paraakandeha


منزل
تماس
 

دوشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳٩٤

 

قصص الأعراب (2)

 

       جوانی در نزد شعبی صحبت می کرد . چیزی گفت و شعبی گفت : ما چنین روایتی نشنیده ایم . گفت : آیا تو تمام علم را خوانده ای ؟

      گفت : نه !

      گفت : نصف آن را ؟

      گفت : نه !

      گفت : پس این را در همان نیمه ای که نخوانده ای بگذار !!

       شعبی خاموش شد .

       (قصص الأعراب / ج 4 / ص 373 )     

 
 

شباويز : ٢:۱٢ ‎ق.ظ

 

یکشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳٩٤

 

قصص الأعراب (1)

 

     عمارة بن حمزه به عجب و تکبر منسوب بود . روزی بر مهدی عباسی وارد شد و چون در جایگاه نیکویی که برایش تعیین کرده بودند جایگیر شد ، مردی که مهدی از قبل به او اشاره کرده بود تا عماره را ریشخند کند ، برخاست و گفت : یا أمیرالمؤمنین ! به من ظلم شده است .

     مهدی پرسید : چه کسی به تو ظلم کرده است ؟

    گفت : عماره فلان ملک مرا غصب کرده است ( و آن از نیکوترین املاک عماره بود ) .

     مهدی گفت : ای عماره ! برخیز و در کنار خصم خود بنشین .

     عماره گفت : یا أمیرالمؤمنین ! این مرد خصم من نیست ، اگر آن ملک مال اوست با او نزاع نمی کنم و اگر مال من است به او بخشیدم و از جایگاهی که امیرالمؤمنین مرا بدان سرفراز گردانیده برنمی خیزم !!

(قصص الأعراب ج 4 ص 393 )

 
 

شباويز : ٢:٥٩ ‎ق.ظ

 

سه‌شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳٩٤

 

ترجمه حکایتی از عقدالفرید

 

      عمربن خطاب به عمرو عاص که کارگزار او در مصر بود نوشت :

     « از بنده ی خدا عمربن خطاب به عمرو بن عاص ، سلام بر تو ، اما بعد . همانا به من خبر رسیده است که تو را انبوهی از اسبان و شتران و گوسفندان و گاوان و بندگان فراهم آمده است و پیمان من قبل از این با تو آن بود که تو را مالی نباشد . پس برای من بنویس که اصل این مال از کجاست و چیزی را پنهان نکن . »

    پس عمروعاص به او نوشت : « از عمروعاص به بنده ی خدا عمر بن خطاب امیرالمؤمنین ، سلام بر تو . ستایش می کنم خدایی را که خدایی جز او نیست . اما بعد : نامه ی امیرالمؤمنین به من رسید که در آن ، آنچه از اموال بر من جمع شده یاد کرده است و این که خود می داند که قبل از آن مرا مالی نبود . امیرالمؤمنین را آگاهی می دهم که من در سرزمینی هستم که قیمت ها در آن ها ارزان است و من در اینجا به کسب و زراعت همانگونه مشغولم که اهل آن مشغول هستند و در رزق امیرمؤمنان هم گشایشی پدید آمده است . و به خدا سوگند اگر خیانت به تو را حلال هم می دانستم به تو خیانت نمی کردم . پس ای مرد دست و سخن از من کوتاه کن ، وآنگهی ما را حسب و نسبی است که برای ما از کارگزاری تو بهتر است و اگر به َآن رجوع کنیم با همان زندگی می توانیم کرد . ( و گفته ای که در نزد تو از مهاجرین اولیه گروهی هستند که بهتر از من هستند) به خدا سوگند اگر در نزد تو مردانی هستند که زندگانی شان قابل سرزنش نیست و تو نیز ایشان را ملامت نمی کنی ، پس این چگونه می تواند بود ، در حالی که اگر در عمل تو با تو شراکت نمی کردیم قفلی از کار تو گشوده نمی شد ؟ »

    پس عمر برای او نوشت : « اما بعد ، به خدا سوگند من اهل این اساطیری که برای من نوشته ای نیستم و شیوه ی سخن پردازی تو در نزد من بهایی ندارد و تو را از پاکسازی نفس بی نیاز نمی گرداند . همانا محمد بن مسلمه را به سوی تو فرستادم ، پس نصف مال خود را به او بسپار ، و شما ای گروه امرا بر سرچشمه های اموال نشسته اید ، هیچ عذری از شما پذیرفته نیست ، برای فرزندانتان جمع می کنید و برای خویشتن آماده می سازید . ولکن ننگ و عار بر خویشتن جمع می کنید و آتش به میراث می گذارید . والسلام »

    پس زمانی که محمد بن مسلمه به نزد عمروعاص رسید برای او طعام فراوانی تدارک دید . محمد بن مسلمه چیزی از طعام او نخورد . عمرو او را گفت : آیا غذای ما را حرام می دانید ؟ گفت : « اگر غذای میهمان را برایم آورده بودی از آن می خوردم ولکن تو غذایی آوردی که مقدمه ی شر است . به خدا سوگند در نزد تو آب هم نمی آشامم . پس هرچه از اموال داری برایم بنویس و چیزی را پنهان مدار . »

    پس تمام مال او را نصف کرد تا این که نعلین او باقی ماند ، پس یک لنگه ی آن را گرفت و لنگه ی دیگر را باقی گذاشت .

     عمروعاص خشمگین شد و گفت : « ای محمد بن مسلمه ! خداوند زشت بدارد روزگاری را که در آن عمروعاص کارگزار عمربن خطاب است ! به خدا سوگند من خطاب را دیدم که بر روی سرش پشته ای هیزم حمل می کرد و بر سر پسرش نیز پشته ای هیزم بود ، و بر تن هر یک جامه ی پشمینی بود که به مچ پای ایشان نمی رسید و حال آن که عاص بن وائل به پوشیدن دیبای مطرز با طلا نیز قانع نبود .»

    محمد گفت : « ساکت باش ! به خدا سوگند عمر بهتر از توست و اما پدر تو و پدر او هر دو در آتش اند و به خدا سوگند اگر نبود زمانه ای که او در ایمان بر تو سبقت گرفت ، تو نیز اکنون به چرانیدن گوسفندان مشغول بودی که پرشیر شدن آنان تو را شاد می کرد و کم شیر شدن آنان تو را اندوهگین می ساخت . »

    عمرو گفت : تو را به خدا سوگند این سخن در نزد تو بماند و عمر از آن آگاه نشود .

    ترجمه ای از : عقدالفرید / جلد اول / ص 46 ـ 45

 
 

شباويز : ٢:٢٤ ‎ق.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]