paraakandeha


منزل
تماس
 

پنجشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين(۵)

 

    راه بيشتر سربالايي است ، اما شيب جاده ملايم است . همكارها توي راه مي گويند و مي خندند و راه مي آيند . وسط راه ، سر و صداي لودر بلند مي شود . قبل از اين كه لودر برسد ، ( م . م ) از آقاي (ط) اجازه مي گيرد كه سوار لودر بشود . در مقابل تعجب ما ، آقاي (ط) موافقت مي كند . لودر مي رسد و (م . م ) سوار مي شود . هم تعجب مي كنم و هم كفرم مي گيرد . اين دقيقا قسمت دوم برنامه اي است كه ديروز توي خيابان هاي (نور) براي من و ( ت . ك ) اجرا كرد . خيلي دلم مي خواهد ببينم آدمي با اين حس مسؤوليت ، وقتي ببيند براي كسي مشكلي پيش آمده چه خواهد كرد . لودر دور شده و هيچ معلوم نيست ( م . م ) را كجا بايد پيدا كنيم . توي راه همكارها غر مي زنند كه اگر برايش اتفاقي بيفتد كي بايد جوابگو باشد ؟ و آقاي (ط) اعتراف مي كند كه اشتباه كرده است . همكارها شروع كرده اند و با توجه به غريب افتادن ( م . م ) برايش مضمون هاي بي ناموسي كوك مي كنند و با صداي بلند درباره اش فكرهاي بي تربيتي !! مي كنند . حتي ديدن يك پوست بيسكوئيت كافي است كه مضمون جديدي درباره ي وضعيت (‌م . م ) به همكاران الهام كند . تصميم مي گيرند كه وقتي ( م . م ) را ديدند به شوخي و جدي با چوبدستي ها پذيرايي مختصري از او بكنند . توي راه آقاي (پ) با يكي از خواهرزاده هايش صحبت مي كند . مشغول شست و شوي مغزي است . آرزو مي كنم كاش براي تمام بچه ها و دانشجوها اين موقعيت بود تا شايد وضع بهتر از اين مي شد .

     به قاضي محله رسيده ايم . ( م . م ) اول روستا منتظر ماست . به شوخي چندتايي چوب به او مي كشند . اما سرزنش ها جدي است و (م . م ) مي فهمد كه اصلا كار درستي نكرده است . اما اين را نمي فهمد كه اين حركتش به اضافه ي سادگي اش و حرف هاي گرپ اندازي كه گاهي وقت ها ا زدهنش مي پرد و پيشنهادهاي بعضا احمقانه اي كه مي دهد ، بهانه اي به دست همكارها داده كه تا آخر سفر او را دست بيندازند و هربار دهان باز مي كند ، به شوخي و جدي سرزنشش كنند .

     روستا خيلي خلوت است . چندتايي خانم كنار شير آبي مشغول لباس شستن هستند . انبارهايي در كنار روستا هست . مصالح انبارها جالب است . ديواره اي از تخته ها و تيرهايي كه اريب به يكديگر كوبيده شده ، درست كرده اند و لاي آن ها را با سنگ و گل پركرده اند .

    همكارها سراغ پنير مي گيرند . قدري پنير پيدا مي كنند . مقداري هم نان همراهمان هست . مجبور مي شويم به اصرار بعضي همكارها ، اجازه بگيريم و توي يكي از انبارها براي صبحانه خوردن جا پهن كنيم . رگبار باران گاه مي بارد و گاه نه . اما به نظر نمي آيد خطري داشته باشد .

    پشت انبار مغازه اي هست . فروشنده زن ميانسالي است . همكارها چند بيسته بيسكوئيت ديجستيو مي خرند . توي مغازه چندتايي بيشتر از اين بيسكوئيت ها نيست . اما همين ها هم براي اين راه غنيمت است .

