحبت از اين است كه : « از اين مسافرت گزارشي تهيه كنيم . » آقاي (پ) چشمش كه به من مي افتد ، همين طور كه بقيه مشغول صحبت هستند و بي آنكه ديگران توجهشان جلب شود ، مي گويد : « فلاني ! بناست گزارشي تهيه كنيم . شما زحمتش را مي كشي ؟ » مي گويم : « براي چي ؟ كه چه كار كنيد ؟ » مي گويد : « توي يكي از نشريات شهرمان منتشر كنيم ! » ترس برم مي دارد . براي اين طور كارها ، بيشتر چشمشان به دست من است . هرچه باشد رشته ام ادبيات است !! نكند آقاي (پ) اين را به عنوان پيشنهاد توي گروه مطرح كند و برايم كار درست كنند ؟ خيلي سريع و صريح و شفاف مي گويم : « نه ! من اين كار را نمي كنم . » با تعجب مي پرسد : « براي چي ؟!» مي گويم : « وقتي نشريات شهرمان را و مطالبشان را مي بينم ، چندشم مي شود . » آقاي (مي) و آقاي (پ) توي اين گروه ، از همه بهتر به اخلاق من واقف اند . خيلي راحت قانع مي شود و ديگر حرفش را هم نمي زند .

    بقيه هم مي رسند و راه مي افتيم به سمت روستا . بالاي «پيچه بن» ، چمنزار بزرگي است كه دفعه ي قبل وقتي از آن مي گذشتيم ، چندتايي اسب مشغول چريدن بودند . تا به روستا برسيم ، راه قدري خراب تر مي شود . به جوي آبي مي رسيم . نهر كه نيست ، آب پهن شده است ميان چمن ها و بايد از آن رد شد . از آب مي گذريم و به چمنزار مي رسيم . قبل از ما هم چند نفري رسيده اند و كنار چمنزار ولو شده اند . ما هم مي رسيم و جمع را كامل مي كنيم . جلوتر از ما چند نفري به آبادي رفته اند . قدري استراحت مي كنيم و راه مي افتيم . توي راه سه چهارنفر پسر جوان را مي بينيم كه از رو به رو مي آيند تا همين مسير را از اين طرف به سمت (قاضي محله) بروند . با شلوارك و عينك دودي و آفتاب گردان . خوب مجهزند . يكيشان تبر قشنگ و خوش دستي هم به خودش آويزان كرده است . سلام و عليكي مي كنيم و چند كلمه اي درباره ي مسير صحبت مي كنيم و دوباره حركت .

   روستا با سال هاي قبل خيلي فرق كرده است . چند تا خانه با سقف شيرواني توي روستا ساخته اند . چند جايي هم مشغول بنايي هستند . ظاهرا وام هاي پنج ميليوني خانه هاي روستايي ، روستاها را به نفع شهري هايي كه قبلا از روستا رفته بودند و دنبال جاي ييلاقي مي گشتند ، حسابي آباد كرده است . شهرنشين هايي كه حالا نانشان به دور پيازشان مي رسد و بدشان نمي آيد توي دهات آبا و اجدادي خانه اي هم بسازند و ييلاق تابستانشان را ترتيب بدهند . جاي هميشگي اين گروه مسجد روستا است . من دومين باري است كه توي اين مسجد مي خوابم . مسجد گنحايش بيست سي نفر را دارد . ايوان مسقفي هم دارد كه با يكي دو ستون چوبي جلو مسجد را سايه مي كند . روستا نسبت به دفعه ي قبل كه من آن را ديده بودم حسابي شلوغ است . . . . ادامه دارد

 
 

شباويز : ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ

 

یکشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين(۱۴)

 

    ساعت از يازده گذشته است كه به چشمه آبي مي رسيم . رسيدن به اينجا ، آخر سربالايي را مژده مي دهد . اين چشمه سال هاي قبل هم همين طور پرآب بود . آب خنكي دارد . نمي شود دست را توي آن نگه داشت . آقاي (غ.س)‌ به عادت هميشه ،‌ كتري را پيدا مي كند . آتشي روشن مي كند تا چاي را بار بگذارد و از همان اول شروع مي كند به صدا كردن كه : « ليوان هاتان را بياريد!» 

