paraakandeha


منزل
تماس
 

پنجشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٦

 

كابوس هاي بيداري

 

     دكه ي كوچكي سر خيابانمان هست كه معمولا توتون و سيگارهايي را كه جاي ديگر نمي شد پيدا كرد از آن جا مي خريدم . اولين بار (ق) چند سال پيش اين جزيره ي ناشناخته را كشف كرد و بعد هم انواع و اقسام سيگارها و توتون هايي را كه لازم داشتم از اين دكه مي خريدم : كاپيتان بلك ، كاپوچينو ، آروماتيك ، سيگارهاي برگ كوچك و بزرگ و . . . يادم نمي آيد به جز اين طور چيزها چيزي ديگري از او خريده باشم . از اين دكه ها توي شهرمان زياد هست . چند سال پيش يكي از شهردارها ، طرحش را داد و سفارش داد و با فايبر گلاس قالب زدند و ساختند و فروختند به اين و آن .

   صاحبش جوان موبور و چشم زاغي بود كه به نظرم آدم خوبي مي آمد . از آن آدم هاي بي آزاري كه اگر پا روي دمشان نگذاري ، آزارشان به كسي نمي رسد ، ولي مي شد از قيافه اش فهميد كه اگر انگولكش كنند ، زود از كوره درمي رود . با اين كه مدتهاست تا بتوانم از ايجاد هر نوع آشنايي و سلام و عليك جديد فرار مي كنم ، خرده خرده با هم سلام و عليكي پيدا كرده بوديم . تا حدي كه مثلا اگر ا زجلو دكه رد مي شدم و خودش از دكه بيرون بود يا بيرون را نگاه مي كرد ، براي هم سري تكان مي داديم يا مثلا موقع خريد سلامم را قدري گرم تر از مشتري هاي ديگر جواب مي داد .

   *********

   زمان : زمستان 85

   صبح زود از سر خيابان مي گذرم . دكه نيست !!! تعجب مي كنم . از دكه فقط بلوك هاي سيماني كه زير آن گذاشته بودند باقي مانده است . خودش كه اين كار را نمي كند . دزد هم كه جرثقيل ندارد كه بخواهد اين كار را بكند . يعني دزدي كه جزثقيل داشته باشد كه دزدي نمي كند . از جرثقيل لابد اينقدر نان درمي آيد كه نخواهد دزدي كند . پس يعني اين دكه چطور شده است ؟!!

   *******

   زمان : چند هفته بعد .

   توي راهرو دادگستري هستم . جوانك صاحب دكه را مي بينم كه مشغول تمبر باطل كردن است . يك باره همه چيز دستم مي آيد . پس شايعاتي كه مي گفتند درست بوده است . شهرداري دكه ها را جمع كرده است ! فقط با هم مختصر سلام و عليكي مي كنيم . اصلا سؤال نمي كنم چطور شده است . چيزي كه مي دانم پرسيدنش چه فايده اي دارد ؟ جز اين كه داغش را تازه كند ؟ تازه چه معلوم ؟ لابد آنقدر براي اين و آن توضيح داده كه از يادآوري آن هم حالش به هم مي خورد .

   ********

   زمان : سه شنبه بيستم شهريور هشتاد و شش

   صبح موقع رد شدن از خيابان مي بينم دكه ي سفيدي درست جاي همان دكه ي قبلي كار گذاشته اند . هنوز جنس توي دكه نريخته اند . فقط رنگ سفيدي به آن زده اند و آماده است تا جنس بريزند و نوار و روبانش را قيچي كنند و افتتاح شود . با خودم فكر مي كنم : خوب !‌ تا اينجا حقش را گرفت ، بماند كه به چه قيمتي و با چه خفتي ، ولي تكليف خسارتش چه خواهد شد ؟ و بعد شباويزي كه آدم اين روزگار است و نان و آب و اكسيژن همين روزگار و جامعه را مي سوزاند ، از داخل ، سرم داد مي كشد كه : « مردك ! اگر به رويت خنديدند پر رو نشو ! همين كه اجازه دادند دكه را سر جايش برگرداند ، از سرش هم زياد است . خسارت چي ؟ »

   بعد از ظهر كه برمي گردم مي بينم يكي دو نفر دور و بر دكه مشغول تعميرات هستند و دكه را آماده مي كنند . خوب كه دقت مي كنم جوان موبور را توي دكه مي بينم . كف دكه نشسته است و چيزي را مي سابد . از پنجره ي توي پياده رو سرم را دراز مي كنم داخل و سلام و عليكي مي كنم و مي پرسم : « درست شد ؟ » و جواب مي گيرم : « بله ! »

