paraakandeha


منزل
تماس
 

شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين(۶)

 

    مسجد حسابي سرد است . مخصوصا حالا كه تمام لباس هايمان خيس است و تحرك هم نداريم . همكارها لباس هايشان را عوض كرده اند و مشغول ناهار خوردن هستند . تخم مرغ هاي ديشب و چيزهاي ديگري كه توي كوله ها پيدا مي شود . حال و حوصله ي لباس عوض كردن ندارم . تازه لباسي هم ندارم كه عوض كنم . از طرفي اين تجربه را دارم كه هرچقدر هم سردم باشد سرما نخواهم خورد . با همان لباس هاي خيس مي نشينم تا اگر دلش خواست با گرماي بدنم خشك شود و اگر هم نخواست به جهنم .

   كپسول گاز پيك نيكي را كه توي كوله گذاشته بودم بيرون مي آورم تا (غ . س ) چاي دم كند . پيك نيك وسط كار نفس آخر را مي كشد . تقصير خودم بود . بايد قبل از راه افتادن پرش مي كردم كه نكردم . حالا بايد اين همه راه ، اين بار را بدون هيچ فايده اي با خودم بكشانم .

    (ت . ك ) گشته و از همسايه ي مسجد يك چراغ خوراك پزي امانت گرفته است . چراغ را روشن مي كنند و كتري بقيه ي برنامه اش را روي چراغ دنبال مي كند . چاي حاضر شده است . اما قبل از حاضر شدن چاي آقاي ( غ . س ) شروع كرده به داد و هوار كه ( ليوانها را بگذاريد دم دست ) . عادت آقاي (غ . س ) است كه تا كتري را آب مي كند كه روي شعله بگذارد به شوخي شروع مي كند به صدا كردن : (ليوان ها را حاضر كنيد !‌) و بعد كه چاي حاضر شد ، با عبارت ( عجب چايي ! گيلاسي گيلاسي ! ) تبليغ مي كند .

    همكارها لباس ها را عوض كرده اند و مشغول خشك كردن لباس هايشان روي چراغ هستند . سرما اذيت مي كند . آقاي ( ج . م ) توي كيسه خواب خزيده و خوابيده است . تا بقيه ي همكارها نفس تازه كنند ، آقاي ( ت . ك ) گشته و از خانه هاي روستا چندتا چندتا نان گرفته (يا شايد هم خريده )است و قدري پنير . فكر مي كنم اعضاي تيممان براي گدايي و درويش بازي ، فقط لنگ يك كشكول و تبرزين هستند .

   قدري كه مي گذرد ، پسر نوجواني وارد مسجد مي شود . از خانواده هاي اهالي روستا است كه در تنكابن زندگي مي كنند . لباس كار آبي رنگ سرتاسري پوشيده است . صدايش كرده اند تا بخاري مسجد را روشن كند . در بخاري را باز مي كند . پهن هاي قبلي را خالي مي كند و از بيرون توي ظرفي چند تخته پهن مي آورد و توي بخاري مي چيند . تلاش مي كند كه بخاري را روشن كند . پهن هايي كه توي بخاري مي گذارند ، به صورت تخته تخته است . تمام فضولاتي را كه زمستان توي طويله زير دست و پاي حيوانات جمع شده ، بعد از گرم شدن هوا از طويله بيرون مي كشند و جايي مي گذارند تا خشك شود و بشود سوخت زمستان بعدي . جاهاي ديگر هم اين سوخت را ديده ام . منتها ، در روستاهاي ديگر ، پهن ها را بعد از خارج كردن از طويله ، جايي پهن مي كنند و لگد مي كنند تا مثل كاهگل عمل بيايد و بعد آن را مثل خشت هاي كوچك ، قالب قالب مي برند و خشك مي كنند و نگه مي دارند براي زمستان . هرچند اين نوع سوخت ، مدت هاست كه در روستاها استفاده نمي شود ، اما اين جا ظاهرا به جز اين چاره ي ديگري ندارند . چه طور مي توان بدون جاده نفت را به اين جا رساند ؟ چه مي شود كرد ؟ اين هم يك فرم زندگي است ديگر . روي درياي گاز و نفت بخوابي و پهن بسوزاني و براي انرژي هسته اي هزينه بدهي !

   شعله اي توي بخاري پيدا مي شود و بعد پسرك در بخاري را مي بندد . همين طور كه مشغول كار است او را به حرف مي كشيم . فاميلش «كرمي » است . سال چهارم دبيرستان است و رشته ي تجربي مي خواند . تازه كنكور داده و منتظر نتيجه است . خانواده اش در تنكابن زندگي مي كنند و تابستان ها براي هواخوري و كار به اين جا مي آيند . مي پرسند : «چرا تابستان ها تنكابن نمي ماني » مي گويد : « اوضاع شهر و جوان ها را مگر نمي بينيد ؟ » از هم سن و سال هايش راضي نيست .

   پسر خيلي نجيبي است . آقاي ( غ . س ) هربار كه مي خواهد چيزي بپرسد صدا مي كند : « كرمي ! » . بدون هيچ پسوند و پيشوندي . پسر محجوب و با شخصيتي است . تا چيزي از او نمي پرسند ، حرفي نمي زند و جواب هايش هم در كمال كوتاهي و اختصار است .

   آقاي ( ج . م ) از ته مسجد به اعتراض مي گويد : « آقاي كرمي . » و باز صحبت ادامه پيدا مي كند . (غ . س ) به پسرك حالي مي كند كه همه ي اينها معلم اند و هر كدام معلم چه درسي و خودم هم زيست شناسي درس مي دهم و بعد هم آرزو مي كند كه پسرك در كنكور موفق شود . كرمي كارش را تمام كرده و از مسجد رفته . بخاري دود ملايمي از درز در بيرون مي دهد ، اما از گرما خبري نيست .

