paraakandeha


منزل
تماس
 

دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦

 

ازتنكابن تا قزوين(۷)

 

    موقع برگشتن از مخابرات و دستشويي ، بنا مي شود سري به حمام بزنيم . قصد حمام رفتن ندارم . اما پاهايم بدجوري عرق سوز شده است . به جز من ، (م.ف) و (م.خ) هم به اين روز افتاده اند . تقصير خودم بود . موقع راه افتادن از قهوه خانه ي سربالان ، براي اين كه راحت تر باشم ، به جاي شلوار فاستوني كه اين موقع ها مي پوشم ، شلوار گرمكن پوشيده بودم و حالا بايد تاوانش را بدهم . مدتهاست كه اين بلا به سرم نيامده و توي اين فكرم كه اگر اين وضعيت ادامه پيدا كند ، فردا فلج خواهم شد . اما انگار حمام بدفكري نيست . (م.ف) رفته و برگشته و از نتيجه راضي است . مي پرسم حمام دوش است يا خزينه ؟ توصيفات عجيبي از حمام مي كنند :« فضاي حمام داغ است . اما آب تقريبا سرد است . خزينه هم دارد . » حال رفتن ندارم ، اما با مشكلي كه برايم پيش آمده چاره ي ديگري ندارم . با آقاي (پ) حاضر مي شويم و دمپايي يكي از همكارها را پامي كشم و راه مي افتيم . تمام زمين خيس است . درست مثل هواي باراني و سرد آذر ماه .

    حمام را به صورت كمونيستي برگزار مي كنيم . ليف و صابون و حوله و . . مشترك . به گور پدر بهداشت و . . . تا ما حمام كنيم ، آقاي (مي ) هم مي آيد . توي حمام به جز ما ، يكي از اهالي هم هست . آدم ميانسالي به نظر مي رسد . اما بازنشسته ي راهنمايي و رانندگي است . بعد از بازنشستگي ، آمده و توي «مران» خانه ساخته است . تعجب مي كنيم كه مصالح را چطور به اينجا رسانيده است . مي گويد : « پانزده ميليون و خرده اي خرج خانه كرده ام . حدود پنج ميليونش كرايه ي قاطر بوده است . » از اوضاع ناراضي است . مثل اكثر آن هايي كه توي اين مملكت با غريبه باب صحبت باز مي كنند ، ياد حقوق اول استخدامش را مي كند و نسبتي كه با خرج و مخارج داشت . بعد هم از هم ولايتي ها مي گويد كه : « ديدن هم شهري و پيشرفتش برايشان سخت است . با شما خوب تا مي كنند ، اما ماها را نمي توانند ببينند . » بعد تعريف مي كند كه « البته خاطرات خوبي هم از مسافرهاي غريب ندارند . يك بار چند نفري جلو مدرسه خوابيده بودند و يكي از شيشه هاي مخابرات را شكسته بودند . يك بار من آمدم و ديدم يك دختر جوان ايراني و يكي دونفر ديگر و يك پيرمرد و پيرزن استراليايي قصد دارند شب جلو ايوان مخابرات بخوابند و صاحب مخابرات نمي گذارد . به خاطر همان خاطره ي ناخوشي كه داشت . من رسيدم و گفتم : من خانه ي نيمه سازي دارم . كامل نيست ، اما از ايوان اينجا بهتر است . خلاصه شب بردمشان خانه و خودم هم از ترس زبان اهالي شب خانه ي خودمان نخوابيدم . صبح هم با كمال احترام راهشان انداختم . موقع رفتن پيرزن مي گفت شما بهترين سفيري هستيد كه من از ايران با خودم به كشورم مي برم . بعد از آن هم چندين بار تماس تلفني و نامه داشته ايم . » صحبتش گرم شده است . آب حمام گرم نيست . حتي ولرم هم نيست . بين ولرم و سرد است . ظاهرا سوخت حمام هيزم و پهن است . معلوم مي شود كه وقتي حمام زنانه است ، نفس آب گرم را مي برند و مردها بايد با آب سرد حمام كنند . فضاي حمام حسابي داغ است . وقتي توي اين داغي آب سرد را روي بدن مي ريزي ، حس عجيب و متناقضي در بدن به وجود مي آيد . حمام تمام مي شود و بيرون مي آيم . آقاي (مي) هنوز توي حمام است . لباس ها را عوض مي كنيم و بيرون مي آييم . حمامي بيرون حمام ايستاده است . پول حمام چيزي نزديك به دويست سيصد تومان است . با تعارف و بفرماييد پول را تحويلش مي دهيم و راه مي افتيم . هوا همچنان ابري و مه است . فكر مي كنم اين جا از دوازده ماه سال يك ماه هم آفتاب نمي بيند .

    توي مسجد ، حالا تقريبا شلوغ شده است . دود و بوي پهن نيمسوز توي مسجد پيچيده است . احتمالا تا صبح همين بساط خواهد بود . در بخاري نمي تواند جلو خارج شدن دود را بگيرد . خدا قسمت همه كند ، دود تند و تيز و آزار دهنده اي است . يكي دوباري همكارها با سرنگ نفت را توي بخاري مي پاشند ، اما فايده اي ندارد . البته بعد از مدتي كه توي مسجد مي نشينم بوي نيمسوز پهن طبيعي مي شود و از ياد مي رود . همكارها اكثرا برگشته اند . آقاي (م.خ) پماد « كالان دولا » دارد . قدري مي گيرم و اميدوار مي شوم كه عرق سوز بدنم درمان شود . يواش يواش موقع شام مي شود . از چيزهايي كه همراهمان هست ، شامي سرهم مي كنيم . بعد از شام باز بنا مي گذارند كه به قول آقاي (ج . م ) كميسيون كنند .

