paraakandeha


منزل
تماس
 

چهارشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٦

 

از تنکابن تا قزوين (۹)

 

   راه كم كم سربالا شده است و شيب بيشتري مي گيرد . رودخانه اي كه از عمق دره مي گذرد ، در بيشتر جاها همراه ماست و در سمت چپ ما در حركت است . گاهي وقت ها به رودخانه نزديك مي شويم و گاهي وقت ها ارتفاعمان از آن زياد مي شود . يكي دو جا ، موقع رد شدن از كنار رودخانه ، آقاي (ط) از دهنش درمي رود كه : اينجا براي « قايق سواري در آب هاي خروشان »!!! خوب است . به آب كه نگاه مي كنم مي بينم در عميق ترين جاها ، عمقش آنقدر نيست كه از زانوي آدم بالاتر بيايد . قايق كه هيچ ، اگر تيوپ ماشين را هم توي اين آب بيندازند ، كفش به زمين مي گيرد . يعني آقاي (ط) نمي فهمد كه حتي قورباغه هم اگر قدري رشيد باشد ، از آب تني توي اين آب خجالت مي كشد ؟ محال است كه اين را نفهمد . پس اين آدم چه مرضي دارد كه اين حرف را مي زند ؟ فقط براي اين كه بگويد از وجود ورزشي با اين اسم هم خبر دارد ؟!

   هوا دوباره مه آلود شده است و گاه گاهي قطرات خيلي ريز باران ، خيسمان مي كند . اما به شدت ديروز نيست . به «سلمبار» نرسيده ، به روستايي برمي خوريم كه اسمش اين طور كه من مي فهمم ، « كلوم لات » يا « كلام لات » است . جمعيتي ندارد . شايد پنج يا شش خانوار . وضع زندگيشان هم مثل روستاهاي ديگر اين منطقه . و لابد با زمستان هاي برف گيري كه از زير كرسي نتواني بيرون بيايي . به اين فكر مي كنم آدمي كه در اين طور مناطق بزرگ شده است ، چطور با اين خلوت و تنهايي و بيكاري زمستان كنار مي آيد ؟ يك آدم معمولي كه در فضاهاي بزرگ تر زندگي كرده ، حتي اگر مجبور به زندگي در اين طور محيط ها باشد ، آنقدر خاطره و ياد و چهره و تصوير در ذهن براي نشخوار كردن دارد كه براي يك عمر كفايت مي كند . چه برسد به آدم هايي كه به قول شاملو ، دفتر آدم ها را ورق زده اند و به راز بلند انزوا رسيده اند . اما اين مردم ؟! خدا صبرشان بدهد . لابد تمام زمستان را ( كه لابد در اين مناطق كمتر از پنج ماه نيست ) بايد بنشينند و به ديوار روبه رو نگاه كنند يا اگر پنجره اي باشد ، از پنجره قد و ارتفاع برف جمع شده ي كوچه ها را اندازه بگيرند و هروقت وقتش بود ، مشتي كاه خيس كرده يا يونجه ي خشك جلو گاو و گوسفندشان بريزند .

   از روستاي كلوم لات مي گذريم . يكي دوتا بچه هم دور و بر روستا توي دست و پا مي پلكند . تا به «سلمبار» برسيم ، سمت چپ راه ، دشت پهن و وسيعي است كه تمام آن را گل هاي زرد و سفيدي پوشانده است . دشت قشنگي است .

   يواش يواش به « سلمبار » نزديك مي شويم . اسمش را كه مي شنوم ، ياد سفر چند سال قبلمان مي افتم . آن سال راه را از پيچه بن به قصد تنكابن شروع كرديم (يعني درست عكس اين مسيري را كه امسال مي رويم ) و چون پل را آب برده بود ، مجبور شديم كه برگرديم . بماند كه من با اضافه وزن بيست و هفت هشت كيلويي آن موقع ، چه كشيدم و چه زايماني كردم تا به پيچه بن برسم . يادم هست آن سال وقتي از سلمبار برمي گشتيم ، ميان راه جايي نشستيم تا استراحت كنيم . صحبت افتاد از اين كه اين اسم به چه معنا است ؟ از من پرسيدند . با توجه به اين كه آقاي (ط) گفته بود : زمستان تمام اين روستا زير سه متر برف مي خوابد ، من همين طور گرپ انداز و الكي ، گفتم : « در عربي (ثلج) به معناي برف است . شايد از همين جا اسمش را گذاشته اند سلمبار . هرچند ثلج را با (ث) مي نويسند و اسم اين جا را با (س) »

   با تمام تأكيدي كه داشتم كه اين را با اجتهاد و استنباط خودم فهميده ام و هيچ پايه و اساسي ندارد ، همين يك اتيمولوژي احمقانه و بي پايه ، تمام گروه را قانع كرد .

