از تنکابن تا قزوين (۹)

   راه كم كم سربالا شده است و شيب بيشتري مي گيرد . رودخانه اي كه از عمق دره مي گذرد ، در بيشتر جاها همراه ماست و در سمت چپ ما در حركت است . گاهي وقت ها به رودخانه نزديك مي شويم و گاهي وقت ها ارتفاعمان از آن زياد مي شود . يكي دو جا ، موقع رد شدن از كنار رودخانه ، آقاي (ط) از دهنش درمي رود كه : اينجا براي « قايق سواري در آب هاي خروشان »!!! خوب است . به آب كه نگاه مي كنم مي بينم در عميق ترين جاها ، عمقش آنقدر نيست كه از زانوي آدم بالاتر بيايد . قايق كه هيچ ، اگر تيوپ ماشين را هم توي اين آب بيندازند ، كفش به زمين مي گيرد . يعني آقاي (ط) نمي فهمد كه حتي قورباغه هم اگر قدري رشيد باشد ، از آب تني توي اين آب خجالت مي كشد ؟ محال است كه اين را نفهمد . پس اين آدم چه مرضي دارد كه اين حرف را مي زند ؟ فقط براي اين كه بگويد از وجود ورزشي با اين اسم هم خبر دارد ؟!

   هوا دوباره مه آلود شده است و گاه گاهي قطرات خيلي ريز باران ، خيسمان مي كند . اما به شدت ديروز نيست . به «سلمبار» نرسيده ، به روستايي برمي خوريم كه اسمش اين طور كه من مي فهمم ، « كلوم لات » يا « كلام لات » است . جمعيتي ندارد . شايد پنج يا شش خانوار . وضع زندگيشان هم مثل روستاهاي ديگر اين منطقه . و لابد با زمستان هاي برف گيري كه از زير كرسي نتواني بيرون بيايي . به اين فكر مي كنم آدمي كه در اين طور مناطق بزرگ شده است ، چطور با اين خلوت و تنهايي و بيكاري زمستان كنار مي آيد ؟ يك آدم معمولي كه در فضاهاي بزرگ تر زندگي كرده ، حتي اگر مجبور به زندگي در اين طور محيط ها باشد ، آنقدر خاطره و ياد و چهره و تصوير در ذهن براي نشخوار كردن دارد كه براي يك عمر كفايت مي كند . چه برسد به آدم هايي كه به قول شاملو ، دفتر آدم ها را ورق زده اند و به راز بلند انزوا رسيده اند . اما اين مردم ؟! خدا صبرشان بدهد . لابد تمام زمستان را ( كه لابد در اين مناطق كمتر از پنج ماه نيست ) بايد بنشينند و به ديوار روبه رو نگاه كنند يا اگر پنجره اي باشد ، از پنجره قد و ارتفاع برف جمع شده ي كوچه ها را اندازه بگيرند و هروقت وقتش بود ، مشتي كاه خيس كرده يا يونجه ي خشك جلو گاو و گوسفندشان بريزند .

   از روستاي كلوم لات مي گذريم . يكي دوتا بچه هم دور و بر روستا توي دست و پا مي پلكند . تا به «سلمبار» برسيم ، سمت چپ راه ، دشت پهن و وسيعي است كه تمام آن را گل هاي زرد و سفيدي پوشانده است . دشت قشنگي است .

   يواش يواش به « سلمبار » نزديك مي شويم . اسمش را كه مي شنوم ، ياد سفر چند سال قبلمان مي افتم . آن سال راه را از پيچه بن به قصد تنكابن شروع كرديم (يعني درست عكس اين مسيري را كه امسال مي رويم ) و چون پل را آب برده بود ، مجبور شديم كه برگرديم . بماند كه من با اضافه وزن بيست و هفت هشت كيلويي آن موقع ، چه كشيدم و چه زايماني كردم تا به پيچه بن برسم . يادم هست آن سال وقتي از سلمبار برمي گشتيم ، ميان راه جايي نشستيم تا استراحت كنيم . صحبت افتاد از اين كه اين اسم به چه معنا است ؟ از من پرسيدند . با توجه به اين كه آقاي (ط) گفته بود : زمستان تمام اين روستا زير سه متر برف مي خوابد ، من همين طور گرپ انداز و الكي ، گفتم : « در عربي (ثلج) به معناي برف است . شايد از همين جا اسمش را گذاشته اند سلمبار . هرچند ثلج را با (ث) مي نويسند و اسم اين جا را با (س) »

   با تمام تأكيدي كه داشتم كه اين را با اجتهاد و استنباط خودم فهميده ام و هيچ پايه و اساسي ندارد ، همين يك اتيمولوژي احمقانه و بي پايه ، تمام گروه را قانع كرد .