     قدري كه مي گذرد ، آقاي (ر.پ) كوله پشتي اش را باز مي كند و صدا مي كند كه : « بطري هاي آب را بياريد اينجا !» مي پرسم : « براي چي ؟» مي گويد : « مي خواهم اعضا را سورپريز كنم ! » دست مي كند و از توي كوله پشتي اش ، چندبسته پودر شربت بيرون مي كشد . پودرها را توي بطري ها مي ريزد و شروع مي كند به هم زدن .

    آقاي (غ.س) شروع كرده به داد و بيداد كه : « آقا ! سوخت كم است . سوخت بياريد ! » يكي دو نفري دنبال سوخت مي روند . اما چيز دندانگيري عايد نمي شود . كاردم را برمي دارم و راه مي افتم تا اگر شد ، چندتايي بته ي خشك شده بكشم و زير اجاق بگذارم . بيشتر بته ها رطوبت دارند . همين طور كه چندتايي بته كنده ام و دارم از گروه دور مي شوم ، يك دفعه جلو پايم ،‌ كپه اي پهن الاغ مي بينم . با اين سوخت غني شده ، شايد بشود ناهار هم بار گذاشت . اين سوخت دندانگيرتر !! از همه است .گوني سالم و سفيدي هم نزديك پهن ها افتاده است . بته ها و پهن ها را روي گوني مي ريزم و همه را به كنار اجاق (غ.س) مي رسانم و آتش مي زنم . شربت (ر.پ) حاضر شده و به قول همكارها « فاز حسابي داده است ! »

    چندتايي عكس مي اندازيم . آقاي (غ.س) هم دوربينش را بيرون آورده است و عكس مي اندازد . چون به عكس گوشي ها اطميناني نيست ، هرجا كه موقعيت حساس مي شود ، آقاي (غ.س) دوربينش را ظاهر مي كند . روبه روي ما ، يكي دو تا كوه هست كه اگر همكارها اشتباه نكرده باشند ، تخت سليمان است و كوه هاي طالقان . مه دور و بر اين كوه ها را گرفته و منظره ي قشنگي درست كرده است .

    چاي حاضر شده و با سيگار ، ساعت دهي مفصلي را ترتيب داده است . چاي را مي خوريم تا حركت كنيم . بالاي سرمان سر و صدايي بلند مي شود . چندتايي زن و دختر و يك پسر بالاي تپه ، مشغول چيدن علف هاي دارويي و چاي كوهي و . . هستند . سر و وضعشان و آفتابگردان هايي كه به سرشان بسته اند ، نشان مي دهد كه اهل روستا نيستند . همكارها حدس مي زنند كه توريست باشند . برق شيطنتي توي چشم بعضي همكارها مي بينم . لابد فكر مي كنند فرصت خوبي است براي لا*سي*دن . قدري كه اين طرف و آن طرف مي چرخند ، متوجه مي شوم مهمان هاي شهري اهالي هستند كه براي ديد و بازديد اقوامشان آمده اند و حالا هم مشغول جمع كردن سبزي هاي كوهي هستند . نمي توانم منظورم را براي همكارها ، درست برسانم . ظاهرا :

« گرگ گرسنه چو يافت گوشت نپرسد

كاين شتر صالح است يا خر دجال »

