روزنامه ي خاطرات « . . . السلطنه »( 2)

امروز هيچ معلوم نيست بنده را چه مي شود .ابدا حال خودم را نمي فهمم . دلم گواهي مي دهد كه بلائي نزديك است . خداوند عاقبت همه را به خير كند . گفتم حمام بروم شايد به ميزاني سبك شوم كه حال خدمتگذاري قبله ي عالم را داشته باشم . در راه كه مي رفتم “ ميرزا كمال نسق چي باشي ” (1) را ديدم . نمي دانم چطور است هر وقت اين مردكه را مي بينم تمام موهايم از خوف سيخ مي شود . گرچه مادون من است ، عرض ادب كردم . سري خم كرد و سبيل هاي ابليس ترسان را تاباند . گفت : فلاني كجا ؟ گفتم : حمام مي روم . گفت : باهم برويم . هرچند مايل نبودم چاره نبود .

فكر نمي كنم در تمام عالم نقطه اي كثيف تر از اين حمام بازارچه ي “ شيخ هادي ” ياف شود . آدم كه وارد مي شود حكما بايد شهادتين را به زبان جاري كند . خصوصا امروز كه در معيت “ نسق چي باشي ” هستم . پايمان را كه روي پله هاي ليز و لجن گرفته ي حمام گذاشتيم ، نعره ي “ نسق چي باشي ” آسمان رفت . گفت : فلاني درياب . تا به خود بيايم ، نسق چي رسيده بود به اسفل السافلين . با احتياط خودم را رساندم بالاسرش حالي برايش نمانده بود . ناله سر داد كه : “ رحيم كاشي ” را بگوييد بيايد قولنج ما را دركند . رحيم كاشي كه رسيد چيزي به سفر آخرت آن بنده خدا نمانده بود . ماشاألله چنان قولنجي از نسق چي دركرد كه صداي استخوان هايش در حمام پيچيد . بيچاره نسق چي فقط توانست بگويد « فلاني ما را كشت » . از حال رفت . دلاك آينه آورد گرفت مقابل دهانش . گفت : الحمدالله طوريشان نيست . گفتم : پدرآمرزيده نسق چي را كشتي اين بخار حمام است . جاي ماندن نبود . تن نشسته دربخانه رفتم . قدري آرام شده بودم . دانستم آنچه دلم گواهي مي داد به آخر رسيد . شكر خدا بنده جاني دربرد .

خاطر همايون را پريشان ديدم . جرأت سؤال نداشتم . نك سبيل قبله ي عالم مي لرزيد . نگاهي به چاكر فرمودند . از خوف ميل به مبال كردم . چيزي نماند رعشه بر من مستولي شود . فرمودند ببري خان از صبح گم شده . تمام قشون را بسيج فرموده اند . ان شاألله كه بلا دور است . چند سيخ كباب كه ميل فرمودند ، قدري اخم هاي مبارك باز شد . دل يافته عرض كردم سواري تشريف ببريد ،‌ بد نيست . فرمودند بدون ببري خان سواري چه فايد ؟ ديدم درست مي فرمايند . ناگاه از حرم خبر آوردند كه ببري خان از پي موش سوگلي “ انيس الدوله ” وارد حرم شده و چون موش را نيافته غضب كرده صورت خواجه باشي را چنگول كشيده يك چشم خواجه را از كاسه بيرون كشيده . قبله ي عالم خيلي مشعوف شدند . فرمودند سرباز داخل حرم بريزد و هرطور هست موش را يافته خدمت ببري خان بياورند . هرچه خانم به سر و صورت خود كوبيدند و غش و ضعف فرمودند مفيد نيفتاد . معلوم نيست كه سرباز در حرمخانه ي مباركه چه بي رسمي ها بكند . عاقبت خانوم هزار تومان پيشكش فرستادند كه قبله ي عالم از خون موش ايشان بگذرند . پول را قبول فرموده باز هم سرباز فرستادند . مغرب به خانه مراجعت نمودم .

*************

1 ـ نسق : در اصل به معني نظم و انضباط است و در اصطلاح تنبيه و سياست كردن مجرمين را مي گفته اند .  “ نسق چي باشي ” مسؤول تنبيه مجرمين و خطاكاران بوده است . اين است كه اكثرا ملاحظه ي او را مي كرده اند تا اگر وقتي به زير چوب او افتادند قدري ملايمت به خرج بدهد و آن ها را زير چوب نكشد .

 

/ 0 نظر / 4 بازدید