paraakandeha


منزل
تماس
 

شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦

 

از نور تا قزوين (۱)

 

   عادت ندارم پست هاي دنباله دار را بدون كامل شدن ، اينجا بگذارم . اما اين بار سعي مي كنم خرده خرده كاملش كنم و بنويسم .

******

    امسال بنا شده است به عنوان گردش تابستاني از جاده ي چالوس به بلده و از طريق جاده هاي كوهستاني آن به ورازان و نور برويم . گروه امسال از هر ساله شلوغ تر است . تا به حال تعداد اعضاي اين گروه به هفده نفر نرسيده بود و امسال دقيقا هفده نفريم . يك ميني بوس كامل . راننده ي ميني بوس را ديده اند و بنا شده است ساعت هشت صبح جمعه پانزدهم تيرماه حركت كنند . ايستگاه حركت هم پژوهش سرا تعيين شده است . از همه زودتر مي رسم . دليل اولم اين است كه حتي الامكان توي خيابان با اين كوله پشتي و خصوصا با چوب دستي اي كه به چماق بيشتر شباهت دارد ديده نشوم . اما با وجود اين كه صبح زود از خانه بيرون زده ام باز هم متوجه نگاه هاي متعجب مردم مي شوم . انگار از خودشان مي پرسند : اين ديوانه با اين سر و وضع از كدام تيمارستان فرار كرده ؟

    كليد دارم . اما در پژوهش سرا باز است . بعد از من آقاي (ر) معلم رياضي مي رسد . از بچه هاي روستاهاي اطراف شهرمان است و چندسالي است كه توي دانشگاه هم تدريس مي كند . بعد آقاي (پ) و دو تا خواهرزاده هايش مصطفي و رسول . مصطفي يكي دو سالي شاگرد من هم بوده است و الآن در دانشگاه مشغول درس خواندن است . بعد آقاي (ر.پ) مي رسد . با آن خنده هاي ساختگي اش و سمت حسابداري گروه .

   يواش يواش تعداد تكميل مي شود . چادر نداريم . يعني به سفارش رئيس گروه به جاي چادر سه چهارتا پشه بند آورده اند تا بي خود سنگيني چادر را با خودمان نكشيم . به جاي زير انداز هم نوعي فوم تهيه كرده اند كه به ضربه گير لوازم برقي بيشتر شباهت دارد و گمانم در اصل براي عايق بندي لوله هاي گاز استفاده مي شود . حسنش اين است كه هم عايق رطوبت است و سرما و هم نسبت به بقيه ي زيراندازها بسيار سبك است .

    وسايل را بار ميني بوس مي كنيم . تعدادي از كوله پشتي ها را بالاي سقف ميني بوس جاسازي مي كنند و مي بندند . بطري هاي آب را از آب سرد كن پژوهش سرا پر مي كنيم و حركت . وارد جاده ي چالوس مي شويم . آقاي (م . ف ) در طول راه با جفنگياتش گروه را حسابي به فيض رسانده است . صداي بمي دارد و سالم ترين شعرش هم اين است كه : ليلا در واكن منم ! البته بساط جوك هاي كوتاه و بلند هم حسابي به راه است و بيشتر هم جوك هاي هجده سال به بالا . از حق نگذريم كه خودم هم توي اين قسمت كم نمي گذارم .

   راننده قبلا دانش آموز چندنفري از همسفرها بوده و خيلي ملاحظه مي كند . جايي توقف مي كند تا اعضا كلاه بخرند . هيچ كلاهي باب ميلم نيست و تنها چيزي كه به دردم مي خورد يك بسته سيگار مور است . وقتي راه مي افتيم ، نان و پنيري را كه توي راه تهيه كرده بودند به دست آقاي (مي) معلم فلسفه مي دهند تا تقسيم كند . خيار و گوجه را هم آماده كرده اند . تقسيم آقاي (مي) و تعهدي كه در اين قسمت دارد عالي است .