    چاي هم حاضر شده است . چاي را مي خورند و بعد از حدود يكساعت توقف راه مي افتيم . آقاي (مي) اصرار دارد كه زودتر راه بيفتيم . حركت مي كنيم . وقتي به پشت سر نگاه مي كنيم ، كاميوني را مي بينيم كه از دره بيرون كشيده اند . ظاهرا اين كاميون قبل از عيد به دره افتاده بوده و تازه امروز از دره بيرونش كشيده اند .

    مسير باز هم سربالايي است . قدري كه از روستا دور مي شويم ، به آخر جاده ي ماشين رو مي رسيم . چند نفري مشغول بار كردن قاطرها هستند . راه روستاي (مران) را از همين ها مي پرسيم . آدرس مي دهند . اينجا انتهاي مسير ماشين رو از سمت قاضي محله است . ماشين ها بارشان را اينجا خالي مي كنند و قاطرچي ها ، اثاث و بار را روي قاطرها بار مي كنند و به مران مي برند .

    قدري كه جلوتر مي رويم ، به روخانه اي مي رسيم . رودخانه كم عرض است ، اما آب خوبي دارد . پل خراب شده و روي آب چندتا الوار انداخته اند . از روي الوارها رد مي شويم . مسير حالا كاملا سربالا است . هوا ابري شده است . توي قاضي محله هم باران قدري نوازشمان داده است .

    گاهي توي راه از روبه رو آدم هايي را مي بينيم كه با قاطر مي آيند . از تمامشان آدرس را و مسافت باقي مانده را مي پرسيم . از آنجا كه افراد گروه دسته دسته شده اند و با فاصله راه مي روند ، حدس مي زنم هركدام از اين آدم ها بايد اطلاعاتي را كه از راه دارند ، چندبار تكرار كنند . همكارها بعد از هربار كه از اهالي محل سؤال مي كنند ، جواب ها را بر اساس شاخص هايي كه در مسافرت هاي قبلي از تخمين مسافت اين مردم به دست آورده اند پردازش مي كنند و نتيجه چيزي مي شود تقريبا دوبرابر آنچه از اين آدم ها شنيده ايم .

    قدري كه راه را سربالا مي رويم ، فضا كاملا مه آلود مي شود . بيشتر از بيست قدم جلوتر را نمي شود ديد . راه دقيقه به دقيقه بدتر مي شود . در جايي به دوراهي اي مي رسيم كه از يكي قاطرها عبور مي كنند و راه طولاني تر است . از ديگري فقط پياده مي تواند عبور كند كه نزديك تر است . بنا مي شود از راه قاطررو برويم . راه آنقدر باريك است كه گاهي مجبور مي شويم از راه خارج شويم تا قاطرهايي كه از روبه رو مي آيند زيرمان نگيرند و لگدمان نكنند .

    هرچه جلوتر مي رويم ، مه غليظ تر مي شود . حالا دانه هاي ريز باران هم باريدن گرفته و هوا سردتر شده است . از قبل پيش بيني كرده اند و نايلون هاي بزرگي برداشته اند كه در موقع باران روي خودمان و كوله ها را مي پوشاند . اما اصلا حال و حوصله ي باز كردن كوله را ندارم . حتي رغبت نمي كنم گرم كني را كه توي كوله دارم بيرون بكشم و بپوشم . بدنم توي راه گرم شده و احساس سرما نمي كنم . فقط مواقعي كه مي ايستيم احساس مي كنم سرما قدري اذيتم مي كند . سربالايي تندتر شده است . از مدتها قبل تمرين نداشته ام و حالا دارم نتيجه اش را مي بينم . خواهرزاده هاي آقاي (پ) از همه ي ما جلوتر مي روند . به زحمت مي توانم به آنها برسم .

