paraakandeha


منزل
تماس
 

چهارشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين (۱۳)

 

    ديشب قبل از خواب و ضمن كميسيون بنا گذاشته ايم كه صبح زود حركت كنيم . اين طور كه پيداست سخت ترين قسمت راه مال امروز است . گردنه هاي سخت و بدراه بين (سلمبار) و (پيچه بن) . همكارها حدس مي زنند اين قسمت راه از مسيرهاي هر روزه بيشتر طول بكشد . صبح بلند شده ايم . صبحانه اي خورده ايم كه راه بيفتيم .

   از امامزاده كه بيرون مي آيم ، يكي از زيباترين منظره هاي تمام عمرم را مي بينم . مه به صورتي كاملا غليظ جلو امامزاده را پوشانده است . اما سنگيني مه و پايين آمدنش ،‌ باعث شده كه خود ما و كوه ها و تپه هاي مقابل توي مه نباشيم . مه آنقدر پايين آمده كه دره ي زير پايمان را پوشانده و آن قدر غليظ است كه اصلا چيزي در آن ديده نمي شود . درست مثل اين كه روبه روي يك درياي سفيد و بدون حركت و موج ايستاده باشي و از بين اين دريا ، كوه ها و تپه ها و ديواره هاي سبزپوش دره ، سرشان را بيرون آورده باشند . كوه هاي رو به رو از كمر به بالا از مه بيرون هستند و درست از همان جايي كه مه شروع مي شود هيچ چيزي از كوه ديده نمي شود . قشنگ تر از خود اين مه ، غلظت و سفيدي آن است .

    قبل از راه افتادن ، باز همان انتظار براي خالي شدن تك كابين دستشويي و . . . . موقع راه افتادن فاصله ي افراد زيادتر از آني است كه بايد باشد . (ت.ك) و (م.م) به سلمبار رفته اند تا قابلمه هاي شير و ظرف هاي ماست ديروزي را به صاحبانشان برگردانند . كوله پشتي ها را بار مي كنيم و كوله پشتي اين دو نفر را هم برمي داريم و راه مي افتيم . قبرستان ده نزديك امامزاده است . ديروز موقع آمدن متوجه آن نشده بودم . شايد بيشتر از ده پانزده قبر قابل شناسايي ندارد و لابد صدها جنازه كه الآن خاك و خاكستر شده اند .

    نزديك روستا به دو نفري مي رسيم كه رفته بودند تا امانت ها را تحويل بدهند . راهمان مي تواند از دو مسير باشد . بين (سلمبار) و (پيچه بن) به تازگي جاده ي ماشين رو كشيده اند كه هنوز كامل نيست و قرار است تا (مران) و از آنجا تا (قاضي محله) برود . اين حساب را مي رسيم كه جاده چون براي ماشين طراحي شده است ، لابد طولش چندين برابر راهي است كه هر سال طي مي كرده ايم . همگي در جاهاي مختلف ، قبلا هم تجربه ي اين طور راه ها را داشته ايم . هر پيچ و گردنه و هر سربالايي را كه مي پيچي به خودت مي گويي : « اين آخري است » و تازه مي بيني پيچ هاي بعدي خودشان را پنهان كرده بوده اند .

    بنا مي شود كه از راه هرساله برويم . جاده ي درست و درماني نيست . حتي بعيد مي دانم به جز قاطر حيوان ديگري بتواند از آن عبور كند .

   به روستا كه مي رسيم ، با راهنمايي آقاي (ط) از سمت راست روستا راه را ادامه مي دهيم و مستقيم حركت مي كنيم . همين طور كه از روستا دور مي شويم ، صداي سوت اهالي را مي شنويم و موقعي كه به پشت سرمان نگاه مي كنيم ، اشاره هايشان را مي بينيم . اما گوش كسي بدهكار نيست . شايد دارند بدرقه مان مي كنند . يكي دو نفري حدس مي زنند كه اشاره شان به سمت مسير درست است . اما بقيه افسارمان را داده ايم دست آقاي (ط) و دنبالش مي رويم . قبل از اين كه از روستا زياد دور شويم ، يك كاميون بنزده تن كمپرسي هم از روستا بيرون مي آيد و به سمت پيچه بن حركت مي كند . اما از ما خيلي دور است . هم جاده و هم كاميون . ديروز اهالي گفته بودند كه صبح كاميوني به سمت پيچه بن خواهد رفت و مي توانيد با آن برويد . اما سواره رفتن عده اي و پياده رفتن عده اي هم توي كميسيون ديشب تأييد نشد . حالا بايد كاميون خالي برود و ما هم سر اين كه راه درست كدام است همديگر را بجويم .

