paraakandeha


منزل
تماس
 

یکشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٦

 

كانديدايه ! . . . مي فهمي ؟

 

    زمان : سال 1366 . انتخابات دوره ي نمي دانم چندم مجلس

   دانش آموز كلاس سوم راهنمايي هستم . دارم توي كوچه با يكي از هم محلي ها صحبت مي كنم . در خانه شان ايستاده ايم . پسر درشت استخوان نيمچه خلي است كه توي محله و مدرسه او را به اسم اميرديوانه مي شناسند . دو سه سالي از من بزرگتر است . اما به بركت مردود شدن هاي چند ساله اش ، افتخار دارم كه با او هم كلاس باشم . بحبوحه ي انتخابات مجلس است و من اولين بار است كه اين طور گرمي بازار انتخابات را مي فهمم . هنوز سنم براي راي دادن قانوني نيست . اما سهمم از اين انتخابات به اندازه ي تقويم هاي جيبي و چيزهاي ديگر زياد بد نبوده است .

   همكلاسي ام يك دسته پوستر از يكي از نامزدها را توي دستش گرفته است و دارد به من نشان مي دهد . همين طوركه صحبت مي كند ، مردي با اعضاي خانواده اش از كنارمان مي گذرند . همين كه به ما نزديك مي شوند ، اميرديوانه ، دسته ي پوسترها را بالا مي برد و بلند بلند مي گويد : «كانديدايه ! مي فهمي ؟‌ كانديدا . . . » در ظاهر دارد با من صحبت مي كند ، اما نگاهش به خانواده ي در حال گذر است تا تأثير حرفش را در آنها ببيند . حقيقتا هم مهم است كه يك دانش آموز راهنمايي مي تواند اصطلاح كانديدا را به كار ببرد ، كانديدايي را بشناسد و از آن مهم تر آنقدر مورد اعتماد باشد كه يك دسته پوسترش را هم به دست آورده باشد . پس چرا بايد اين همه اهميت و بزرگي ناشناخته بماند ؟ با اشرافي كه به حالات روحي اش دارم مطمئنم كه قصدش فقط جلب توجه عابرين بوده و نه صحبت با من . در همان عالم بچگي مي گويم : « امير ! من پيشت ايستاده ام ! لازم نيست داد بكشي ! » نمي دانم چه جوابي مي دهد . فقط همين لذت مي ماند كه از امير ديوانه يك سوژه ي جديد به دست آورده ام . گيرم كسي به جز برادر بزرگترم نتواند در لذت بردن از اين سوژه با من شريك شود .

   ما تازه به اين شهر آمده ايم . اما در همين يك سال و چند ماه ، رفتارهايي كه از اميرديده ام ، برايم كافي بوده تا به بچه هاي محل حق بدهم كه به چنين لقبي مفتخرش كرده اند .

   ***********

   زمان : زمستان 66

   يك نفر پزشك و چندنفر از رؤساي اداره ي بهداشت شهرستان را دعوت كرده اند تا برايمان درباره ي بهداشت و . . . صحبت كنند . مدرسه ي ما اصلا مدرسه ي خوشنامي نيست . ( الآن هم كه معلم شده ام مي بينم اين مدرسه را در شهرمان به عنوان مزخرف ترين مدرسه ي شهر مي شناسند و حق هم دارند . بعيد مي دانم از اين دو سه محله آدم حسابي و دانش آموز به دردبخور عمل بيايد . ) مدير و معاون ها زور مي زنند تا جلو مهمان هاي غريبه آبروداري كنند . همه ي دانش آموزان را توي نمازخانه جمع كرده اند . ما كه سوم هستيم ، آخر از همه آمده ايم و توي رديف هاي آخر نشسته ايم . رديف آخر زيرانداز ندارد و بچه هاي روي موزاييك نشسته اند . آقاي دكتر پشت ميكروفون مشغول صحبت است و اميرديوانه در رديف آخر . معاون مدرسه متوجه صحبت و سر و صدا در رديف آخر مي شود . با يك نگاه كانون فساد را تشخيص مي دهد . بدون اين كه به فضا و حضور مهمان ها توجهي كند از همان جلو داد مي كشد : « اون (ع) بي شعور ! چه مرگته كه آروم نمي شيني ؟ مگه نمي بيني دارن صحبت مي كنن ؟ »

    اميرديوانه ، مي فهمد كه خطاب معاون با او است . بلند و با همان صدايي كه به هيچ چيز شبيه نيست مگر صداي يك اميرديوانه ، جواب مي دهد : « آقا ! كو . . مون يخ كرده ! » يك لحظه سكوت سالن را مي گيرد و بعد انفجار خنده پايه هاي آن را مي لرزاند . عصبانيت معاون ديگر قابل كنترل نيست . از بين بچه ها مي آيد و يقه ي امير را مي گيرد و بلندش مي كند و با يك لگد از در عقب نمازخانه بيرونش مي كند .

