مسابقه ی کتاب های خوانده نشده

چند وقت پیش ، پانته آ ی عزیز من را هم به مسابقه ی وبلاگی ( کتاب های خوانده نشده ) دعوت کرد . قول داده بودم و تصمیم هم داشتم که در این مسابقه شرکت کنم . ولی تنبلی و بی حوصلگی طوری امانم را بریده بود که تازه امروز توانستم شروع کنم به نوشتن و آن هم از شما چه پنهان هنوز امید ندارم که در یک نشست مطلبم را بنویسم و پست کنم . بگذریم . مسابقه سر این بود که چه کسی کتاب های نخوانده بیشتر دارد و چرا . اگر بنا به گرفتن آمار دقیق باشد شاید من جزء نفرات اول فهرست باشم . البته کار به آدم هایی ندارم که از سر سیری و برای کامل کردن دکور منزل کتاب می خرند و کاری هم ندارند که کتاب چیست و از کیست و . . . . مثلا اگر سری صورتی رنگ کتاب های ( مهدی سهیلی ) به پرده ی خانه بخورد همان را می خرند و اگر سری کامل تاریخ طبری را با جلد سبز گیر آوردند و دیدند که با رنگ در و دیوار و تیر و تخته ی خانه جور است این یکی را می خرند و توی دکور کار می گذارند ! راستش اطاق من ، جزء شلخته ترین و بی نظم ترین اطاق هایی است که تا به حال دیده ام . فقط بچه محصل ها و دانشجوهایی که اطاق مجردی در جایی اجاره می کنند ، می توانند اطاقی به این شلختگی و بی نظمی و بدریختی داشته باشند . این را گفتم تا اصلا فکر نکنید کتاب خریدن من ذره ای از روی دکور بندی و آرایش شکل و وضع اطاق بوده است و ضمنا ذهنتان آماده باشد و اگر خواندید که شاید نصف کتاب هایی را که توی اطاقم دارم نخوانده ام فکر نکنید دلیلش چه بوده است . الآن که فکر می کنم می بینم خیلی از کتاب ها را برای این خریده ام که ( یک روز به کار آید ) . بگذریم . اما نخوانده ترین !!! کتابم کتابی بود از سری ماجراهای ( لاوسون و سامسون )‌ . افرادی که سن و سالشان بیشتر از من است و با کتاب دمخور بوده اند ، احتمالا انس عمیقی با این دو نفر آدم و کارآگاه (مایک هامر) و منشی زیبا و مشهورش ( ولدا ) ی نازنین داشته اند . خوشبختانه یا متأسفانه تا ما به سن مدرسه رفتن و کتاب خواندن برسیم ، انقلاب شد و این تیپ کتاب ها و خیلی کتاب های دیگر جمع شد و کتاب های در دسترس منحصر شد به نوشته های محمود حکیمی و استاد مطهری و دستغیب و قرائتی و نهایتا رضا رهگذر و مصطفی رحماندوست و . . . . یا دست آخر ژول ورن . این بود که وقتی با هر دانش آموزی قدری آشناتر می شدم اولین و مهم ترین ملاکم این بود که به کتاب دسترسی دارد یا نه . توی این امانت گرفتن ها همه جور کتابی به دستم می رسید . از کتاب های روضه خوانی و قصص الأنبیا و طوفان البکاء گرفته تا کتاب های جرجی زیدان و پرویز قاضی سعید و . . . هیچ یادم نمی رود . کلاس دوم راهنمایی بودیم . معلمی داشتیم به اسم آقای (ق) که تاریخ و جغرافیا درس می داد . سال های میانی دهه ی شصت بود و اوضاع آموزش و پرورش و همه ی ادارات از همیشه خیط تر . این آقای (ق) جنم عجیبی بود . آدم لاغری بود که در نگاه اول معتاد به نظر می آمد . از آن نمونه هایی که در ادبیات نیروی انتظامی به ( معتاد تابلو ) معروف شده اند . هنوز هم نتوانسته ام در ذهنم این اتهام را از او پاک کنم . خصوصا وقتی صدای دورگه اش که به ( دوزله) ی کردها شباهت داشت به یادم می افتد در اعتقادم محکم تر می شوم . یک اورکت سبزرنگ مدل آمریکایی داشت که به نظرم مال دوره ی سربازی یا بسیج یا این طور چیزها بود . هرچه بود اورکت آمریکایی اصل نبود . موتور گازی قراضه ای داشت از مارک ( پژو ) و همیشه با همین موتور به مدرسه می آمد . خیلی روزها