paraakandeha


منزل
تماس
 

دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦

 

از نور تا قزوين (۲)

 

صبح حول و حوش ساعت هفت و نيم بيدار مي شوم . چند نفري هنوز خواب هستند و بقيه بيدار شده اند . چند نفري توي آبدارخانه ي مدرسه مشغول صبحانه خوردن هستند . (غ . س ) سماور را آب و آتش كرده و چاي سبيل است . هر از گاهي كسي بيدار مي شود و انگشتي به سفره ي صبحانه مي رساند و دنبال كارش مي رود . بعد از صبحانه ، چند نفري دريا مي روند . حال و حوصله ي دريا رفتن ندارم . آقاي (مي ) و آقاي (ر . پ ) و آقاي (ب) براي خريد وسايل ناهار به بازار مي روند . توي مدرسه من مانده ام و آقاي ( م . ف ) و آقاي ( ج . م ) . مدرسه عجيب ويران است . جا به جا از ميان بلوك هاي سيماني بوته هاي علف سبز شده است . به اين فكر مي كنم كه سرايدار اگر اهلش باشد مي تواند توي حياط راحت بره اي را بزرگ كند و از همين علف ها خرجش را بدهد . دستشويي ها آن قدر پرت و خراب است كه وقتي مي رسي يادت مي رود براي چه كاري رفته اي .

آقاي ( م . ف ) قليان آقاي (ج . م ) را آتش كرده است و آقاي ( ج . م ) مشغول قليان كشيدن و حرافي است . معلم همه ي ما بوده و نمي شود توي ذوقش زد . قدري كه صحبت مي كند ، بلند مي شوم و سري به اطاق بغلي مي زنم و كتابم را دست مي گيرم و مشغول خواندن مي شوم .

********

سه نفري كه براي خريد رفته بودند برگشته اند . چند كيلو ماهي كپور خريده اند و چند كيلو برنج و چند كيلويي هم خربزه و اين طور چيزها . ماهي ها را توي مغازه خرد كرده اند و خاويارها را از شكمشان بيرون كشيده اند و همراه آورده اند .

برنج را پاك مي كنيم و ماهي ها را زير شير ، آب مي كشيم و خشك مي كنيم . آقاي ( م ي ) مشغول آشپزي مي شود . قابلمه اي كه آورده ايم كوچك است . آقاي ( ج . م ) به سراغ سرايدار مي رود و يك قابلمه ي بزرگ با يك آبكش امانت مي گيرد .

در طول موقع آشپزي آقاي ( ج . م ) مشغول حرف زدن از خاطرات و تجربيات خودش است . بين صحبت هايش حرف مي افتد از نشئه جات و مسكرات و اثرش بر روي بدن و كبد و مغز و . . . به جز خود او دو نفر ديگر معلم زيست شناسي هستند و هر كدام اظهار نظري مي كنند .

براي ظهر همه برمي گردند . ناهار را مي خوريم . ظرف ها شسته مي شوند و يكدفعه قرار مي شود كه بعد از ظهر ساعت چهار به سمت تنكابن و غازي محله حركت كنيم . من صبح نظرم را گفته بودم كه اگر بناست به سمت غازي محله برويم ، بهتر است ظهر بعد از خوردن ناهار راه بيفتيم كه تاريك نشده به مقصد برسيم و فردا هم موقع خنكي هوا مشغول راه پيمايي باشيم . اما حالا با اين تعيين ساعت ، معلوم نيست كي به كجا برسيم .

ساعت نزديك سه و ربع است . دو نفر از هم سفرها قصد دارند براي خريد به بازار بروند . يكيشان آقاي ( ت . ك ) است . آدم ملايم خوبي است . مدتها قبل از اين به خاطر بعضي افكار ، از بخش آموزشي خلع يد !! شده بود و فقط مي توانست در سمت هايي مانند مسؤول آزمايشگاه و دفتردار و . . . مشغول كار باشد . اين طور كه شنيده ام امسال توانسته است به بخش آموزشي برگردد . همكار ديگرمان آقاي ( ح . م ) است . خودش يادش نيست ، اما توي دبيرستان با هم ، هم دوره بوديم . من فرهنگ و ادب مي خواندم و او اقتصاد . نيازي هم نمي بينم كه بهش يادآوري كنم . الآن هم دفتر دار يكي از دبيرستان ها شده است .

سه نفري راه مي افتيم .

