paraakandeha


منزل
تماس
 

چهارشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٦

 

ما و حقارت دنياهامان

 

زمان : اوايل مرداد ماه هشتاد و شش

   با همكارهاي پژوهش سرا جمع شده ايم و به عنوان اردو به همدان رفته ايم . زن و مرد و بچه پانزده شانزده نفري هستيم . عصر موقع دور زدن در گنجنامه ، آقاي (مر) از ما جدا مي شود . جلوتر مي رسم و پيدايش مي كنم . مي بينم چندنفري دورش جمع شده اند . از قرار دارند مصاحبه مي كنند . خودم را كنار مي كشم . آقاي (مر) يكدفعه چشمش به من مي افتد . مرا نشان خبرنگار مي دهد و مي گويد : « ايناها ! اين آقا استاد !!! من هستند . با ايشان مصاحبه كنيد ! سواد و . . . !!!! » تا بجنبم و خودم را از جلو دوربين كنار بكشم ، خبرنگار گيرم انداخته است . وقتي اين همه آدم دور و برت جمع شده اند و منتظرند ، مصاحبه نكردن را هم درست نمي بينم . نوعي جوات بازي خواهد بود . از صدا و سيماي همدان هستند . خبرنگار درباره ي حسودي سؤال مي كند . قدري حرف مي زنم و بعد مي گويد : « شما تا به حال به كسي حسودي كرده ايد ؟ » چنين چيزي يادم نمي آيد . جواب مي دهم : « يادم نمي آيد . » و بعد يادم مي افتد كه بچه كه بودم چند مورد حسادت داشته ام . ولي از وقتي كه خودم را شناخته ام يادم نمي آيد به كسي حسودي كرده باشم . بعد مي پرسد : « ديگران چطور ؟ كسي به شما حسادت كرده است ؟ » مي گويم : « نه ! چيزي ندارم كه كسي بخواهد حسادت كند ! » بد هم نگفته ام . به خودم كه نگاه مي كنم ، شكر خدا چيزي ندارم كه حسادت كسي را تحريك كند .

*******

   زمان : بيستم شهريور هشتاد و شش

   (ق) به شهر ما آمده است . قراري توي خيابان مي گذاريم و همديگر را مي بينيم . قدري صحبت مي كنيم و بعد يك دفعه انگار مطلبي به خاطرش آمده باشد ، مي گويد : « امروز كه داشتم مي آمدم ، ايستگاه ميني بوس ها شلوغ بود . دنبال سواري مي گشتم با سواري حركت كنم . ديدم يك سواري رد شد و حركتش را كند كرد . به خيال اين كه مسافركش است ، دست بلند كردم . رفت جلوتر و ايستاد . ديدم ( ر . ر ) است . »

   (ر.ر) از اقوام نزديك (ق) است . از اقوام سببي . توي تربيت معلم با من هم دوره بود . علوم تجربي مي خواند . يادم هست ، از الكترونيك و تعميرات صوتي و تصويري سردرمي آورد . با توجه به اوضاع روحي و رشد رواني و عاطفي آن روزها ، فكر مي كنم برايم آدم مهمي حساب مي شد . ( منحني رشد عاطفي و رواني من ، در نظر خودم يكي از نوادر است . نمي دانم چطور بايد توضيح بدهم اما خلاصه اش اين كه رشد عاطفي و روحي و رواني من شايد چندين سال ديرتر از سن حقيقي و شناسنامه اي ظاهر شد . حتي (ق) هم وقتي نمونه هايي از خاطراتم را به عنوان شاهد نقل مي كنم ، تعجب مي كند و نمي تواند اين موضوع را قبول كند . آشنايي و دوستي من و (ق) به ده سال نمي رسد . )

   (ر.ر) را بعدها هم گاه گاهي مي ديدم و سلام و عليكي داشتيم . اين اواخر وقتي فهميده بود با (ق) رفاقت دارم ، هربار همديگر را مي ديدند ، بعد از سلام و عليك و اوضاع هوا ، تنها موضوع مشتركي كه مي توانست صحبتشان را جاندار كند ، صحبت درباره ي من بود .

   (ق) ادامه مي دهد : « زن و بچه اش هم پيشش بودند . وقتي فهميدم چه اشتباهي كرده ام حسابي ناراحت شدم . اما (ر.ر) ايستاده بود و ديگر نمي شد كاري كرد . خانمش هم پياده شده بود و داشت مي رفت كه صندلي عقب بنشيند . خودت حال مرا تصور كن كه حتي اگر (ر.ر) تنها هم بود حاضر نبودم دست بلند كنم و سوار شوم و حالا توي اين وضعيت احمقانه گير افتاده ام . خلاصه ماندم ناچار و سوار شدم . همين كه صحبت شروع شد ، به قاعده ي هميشه كشيده شد به طرف شما .