    همكارها جمع مي شوند و اين بار آقاي (ط) تصميم گرفته است كه از رياست گروه استعفا بدهد . قرار گفته و ناگفته اي بين اعضاي گروه هست كه هرجا مي رويم آقاي (ط) رئيس گروه باشد . معلم زمين شناسي است و سن و سابقه و تجربه اي دارد و از طرفي اكثر كوه هاي ايران را ديده است . از نظر سني دومين فرد اين گروه است . از طرف ديگر هم پايه ي اكثر اين مسافرت ها را او مي گذارد و در غير اين اوقات هم با اعضاي فاميل و خانواده اين بساط ها را ترتيب مي دهد . با تمام اين احوال فكر نمي كنم به عمرم آدمي خودخواه تر از او ديده باشم . خودخواه مي گويم و نه خودپسند . تحت هر شرايطي بدون در نظر گرفتن ديگران ، و اصلا به صورت يك عادت سعي دارد اول وضعيت خودش را درست كند . بخصوص وقتي چشمش به خوردني مي افتد ، رفتارش درست مثل يك بچه و حتي زننده تر از بچه هاست .

   اما اين بار اشتباهاتش آنقدر شده كه خودش هم خسته شده و تصميم گرفته است استعفا بدهد . همكارها جمع مي شوند و صحبت را آقاي (ط) شروع مي كند و از اين مي گويد كه : « خسته شده ام و نمي توانم و مي خواهم استعفا بدهم و يك سرپرست ديگر انتخاب كنيد و . . . » .

    قبل از اين هم زمزمه ي اين قضيه بوده است . ديشب هم توي قهوه خانه نزديك بود اين ماجرا جدي شود كه آقاي (ج.م) نگذاشت . اما اين بار آقاي (ط) طاقت سرزنش ها و اعتراضات را ندارد . فكر مي كنم بهترين راه همين است . آقاي (مي) بعد از او شروع مي كند به صحبت كه : « آقاي (ط) من كاملا با استعفاي شما موافقم و خدا شاهد است اگر اين حرف را مي زنم ، فقط به خاطر اين است كه خاطر شما را مي خواهم و دوست ندارم بيشتر از اين بين همكارها محبوبيت خودت را از دست بدهي . شما بزرگتر ما هستي و دوستت داريم . ولي اگر واقعا بناست شرايط مديريت را نداشته باشي بهتر است اجازه بدهي كس ديگري به جاي شما به عنوان سرپرست انتخاب شود و . . . »

    پسر آقاي « ط » كه همراه ماست ، اجازه مي گيرد و مي گويد : « من هم فكر مي كنم بابا به درد مديريت اين گروه نمي خورد . نمونه ي بارزش بلايي كه پريروز سرمان آمد و تازه من حالا فهميده ام كه چقدر شانس آورده ايم . بابا قصد داشت ما را با چند تا پشه بند فزرتي شب توي جنگل هاي بلده و ورازان نگه دارد كه مطمئنم جنگل مرگ مي شديم . گروهي كه قبل از ما آمده بودند چادرهاي خيلي مجهز داشتند و باز هم كلي اذيت شده بودند . ديگر اين كه من و بابا با گروه هاي ديگر زياد همراه بوده ايم . اما تا به حال نديده ام اينقدر مسؤوليت داشته باشد و به نظر من هم بهتر است كس ديگري به عنوان مسؤول گروه انتخاب شود . » اين پسر كوچك تر آقاي (ط) است . (پسر بزرگترش داماد آقاي (پ) است . ) دانشجو است و ترم تابستاني هم گرفته است . رفتارش طوري است كه تربيت شدن زير دست جباري مثل (ط) را نشان مي دهد . هرچند آقاي (ط) خيلي هم تلاش مي كند خودش را با بچه هايش رفيق نشان بدهد ، اما حركت ها و تيك هايي كه در رفتار اين جوان هست ، واقعيت را نشان مي دهد . اميدم اين است كه اين بچه با دقيق تر شدن در خودش و اطرافش بتواند غولي را كه آقاي (ط) به عنوان پدر به آنها تحميل كرده بشكند و خودش را پيدا كند . فكر مي كنم نشانه هاي اين قضيه را هم در رفتار و صحبت هايش مي بينم . يكي دو سال پيش از اين كه تازه دانشگاه قبول شده بود ، رفتارش مثل عقب مانده ها بود و حالا خيلي فرق كرده است . حدس مي زنم توي خوابگاه با مقايسه ي خودش و ديگر دانشجوها و مناسباتشان با خانواده ها به چيزهايي پي برده و حالا دارد مناسبات خود و خانواده اش را بازسازي مي كند . آقاي (ط) هم فهميده كه چاره اي به جز هماهنگ شدن با خانواده ندارد . . . . . ادامه دارد

 
 

شباويز : ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]