paraakandeha


منزل
تماس
 

پنجشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين (۱۰)

 

    همكارها ظاهرا امامزاده اي را در خارج روستا نشان كرده اند . يكي از همكارها كه در سفرهاي قبلي ، به اين امامزاده سري زده بود ، مي گويد : « فضاي امامزاده خيلي كوچك است . بيشتر از دو سه نفر نمي توانند توي آن بخوابند . » توي دلم ماتم مي گيرم كه : اصل مصيبت امشب است . امامزاده از روستا حدودا ده دقيقه اي فاصله دارد . چند نفري جلوتر از ما رفته اند . از گروهي كه سر تنور مشغول مصاحبه !! و فيلمبرداري هستند جدا مي شوم و دنبال بقيه اي كه جلوتر رفته اند راه مي افتم . (م . ف ) و ( ج.هـ ) و يكي دو تا ديگر از همكارها را مي بينم كه وسط راه نشسته اند و خستگي مي گيرند . لباسم هم از عرق راه و هم از رطوبت هوا خيس است . جايي نزديكشان مي نشينم تا خستگي بگيرم و سيگاري دود كنيم . تمام سنگ هايي كه كناره هاي راه افتاده اند ، كم و بيش گلي هستند و روي هركدام كه بنشينم ، لباسم گلي خواهد شد . اين ميان بين من و بقيه يك فرق هست : حسن كار من در اين ميان اين است كه با همين لباس ها بايد به شهرمان برگردم . يعني برعكس بقيه ي همكارها ، هيچ لباس اضافي با خودم برنداشته ام . هراز گاهي فكر لحظه اي را مي كنم كه با اين هيئت و شمايل بايد مثل غول بياباني توي خيابان هاي شهرمان ظاهر بشوم . به هر صورت اين بار اول نيست و توي راه و بيراه هرجا نشسته ايم ، معمولا روي خاك و گل بوده و برايمان عادت شده است . كارمان كه تمام مي شود ، راه مي افتيم .

     كنار راه ، اسبي را بسته اند . اسب خاكستري رنگ نافرمي است . پالاني كه به جاي زين پشتش گذاشته اند ، خيلي خوب و دقيق جايگاهش را در چارت سازماني روستا نشان مي دهد . بيشتر يابو است تا اسب و اصلا توي اين منطقه و با اين شرايط اقتصادي ، كدام آدم ديوانه اي اسب را براي سواري نگه مي دارد ؟ آقاي (ر) انگار قسم خورده است يا نذر دارد كه اين اسب را سوار شود . كوله اش را از پشتش مي گيرد و به من و (م.ف) مي دهد تا برايش بياوريم و خودش مي رود سروقت اسب . (م.ف) چوبدستي اش را از زير بند كوله پشتي رد مي كند و يك سر آن را به دست من مي دهد و راه مي افتيم .عمد يا غير عمد سمت گلي چوبدستي كه مدام روي زمين مي خورده به طرف من افتاده است . به شوخي به (م.ف) مي گويم : « سر . . هي چوب را به من داده اي ؟! » به اين حرف ها و شوخي هاي گاه و بيگاه من عادت دارد و منتظر است تا آنها را ضبط كند . صداي خنده اش به آسمان مي رود . انگار دلش نمي آيد فقط خودش به تنهايي به اين شوخي بخندد . (ج.هـ) را هم صدا مي كند و برايش تعريف مي كند . خود (ر) هم رفته و آويزان اسب شده تا سوارش بشود . بختمان گفته كه آقاي (ر) بچه ي دهات است و اين طور خودش را اسب و الاغ نديده نشان مي دهد . قد اسب بلند است و آقاي (ر) حريفش نمي شود . اما اسب را به كنار نهر آبي مي آورد و خودش روي بلندي لبه ي نهر مي رود و به هر مصيبتي هست آن را سوار مي شود . بدون اين كه ميخش را از زمين بكشد ، تا همان محدوده اي كه افسار حيوان اجازه مي دهد دوري مي زند و حسرتش كه مي ريزد ، از اسب پايين مي آيد و خودش را به ما مي رساند .

