paraakandeha


منزل
تماس
 

یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦

 

از تنکابن تا قزوين (۳)

 

   سرايدار آمده و با غرغر و بد و بيراه كارت را گرفته ايم و راه افتاده ايم . سرايدار جوان است . هيكل درشت و خيلي متناسبي دارد . ريخت و قيامه و اندام و سر و لباسش اصلا به سرايداري نمي خورد . اين قضيه هم لابد به عنوان يادگاري و خاطره ي خوش ما و همشهريهايمان در ذهنش خواهد ماند .

    جاده به سمت چالوس مي رود . بين راه توقف مي كنيم تا نان بخريم . بعد هم تخم مرغ و آبليمو و . . . . راننده خودش هم مسير را بلد نيست . بايد هر از گاهي از كسي بپرسيم . از تنكابن كه مي گذريم بايد خودمان را به خرم آباد و از آنجا به دوهزار يا سه هزار برسانيم . هوا تاريك شده است . آقاي ( م . ف ) مشغول خواندن جفنگيات است . اين دفعه هرزه تر از ديروز مي خواند . بقيه هم دست مي زنند و هرجا لازم مي شود ، همراهي مي كنند . مطمئنم با وضعي كه راننده گرفتار آن شده ، اين خواندن ها و دست زدن ها بيشتر حرصش را درمي آورد . حداقل پيام اين خواندن ( م . ف ) و همراهي رفقا اين است كه به راننده حالي مي كند : به . . . مان كه اين طور توي هچل افتاده اي ! ما كه خوشيم .

    راننده يواش يواش متوجه شده كه انگار اشتباه كرده و گز نكرده بريده است . مسير خيلي بيشتر از آني است كه گمان مي كرده است . وارد جاده ي خاكي مي شويم . راننده شك دارد كه جلوتر برود يا نه . هربار مي ايستد كه آدرس بپرسد با جواب هاي متفاوتي روبه رو مي شود .

    آقاي ( ت . ب ) مثل ديروز ( م . ف ) شروع كرده به غرغر كردن . فكر مي كنم كه غرغر كردنش فقط از روي روحيه ي مبارزه جويانه اي است كه از دوران دانشجويي در او مانده و آنقدر كه نشان مي دهد ناراحت نيست . فقط احساس مي كند كه حالا كه بي برنامگي و اشتباهي رخ داده ،‌ساكت نشستن او به معناي تأييد آن است و او بايد كاري زينبي كند . دور و بري ها سعي مي كنند آرامش كنند ، ولي ( ت . ب ) ول كن نيست . به شوخي مي گويم : « آقاي فلاني ! ( م . ف ) كه ديروز ديدي آن طور غرغر مي كرد به اين اطمينان بود كه ميني بوس هست و با همان ميني بوس شبانه به شهرمان برمي گردد . تو به چه اطميناني اين طور غر مي زني ؟ »

    بالأخره جايي نوري مي بينيم . نزديك كه مي شويم ، يكي دو خانه ي روستايي است . چندتايي سگ جلو در حياط ول مي گردند . راننده پياده مي شود تا آدرس بپرسد . برگشتنش طول مي كشد . سه نفر دورش را گرفته اند و با دست راه نشانش مي دهند . اما نگاهشان چندان اميدوار كننده نيست . آقاي ( ط ) و بعد آقاي ( ج . م ) پياده مي شوند . محلي ها قصد دارند راننده را منصرف كنند و آقاي ( ج . م ) و آقاي ( ط ) به راننده اصرار مي كنند كه راه بيفتد . راننده قانع مي شود . همين موقع پيكان وانتي مي رسد . از راننده آدرس غازي محله را مي پرسند . راننده مي گويد : دنبال من بياييد .

    راننده ي ميني بوس راضي نيست كه حركت كند . آقاي ( ج . م ) مي گويد : « بابا ! ماهم انسانيم . فهم داريم . هرجا ديديم ماشين مانده و نمي رود ، پياده مي شويم . تو راه بيفت ! كار نداشته باش . » راه مي افتيم . راه خيلي خراب است . راننده بعضي وقتها چنان از كنار جاده مي رود كه همسفرها مي ترسند ماشين به دره بلغزد يا جاده زير چرخ هاي ماشين خالي شود . هيچ بعيد نيست . بعضي جاها كناره ي جاده را آب برده و زير آن خالي است . كنار جاده ، جا به جا ، ماشين هاي راه سازي توقف كرده اند . از وانت مي گذريم . بالاخره روشنايي چراغي از دور پيدا مي شود . قهوه خانه است .

   كنار قهوه خانه مي ايستيم . صاحب قهوه خانه پيدا مي شود . صداي موتور برق مي آيد .

   آقاي (ط) از ماشين پياده مي شود . شروع مي كند به آشنايي دادن با صاحب قهوه خانه و اين كه اسم پسرت فلاني بود و . . . . . معلوم مي شود كه تمام نشاني ها اشتباه بوده است . اما آقاي (ط) از رو نمي رود . مي گويد : پس قهوه خانه اي كه بيست و چند سال پيش در آن خوابيديم كدام است ؟ اين طرف ها مگر قهوه خانه ي ديگري هم هست ؟ و جواب مي شنود كه : نه خير .

    آقاي (ط) باز هم از رو نرفته است . چند دقيقه بعد آقاي ( ج . م ) را صدا مي زند و با اطمينان از اين كه بقيه هم گوش مي كنند ، مي گويد : «آقاي فلاني ! دقيقا روز هفدهم شهريور پنجاه و هفت ما شب توي اين قهوه خانه خوابيده بوديم ! »

    مي گويم : خوب يادمان باشد موقع انتخابات اين يكي را به عنوان سوابق مبارزاتي و حضور پررنگ در صحنه هاي انقلاب ، توي بروشور تبليغاتي ات بنويسيم .

    ديوارهاي قهوه خانه را با نوعي گل اندود كرده اند . از هر جا كه چيزي به اين گل گير مي كند ، آن را از ديوار مي كند . گل رنگ خاصي ندارد و انگار خاك آن را فقط براي اين كه دوغاب نرم و خوبي از آن تهيه مي شده انتخاب كرده اند . توي قهوه خانه تخت هاي بزرگي گذاشته اند و روي تخت ها موكت هاي قرمزي پهن است . از در كه وارد مي شوي ، سمت راست پيشخوان قهوه چي است و سماور بزرگي كه فعلا خاموش است . توي قهوه خانه بوي كهنگي و ماندگي پيچيده است . مثل بوي چوب كهنه اي كه آن را موريانه خورده باشد . ستون هاي خود قهوه خانه و ايوان آن ، از تيرهاي چوبي است كه آن را به صورت چهارتراش درآورده اند و جنس و ظاهرش از مقاومت و استحكامش خبر مي دهد . ميز بيرون قهو خانه هم از همين جنس است . اما آفتاب رنگ آن را برده .

   قهوه چي (آقاي رسولي ) پيرمردي است با حدود شصت و پنج سال سن . چيزخاصي توي اندام و قيافه اش نيست . اما هيكل و اندام و چهره اش چيزي بيشتر از قهوه چي ها نشان مي دهد .

    بزرگترين عيب قهوه خانه اين است كه حسابي تاريك است . يك يا دو تا لامپ صد وات توي قهوه خانه ي به اين بزرگي آويزان كرده اند و از آن جا كه ديوارهاي قهوه خانه هم با گل اندود شده ، انعكاس نور آن خيلي ضعيف است . عكس هايي كه توي اين تاريكي مي گيريم خيلي بي كيفيت درمي آيند .

ادامه دارد

 
 

شباويز : ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]