    راه مي افتيم . مسير زن و بچه ها ، با ما فرق دارد . درست عكس ما ! ما به سمت روستا مي رويم و آن ها از روستا بيرون آمده اند . خيلي كند حركت مي كنند . نزديك تر كه مي شويم ، آقاي (ط) از دور برايشان دست تكان مي دهد و بعد با صداي بلند داد مي كشد : «از كجا آمده ايد ؟ » هنوز نفهميده است كه اين ها مهمان هاي اهالي هستند . توي دلم مي گويم : « از قبرستان » و مناسب تر و كامل تر از جواب من ، جواب يكي از دخترهاست كه نقد و بي معطلي م يگذارد توي يغلاوي آقاي (ط) : « از لوس آنجلس !! » دخترها با هم شروع مي كنند به خنديدن . نوش ! نوش ! به قول عطار : « اين جوابي بود بر بالاي او ! » اما آقاي (ط) دنده پهن تر از اين حرف هاست . از رو نمي رود و خودش را از تك و دو نمي اندازد . دوباره داد مي كشد : « مي گم آخه اين قدر لوسيد ! » و بعد خودش حسابي از اين حاضرجوابي بي مزه و خنكش كيف مي كند . اما با همه ي اين حرف ها قانع شده كه شكار گراز درآمده است و باب دندان نيست . به بقيه ي همكارها هم كه مي رسيم ، شوخي اش را تعريف مي كند . درست مثل اين كه يك پرونده ي دادگاه را برنده شده و وكيل نر و برجسته اي را زمين زده است .

    به بالاي تپه كه مي رسيم ، پسري كه همراهشان بود ، هنوز دور نشده است و ما از كنار او رد مي شويم . پسر سوار خر است . آقاي (ر) چشمش كه به خر مي افتد ، دوباره هوس سواري به كله اش مي زند . با پسر قرار مي گذارد كه : پولي بدهد و خر سواري كند ! پسرك از راه دور با همراهانش مشورتي مي كند و موافقت مي گيرد . آقاي (ر) هزار تومان مي دهد و خر را سوار مي شود . پانزده ، بيست قدمي مي رود و پسر پياده اش مي كند . هوس احمقانه اش ، خيلي گران تمام شده است . سوار شدن بعضي از حضرات «اسمش را نبر » احتمالا ارزان تر از اين باشد . مطمئنم اين كارش از روي خيرخواهي نيست . در موقع عادي ، دو ريالي را با برنو توي هوا مي زند و حالا محال است براي كمك به اين پسرك اين كار را كرده باشد .

    به بالاي تپه چيزي نمانده است . به بالاي تپه كه برسيم و قدري كه سرازير بشويم ، كاروانسراي سنگي قديمي را خواهيم ديد . كاروانسرا خيلي قديمي است . شايد از كاروانسراهاي شاه عباسي باشد . نزديك كاروانسرا ، تابلو نشان مي دهد كه اين جا درست مرز استان قزوين و استان مازندران است . كاروانسرا از راه قدري فاصله دارد . همكارها از كنار آن مي گذرند . . . .ادامه دارد

 
 

شباويز : ٩:۳٢ ‎ق.ظ

 

چهارشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين (۱۳)

 

    ديشب قبل از خواب و ضمن كميسيون بنا گذاشته ايم كه صبح زود حركت كنيم . اين طور كه پيداست سخت ترين قسمت راه مال امروز است . گردنه هاي سخت و بدراه بين (سلمبار) و (پيچه بن) . همكارها حدس مي زنند اين قسمت راه از مسيرهاي هر روزه بيشتر طول بكشد . صبح بلند شده ايم . صبحانه اي خورده ايم كه راه بيفتيم .

   از امامزاده كه بيرون مي آيم ، يكي از زيباترين منظره هاي تمام عمرم را مي بينم . مه به صورتي كاملا غليظ جلو امامزاده را پوشانده است . اما سنگيني مه و پايين آمدنش ،‌ باعث شده كه خود ما و كوه ها و تپه هاي مقابل توي مه نباشيم . مه آنقدر پايين آمده كه دره ي زير پايمان را پوشانده و آن قدر غليظ است كه اصلا چيزي در آن ديده نمي شود . درست مثل اين كه روبه روي يك درياي سفيد و بدون حركت و موج ايستاده باشي و از بين اين دريا ، كوه ها و تپه ها و ديواره هاي سبزپوش دره ، سرشان را بيرون آورده باشند . كوه هاي رو به رو از كمر به بالا از مه بيرون هستند و درست از همان جايي كه مه شروع مي شود هيچ چيزي از كوه ديده نمي شود . قشنگ تر از خود اين مه ، غلظت و سفيدي آن است .