    به امامزاده كه مي رسيم مي بينيم اين امامزاده ، امامزاده ي سابق نيست . كنارش ، مسجد خوبي ساخته اند و بالاتر از مسجد هم دستشويي براي زوار و نمازگزارها هست . نزديك دستشويي هم چشمه ي آبي هست با حوضي كه براي آن درست كرده اند و آب يخي كه دست را نمي توان بيشتر از يكي دو دقيقه توي آن نگاه داشت . مسجد با وضعيت فعلي ، راحت مي تواند بيست نفر را براي خوابيدن شب جا بدهد . تابلو كوچكي كه كنار امامزاده آويزان كرده اند ، آن را به عنوان ( امامزاده زكريا ) معرفي مي كند و از همه مهمتر ، اسم روستا را ( سلج انبار ) يا همان برف انبار نشان مي دهد . به عبارتي ، فقه اللغه ي احمقانه ي چندسال پيش من درست از آب درآمده است ، اما تعجب اين جاست كه هيچ كس دقت نكرده كه (ثلج) را با (ث) مي نويسند و نه با (س) كه انبارشده ي آن بشود ( سلج انبار ) و بعد هم (سلمبار) .

    قبل از ما تعدادي از همكارها پرشده اند داخل مسجد . مسجد از لحاظ ظرف و ظروف و چراغ و ... چيزي كم ندارد . همه هم وقفي . استراحتي مي كنيم و ناهار هم با نان و پنيري كه از روستا تهيه كرده اند برگزار مي شود . به يكي دو تا از جوان ها سپرده اند كه ماست و شير را براي فروش بياورند . جوان ها قول بعد از ظهر را داده اند . بعد از ناهار من كيسه خوابم را كناري پهن مي كنم و مي خوابم . كيسه خواب هنوز رطوبت دارد . هنوز ؟! مگر هنوز چه شده ؟! اين زبان بسته كجا حرارت ديده كه بخواهد رطوبتش خشك شود ؟ خواب بعد از ظهرم حسابي طولاني مي شود . از خواب كه بلند مي شوم ، عصر گذشته است . جوان ها يكي دوتاشان آمده اند و برگشته اند . بيشتر هم به طلب سيگار . يكي دو تا از مسن ترهاي روستا هم آمده اند و بيرون مسجد نشسته اند و گپي زده اند و در حال رفتن هستند . آقاي (ج.م) هم اين طور كه پيداست قليانش را چاق كرده بوده و پاي صحبتشان بوده . يعني من هنوز نخوابيده بودم كه آقاي (ط) و پسرش با هم ، مشغول چاق كردن قليان بودند . هرچند بعيد مي دانم آقاي (ج.م)به آنها فرصت حرف زدن داده باشد .

   وقتي به روستايي مي رسيم و چيزي احتياج داريم ، فعال ترين و كارآمدترين عضو گروه ، آقاي (ت.ك) است . به هر كجا كه مي رسيم ، نمي دانم با چه افسوني و از چه راهي نان و مايحتاج گروه را جور مي كند . اين بار به روستا رفته و اين طور كه خودش مي گويد ، دي*ش و رسي*ور ماه*واره ي يكي از اهالي را تنظيم كرده و در جواب لطفش تعدادي نان بهش داده اند . براي شب هم شير و ماست رسيده است .

   از خواب كه بلند مي شوم ، مسجد را برانداز مي كنم . ديوارهايش را تا كمر ، با چيزي از جنس سفره هاي پلاستيكي ارزان قيمت آبي رنگ پوشانده اند . از كمر به بالا هم ، روي ديوار را به كمك جارو ، با دوغاب گچ اندود كرده اند و حتما زير سفره هايي هم كه به ديوار كوبيده اند ، همين طور است . اين نوع سفيدكاري را توي مسجد مران هم ديديم . گوشه اي از مسجد ، درهاي قديمي مسجد را به ديوار تكيه داده اند . لابد در مسجد است و هيچ كارش نمي توان كرد . بايد نگهش داشت تا بپوسد و از ميان برود . نزديك درها هم يك علم را سرپا به ديوار تكيه داده اند . برق مسجد را مرتب مي كنند و شب برق هم داريم . اما پريزي نيست كه بتوان گوشي ها را شارژ كرد . . . ادامه دارد

 
 

شباويز : ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]