paraakandeha


منزل
تماس
 

یکشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٦

 

از تنكابن تا قزوين(۱۴)

 

    ساعت از يازده گذشته است كه به چشمه آبي مي رسيم . رسيدن به اينجا ، آخر سربالايي را مژده مي دهد . اين چشمه سال هاي قبل هم همين طور پرآب بود . آب خنكي دارد . نمي شود دست را توي آن نگه داشت . آقاي (غ.س)‌ به عادت هميشه ،‌ كتري را پيدا مي كند . آتشي روشن مي كند تا چاي را بار بگذارد و از همان اول شروع مي كند به صدا كردن كه : « ليوان هاتان را بياريد!» 

     قدري كه مي گذرد ، آقاي (ر.پ) كوله پشتي اش را باز مي كند و صدا مي كند كه : « بطري هاي آب را بياريد اينجا !» مي پرسم : « براي چي ؟» مي گويد : « مي خواهم اعضا را سورپريز كنم ! » دست مي كند و از توي كوله پشتي اش ، چندبسته پودر شربت بيرون مي كشد . پودرها را توي بطري ها مي ريزد و شروع مي كند به هم زدن .

    آقاي (غ.س) شروع كرده به داد و بيداد كه : « آقا ! سوخت كم است . سوخت بياريد ! » يكي دو نفري دنبال سوخت مي روند . اما چيز دندانگيري عايد نمي شود . كاردم را برمي دارم و راه مي افتم تا اگر شد ، چندتايي بته ي خشك شده بكشم و زير اجاق بگذارم . بيشتر بته ها رطوبت دارند . همين طور كه چندتايي بته كنده ام و دارم از گروه دور مي شوم ، يك دفعه جلو پايم ،‌ كپه اي پهن الاغ مي بينم . با اين سوخت غني شده ، شايد بشود ناهار هم بار گذاشت . اين سوخت دندانگيرتر !! از همه است .گوني سالم و سفيدي هم نزديك پهن ها افتاده است . بته ها و پهن ها را روي گوني مي ريزم و همه را به كنار اجاق (غ.س) مي رسانم و آتش مي زنم . شربت (ر.پ) حاضر شده و به قول همكارها « فاز حسابي داده است ! »

    چندتايي عكس مي اندازيم . آقاي (غ.س) هم دوربينش را بيرون آورده است و عكس مي اندازد . چون به عكس گوشي ها اطميناني نيست ، هرجا كه موقعيت حساس مي شود ، آقاي (غ.س) دوربينش را ظاهر مي كند . روبه روي ما ، يكي دو تا كوه هست كه اگر همكارها اشتباه نكرده باشند ، تخت سليمان است و كوه هاي طالقان . مه دور و بر اين كوه ها را گرفته و منظره ي قشنگي درست كرده است .

    چاي حاضر شده و با سيگار ، ساعت دهي مفصلي را ترتيب داده است . چاي را مي خوريم تا حركت كنيم . بالاي سرمان سر و صدايي بلند مي شود . چندتايي زن و دختر و يك پسر بالاي تپه ، مشغول چيدن علف هاي دارويي و چاي كوهي و . . هستند . سر و وضعشان و آفتابگردان هايي كه به سرشان بسته اند ، نشان مي دهد كه اهل روستا نيستند . همكارها حدس مي زنند كه توريست باشند . برق شيطنتي توي چشم بعضي همكارها مي بينم . لابد فكر مي كنند فرصت خوبي است براي لا*سي*دن . قدري كه اين طرف و آن طرف مي چرخند ، متوجه مي شوم مهمان هاي شهري اهالي هستند كه براي ديد و بازديد اقوامشان آمده اند و حالا هم مشغول جمع كردن سبزي هاي كوهي هستند . نمي توانم منظورم را براي همكارها ، درست برسانم . ظاهرا :

« گرگ گرسنه چو يافت گوشت نپرسد

كاين شتر صالح است يا خر دجال »

    راه مي افتيم . مسير زن و بچه ها ، با ما فرق دارد . درست عكس ما ! ما به سمت روستا مي رويم و آن ها از روستا بيرون آمده اند . خيلي كند حركت مي كنند . نزديك تر كه مي شويم ، آقاي (ط) از دور برايشان دست تكان مي دهد و بعد با صداي بلند داد مي كشد : «از كجا آمده ايد ؟ » هنوز نفهميده است كه اين ها مهمان هاي اهالي هستند . توي دلم مي گويم : « از قبرستان » و مناسب تر و كامل تر از جواب من ، جواب يكي از دخترهاست كه نقد و بي معطلي م يگذارد توي يغلاوي آقاي (ط) : « از لوس آنجلس !! » دخترها با هم شروع مي كنند به خنديدن . نوش ! نوش ! به قول عطار : « اين جوابي بود بر بالاي او ! » اما آقاي (ط) دنده پهن تر از اين حرف هاست . از رو نمي رود و خودش را از تك و دو نمي اندازد . دوباره داد مي كشد : « مي گم آخه اين قدر لوسيد ! » و بعد خودش حسابي از اين حاضرجوابي بي مزه و خنكش كيف مي كند . اما با همه ي اين حرف ها قانع شده كه شكار گراز درآمده است و باب دندان نيست . به بقيه ي همكارها هم كه مي رسيم ، شوخي اش را تعريف مي كند . درست مثل اين كه يك پرونده ي دادگاه را برنده شده و وكيل نر و برجسته اي را زمين زده است .

    به بالاي تپه كه مي رسيم ، پسري كه همراهشان بود ، هنوز دور نشده است و ما از كنار او رد مي شويم . پسر سوار خر است . آقاي (ر) چشمش كه به خر مي افتد ، دوباره هوس سواري به كله اش مي زند . با پسر قرار مي گذارد كه : پولي بدهد و خر سواري كند ! پسرك از راه دور با همراهانش مشورتي مي كند و موافقت مي گيرد . آقاي (ر) هزار تومان مي دهد و خر را سوار مي شود . پانزده ، بيست قدمي مي رود و پسر پياده اش مي كند . هوس احمقانه اش ، خيلي گران تمام شده است . سوار شدن بعضي از حضرات «اسمش را نبر » احتمالا ارزان تر از اين باشد . مطمئنم اين كارش از روي خيرخواهي نيست . در موقع عادي ، دو ريالي را با برنو توي هوا مي زند و حالا محال است براي كمك به اين پسرك اين كار را كرده باشد .

    به بالاي تپه چيزي نمانده است . به بالاي تپه كه برسيم و قدري كه سرازير بشويم ، كاروانسراي سنگي قديمي را خواهيم ديد . كاروانسرا خيلي قديمي است . شايد از كاروانسراهاي شاه عباسي باشد . نزديك كاروانسرا ، تابلو نشان مي دهد كه اين جا درست مرز استان قزوين و استان مازندران است . كاروانسرا از راه قدري فاصله دارد . همكارها از كنار آن مي گذرند . . . .ادامه دارد

 
 

شباويز : ٩:۳٢ ‎ق.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]