سطل قرمز رنگی هم به فرمان موتورش آویزان می کرد و بعد از این که بچه ها سرکلاس می رفتند می آمد و سطل را و کوپن هایش را به یکی از همکلاسی های ما می داد که پدرش به اسم ( بشیر کور ) مغازه دار بود و عامل توزیع جنس کوپنی . روز بعد یا دو روز بعد همکلاسی ما سطل را با ( اقلام کوپنی ) برمی گرداند و تحویل آقا ! می داد . نمی دانم چرا هروقت یاد آقای (ق) می افتم تصویرش توی ذهنم با آن دندان های زرد شده و یکی در میان ، به حالت چمباتمه و آن هم پشت پنجره تصویر می شود . الآن که فکر می کنم نمی دانم چطور می توانست روی ده یا پانزده سانتیمتر جای پشت پنجره آن هم به صورت چمباتمه بنشیند . یک روز سر کلاس همین آقای (ق) نشسته بودیم . یکی از بچه ها یکی از کتاب های ( لاوسون و سامسون ) را برایم آورده بود . اگر اشتباه نکنم اسمش ( اسکلت خونین ) بود . کار کلاس تمام شده بود و تا آخر کلاس نیم ساعتی وقت داشتیم . آقای (ق) به بچه ها اجازه داده بود که اگر کار دیگری دارند انجام بدهند و خلاصه وقت در اختیار خودشان باشد . پرسیدم : « آقا اگر کتاب غیر درسی بخوانیم ایرادی ندارد ؟ » گفت : « چه کتابی ؟» من هم بی خبر از آنچه بر سرم خواهد آمد ، کتاب را نشانش دادم . کتاب مثل بقیه ی کتاب های پلیسی قطع جیبی داشت و کاغذش هم کاهی بود و درست مثل بقیه ی کتاب های پلیسی جلدش هم از دو طرف افتاده بود . گفت : « بیارش ببینم » و کتاب را گرفت و ( اجمالا تورقی ) کرد و شروع کرد به نصیحت کردن که : این کتاب ها به درد شما نمی خورد و این ها را فقط برای سرگرم کردن جوان ها می نوشتند و قصدشان فقط پول درآوردن بوده است و خیلی از این جور حرف ها که این طور وقت ها تحویل آنهایی داده می شود که در جایگاه متهم و مقصر نشسته اند . حرفش که تمام شد و خاطرش که جمع شد که من قانع شده ام گفت : « این کتاب را من می برم . خوب ؟! » و « خوب » بعدی تنها کلمه ای بود که از دهن من در جواب آقای (ق) بیرون آمد . حالا من مانده بودم سرگردان و نمی دانستم که ( غم زمانه خورم یا فراق یار کشم ؟ ) درد نخوانده ماندن کتاب یک طرف و شرمندگی دوستی که کتاب را به من امانت داده بود یک طرف . خوشبختانه پسرک آدم نجیبی بود و از طرف دیگر بخت با من یار بود که خودش هم با من همکلاس بود و تمام ماجرا را می دید و شاهد بود که کتابش چه طور در گرداب نابودی و ( ملاخور ) شدن فرو رفت . هرچه بود پسرک بعدها اصلا ماجرا را به روی من نیاورد . اما آنچه برایم ماند درد نخوانده ماندن کتاب بود و تجربه ی تلخ (ملاخور شدن ) چیزی از متعلقات . بعد ها که یکی از بزرگترها برایم کنایه ی (ملاخور ) را تعریف کرد دانستم که خودم هم از قربانیان واقعی آن بوده ام . تعریفش از ملاخور این بود که : ما بچه که بودیم ، گاهی وقت ها عمویی ، دایی ای یا بزرگ تری چیزی مثل خودنویس برایمان هدیه می آورد و از ذوقمان آن را می بردیم مکتبخانه . بعضی ملاها تا چشمشان به این طور چیزها می افتاد ، آن را می گرفتند تا امتحان کنند و اگر چیز به دردبخوری به نظرشان می آمد ، به بهانه ی این که این ها به دردتان نمی خورد و خطتان را خراب می کند و شما باید با همان « قلم فرانسه » ها بنویسید ، خودنویس را بالا می کشیدند و آن وقت کو آنقدر جرئت و پررویی و گستاخی که بتواند قلم را پس بگیرد ؟! پ . ن : اولین بار است که با قالب های جدید پرشین بلاگ کار می کنم و اصلا مشخص نیست که چطور باید به جایی یا کسی لینک داد . از این بابت یک معذرت حسابی به همه ی خوانندگان بدهکارم .

/ 0 نظر / 7 بازدید