   آقاي (ط) از سال ها قبل ( شايد از سي سال قبل ) در اين روستا پيرزني را مي شناخت كه هر سال وقتي به اين جا مي رسيدند ، مهمان او مي شدند و موقع رفتن هم مبلغي به او مي دادند . سفر قبلي ، آن قدر از اين پيرزن مهرباني و انسانيت ديديم كه مطمئن شدم اگر گروه او را با عنوان « مادر آقاي ط » مي شناسد ، زياد بي جا نمي گويد . شوهر زن هم سال هاي قبل با او بود ، اما در حقيقت آن كه جلو مهمان ها درمي آمد ، خود پيرزن بود . اميدمان اين است كه امسال هم او را ببينيم . به روستا كه مي رسيم ، آقاي (ط) سراغ مادرش را مي گيرد . معلوم مي شود كه شوهرش چند سال پيش فوت كرده و خود او هم به شهر پيش بچه هايش رفته است . خوب ! حالا پيدا كنيد جاي شب خوابيدن پرتقال فروش را . سراغ امام زاده را مي گيريم .

   آقاي (ط)‌ توي روستا در حال چرخيدن و اطلاعات جمع كردن است . اول روستا چند تا بچه ي كوچك و بزرگ مي بينيم . همكارها صدايشان مي كنند و شروع مي كنند به سؤال كردن . دوتاشان پنجم ابتدايي را خوانده اند و مي روند اول راهنمايي . دوتا دختر بچه . يكيشان خيلي با نمك است . همكارها ازشان مي خواهند كه شعر بخوانند . خجالت مي كشند . اما با اصرار من و همكارها راضي مي شوند . بچه ي شش هفت ساله اي كه كنارشان هست ساكت و بي سر و صدا نگاه مي كند . دستشان را به هم مي دهند و شعر « دو كاج » را از فارسي پنجم مي خوانند . مشغول فيلم گرفتن هستم . خواندنشان كه تمام مي شود ، از مدرسه شان مي پرسم . تازه آن وقت دستگيرم مي شود كه خودشان اهل « تنكابن » هستند و نه « سلمبار » و براي ييلاق و هواخوري به اينجا آمده اند . مثل اين كه بد كلاهي سرم رفته است !! اسم و فاميلشان را مي پرسم . فاميل هردوشان « منصور كيايي » و چقدر زياد است اين فاميل در اين منطقه ! توي مران هم كه بوديم ، نام خانوادگي بيشتر اهالي كيايي و منصور كيايي بود . ياد تاريخ بيهقي مي افتم و عبارت سلطان محمود كه اهالي ري و اين منطقه را آدم جنگي نمي دانسته و آنان را « مشتي كيايي فراخ شلوار » مي شناخته است .

   تا از بچه ها جدا بشويم ، همكارها اول روستا به خانه اي مي رسند كه در و ديوار آنچناني ندارد . تنورخانه اش كنار راه است و دو سه تا زن ، تنورش را آتش كرده اند و مشغول نان پختن هستند . وادارم مي كنند فيلم بگيرم . گذشته از اين كه از اين قرتي بازي ها خوشم نمي آيد ، مي ترسم زن ها هم بدشان هم بيايد . اجازه مي گيرم . مخالفتي نمي كنند . شروع مي كنم و همكارها هم زن ها را سؤال پيچ مي كنند . مشغول گرداندن دوربين هستم . يكي از ديوارها را با بلوك هاي توخالي سيماني بالا برده اند . آقاي (مي) اصرار مي كند كه : « تو را به خدا از اين ديوار فيلم نگير !! » مثل اين كه با فيلم نگرفتن من ، واقعيت عوض مي شود يا مثلا مشغول ساختن فيلم تاريخي هستيم و آمدن اين ديوار توي كادر ، فيلم را خراب خواهد كرد . كارم كه تمام مي شود ، مي بينم آقاي (مي ) و آقاي (پ) و يكي دو نفر ديگر ، يكي از پيرمردهاي همين جا را گيرانداخته اند و سؤال پيچش مي كنند و يكيشان هم فيلم مي گيرد . خدا بركت به گوشي هاي همراه بدهد . از صدقه سر اين گوشي ها ، هر كدام از اعضاي گروه ، براي خودمان يك پا ابراهيم گلستان و كاوه گلستان و شهيد آويني و . . . شده ايم . آقاي (مي) به پيرمرد مي گويد : « خوش به حالتان ! توي اين هواي عالي و خنك زندگي مي كنيد . » قصد دارم جوابي به اين حرف بدهم ، اما تا من و يا پيرمرد بجنبيم و جوابش را بدهيم ، پيرزني كه مشغول نان پختن است ، جواب آقاي (مي) را نقد و مختصر و مفيد توي قابلمه اش مي گذارد : « زمستان اينجا زير سه متر برف نمانده اي كه بفهمي هواي خوب يعني چه !! » . حرفش را به لهجه ي محلي زده است ، اما بيشتر كلمات به فارسي است و همه فهميده ايم چه مي گويد . درست همان جوابي كه من مي خواستم بدهم . بعد هم خودش و دو سه تا زن كناردستي اش شروع مي كنند به خنديدن . مزد دست بچه شهري فضولي كه همه چيز را اين طوري مي بيند .

   و بعد حرف مي كشد به اين كه سه ماه زمستان يا شايد هم بيشتر ، تمام راه هاي اينجا بسته است و گاهي وقت ها كابل هاي برق يا تلفن هم قطع مي شود و آن وقت مي شود واويلا !

 از اين ها هم خداحافظي مي كنيم و راه مي افتيم .

/ 0 نظر / 10 بازدید