    قبل از راه افتادن ، باز همان انتظار براي خالي شدن تك كابين دستشويي و . . . . موقع راه افتادن فاصله ي افراد زيادتر از آني است كه بايد باشد . (ت.ك) و (م.م) به سلمبار رفته اند تا قابلمه هاي شير و ظرف هاي ماست ديروزي را به صاحبانشان برگردانند . كوله پشتي ها را بار مي كنيم و كوله پشتي اين دو نفر را هم برمي داريم و راه مي افتيم . قبرستان ده نزديك امامزاده است . ديروز موقع آمدن متوجه آن نشده بودم . شايد بيشتر از ده پانزده قبر قابل شناسايي ندارد و لابد صدها جنازه كه الآن خاك و خاكستر شده اند .

    نزديك روستا به دو نفري مي رسيم كه رفته بودند تا امانت ها را تحويل بدهند . راهمان مي تواند از دو مسير باشد . بين (سلمبار) و (پيچه بن) به تازگي جاده ي ماشين رو كشيده اند كه هنوز كامل نيست و قرار است تا (مران) و از آنجا تا (قاضي محله) برود . اين حساب را مي رسيم كه جاده چون براي ماشين طراحي شده است ، لابد طولش چندين برابر راهي است كه هر سال طي مي كرده ايم . همگي در جاهاي مختلف ، قبلا هم تجربه ي اين طور راه ها را داشته ايم . هر پيچ و گردنه و هر سربالايي را كه مي پيچي به خودت مي گويي : « اين آخري است » و تازه مي بيني پيچ هاي بعدي خودشان را پنهان كرده بوده اند .

    بنا مي شود كه از راه هرساله برويم . جاده ي درست و درماني نيست . حتي بعيد مي دانم به جز قاطر حيوان ديگري بتواند از آن عبور كند .

   به روستا كه مي رسيم ، با راهنمايي آقاي (ط) از سمت راست روستا راه را ادامه مي دهيم و مستقيم حركت مي كنيم . همين طور كه از روستا دور مي شويم ، صداي سوت اهالي را مي شنويم و موقعي كه به پشت سرمان نگاه مي كنيم ، اشاره هايشان را مي بينيم . اما گوش كسي بدهكار نيست . شايد دارند بدرقه مان مي كنند . يكي دو نفري حدس مي زنند كه اشاره شان به سمت مسير درست است . اما بقيه افسارمان را داده ايم دست آقاي (ط) و دنبالش مي رويم . قبل از اين كه از روستا زياد دور شويم ، يك كاميون بنزده تن كمپرسي هم از روستا بيرون مي آيد و به سمت پيچه بن حركت مي كند . اما از ما خيلي دور است . هم جاده و هم كاميون . ديروز اهالي گفته بودند كه صبح كاميوني به سمت پيچه بن خواهد رفت و مي توانيد با آن برويد . اما سواره رفتن عده اي و پياده رفتن عده اي هم توي كميسيون ديشب تأييد نشد . حالا بايد كاميون خالي برود و ما هم سر اين كه راه درست كدام است همديگر را بجويم .

