از تنكابن تا قزوين(۱۴)

    ساعت از يازده گذشته است كه به چشمه آبي مي رسيم . رسيدن به اينجا ، آخر سربالايي را مژده مي دهد . اين چشمه سال هاي قبل هم همين طور پرآب بود . آب خنكي دارد . نمي شود دست را توي آن نگه داشت . آقاي (غ.س)‌ به عادت هميشه ،‌ كتري را پيدا مي كند . آتشي روشن مي كند تا چاي را بار بگذارد و از همان اول شروع مي كند به صدا كردن كه : « ليوان هاتان را بياريد!» 

     قدري كه مي گذرد ، آقاي (ر.پ) كوله پشتي اش را باز مي كند و صدا مي كند كه : « بطري هاي آب را بياريد اينجا !» مي پرسم : « براي چي ؟» مي گويد : « مي خواهم اعضا را سورپريز كنم ! » دست مي كند و از توي كوله پشتي اش ، چندبسته پودر شربت بيرون مي كشد . پودرها را توي بطري ها مي ريزد و شروع مي كند به هم زدن .

    آقاي (غ.س) شروع كرده به داد و بيداد كه : « آقا ! سوخت كم است . سوخت بياريد ! » يكي دو نفري دنبال سوخت مي روند . اما چيز دندانگيري عايد نمي شود . كاردم را برمي دارم و راه مي افتم تا اگر شد ، چندتايي بته ي خشك شده بكشم و زير اجاق بگذارم . بيشتر بته ها رطوبت دارند . همين طور كه چندتايي بته كنده ام و دارم از گروه دور مي شوم ، يك دفعه جلو پايم ،‌ كپه اي پهن الاغ مي بينم . با اين سوخت غني شده ، شايد بشود ناهار هم بار گذاشت . اين سوخت دندانگيرتر !! از همه است .گوني سالم و سفيدي هم نزديك پهن ها افتاده است . بته ها و پهن ها را روي گوني مي ريزم و همه را به كنار اجاق (غ.س) مي رسانم و آتش مي زنم . شربت (ر.پ) حاضر شده و به قول همكارها « فاز حسابي داده است ! »

    چندتايي عكس مي اندازيم . آقاي (غ.س) هم دوربينش را بيرون آورده است و عكس مي اندازد . چون به عكس گوشي ها اطميناني نيست ، هرجا كه موقعيت حساس مي شود ، آقاي (غ.س) دوربينش را ظاهر مي كند . روبه روي ما ، يكي دو تا كوه هست كه اگر همكارها اشتباه نكرده باشند ، تخت سليمان است و كوه هاي طالقان . مه دور و بر اين كوه ها را گرفته و منظره ي قشنگي درست كرده است .

    چاي حاضر شده و با سيگار ، ساعت دهي مفصلي را ترتيب داده است . چاي را مي خوريم تا حركت كنيم . بالاي سرمان سر و صدايي بلند مي شود . چندتايي زن و دختر و يك پسر بالاي تپه ، مشغول چيدن علف هاي دارويي و چاي كوهي و . . هستند . سر و وضعشان و آفتابگردان هايي كه به سرشان بسته اند ، نشان مي دهد كه اهل روستا نيستند . همكارها حدس مي زنند كه توريست باشند . برق شيطنتي توي چشم بعضي همكارها مي بينم . لابد فكر مي كنند فرصت خوبي است براي لا*سي*دن . قدري كه اين طرف و آن طرف مي چرخند ، متوجه مي شوم مهمان هاي شهري اهالي هستند كه براي ديد و بازديد اقوامشان آمده اند و حالا هم مشغول جمع كردن سبزي هاي كوهي هستند . نمي توانم منظورم را براي همكارها ، درست برسانم . ظاهرا :

« گرگ گرسنه چو يافت گوشت نپرسد

كاين شتر صالح است يا خر دجال »

    راه مي افتيم . مسير زن و بچه ها ، با ما فرق دارد . درست عكس ما ! ما به سمت روستا مي رويم و آن ها از روستا بيرون آمده اند . خيلي كند حركت مي كنند . نزديك تر كه مي شويم ، آقاي (ط) از دور برايشان دست تكان مي دهد و بعد با صداي بلند داد مي كشد : «از كجا آمده ايد ؟ » هنوز نفهميده است كه اين ها مهمان هاي اهالي هستند . توي دلم مي گويم : « از قبرستان » و مناسب تر و كامل تر از جواب من ، جواب يكي از دخترهاست كه نقد و بي معطلي م يگذارد توي يغلاوي آقاي (ط) : « از لوس آنجلس !! » دخترها با هم شروع مي كنند به خنديدن . نوش ! نوش ! به قول عطار : « اين جوابي بود بر بالاي او ! » اما آقاي (ط) دنده پهن تر از اين حرف هاست . از رو نمي رود و خودش را از تك و دو نمي اندازد . دوباره داد مي كشد : « مي گم آخه اين قدر لوسيد ! » و بعد خودش حسابي از اين حاضرجوابي بي مزه و خنكش كيف مي كند . اما با همه ي اين حرف ها قانع شده كه شكار گراز درآمده است و باب دندان نيست . به بقيه ي همكارها هم كه مي رسيم ، شوخي اش را تعريف مي كند . درست مثل اين كه يك پرونده ي دادگاه را برنده شده و وكيل نر و برجسته اي را زمين زده است .

    به بالاي تپه كه مي رسيم ، پسري كه همراهشان بود ، هنوز دور نشده است و ما از كنار او رد مي شويم . پسر سوار خر است . آقاي (ر) چشمش كه به خر مي افتد ، دوباره هوس سواري به كله اش مي زند . با پسر قرار مي گذارد كه : پولي بدهد و خر سواري كند ! پسرك از راه دور با همراهانش مشورتي مي كند و موافقت مي گيرد . آقاي (ر) هزار تومان مي دهد و خر را سوار مي شود . پانزده ، بيست قدمي مي رود و پسر پياده اش مي كند . هوس احمقانه اش ، خيلي گران تمام شده است . سوار شدن بعضي از حضرات «اسمش را نبر » احتمالا ارزان تر از اين باشد . مطمئنم اين كارش از روي خيرخواهي نيست . در موقع عادي ، دو ريالي را با برنو توي هوا مي زند و حالا محال است براي كمك به اين پسرك اين كار را كرده باشد .

    به بالاي تپه چيزي نمانده است . به بالاي تپه كه برسيم و قدري كه سرازير بشويم ، كاروانسراي سنگي قديمي را خواهيم ديد . كاروانسرا خيلي قديمي است . شايد از كاروانسراهاي شاه عباسي باشد . نزديك كاروانسرا ، تابلو نشان مي دهد كه اين جا درست مرز استان قزوين و استان مازندران است . كاروانسرا از راه قدري فاصله دارد . همكارها از كنار آن مي گذرند . . . .ادامه دارد

/ 2 نظر / 6 بازدید
الهه

واقعا که! زير دست همچو آموزگاران جلف و سبکی چه ها که عمل نمی آيد!

شباويز

به : ) الهه البته دوست عزيز همين آقاي (ط) موقع برخورد با دانش آموزان و اصلا وقتي لباس كار معلمي اش را مي پوشد (هرچند الآن بازنشسته) شده است ، به نظر بسيار معقول و منطقي و جاسنگين و خصوصا موقر مي آيد . و اصلا ديدن چهره ي بسيار متين و نجيب و موقر اين آدم يكي از دلايلي است كه باعث شده من هنوز نتوانم قيافه شناسي را به عنوان علم تعريف كنم . موفق باشيد .