paraakandeha


منزل
تماس
 

دوشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين(۸)

 

    . . . بحث بالا گرفته است . آقاي (ج.م) مخالف استعفاي آقاي (ط) است . حدس مي زنم به خاطر اين است كه از نظر سني به هم نزديك هستند و آقاي (ج . م ) احساس مي كند با استعفاي آقاي (ط) يواش يواش بزرگ و كوچكي توي گروه از بين خواهد رفت و از طرف ديگر معلوم نيست روي رئيس بعدي ، اين قدر نفوذ داشته باشد . آقاي (مي) ناراحت شده است . بحث داغ تر و داغ تر مي شود و به حد داد و بيداد مي رسد . آقاي (ط) خودش پيشنهاد استعفايش را مطرح كرده ، اما حالا با اين جوي كه به وجود آمده ، دستش از همه جا كوتاه است و به چيزهايي آنقدر حقير و پيش پا افتاده متوسل شده و از آقاي (مي) ايراداتي آنقدر بچگانه و بي مورد مي گيرد كه من الآن از به ياد آوردن آن خجالت مي كشم . يكي دو جايي به حمايت از آقاي (مي) نظرم را مي گويم . فكر مي كنم توي اين گروه ، صادق ترين و شجاعترين آدم آقاي (مي) است و حالا كه دارد براي منافع جمع خودش را خراب مي كند ، درست نيست تنهايش بگذارم . خصوصا كه تمام انتقاداتش به آقاي (ط) وارد و اصولي است . به آقاي (مي) پيشنهاد مي شود كه سرپرستي گروه را قبول كند . تمام شرايط آن را دارد و از همه جهت براي اين كار مناسب است . اما جواب مي دهد : چون من اين بحث را شروع كردم ، براي اين كه هيچ شائبه اي پيش نيايد ، اصلا اين پيشنهاد را قبول نمي كنم . عصباني مي شوم . مي گويم : « مگر با بچه صحبت مي كني ؟ قبول سرپرستي به جز دردسر و مسؤوليت و غرغر شنيدن ، چه نفعي دارد كه بخواهي به خاطر آن ، جرو بحث كني و كسي هم تو را به منفعت طلبي متهم كند ؟ » فايده اي ندارد . آقاي (مي) سرپرستي را قبول نمي كند . بالأخره بحث فروكش مي كند و با اصرار آقاي ( ج.م )آقاي (ط) در سمتش ابقا مي شود .

    همكارها چاي را مي خورند و به نوبت چراغ قوه برمي دارند و راه مي گيرند به سمت دست شويي . دستشويي رفتن هم مكافاتي است اينجا ! بعد هم جا مي اندازند و مي خوابند . آقاي (ط) طبق معمول ، بدون اين كه شرايط بقيه را نگاه كند ، جايش را پيش بخاري انداخته و خوابيده و اين در حالي است كه چند نفر از همكارها ، كيسه خواب ندارند و بايد با روانداز و اين طور چيزها شب را صبح كنند .

   كيسه خواب را كه باز مي كنم ، مي بينم اميدم بي جا بوده است . آب باران تا عميق ترين لايه هاي كيسه خواب نفوذ كرده است . حتي وقتي توي كيسه خواب مي روم ،‌ احساس مي كنم با فشار ، نم از لايه هاي كيسه خواب خارج مي شود ، مثل آن كه يك كهنه ي خيس را فشار بدهي . با آن كه هوا هم حسابي سرد شده ، اما بعيد مي دانم كه سرما بخورم . جايم را نزديك در مسجد مي اندازم . شايد لازم شد كه شب بيرون بروم . نبايد ديگران را لگد كنم . از طرف ديگر مي خواهم افرادي مثل (ت.ك) و آقاي (مي) كه كيسه خواب ندارند ،‌ زياد اذيت نشوند .

*******

   صبح حدود ساعت هفت بيدار مي شويم . صبحانه ي مختصري مي خوريم و بساط را جمع مي كنيم و راه مي افتيم به سمت سلمبار . قبل از راه افتادن پولي به پيرزن همسايه ي مسجد مي دهند تا جارويي به كف مسجد بزند . قبل از راه افتادن ، گرمكن لعنتي را با شلوارم عوض مي كنم و گرمكن را توي كوله مي چپانم .