   سربالايي راه شروع شده است . اما شديد نيست . حالا ما هم وارد مه شده ايم . هرچه جلو تر مي رويم ، همكارها به درست بودن راه بيشتر شك مي كنند . سمت راستمان يك مسيل است . عمق چنداني ندارد . اما احتمالا بالاتر كه برويم رد شدن از آن سخت تر خواهد شد . قدري كه جلوتر مي رويم ، شك آقاي (مي) مبدل به يقين مي شود و شروع مي كند به اعتراض كردن . هنوز آقاي (ط) به اعتراض ها توجه نكرده است . راه را به اصرار آقاي (ج.م) ادامه مي دهيم . قدري كه جلوتر مي رويم ،‌اعتراض آقاي (مي) بيشتر مي شود . من هم احساس مي كنم كه درست مي گويد . اما يقين ندارم . با اعتراض آقاي (مي) گروه مي ايستد . آقاي (ط) هنوز هم روي موضع خودش پافشاري مي كند . آقاي (ج.م) هم از او حمايت مي كند . آقاي (مي) قدري بحث مي كند و آخر سر مي گويد : « اگر تمام شما هم از اين طرف برويد ، من از اين سمت خواهم رفت . معني ندارد ! من مطمئنم كه راه را اشتباه آمده ايم . اهالي هم كه سوت مي زدند منظورشان همين بود . راهي كه چند سال قبل برگشتيم اين نبود . اين اصلا راه نيست ! ما الآن فقط سينه كش تپه را بالا مي رويم و توي اين مه معلوم هم نيست كه به كجا برسيم . اصلا اگر راهي هم باشد توي اين مه نمي شود پيدا كرد . وآنگهي ! شما همه كيسه خواب داريد و اگر شب هم توي بيابان ماندني باشيد هرطور است ، خودتان را به صبح مي رسانيد ، اما من چطور ؟ تازه خودم و مردنم هم به جهنم ! دوقلوهاي من چه گناهي كرده اند كه بايد بي پدر ، بزرگ بشوند ؟! » آقاي (مي) عصباني شده است . بحث داغ شده . درست مي گويد . آقاي (مي) نمي تواند توي كيسه خواب بخوابد . كيسه خواب دارد ، اما همراه نمي آورد . دوقلوهايش را هم خيلي دوست دارد . دو تا دختربچه ي هفت هشت ساله ! چقدر هم شيرين و دوست داشتني هستند . مرا به اسم عمو مي شناسند . ياد بچه ها كه مي افتم انگار به آقاي (مي) حق مي دهم . خلاصه با توقف آقاي (مي) گروه كاملا مي ايستد . تا بحث به نتيجه برسد ، من و (م.ف) سيگاري آتش مي كنيم . بالأخره بنا مي شود آقاي (پ) كه آن طرف مسيل حركت مي كرد ، به بالاي تپه برود تا ببيند راهي هست يا نه . كوله پشتي اش را زمين مي گذارد و راه مي افتد . بالا كه مي رسد ، اشاره مي كند كه « بياييد ! راه از همين جاست ! » كوله پشتي آقاي (پ) را هم خواهرزاده هايش برمي دارند و راه مي افتيم . مسيري كه الآن بايد برويم دقيقا نود درجه با مسيري كه مي رفتيم تفاوت دارد . به عبارتي اگر راه قبلي را مي رفتيم ، آخر و عاقبت كارمان معلوم نبود . از تپه كه بالا مي رويم ، قدري سرازيري داريم و بعد دوباره تپه ي بعدي . روي اين يكي تپه ، دونفري را مي بينيم كه سال هاي قبل هم ديده بوديم . گوسفندهاي آبادي دست اين ها سپرده است و كنار تپه زاغه مانندي درست كرده اند و ظاهرا شبانه روز آنجا هستند . اعضا به عادت هميشه سراغ ماست و پنير مي گيرند و جواب مي شنوند كه : « ما امانت دار مردميم . اجازه ي فروختن نداريم . » مسير را مي پرسيم و راه مي افتيم . بعد از حركت كردنمان ، يكي از اين دونفر صدامان مي كند . من و (م.ف) برمي گرديم . سيگار مي خواهد . قوطي سيگار را باز مي كنم و چند نخ سيگار بهش مي دهم . (م.ف) هم همين طور و راه مي افتيم .