   همكارها هر كدام به سمتي رفته اند . چند نفري توي مسجد باقي مانده ايم . جوان سرخ و سفيد تپل و بلند قدي وارد مسجد مي شود . بيشتر از نوزده بيست سال ندارد . معلوم مي شود كه معلم روستاست و سرباز معلم . از همين روستا نامزد گرفته است و فعلا خانواده ي پدرش هم مهمانش هستند و همين باعث شده كه ما نتوانيم توي مدرسه جا بگيريم . هر چند كه اگر مهمان هاي اين معلم جوان هم نبودند ، هيچ قانوني نبود كه به ما حق بدهد كه مدرسه ي روستا را اشغال كنيم و اين فقط به لطف معلم و اهالي بستگي داشت . معلم روستا پسر خوش اخلاق و ساده اي است . سادگي و سلامت دوره ي نوجواني در تمام رفتار و اخلاق و شخصيتش باقي مانده است . خانواده اش با اهالي روستا نسبت دارند و نامزدش هم از اقوامشان است. قدري نفت برايمان دست و پا مي كند . بعد بهش دستور نان مي دهند كه بنده ي خدا ، نااميدشان نمي كند . كپسول گاز پيك نيكي هم پيدا مي كند و به مسجد مي آورد . كارش كه تمام مي شود ، خداحافظي مي كند و مي رود .

   بخاري هنوز دارد جان مي كند و دود بيرون مي دهد . درز در بخاري را خوب ساخته اند ، اما نمي تواند جلو بيرون آمدن دود را بگيرد . يك ساعتي كه مي گذرد ، باز كرمي را پيدا مي كنند و مي آورند . قدري از نفتي را كه معلم ده آورده بود توي بخاري مي ريزد و دوباره آتش مي كند . اين بار بهتر مي گيرد . (غ . س ) دوباره شروع كرده و پسرك را سؤال پيچ مي كند . هر بار هم صدا مي كند : « كرمي ! » اين بار آقاي ( ج . م ) طاقت نمي آورد . همان طور كه يك پهلو دراز كشيده است ، طوري كه پسرك نشنود با همان ادبيات خاص خودش به (غ.س) مي گويد : « گفتم يه آقا در ك . . . نش ببند ! » و (غ.س) به جواب مي گويد : « من اين آقاي كرمي را مثل شاگردهاي خودم مي بينم . وگرنه در آقا بودنش شك ندارم . » از كرمي اسم محلي سوختي را كه توي بخاري مي ريزد سؤال مي كنيم . از جواب دادن طفره مي رود . خجالت مي كشد اسم آن را بگويد . طفره رفتنش طوري است كه احساس مي كنم شايد اسم آن با اسم اسافل اعضا مشترك باشد . بالأخره با اصرار همكاران معلوم مي شود كه به آن « زو » مي گويند . تعجب مي كنم وقتي خود آن به اين نزديكي و آن هم توي خانه ي خدا !! زير دست و پا ريخته ، خجالت كشيدن از اسمش چه مفهومي دارد ؟ ياد حكايت ارباب و نوكري مي افتم كه توي سرما گيرافتاده بودند و نوكر پالان خري را به ارباب پيشنهاد كرد و جواب شنيد كه : « اسمش را نيار ، خودش را بيار »

   همه چيز مسجد و اقامتگاهمان به يك طرف ، دستشويي رفتن هم به يك طرف . تلافي ناشكري هايمان . مسجد دستشويي ندارد . تنها دستشويي كه اجازه داريم به آن سربزنيم ، دستشويي مدرسه است . كجا ؟ دقيقا آن طرف روستا ! با (ت . ك) و (م . م) و (غ . س) پاشنه ها را مي كشيم و راه مي گيريم به سمت دستشويي . دستشويي نزديك مدرسه است و مدرسه چسبيده به مخابرات . مخابرات روستا يك اطاق است و يك خط تلفن كه احتمالا زمستان ها هم قطع مي شود . كنار اطاقك مخابرات ، چند صفحه ي گيرنده ي بزرگ به صورت اريب نصب شده است . روي پايه هايي به اندازه ي قد آدميزاد . صفحه ها درست مثل صفحه هاي گيرنده و تبديل كننده ي انرژي خورشيدي است . نمي دانم به چه دردي مي خورند . (ت . ك ) و (م . م ) به خانه زنگ مي زنند . به زحمت شماره ها را مي گيرند و خبري از احوال خودشان مي دهند .

   توي راه نوعي ديگر از نرم تنان را هم مي بينم كه معلوم مي شود اسمش « ليسه » است . چيزي از خانواده ي حلزون و بدون هيچ لاك و حفاظي و با بدني همان طور ليز و مرطوب . تقريبا به اندازه ي انگشت آدميزاد . ضربه پذيرتر از اين جانور تا به حال در عمرم نديده ام . تعجب آور است كه چطور توانسته در برابر دشمنان طبيعي دوام بياورد . گمان نمي كنم به جيز اين هواي مرطوب در هيچ جاي ديگري بتواند زندگي كند . با خودم فكر مي كنم عجب خوراك لذيذ و آماده اي است براي پرنده ها و لذيذتر از آن براي چيني ها . فكر مي كنم اگر به دست چيني ها بيفتد ، خام خام قورتش مي دهند . . . ادامه دارد

 
 

شباويز : ۸:٤٤ ‎ب.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]