   هياهوي خنده مي خوابد و امير بعد از چند دقيقه به نمازخانه برمي گردد . اما اين بار بچه ها ول كن نيستند : « امير ! يخ كو . . ت آب شد ؟ »

   ************

   بچه ها مي گويند : پارسال يك بار مدير مدرسه امير را زد ( يا شايد هم امير را توي يك درس تجديد كرد ) و امير گزارش را به مادرش منتقل كرد . مادرش بلند شد و آمد مدرسه . با مدير شروع كرد به يك و دو كردن و قال را چاق كرد و يك دفعه دست كرد و چوبي را از توي پاچه ي شلوارش بيرون كشيد تا مدير را بزند كه دفتردار و معاون ها نگذاشتند . البته سوژه هايي كه از امير توي ذهن ها و خاطره ها هست يكي دو تا نيست و آدم با حوصله اي مي خواهد تا آن ها را جمع كند .

   ***********

   زمان : چهار يا پنج سال پيش

    خبر مي رسد كه امير نامزد كرده است . همه متعجب مانده اند كه خانواده ي عروس چقدر بيچاره بوده اند كه به وصلت با چنين جواني هم راضي شده اند .

   چند ماه بعد خبر مي رسد كه نامزد امير نامزدي اش را به هم زده است . توضيح ماجرا هم اين كه : با هم به مسافرت مي روند و بعد از برگشتن دخترخانم پايش را توي يك كفش مي كند كه من طلاق مي خواهم و نه چيز ديگر .

   حالا مادر امير مي نشيند و اهل محل را نفرين مي كند كه براي پسرش « زده اند » .

   ************

   زمان : يك سال بعد

   خبر مي رسد كه امير عروسي كرده است . اما اين بار مادر امير با استفاده از تجربه ي قبلي ، كار را چنان انقلابي تمام كرده كه خانواده ي عروس وقت نكرده اند ماجراي قبلي را تكرار كنند .

   **********

   زمان : يك سال بعد

   يكي از همسايه ها كه نسبت دوري هم با ما دارد ، به خانه مان آمده تا به مادرم سربزند و احوالي بپرسد . پيرزن خوش صحبتي است . بچه كه بوديم به او راديو بي بي سي مي گفتيم . رابط ما با تمام محل بود . از ته دل مي خندد و مي گويد : « امير را توي كوچه ديدم . پرسيدم : امير آقا خانم چه كار مي كند ؟ جواب داد : خانم پسر زاييده ! »

   **********

   زمان : دي ماه هشتاد و پنج

   تنور انتخابات شوراها حسابي داغ شده است . برادرم به خانه ي ما آمده تا سري بزند . مي گويد : « شباويز ! خبر داري كه امير ديوانه هم كانديد شده ؟ » باورم نمي شود . بعد كه قضيه را باور مي كنم اينجاي كار برايم جالب تر است كه برادرم بدون اين كه هيچ قصدي درميان باشد ، موقع نقل خبر اسم امير را با پسوند ديوانه ذكر مي كند .

   خبر راست است . بچه محل نيمچه خل ما ، عكس هايش را ( هرچند خيلي كم تر از بقيه ي كانديداها ) ، به در و ديوار چسبانده است .

   چند روز بعد همسايه مان به خانه مان مي آيد . وسط صحبت هايش ، حرف مي افتد از امير و كانديدا !! شدنش . مي گويد : « امير چند روز پيش مرا ديده و مي گويد : آبجي مهري من كانديد شده ام . به من راي بده ! »

    بعد از انتخابات معلوم مي شود كه كانديداي مورد نظر !! بيش از يكصد و هشتاد راي آورده است .

   مات و متحير مانده ام كه تأييد صلاحيت ها ، با چه ملاكي انجام مي شود ؟ مدام اسم اعظم طالقاني و رد صلاحيت شدنش در اولين دوره ي انتخابات شوراها در سال هفتاد و هفت يا هفتاد و هشت توي ذهنم مي چرخد . شايد توي نشريه ي پيام هاجر ، علايم ديوانگي بيشتر مشهود بوده تا توي رفتارهاي امير كه منجر به رد صلاحيت خانم شده است .

 
 

شباويز : ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]