   ساعت از دو گذشته است كه به بلده مي رسيم . توقف مي كنند تا ناني بخريم و حركت كنيم . آقاي (مي ) چندباري از آقاي (ط) خواسته است كه نقشه ي دقيق و كاملي را كه از منطقه تهيه كرده اند دم دست بگذارد . اما آقاي (ط) هر بار گفته : نقشه توي كوله است و كوله بالاي سقف ميني بوس .

   يكي دو جايي نان مي خرند . از چند نفري نشاني ورازان را مي پرسند . حتي دو نفر پيدا نمي شوند كه نشاني شان با هم يكي باشد . مطمئن ترين حرفي كه مي شنويم اين كه : با ماشين تا ورازان سه ساعت راه است و پياده دو ساعت . مسير پياده ؟ جنگل هاي بين بلده و ورازان .

  قبلا اين را تجربه كرده ايم كه يك ساعت محلي ها معمولا دو تا چهار ساعت اين گروه طول مي كشد .

   دوباره سوار ميني بوس مي شويم و راه مي افتيم . باز هم آقاي (مي ) خواهشش را درباره ي نقشه تكرار مي كند و همان جواب را مي شنود . چاره اي نيست . آقاي (ط) سرپرست گروه است و نبايد از فرمانش سرپيچي كرد .

    جاده اي را كه به سمت ورازان مي رود پيدا مي كنيم و حركت . اما هرچه مي رويم به ورازان نمي رسيم . در طول راه باز هم خواهش پيدا كردن نقشه تكرار مي شود . اما حالا اگر هم پيدا شود فايده اي نخواهد داشت .

   راننده ناراحت است . اما چيزي از ناراحتي اش را نشان نمي دهد . چند جايي مي ايستيم تا مسير را بپرسيم . ولي چيزي عايدمان نمي شود . بالأخره بنا مي شود با ماشين به شهر نور برويم . اما كسي كه آدرس را داده ، گفته است كه مگر شانس بياوريد و مه بالاي گردنه غليظ نباشد . راست مي گفته است . مه خيلي غليظ است و جالب اين كه شروعش هم ناگهاني است . هوا هم كم كم تاريك مي شود . توي اين مه اگر هم ورازاني كنار راه باشد نمي شود پيدايش كرد .

   در بالاي يك گردنه توقف مي كنيم . گردنه ي رويان است . راه سمت راست به سمت يك روستا مي رود . اما قبل از اين كه به روستا وارد شوند از چند نفري راه را مي پرسند . راننده ي سمندي كه كنار جاده ايستاده است ، از نابلدي اين جماعت و مسيري كه بي خود و بي جهت آن را اين همه دور كرده اند تعجب مي كند . معلوم مي شود كه مسير را بي خود چقدر دور كرده ايم و چقدر سربالايي را آمده ايم بدون اين كه نيازي به آن باشد . دعاي خير راننده ي بيچاره كه توي رودربايستي گير كرده نثار اموات آقاي (ط) رئيس گروه .

   بالأخره بنا مي شود به سمت نور حركت كنيم . جاده بعد از اين سرازير است . بين راه چند جايي روستاهايي هست ، اما اكثرا ويلاهايي هستند كه اين و آن بنا كرده اند و جايي براي ماندن اين طور آدم هاي بيكار و ولگرد توي آن ها پيدا نمي شود . يك جا هم روستاي بزرگي هست كه ماشين مي ايستد و معلوم مي شود كه ويلاهاي شركت فولاد است و به هيچ عنوان مهمان قبول نمي كنند .

   (م.ف) اعصابش بيشتر از راننده خرد شده است . حسابي غرغر مي كند . تصميم گرفته است شبانه با راننده به شهرخودمان برگردد . بعد از گردنه ي رويان جاده ريزش كرده و بسته شده است . يكي دو تا لاستيك آتش زده اند . از بخت خوب اين جماعت ، ما دومين يا سومين ماشيني هستيم كه به اين جا مي رسيم . چند دقيقه بعد راه به اندازه ي عبور يك ماشين باز مي شود .

