بلای معلمی

صبح است و گاه شادی و هنگام خرمی

شب از چمن گذشته و گلبرگ شبنمی

آوازخوان چکاو خوش آهنگ در هوا

گیسوکشان بنفشه ی سرمست بر زمی

ریزد نسیم گل ز دهان سپیده دم

برکوهسار شادی و بر دشت خرمی

گسترده مهر جامه ی زرین به تیغ کوه

فرخنده کرده باغ به فرخنده مقدمی

خرم کسی که شادی این صبح زآن اوست

وز تاب مهر نیست چو من خاطرش غمی

گامی زند به مستی و آزادی و امید

وز دیوبچگان نبرد رنج همدمی

دو مرگ بود آنچه مرا پیر کرد و کشت

بیداد عشق بود و بلای معلمی

گر بستمی به تربیت سگ میان خویش

به بود تا به تربیت نسل آدمی

سگ مردمی به سر برد و آشنا شود

وز آدمی نیاید جز نیش کژدمی

در کشوری که این ثمر دانش است و علم

پیداست کآن دیار کجایست و مردمی

نفرین بر آن کسی که در این ره چو من برد

زجری بدین گرانی و اجری بدین کمی

دکتر حمیدی شیرازی

/ 1 نظر / 102 بازدید
ريژاب

مادر من معلم بازنشسته است. ولي هميشه عاشق بچه ها و تدريس بود. سر و كله زدن با بچه ها بهتر از درگير شدن در ارتباطات مزورانه و رياكارانه آدم بزرگهاي اين زمانه است. هر چند زحمت خيلي زيادي دارد ولي لطفش بيشتر است.