paraakandeha


منزل
تماس
 

جمعه ٢٢ تیر ،۱۳۸٦

 

روزنامه ي خاطرات « . . . السلطنه »( 2)

 

امروز هيچ معلوم نيست بنده را چه مي شود .ابدا حال خودم را نمي فهمم . دلم گواهي مي دهد كه بلائي نزديك است . خداوند عاقبت همه را به خير كند . گفتم حمام بروم شايد به ميزاني سبك شوم كه حال خدمتگذاري قبله ي عالم را داشته باشم . در راه كه مي رفتم “ ميرزا كمال نسق چي باشي ” (1) را ديدم . نمي دانم چطور است هر وقت اين مردكه را مي بينم تمام موهايم از خوف سيخ مي شود . گرچه مادون من است ، عرض ادب كردم . سري خم كرد و سبيل هاي ابليس ترسان را تاباند . گفت : فلاني كجا ؟ گفتم : حمام مي روم . گفت : باهم برويم . هرچند مايل نبودم چاره نبود .

فكر نمي كنم در تمام عالم نقطه اي كثيف تر از اين حمام بازارچه ي “ شيخ هادي ” ياف شود . آدم كه وارد مي شود حكما بايد شهادتين را به زبان جاري كند . خصوصا امروز كه در معيت “ نسق چي باشي ” هستم . پايمان را كه روي پله هاي ليز و لجن گرفته ي حمام گذاشتيم ، نعره ي “ نسق چي باشي ” آسمان رفت . گفت : فلاني درياب . تا به خود بيايم ، نسق چي رسيده بود به اسفل السافلين . با احتياط خودم را رساندم بالاسرش حالي برايش نمانده بود . ناله سر داد كه : “ رحيم كاشي ” را بگوييد بيايد قولنج ما را دركند . رحيم كاشي كه رسيد چيزي به سفر آخرت آن بنده خدا نمانده بود . ماشاألله چنان قولنجي از نسق چي دركرد كه صداي استخوان هايش در حمام پيچيد . بيچاره نسق چي فقط توانست بگويد « فلاني ما را كشت » . از حال رفت . دلاك آينه آورد گرفت مقابل دهانش . گفت : الحمدالله طوريشان نيست . گفتم : پدرآمرزيده نسق چي را كشتي اين بخار حمام است . جاي ماندن نبود . تن نشسته دربخانه رفتم . قدري آرام شده بودم . دانستم آنچه دلم گواهي مي داد به آخر رسيد . شكر خدا بنده جاني دربرد .

خاطر همايون را پريشان ديدم . جرأت سؤال نداشتم . نك سبيل قبله ي عالم مي لرزيد . نگاهي به چاكر فرمودند . از خوف ميل به مبال كردم . چيزي نماند رعشه بر من مستولي شود . فرمودند ببري خان از صبح گم شده . تمام قشون را بسيج فرموده اند . ان شاألله كه بلا دور است . چند سيخ كباب كه ميل فرمودند ، قدري اخم هاي مبارك باز شد . دل يافته عرض كردم سواري تشريف ببريد ،‌ بد نيست . فرمودند بدون ببري خان سواري چه فايد ؟ ديدم درست مي فرمايند . ناگاه از حرم خبر آوردند كه ببري خان از پي موش سوگلي “ انيس الدوله ” وارد حرم شده و چون موش را نيافته غضب كرده صورت خواجه باشي را چنگول كشيده يك چشم خواجه را از كاسه بيرون كشيده . قبله ي عالم خيلي مشعوف شدند . فرمودند سرباز داخل حرم بريزد و هرطور هست موش را يافته خدمت ببري خان بياورند . هرچه خانم به سر و صورت خود كوبيدند و غش و ضعف فرمودند مفيد نيفتاد . معلوم نيست كه سرباز در حرمخانه ي مباركه چه بي رسمي ها بكند . عاقبت خانوم هزار تومان پيشكش فرستادند كه قبله ي عالم از خون موش ايشان بگذرند . پول را قبول فرموده باز هم سرباز فرستادند . مغرب به خانه مراجعت نمودم .

*************

1 ـ نسق : در اصل به معني نظم و انضباط است و در اصطلاح تنبيه و سياست كردن مجرمين را مي گفته اند .  “ نسق چي باشي ” مسؤول تنبيه مجرمين و خطاكاران بوده است . اين است كه اكثرا ملاحظه ي او را مي كرده اند تا اگر وقتي به زير چوب او افتادند قدري ملايمت به خرج بدهد و آن ها را زير چوب نكشد .

 

 
 

شباويز : ۳:٢٢ ‎ق.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]