    درست مثل ديروز صبح ، موقع راه افتادن بيشترين وقت جلو دستشويي تلف مي شود . با اين كه تعدادي صبح زود و موقع خلوتي دستشويي رفته اند و كار را سبك كرده اند ، اما باز هم حسابي معطل مي شويم . با تمام محبت هايي كه از اهالي ديده ايم ، برآورد مجموع گروه اين است كه اهالي اين جا ، نسبت به روستاهاي ديگر با گروه زياد خوب تا نكرده اند . اين طور كه معلوم شده ، اگر دير رسيده بوديم و اهالي زودتر فهميده بودند ، در مسجد را هم مي بستند و تا صبح بايد توي سرما و زير باران ، چاقو دسته مي كرديم . خصوصا ديشب هم صحبت از اين بود كه اهالي گله داشته اند كه پيرمردي ، به خانمي حرفي زده بوده و جوان ها دير فهميده بودند و اگر زودتر مي فهميدند . . . . توي گروه دو نفر پيرمرد (ج . م ) و (ط) و يك پيرمردنما (ت . ك ) !! داريم . ، ولي هيچ كدام مسؤوليت اين قضيه را به عهده نمي گيرند . بعيد مي دانم كار اين آدم ها باشد . خلاصه قضيه هرچه هست اضافه مي شود به پرونده ي سياه آدم هايي مثل ما كه وقت و بي وقت آرامش اين روستاها را به هم مي ريزند و ديناري هم براي اهالي فايده ندارند . باشد تا ببينيم دفعه ي بعد چطور از خجالت گروه بيرون خواهند آمد !

   تا راه بيفتيم ، ساعت از هشت و خرده اي مي گذرد . راه باز سربالايي است . اما اين بار عرض راه در بعضي جاها حسابي كم مي شود . گروه در بيشتر جاها مجبور است به ستون يك حركت كند . اين بار رسما شده ام عكاس و فيلمبردار گروه . هر از گاهي بايد جلو بيفتم و عكسي يا فيلمي بگيرم . مي پرسند : « شباويز ! پس خودت چي ؟ » خيلي خلاصه و مفيد مي گويم : « گفت : دايي حبيب كه ترشي نمي خورَد ؟ گفت : نه ! دايي حبيبت ترشي كه نمي خورَد هيچ ، آدم هم نيست ! » در همان بار اول ، جمله را مي گيرند و خنده ها منفجر مي شود . همين يك جمله كافي است كه تا آخر مسافرت برايشان بشود ضرب المثل و هربار كه مشغول عكس و فيلم گرفتن ببينندم ، بپرسند : « خودت چي ؟ ترشي نمي خوري ؟»

    بين راه جا به جا با آبشارهاي بسيار زيبايي برخورد مي كنيم . نزديك ساعت ده و نيم به رودخانه اي مي رسيم . عرض رودخانه آن قدر زياد نيست كه بخواهيم به آب بزنيم . آن قدر كم هم نيست كه به راحتي بشود از روي آن پريد . همكارها نفر به نفر از روي آب مي پرند و يكي در ميان يا كمتر پايشان تا قوزك توي آب مي رود . با تمام تلاشي كه مي كنم ، پاي راستم تا پنجه داخل آب فرو مي رود . جاي (ق) خالي است كه چنان جست بزند كه يك متر آن طرف آب زمين بيايد . جايي كنار رودخانه مي نشينند تا خستگي دركنند و چيزي بخورند . چندتايي از بيسكوئيت هاي ديجستيو باقي مانده كه همين جا راهي دره ي بي بازگشت شكم مي شود . توي همين فاصله آقاي ( ج.م ) صحبت را دست گرفته و مشغول حرافي است .

   باز حركت مي كنيم . سر راه دو سه تا آبشار مي بينيم . يكي دو تا از آبشارها ، حسابي ارتفاع دارند . چيزي بيشتر از پانزده بيست متر . اما از راه دورند و چون گروه در حال حركت كردن است ، نمي شود نزديكشان شد . . . ادامه دارد

 
 

شباويز : ۱:۱٩ ‎ب.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]