    باران بيشتر شده است . اما دانه هاي آن به همان ريزي است . تمام لباس هايم خيس شده است . از همه بدتر گوشي همراه است كه براي عكس و فيلم دم دست گذاشته ام . گوشي كاملا خيس شده است . ولي اميدوارم كه آب توي آن نرفته باشد . كيف دوشي سياه و كوچكي دارم كه توي اين طور جاها ، از روي كوله به شانه ام مي اندازم . براي حمل وسايل دم دستي مثل گوشي و سيگار و فندك و اين طور چيزها خيلي كارآيي دارد . بايد گوشي را توي كيف بگذارم ،‌ ولي انگار دير شده است . قاب عينكي توي كيف دارم . گوشي را توي قاب عينك مي گذارم . گوشي بزرگ است و در قاب بسته نمي شود . اما بهتر از هيچ است . اميدم به اين است كه كيسه خواب كه روي كوله بسته ام خيس نشده باشد .

   از اواسط راه به جنگل تنكي مي رسيم كه دو طرف راه را گرفته است . به آخر سربالايي كه مي رسيم جنگل هم تنك تر مي شود . تا جايي كه قدري كه سرازير مي شويم ، جنگل تمام مي شود و سمت چپ راه ، دره ي عميقي است كه نمي شود به ته آن نگاه كرد .

   ساعت حدود دو و نيم بعد از ظهر گذشته است كه به (مران) مي رسيم . بيرون روستا ، كنار نهرآبي مي نشينيم به صحبت تا ببينيم اوضاع چه جور خواهد شد . (غ.س) يك حلزون درشت پيدا كرده و حلزون بيچاره دست به دست مي چرخد . عاقبت هم توي جيب يكي از همكارها جاخوش مي كند تا سر فرصت درباره اش تصميم بگيرند !

   آقاي (ط) زودتر از ما داخل روستا شده و مسجد را پيدا كرده است . تا اهالي بجنبند و در مسجد را ببندند همكارها مسجد را پر مي كنند . پيرزني كه همسايه ي مسجد است ، به مسجد آمده و با زباني كه هيچ كدام متوجه نمي شويم ، حالي مي كند كه مسجد را كثيف نكنيد و با كفش داخل مسجد نشويد و . . . قول مي دهيم و هر كدام در جايي ولو مي شويم . مسجد دوطبقه است . پله هاي چوبي طبقه ي هم كف را به طبقه ي بالا وصل مي كند . ظرف و ظروف وقفي مسجد حسابي كامل است . در و پنجره ي آلومينيومي برايش كارگذاشته اند و ديوارهايش پر است از عكس هاي ائمه و بزرگان . تزديك منبر يك اعلاميه ي ترحيم براي يكي از شهداي اوايل دهه ي شصت چسبيده است . با همان حاشيه ي نارنجي رنگ و آرم سپاه پاسداران و بقيه ي مشخصاتي كه حال و فضاي آن سال ها را به عميق ترين صورتي به يادم مي آورد .

    خوشبختانه مسجد پريز برق دارد . موبايل ها را براي شارژ به برق وصل مي كنند . قهوه خانه ي ديشب ، با آن هيكل و ساختمان و ستونها كه آدم را ياد معابد و هيكل هاي بني اسرائيل مي انداخت ، پريز برق نداشت و مختصربرق باقي مانده ي گوشي ها هم توي راه ته كشيده است .

    وسط مسجد بخاري چهارگوشي كارگذاشته اند كه با ورق آهن سه ميليمتري يا شايد هم ضخيم تر از آن ساخته شده است . لوله ي بخاري مستقيم و بدون هيچ پيچ و خمي بالا مي رود و از سقف خارج مي شود . سوخت بخاري پهن گاو و گوسفند است . تخته هاي پهن توي بخاري هست ، ولي كو هنري كه بتواند آن را روشن كند ؟ چندباري تلاش مي كنيم تا آن را روشن كنيم . اما به جز دود چيزي نصيبمان نمي شود . توي كيفم الكل دارم . روي پهن ها الكل مي ريزم . اما فايده اي ندارد . ادامه دارد . . .

 
 

شباويز : ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]