   ماشين راه مي افتد و بالأخره به نور مي رسيم . همه قبول كرده اند كه راه را گم كرده ايم . بنا شده است كه دو سه روزي در نور بمانيم و بعد هم به شهر خودمان برگرديم .

   ستاد اسكان را پيدا مي كنيم . مدرسه اي را به ما مي دهند . مدرسه با دريا فاصله دارد . اما بهتر از خوابيدن در كنار خيابان است . ده هزار تومان هم اجاره ي مدرسه براي يك شب .

   ماشين را به جلو مدرسه مي بريم . اثاث ها را خالي مي كنيم . هرچه مي كنيم راننده قبول نمي كند كه شام بخورد و بعد برود . توي راه ريش سفيدهاي گروه توافق كرده اند كه كرايه را بيشتر از آنچه قرار كرده بودند بدهند . بنا شده بود نصف كرايه را همان موقع بدهند و نصف ديگر را موقع برگشت . آقاي (ج.م) صدهزار تومان به راننده مي دهد . راننده حركت مي كند . خوشبختانه يكي از دوستانش را به عنوان كمك همراهش برداشته و تنها نيست .

   مدرسه آبدارخانه دارد . آقاي (غ . س ) سماور را آتش مي كند و چايي را دم مي كند . قرار ناگفته اي هست كه هر جا اين جماعت جمع مي شوند ، آقاي (غ.س) چاي ريز باشد .

   ذغال هايي را كه توي راه خريده بودند توي قسمت خاكي و باغچه ي حياط مدرسه آتش مي كنند و بساط شام را راه مي اندازند . آقاي (مي) آشپزي هم مي كند . تقسيم شام هم با آقاي (مي) است .

   آقاي (ج.م) قليانش را آورده است . منتها براي اين كه كوله بارش سنگين نشود ، به جاي ته قليان ، دبه ي سه ليتري سركه را خالي كرده و همراه آورده است . ذغال هاي قليان را هم آتش مي كنند و بعد از شام بساط شلم آماده مي شود .

   بين صحبت ها بنا مي شود براي جبران اين گندي كه گروه بالا آورده است ، از نور به سمت روستاي غازي محله ( قاضي محله ؟)ي تنكابن برگرديم و از آنجا پياده به سمت روستاهاي مران و سلمبار و پيچه بن بياييم و بعد هم گرمارود و معلم كلايه و قزوين و بعد هم شهر خودمان . پيشنهاد خوبي است . همه قبول مي كنند . هرچند گروه اين مسير را چند باري آمده است ، اما موقع آمدن به اين سمت بيشتر راه سرازيري بوده و اين بار بايد سربالايي را برگردند . چند نفري شك دارند كه مي توانند اين مسير را برگردند يا نه . اما بالأخره تأييد مي شود .

   نه بلدم و نه حال و حوصله ي شلم بازي دارم . به يكي از كلاس ها مي روم و كتابي را كه آورده ام دست مي گيرم تا خوابم مي برد .

ادامه دارد .

 
 

شباويز : ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ

 

 
شباويز



نویسندگان
شباويز


آرشیو وبلاگ
تیر ٩٤
خرداد ٩٤
بهمن ٩۳
دی ٩۳
اسفند ٩٢
دی ٩٢
آبان ٩٢
مهر ٩٢
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ۸٩
خرداد ۸٧
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦

لینک دوستان
بلاگ رولينگ
پايگاه دريافت رايگان کتب فارسی
تاراز
خوابگرد
ريژاب
زيتون
سايت تاريخ فلسفه
سخن
غربتستان
كتاب هاي رايگان فارسي ( خبرنامه ي جديد )
کتابخانه پارس تک
کتابخانه مجيد زهری
کتاب های رايگان فارسی
زيتون دات کام
پراكنده ها )وبلاگ قبلي(
پايگاه ادبي خزه
پايگاه ادبی فيروزه
نقطه ته خط
پايگاه ادبی علی آرام
پايگاه ادبي هفتان
كتابخانه ي قفسه
پايگاه ادبي ديباچه
پايگاه ادبي اثر
feed

عناوين اخبار امروز
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]