paraakandeha


منزل
تماس
 

شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين (۱۱)

 

   شام با شيري كه از اهالي خريده اند و نان و پنير برگزار مي شود . بعضي از همكارها از ترس تب مالت ، اين چند روزه به شير لب نزده اند و از خوردن پنير هم اكراه دارند . بعد از شام باز كميسيون مي كنند . قدري صحبت مي شود . همكارها بعضي اصرار دارند كه تقسيم كار بشود و نقش هركس معين باشد . مثلا آقاي (مي) آشپز و آقاي (غ.س) قهوه چي و . . . اما آقاي (پ) پيشنهاد مي كند : « گروه دوستانه را به سازمان تبديل نكنيد . تا به حال همه ي كارها بدون تقسيم وظايف خوب انجام شده و به مشكلي برنخورده ايم . اما با اين تقسيم وظايف انس و صميميتي كه بين اعضا هست از ميان خواهد رفت و مناسبات اعضا تغيير خواهد كرد . » اين بحث هم به جايي نمي رسد . از رفتار امروز گروه قدرداني مي كنند كه در طول مسير مواظب ضعيف ترها بودند و كسي سعي نمي كرد با ديگران مسابقه بگذارد و فاصله اش را با اعضاي عقب مانده بيشتر كند . ظاهرا اين تنها نتيجه اي است كه از تذكرات و كميسيون هاي دو شب پيش به دست آمده است . آقاي (ج.م) شب هاي گذشته اعتراض داشت كه : « بعضي از اعضا بدون توجه به ديگران و توانايي شان ، سرشان را پايين مي اندازند و راه را به دمش مي دهند . اين درست نيست . » احساس مي كنم كه راست مي گويد . حال خودم را در اولين سالي كه با گروه آمده بودم به ياد مي آورم . امروز تمام سعيم اين بوده كه آخرين نفر باشم و همين طور هم بوده است . راست مي گويند كه : « كوهنوردي تنها ورزشي است كه در آن مسابقه و تلاش براي جلو افتادن وجود ندارد . » بايد اين را حساب كرد و فهميد كه : اگر كوچكترين اتفاقي براي تو يا ديگران بيفتد ، تو يا ديگران باري خواهيد بود بر دوش آن كه سالم است .

   قدري ديگر صحبت مي كنند و آقاي (ت.ب) مي گويد : « با توجه به اين كه ما يك گروه هستيم و همه هم فرهنگي و . . . ، به نظر من بد نيست براي بهتر شدن و نتيجه بخش بودن وضعيت گروه هركس پيشنهادي دارد بدهد و آن را بررسي كنيم . اگر خوب بود اجرا كنيم . » راست مي گويند كه آدميزاد اگر بيكار بماند ، سرش را آنقدر مي خاراند تا كچل شود و كرم بگذارد و براي خودش كار درست كند ! انگار اين خوشي يا نيمه خوشي يك روزه ، به آقاي (ت.ب) نساخته است . به خود آقاي (ت.ب) مي گويند : « خود شما چه پيشنهادي داري ؟ » و آقاي (ت.ب) مي گويد : « مثلا من پيشنهاد مي كنم در هر وعده نماز جماعت برگزار كنيم !!! هركس هم خواست اقتدا مي كند و از فضيلتش بهره مند مي شود . » جسابي كفرم گرفته است . يعني اين آدم تا به حال در اين مسافرت ها ، حال مرا نديده است ؟ به روحيات بقيه ي اعضا پي نبرده است ؟ يا خودش را به نديدن مي زند ؟ هرچند كه مي دانم اگر اين پيشنهاد هم عملي بشود ، تغييري در رفتار من نخواهد داد . به قول نيما : ( زنده ام تا من ، مرا بوجهل من دربند مي دارد ! ) پيشنهاد را به رأي مي گذارند . از آقاي (ج.م) شروع مي كنند . من با يك يا دو نفر فاصله از او نشسته ام . آقاي (ج.م) با كلي مقدمه چيني و زمينه سازي اعلام مي كند كه مخالف است . دو نفر بعدي خواهرزاده هاي آقاي (پ) هستند . اين دوتا به اقتضاي سنشان و شايد روحياتشان مخالفتي ندارند . نبايد هم غير از اين باشد . فكر مي كنم حتي اگر پيشنهاد كنند كه اعضاي گروه بايد روزي مثلا يك بار جلو جمع سرپا بول كنند ، اين ها مخالفتي نخواهند داشت !!

   آقاي (مي) كه كنار من نشسته است و توي اين گروه از همه بهتر به پليدي ذات و خبث باطن من واقف است ، تا نوبت به من برسد ، زير گوش من و به شوخي مي گويد : « من فقط توي اين فكرم كه وقتي نوبت به تو برسد چه خواهي گفت ؟ » به شوخي مي گويم : « بنشين و تماشا كن ! » نوبت من مي شود . از من مي پرسند . فقط يك كلمه مي گويم : « مخالفم » و بعد نوبت آقاي (مي) مي شود . آقاي (مي) با اين زمينه سازي كه « اين قضيه ممكن است بعضي را وادار به ريا كند يا حتي مجبورشان كند در شرايطي كه نماز برايشان واجب نيست ، از روي حيا و خجالت مجبور شوند نماز بخوانند »، مخالفت مي كند . نطق گيرا و مستدل آقاي (مي) دو سه نفر را از جور كردن جواب خلاص مي كند و به دنبال او اين دو سه نفر هم مي گويند : « ما هم با نظر آقاي (مي) موافقيم . » اما نمي دانم كدام شير پاك خورده اي ، سر خر را به سمت ديگري برمي گرداند كه : « به نظر من اگر اين كار منجر به ريا نشود و اجباري در كار نباشد ، خوب است . » احمق !! انگار قرار بوده با قازوخ و شيشه نوشابه و تخم مرغ آب پز داغ وادارشان كنند به نماز جماعت كه حالا شرط مي كند اگر اجباري نباشد !! باقي مانده ي گروه كه اين جواب را كم خطر و به مصلحت نزديك تر مي بينند ، همين را تكرار مي كنند تا مي رسد به نفر آخر . اما نهايتا تصويب نمي شود . كميسيون بدون هيچ نتيجه ي مفيدي تمام مي شود .

    همكارها دوتا دوتا سراغ دستشويي مي روند كه آماده بشوند و بخوابند . از امامزاده كه بيرون مي آيم مي بينم عجب مه غليظي بيابان را گرفته است . هيچ جا پيدا نيست . من و (م.ف) با هم رفته ايم . دستشويي بيشتر از بيست سي متر با امامزاده فاصله ندارد . اما مه آنقدر غليظ است كه از كنار دستشويي چراغ هاي امامزاده پيدا نيست . توي راه ، تماس پا با علف هاي مرطوب و خنك شب ، حس ناخوشايندي در آدم ايجاد مي كند . احساس مي كني رطوبت و قطرات آب از روي علف ها به داخل كفش و دمپايي نفوذ مي كند و سرما را به درون جان بي پناهت مي ريزد بدون اين كه بدنت آمادگي مقابله با سرما را داشته باشد . يعني احساس كه نيست ، عين واقعيت است .

   هوا سرد است و (م.ف) لرز گرفته است . از من اجازه مي گيرد كه زودتر برگردد . مي گويم : « برگرد » وقتي به امامزاده مي رسم ، مي بينم مه آنقدر غليظ بوده كه (م.ف) توي بيست متر فاصله ، راه را گم كرده بوده است . جاها را پهن مي كنيم و مي خوابيم . . . ادامه دارد

 
 

شباويز : ٩:۳٥ ‎ق.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]