    هرچه جلوتر مي رويم مسير سخت تر و گم تر مي شود . گاه گداري نعل قاطري يا اسبي را مي بينيم كه جدا شده و به زمين افتاده است . معلوم نيست توي اين راه ، قاطر چه طور حركت مي كند . بعضي جاها را آب شسته و برده و رد شدن سخت تر شده است . ظاهرا اصل گردنه بالا است . گردنه اي كه به شوخي اسمش را گذاشته ام (گردنه ي هتك دران) و بين اعضا هم به همين اسم شناخته شده است . يك ساعتي كه راه مي رويم ، اعضا تصميم مي گيرند استراحت كنند . جايي رو به آفتاب ولو مي شوند . عجيب است ! اين جا مه است و آفتاب ديده نمي شود . هوا هم سرد است . اما زمين گرم است ! علتش را نمي فهميم . قدري استراحت مي كنيم و حركت ! راه همين طور بدبار و بدمسير است . يعني راه كه نيست ، جاي پاهايي است كه خدا مي داند از كي مانده است و اين قدر است كه اگر كسي دقت كند احتمال گم شدنش پايين مي آيد . بين راه جا به جا نعل حيوانات است كه كنده و زمين افتاده است . . . . ادامه دارد

 
 

شباويز : ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ

 

شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦

 

بعد از سه چهار سال !!

 

   زمان : شهريور هشتاد و سه

   به خاطر بعضي مسائل ، روزهاي سختي را مي گذرانم . مهمترين مشغله ام شده آوردن و بردن پدرم به تهران براي درمان چشمي كه كمترين اميدي به بهبود آن نيست . اما وظيفه است و بايد انجام داد . تصور هر كدام از اين بيرون بردن ها و آوردن ها از چند روز قبل برايم كابوسي درست مي كند كه حتي موقع خوابيدن و بيدار شدن هم از آن خلاصي ندارم . با شرايطي كه درگير آن هستيم ، هربار آزمايشي يا چيزي از اين قبيل هست ، از چند روز قبل مي گردم و جايي را پيدا مي كنم كه كمترين پله ها را داشته باشد و رفت و آمد آسان تر باشد . حتي شده كه نمونه را در جايي گرفته ايم و آزمايش را در جاي ديگري انجام داده ايم . كمتر پيش آمده كه اين قدر روزهاي متوالي دچار خستگي عصبي بوده باشم . حتي يك روز وقتي از تهران برمي گرديم ، با همان حالت خستگي و خواب آلودگي و بدون اين كه از پيش تصميم گرفته باشم دستم مي رود به سمت زيردستي و كاغذ و مي گردم و دوات و قلم پيدا مي كنم تا نستعليق تمرين كنم . شايد اين ناخودآگاهم است كه در اين موقع بي هنگام ، به دنبال يك نخود آرامش ، بعد از چند سال ، سرگرمي روزهاي بي خيالي و آرامشي را به يادم انداخته است كه توي روستا مي گذراندم .

    ******

    زمان : يكي از همان روزها ، مركز چشم پزشكي هلال احمر

    اين بار برادرم هم همراهمان است . يعني در اوايل كار مدير اصلي پروژه او بوده است و بعضي روزها هم من همراهشان هستم . امروز نوبت عمل است . از صبح خودمان را رسانده ايم به مركز چشم پزشكي و منتظريم تا نوبت عمل بشود . بيمار را از حدود ساعت ده توي بخش بستري كرده اند . ما هم توي سالن ، منتظريم تا عمل تمام شود . خوشبختانه برخورد كادر بيمارستان و پرستارها عالي است و همين به آدم انرژي مي دهد . نظم و مقررات و رسيدگي به بيماران هم همين طور . توي سالن نشسته ايم و مشغول صحبت هستيم . صحبت جدي كه بينمان كمتر پيش مي آيد . اما اين بار ، بيش تر از هميشه صحبتمان به طنز است . به سوژه هاي همديگر و به زبان هم خوب آشنا هستيم . نزديك ما ، مرد ميان سالي نشسته است و مدام ما را نگاه مي كند . گاهي بلند مي شود و قدمي مي زند و برمي گردد . احساس مي كنم از خنده هاي گاه و بيگاه ،اما بي صداي ما كلافه شده است . براي خودم هم جالب است كه توي اين روز سياه ، اين خنديدن چه قدر مي تواند بي معني و نشانه ي بيعاري و پوست كلفتي باشد . عادت ندارم اين طور سياه روزي ها را به كس ديگري نشان بدهم . چه معلوم ؟! شايد ناخودآگاهمان است كه دارد سعي مي كند خودش را زنده و سرپا نگاه دارد . وگر نه مطمئنم اين طور روزي و اين طور احوالي ، جاي خنديدن ندارد . فكر مي كنم اگر از دور كسي ما را زير نظر بگيرد ، خنديدن و بي خيالي مان ، به ليوه گي و جلفي نزديك شده است . خوشبختانه اينقدر شعور داريم كه نبايد اين طور جاها با صداي بلند خنديد . اما فايده ندارد . هرچقدر هم بي صدا و پنهان با هم صحبت مي كنيم و لبخند مي زنيم ، باز انگار بي خيال نمايي مان پنهان نمي ماند . مردي كه مدام روبه روي ما و گاهي كنار ما مي نشيند و بلند مي شود ، روي ما حساس شده است . هرخنده ي ما ، انگار مهر تأييدي است بر بدبختي او . اصلا احساس مي كند به بدبختي او مي خنديم . فكر مي كنم بيشتر از بدبختي خودش ، از خنده ي ما ناراحت است . يواش يواش انعكاس هايي كه نشان مي دهد ، بدون اين كه به زبان بياوريم ، تبديل مي شود به يكي از سوژه هاي ما . حالا نگاه هايش هم انگار خصمانه تر شده است .