  از من پرسيد : يك دوستي داشتي به اسم شباويز .

  گفتم : بله ! چطور مگر ؟

   گفت : چند وقت پيش ديدم توي دويست و شش !! نشسته بود . مگر ماشين خريده است ؟

   گفتم : نه . تا جايي كه مي دانم ماشين ندارد ( و نگفتم كه حتي كارت پايان خدمت و گواهينامه هم ندارد ) . شايد ماشين دوست و رفيق هايش بوده است .

  گفت : نه ! داشت رانندگي مي كرد .

  گفتم : والله تاجايي كه من مي دانم ،‌ نه ! ماشين ندارد .

   اين را كه گفتم ، بدون اين كه ببيند من او را اين طور دقيق زير نظر گرفته ام ، نفس راحتي كشيد . درست به همين صراحت كه انگار خبر خوبي به او داده اند . و اين نفس راحتش فقط يك (‌ آخيش ) كم داشت .

   گفت : پس اين همه پول را چه مي كند ؟

   گفتم : اي بابا ! مگر معلمي هم پول دارد ؟

   هيچ يادم نبود كه به خودش برمي خورد . انگار كه ناراحت شده باشد ، گفت : نه ! خوب من خودم الآن ساختمان دوطبقه دارم . ماشينم هم كه به راه است و زندگي ام را هم كه دارم . خانه چطور ؟ شباويز خانه ندارد ؟

    من هم كه ديدم كرم از داخل خودش در حال لوليدن است ، هوس كردم سربه سرش بگذارم . گفتم : والله دو سال قبل خانه خريده است . تعجب كرد ، به خوبي احساس مي كردم كه حالش خراب شد . گفت : « دو سال پيش ؟ »

   من هم كه ديدم حالش اين طوري شد ، گفتم : بله . فكر هم نمي كنم ماشين بخرد . پولش را انداخته است توي بساز و بفروشي . بعيد مي دانم اهل ماشين خريدن و اين حرف ها باشد .

   اين را كه گفتم : اوضاعش بدتر شد . مي دانست كه ما توي دانشگاه با هم آشنا شده ايم . گفت : « ليسانس را هم كه گرفت ! . . »

وقتي ديدم اين قدر مريض است دروغ آخري را گفتم : كجايي مرد حسابي ؟!! قصد دارد دكترا شركت كند !!!

  و بعد قشنگ احساس كردم كه درب و داغون شد و ريخت به هم . طوري كه حتي توي رانندگي اش هم نمود مي كرد .

**********

   قدري با هم صحبت مي كنيم و مي خنديم . شيطنت و شرارت به سراغم آمده و بدم نمي آيد موقعيتي پيدا كنم و بيشتر سر به سرش بگذارم . اما از طرفي هم دلم برايش مي سوزد .

   به (ق) كه مي گويم مي گويد : « نه ! درست نيست ! اصلا درست نيست . خودم بعدا خيلي ناراحت شدم . حسابي پشيمانم . تو نديدي ! روزش تلخ شد . چرا بايد اين كار را كرد ؟ وقتي مي بينم ناراحت مي شود چرا بايد اين طور بگويم ؟ خودم بعدا حسابي پشيمان شدم . »

   حرف حسابي مي زند . راستي چرا حسادت ديگري بايد من را تحريك كند كه ناراحتش كنم ؟ خصوصا كه هيچ آزاري هم به من نرسانده است ؟ اين كه حسادت ديگري متوجه تو باشد هم دليل نمي شود كه بخواهي ديگري را با اين نقطه ضعفش عذاب بدهي . اگر قبول كنيم كه حسادت نوعي مريضي است ، اين طور كارها قباحتش و حقارتش بيشتر معلوم مي شود . درست مثل اين است كه شامه ي كسي ، نسبت به عطري كه تو استفاده مي كني ، حساسيت داشته باشد و تو ناراحت بشوي و مدام جلوش اين طرف و آن طرف بروي . فقط به صرف اين كه او از عطر تو ( تو ، تو ) بدش مي آيد .

   و آن وقت وقتي حقارت كسي اين قدر است كه فقط چيزي مثل ماشين يا خانه داشتن يا نداشتن ديگران ، مي تواند او را و زندگي اش را تلخ يا شيرين كند ، چه قدر ارزش دارد كه بخواهي با او سربه سر بگذاري و اذيتش كني ؟ فقط براي اين كه تفريح كرده باشي ؟ و تازه اين هم كه نباشد همين الآن فرق من و او چقدر است ؟

 
 

شباويز : ٢:٠٧ ‎ق.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]