   سربالايي راه شروع شده است . اما شديد نيست . حالا ما هم وارد مه شده ايم . هرچه جلو تر مي رويم ، همكارها به درست بودن راه بيشتر شك مي كنند . سمت راستمان يك مسيل است . عمق چنداني ندارد . اما احتمالا بالاتر كه برويم رد شدن از آن سخت تر خواهد شد . قدري كه جلوتر مي رويم ، شك آقاي (مي) مبدل به يقين مي شود و شروع مي كند به اعتراض كردن . هنوز آقاي (ط) به اعتراض ها توجه نكرده است . راه را به اصرار آقاي (ج.م) ادامه مي دهيم . قدري كه جلوتر مي رويم ،‌اعتراض آقاي (مي) بيشتر مي شود . من هم احساس مي كنم كه درست مي گويد . اما يقين ندارم . با اعتراض آقاي (مي) گروه مي ايستد . آقاي (ط) هنوز هم روي موضع خودش پافشاري مي كند . آقاي (ج.م) هم از او حمايت مي كند . آقاي (مي) قدري بحث مي كند و آخر سر مي گويد : « اگر تمام شما هم از اين طرف برويد ، من از اين سمت خواهم رفت . معني ندارد ! من مطمئنم كه راه را اشتباه آمده ايم . اهالي هم كه سوت مي زدند منظورشان همين بود . راهي كه چند سال قبل برگشتيم اين نبود . اين اصلا راه نيست ! ما الآن فقط سينه كش تپه را بالا مي رويم و توي اين مه معلوم هم نيست كه به كجا برسيم . اصلا اگر راهي هم باشد توي اين مه نمي شود پيدا كرد . وآنگهي ! شما همه كيسه خواب داريد و اگر شب هم توي بيابان ماندني باشيد هرطور است ، خودتان را به صبح مي رسانيد ، اما من چطور ؟ تازه خودم و مردنم هم به جهنم ! دوقلوهاي من چه گناهي كرده اند كه بايد بي پدر ، بزرگ بشوند ؟! » آقاي (مي) عصباني شده است . بحث داغ شده . درست مي گويد . آقاي (مي) نمي تواند توي كيسه خواب بخوابد . كيسه خواب دارد ، اما همراه نمي آورد . دوقلوهايش را هم خيلي دوست دارد . دو تا دختربچه ي هفت هشت ساله ! چقدر هم شيرين و دوست داشتني هستند . مرا به اسم عمو مي شناسند . ياد بچه ها كه مي افتم انگار به آقاي (مي) حق مي دهم . خلاصه با توقف آقاي (مي) گروه كاملا مي ايستد . تا بحث به نتيجه برسد ، من و (م.ف) سيگاري آتش مي كنيم . بالأخره بنا مي شود آقاي (پ) كه آن طرف مسيل حركت مي كرد ، به بالاي تپه برود تا ببيند راهي هست يا نه . كوله پشتي اش را زمين مي گذارد و راه مي افتد . بالا كه مي رسد ، اشاره مي كند كه « بياييد ! راه از همين جاست ! » كوله پشتي آقاي (پ) را هم خواهرزاده هايش برمي دارند و راه مي افتيم . مسيري كه الآن بايد برويم دقيقا نود درجه با مسيري كه مي رفتيم تفاوت دارد . به عبارتي اگر راه قبلي را مي رفتيم ، آخر و عاقبت كارمان معلوم نبود . از تپه كه بالا مي رويم ، قدري سرازيري داريم و بعد دوباره تپه ي بعدي . روي اين يكي تپه ، دونفري را مي بينيم كه سال هاي قبل هم ديده بوديم . گوسفندهاي آبادي دست اين ها سپرده است و كنار تپه زاغه مانندي درست كرده اند و ظاهرا شبانه روز آنجا هستند . اعضا به عادت هميشه سراغ ماست و پنير مي گيرند و جواب مي شنوند كه : « ما امانت دار مردميم . اجازه ي فروختن نداريم . » مسير را مي پرسيم و راه مي افتيم . بعد از حركت كردنمان ، يكي از اين دونفر صدامان مي كند . من و (م.ف) برمي گرديم . سيگار مي خواهد . قوطي سيگار را باز مي كنم و چند نخ سيگار بهش مي دهم . (م.ف) هم همين طور و راه مي افتيم .

    هرچه جلوتر مي رويم مسير سخت تر و گم تر مي شود . گاه گداري نعل قاطري يا اسبي را مي بينيم كه جدا شده و به زمين افتاده است . معلوم نيست توي اين راه ، قاطر چه طور حركت مي كند . بعضي جاها را آب شسته و برده و رد شدن سخت تر شده است . ظاهرا اصل گردنه بالا است . گردنه اي كه به شوخي اسمش را گذاشته ام (گردنه ي هتك دران) و بين اعضا هم به همين اسم شناخته شده است . يك ساعتي كه راه مي رويم ، اعضا تصميم مي گيرند استراحت كنند . جايي رو به آفتاب ولو مي شوند . عجيب است ! اين جا مه است و آفتاب ديده نمي شود . هوا هم سرد است . اما زمين گرم است ! علتش را نمي فهميم . قدري استراحت مي كنيم و حركت ! راه همين طور بدبار و بدمسير است . يعني راه كه نيست ، جاي پاهايي است كه خدا مي داند از كي مانده است و اين قدر است كه اگر كسي دقت كند احتمال گم شدنش پايين مي آيد . بين راه جا به جا نعل حيوانات است كه كنده و زمين افتاده است . . . . ادامه دارد

 
 

شباويز : ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]