   *******

   زمان : همان روز . ساعت دو بعد از ظهر

   صدايمان كرده اند توي بخش . من رفته ام . مردي هم كه توي سالن بود آمده است . اما از مريض او خبري نيست . شروع كرده است به داد و بيداد . حالا لهجه اش نشان مي دهد كه لر است . به لهجه ي لري داد مي كشد كه : « مريض مِ از ساعت ده تا الآن زير عمل بيده . ايه مرده ، خو بييد مرده ، خلاصش كنيد ديه ! اي چه بساطيه ؟! كي با جواب مِنِه بدَه ؟ » « مريض من از ساعت ده تا الآن زير عمل بوده . اگر مرده ، خوب بگوييد مرده و خلاصش كنيد ديگر ! اين چه بساطي است ؟‌ كي بايد جواب مرا بدهد ؟ »

   ظاهرا كنتورش از ساعتي كه مريضش را توي بخش برده اند ، مشغول شماره انداختن بوده است و همه ي ساعات قبل و بعد از عمل را هم جزء دقيقه ها و ساعت هاي عمل حساب مي كرده است .

   پرستارها آرامش مي كنند و از بخش مي فرستندش بيرون . من هم چند دقيقه بعد بيرون مي آيم . برادرم ، من را كه مي بيند ، شروع مي كند به پوزخند زدن . پيشش كه مي نشينم مي پرسم : « چطور شده ؟ » اشاره مي كند كه خيلي آهسته و بدون اين كه تابلو بسازي ، در سالن را نگاه كن و بعد با سرش در شيشه اي سالن را نشان مي دهد . اول چيزي متوجه نمي شوم . قدري كه دقت مي كنم ، روي شيشه ، سه چهار لكه ي چرب بزرگ را مي بينم . اول نمي فهمم چطور شده است . بعد تعريف مي كند كه : « مردك همين طور كه اشتلم كنان داشت از بخش بيرون مي آمد ، راست رفت كه از سالن خارج شود . در اين قدر تميز بود كه متوجه در نشد و با صورت رفت توي در و فرش زمين شد . حالا هم كه جاي چربي دماغ و پيشاني و چانه اش را روي در مي بيني ! »

   يك دفعه به طرف ديگر سالن نگاه مي كنم . خود قهرمان فيلم را مي بينم كه دارد ما را نگاه مي كند . انگار منتظر است تا عكس العمل ما را ببيند و حالا من مي مانم و انفجار خنده اي كه به هر صورتي هست بايد آن را سركوب كنم و خاطره اي كه بعد از سه چهار سال ، خودش را از زير خروارها كلمات و تصاوير خاك گرفته بيرون مي كشد تا ذهنم را قلقلك بدهد .

 
 

شباويز : ٧:۳۳ ‎ب.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]