   دوباره مي پرسم : « خسارتت چي ؟ »

   و همان جوابي را كه منتظر بودم مي گيرم : « حالا بگذار تا همين را بگيرم ! »

   مي پرسم : « اصلا طرفت كي بود ؟ »

   و معلوم مي شود كه طرفش شهرداري بوده . با اين ادعا كه شما دكه ها را از شهردار قبلي خريده بوديد . حالا برويد و يقه اش را بگيريد !!! سند و بساط هم داشته است ، ولي حرف شهرداري حرف زور است و تا بخواهي حقت را بگيري بايد اين همه مدت علاف راهروهاي دادگستري باشي و آن فضاهاي مسموم را تحمل كني . تا بتواني به اين و آن حالي كني كه طرف من و فروشنده ي دكه ، شخصيت حقوقي بوده و نه شخصيت حقيقي و الآن هم من بايد از توي فلان فلان شده حقم را بگيرم نه از شهرداري كه معلوم نيست الآن كجاست . و اين بعني اين كه در سيستمي با اين عرض و طول كه اسمش را گذاشته اند شهرداري ، يك نفر پيدا نمي شده كه شعورش بكشد شخصيت حقيقي با حقوقي فرق دارد و صد سال ديگر هم طرف حساب اين آدم شهرداري است نه شهردار صد سال قبل كه استخوان هايش توي قبر خاكستر شده است .

   ************

   احساس مي كنم كابوس ها هميشه حتي توي بيداري هم انسان را تهديد مي كنند . چيزي مثل سرطان و تصادف و سيل و طوفان و زلزله و مرگ و مير ، براي من به اندازه ي اين طور برنامه ها دردآور نيست . حتي اگر اين دكه را دزد برده بود براي من اين قدر عذاب آور نبود كه احمقي در جايي هوسي كند و تو را اين طور اسير و ويلان راهروهاي دادگستري كند كه خدامي داند چندصد هزار تومان تمبر باطل كني و بيشتر از هفت هشت ماه بدوي و آخر سر تازه برسي به جايي كه اول كار بوده اي !! و آن وقت فكر اين جوان را مي كنم كه شايد به اميد درآمد اين دكه زندگي تشكيل داده و خانواده اي را با آن مي چرخاند و حالا اين طور راحت شده مسخره ي دست آدم نفهم و بي شعوري كه معلوم نيست پشت كدام ميز نشسته و براي سرنوشت او تصميم مي گيرد !! شايد راحت ترين راه در اين طور موقعيت ها اين است كه . . . بله ! درست مثل فيلم هاي وسترن ، خودت حقت را بگيري ، نه اين كه منتظر دادگاه و پاسگاه بماني !

   شايد بيشتر آدم هايي كه دور و برم مي بينم و اين طور راحت مشغول زندگيشان هستند ، اين چيزها را نمي بينند . نمي فهمند كه اين كابوس ها چقدر به ما نزديك اند ! چطور مي شود كسي اين چيزها را ببيند و اين قدر راحت زندگي كند ؟ خدابيامرزدت !!! (كافكا) با سنسورهاي قدرتمندي كه داشتي و با دنيايي كه به آن قدرت و خوبي ترسيم كردي . هر چه فكر مي كنم نمي توانم توصيفي بهتر از (قصر) و (محاكمه) براي اين دنيا پيدا كنم .

   در اين چند سال بارها هوس كرده ام قيد همه چيز را بزنم و بروم و توي آبادي گوسغند نگه دارم . و بعد اوضاع امن منطقه را كه ديده ام و آماري كه از سرقت هاي شبانه و روزانه ي گوسفند شنيده ام ، پشيمانم كرده است . همينم مانده كه به خاطر دزديده شدن گوسفند ، بروم و توي پاسگاه جلو گروهبان . . . نشسته اي گردن كج كنم و صورتجلسه پركنم و امضا بدهم و بعد هم منتظر آقاي دزد بمانم كه بگيرند و تحويل قانونش بدهند !

   بزرگ ترين آرزويم اين است كه در جايي باشم كه اثري از آدميزاد نباشد ، تا جايي كه اگر نخواستم دست هيچ كس به من نرسد . شايد بتوانم براي مدتي از اين كابوس هاي عذاب و وحشت نجات پيدا كنم .

 
 

شباويز : ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]