   آقاي (ط) از سال ها قبل ( شايد از سي سال قبل ) در اين روستا پيرزني را مي شناخت كه هر سال وقتي به اين جا مي رسيدند ، مهمان او مي شدند و موقع رفتن هم مبلغي به او مي دادند . سفر قبلي ، آن قدر از اين پيرزن مهرباني و انسانيت ديديم كه مطمئن شدم اگر گروه او را با عنوان « مادر آقاي ط » مي شناسد ، زياد بي جا نمي گويد . شوهر زن هم سال هاي قبل با او بود ، اما در حقيقت آن كه جلو مهمان ها درمي آمد ، خود پيرزن بود . اميدمان اين است كه امسال هم او را ببينيم . به روستا كه مي رسيم ، آقاي (ط) سراغ مادرش را مي گيرد . معلوم مي شود كه شوهرش چند سال پيش فوت كرده و خود او هم به شهر پيش بچه هايش رفته است . خوب ! حالا پيدا كنيد جاي شب خوابيدن پرتقال فروش را . سراغ امام زاده را مي گيريم .

   آقاي (ط)‌ توي روستا در حال چرخيدن و اطلاعات جمع كردن است . اول روستا چند تا بچه ي كوچك و بزرگ مي بينيم . همكارها صدايشان مي كنند و شروع مي كنند به سؤال كردن . دوتاشان پنجم ابتدايي را خوانده اند و مي روند اول راهنمايي . دوتا دختر بچه . يكيشان خيلي با نمك است . همكارها ازشان مي خواهند كه شعر بخوانند . خجالت مي كشند . اما با اصرار من و همكارها راضي مي شوند . بچه ي شش هفت ساله اي كه كنارشان هست ساكت و بي سر و صدا نگاه مي كند . دستشان را به هم مي دهند و شعر « دو كاج » را از فارسي پنجم مي خوانند . مشغول فيلم گرفتن هستم . خواندنشان كه تمام مي شود ، از مدرسه شان مي پرسم . تازه آن وقت دستگيرم مي شود كه خودشان اهل « تنكابن » هستند و نه « سلمبار » و براي ييلاق و هواخوري به اينجا آمده اند . مثل اين كه بد كلاهي سرم رفته است !! اسم و فاميلشان را مي پرسم . فاميل هردوشان « منصور كيايي » و چقدر زياد است اين فاميل در اين منطقه ! توي مران هم كه بوديم ، نام خانوادگي بيشتر اهالي كيايي و منصور كيايي بود . ياد تاريخ بيهقي مي افتم و عبارت سلطان محمود كه اهالي ري و اين منطقه را آدم جنگي نمي دانسته و آنان را « مشتي كيايي فراخ شلوار » مي شناخته است .

   تا از بچه ها جدا بشويم ، همكارها اول روستا به خانه اي مي رسند كه در و ديوار آنچناني ندارد . تنورخانه اش كنار راه است و دو سه تا زن ، تنورش را آتش كرده اند و مشغول نان پختن هستند . وادارم مي كنند فيلم بگيرم . گذشته از اين كه از اين قرتي بازي ها خوشم نمي آيد ، مي ترسم زن ها هم بدشان هم بيايد . اجازه مي گيرم . مخالفتي نمي كنند . شروع مي كنم و همكارها هم زن ها را سؤال پيچ مي كنند . مشغول گرداندن دوربين هستم . يكي از ديوارها را با بلوك هاي توخالي سيماني بالا برده اند . آقاي (مي) اصرار مي كند كه : « تو را به خدا از اين ديوار فيلم نگير !! » مثل اين كه با فيلم نگرفتن من ، واقعيت عوض مي شود يا مثلا مشغول ساختن فيلم تاريخي هستيم و آمدن اين ديوار توي كادر ، فيلم را خراب خواهد كرد . كارم كه تمام مي شود ، مي بينم آقاي (مي ) و آقاي (پ) و يكي دو نفر ديگر ، يكي از پيرمردهاي همين جا را گيرانداخته اند و سؤال پيچش مي كنند و يكيشان هم فيلم مي گيرد . خدا بركت به گوشي هاي همراه بدهد . از صدقه سر اين گوشي ها ، هر كدام از اعضاي گروه ، براي خودمان يك پا ابراهيم گلستان و كاوه گلستان و شهيد آويني و . . . شده ايم . آقاي (مي) به پيرمرد مي گويد : « خوش به حالتان ! توي اين هواي عالي و خنك زندگي مي كنيد . » قصد دارم جوابي به اين حرف بدهم ، اما تا من و يا پيرمرد بجنبيم و جوابش را بدهيم ، پيرزني كه مشغول نان پختن است ، جواب آقاي (مي) را نقد و مختصر و مفيد توي قابلمه اش مي گذارد : « زمستان اينجا زير سه متر برف نمانده اي كه بفهمي هواي خوب يعني چه !! » . حرفش را به لهجه ي محلي زده است ، اما بيشتر كلمات به فارسي است و همه فهميده ايم چه مي گويد . درست همان جوابي كه من مي خواستم بدهم . بعد هم خودش و دو سه تا زن كناردستي اش شروع مي كنند به خنديدن . مزد دست بچه شهري فضولي كه همه چيز را اين طوري مي بيند .

   و بعد حرف مي كشد به اين كه سه ماه زمستان يا شايد هم بيشتر ، تمام راه هاي اينجا بسته است و گاهي وقت ها كابل هاي برق يا تلفن هم قطع مي شود و آن وقت مي شود واويلا !

 از اين ها هم خداحافظي مي كنيم و راه مي افتيم .
 
 

شباويز : ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]