گمان نمي كنم زياد دور برويم . بايد براي ساعت چهار در مدرسه باشيم . قدري كه از مدرسه دور مي شويم ، (ح . م ) شروع مي كند به غر زدن كه : راه دور است . بايد با تاكسي برويم . گوش نمي كنيم . جلوي مغازه اي مي ايستيم تا چيزي بپرسند . موقع راه افتادن مي بينم ( ح . م ) نيست . خودش را كشانده به آنطرف خيابان و منتظر تاكسي است . بدون اين كه حتي يك كلمه به ما بگويد . آقاي ( ت . ك ) او را صدا مي كند . اشاره مي كند كه : « شما برويد ، من تاكسي مي گيرم و شما را هم مي رسانم . » حرصم گرفته است . آدمي با اين . . . گشادي چطور مي خواهد اين همه راه را با كوله پشتي بيايد ؟

يكي دو دقيقه بعد وانت مزدايي را نگه مي دارد و جلو سوار مي شود . جلو پاي ما كه مي رسند راننده ترمز مي كند . ( ح . م ) مي گويد : « عقب سوار شويد . جا نيست .» اما ( ت . ك ) از قبل پيش بيني كرده و تأكيد كرده كه عقب سوار نخواهيم شد . مي گويم : مگر گوسفنديم ؟

خودمان را به زور جلو ماشين جا مي كنيم . راننده از مسافرهاي غريب مي گويد و اين كه نمي توان به غريبه ها اطمينان كرد و به زور اشاره و كلمات حالي مي كند كه از اسپري هاي بيهوش كننده مي ترسد . مي گويم : حالا كه سه نفر شده ايم و ديگر اسپري هم لازم نداريم ! مي خندد .

به بازار رسيده ايم . قدري مي گرديم . (ح . م ) كلاهي مي خرد . هيچ كدام از كلاه ها را پسند نمي كنم . يكي از كلاه هايي را هم كه پسند كرده ام با قيمتي دو برابر شهر خودمان مي فروشند . زورم مي آيد كه بخرم .

مي افتيم به گشتن و من مدام تأكيد مي كنم كه : دير شد !

بي خيالي اين دونفر حرصم را درآورده است . آقاي ( ت . ك ) اول به يك داروخانه مي رود تا براي آقاي ( م . خ ) « سول كرم » بخرد . آقاي ( م . خ ) صورت سرخي دارد و در برابر آفتاب حسابي عاجز است . توي داروخانه معامله شان نمي شود . آقاي ( ت . ك ) غرغركنان از داروخانه بيرون مي زند و داخل يك كتابفروشي مي شود و من هم دنبالش . ( ح . م ) را گم كرده ايم و من مدام حرص مي خورم كه اگر دير كنيم بايد سرزنش بقيه را تحمل كنيم . (ح . م ) دوباره پيدا مي شود . نفري يك اطلس جديد راه هاي ايران را مي خريم . قيمتش با اطلس سال هشتاد و سه چندان فرقي نكرده است . (ح . م ) دنبال چيزي مي گردد كه براي دختر دو سه ساله اش بخرد . مي گويم : « آدم حسابي ،‌ مگر عقلت كم است ؟ اين همه راه ، بار سنگيني را براي چه بكشي ؟ خوب وقتي رسيديم از شهر خودمان بخر ! »

به زور راضي شان مي كنم كه برگرديم . باز هم تاكسي مي گيريم . به مدرسه نرسيده تلفن همراه ( ت . ك ) زنگ مي خورد . همكارها هستند . مي گوييم : توي راه هستيم . ( ح . م ) بين راه ميني بوسي ديده است و از او شماره ي موبايل گرفته است . وقتي مي رسيم ، خربزه ها را طبق سنت نبوي ذبح كرده اند و مشغول اند . سهم ما هم مي رسد . كوله پشتي ها را مي بنديم . به راننده ي ميني بوس زنگ مي زنم و گوشي را به آقاي ( مي ) مي دهم تا صحبت كند . حرفشان به نتيجه نمي رسد . بنا مي شود راننده خودش را به مدرسه برساند .

همه كوله ها را بسته اند و توي حياط منتظرند . راننده يكي دوبار ديگر هم به من زنگ مي زند . اما نتيجه اي عايد نمي شود . آقاي (ط) رفته و يك ميني بوس ديگر ديده است . همكارها همه توي حياط جمع شده اند و مشغول صحبت و شوخي هستند . چوب دستي ها همه توي حياط است و هر كدامش خاطره اي را يادآوري مي كند .

ميني بوس چند دقيقه بعد مي رسد . همه توي ميني بوس جمع شده اند . حالا تنها چيزي كه مانده ، آمدن سرايدار است كه كارت شناسايي آقاي ( م . خ ) رئيس پژوهشسرا را پس بدهد و راه بيفتيم .

با سرايدار تماس مي گيرند . معلوم مي شود كه خارج از شهر است . حسابي معطل شده ايم . ساعت نزديك شش است . آقاي ( ط ) به آقاي ( م . خ ) فشار مي آورد كه : « بيا راه بيفتيم . بعدا زنگ مي زنيم تا كارت را برايت پست كنند . » آقاي ( م . خ ) سرخ مي شود . مي خواهد مخالفت كند ،‌ اما انگار خجالت مي كشد و فقط چند كلمه اي نق مي زند . مي گويم : « من به هيچ عنوان موافق راه افتادن نيستم . » آقاي ( ج . م )‌ هم با من هم راي است .

 
 

شباويز : ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]