قصص الأعراب(3)

عیسی بن فرخان در زمان وزارتش با ابوالعیناء شاعر سرگرانی و تکبر می ورزید . چون از وزارت خلع شد ، جایگاه ابوالعیناء در نظرش بزرگ شد . یک روز در مجلسی با او حضور یافت و در تفقد و پرسیدن او مبالغه کرد و به او گفت : کجایی ای ابوالعیناء ؟! خدا را شکر که تو را می بینم !!

     گفت : به خدا سوگند از تو به اشاره ای بدون کلام قانع بودم و به این که تو را ببینم بی آن که با من سخنی بگویی راضی بودم ، پس خدای را سپاس که حال تو را بدینجا رسانید و اگر در باب تو نعمت پیش از این خطا کرده بود ، نقمت و نکبت در باب تو درست آمد و اگر دنیا با روی آوردن به تو زشتی ها و تباهی های خود را نشان داده بود، با پشت کردن به تو نیکویی های خود را نیز نشان داد . منت خدای را که ما را از دروغ بستن بر تو بی نیاز ساخت و از آلودگی سخنان ریاکارانه در باب تو پاکمان کرد ، به خدا سوگند که نعمت ها را تباه کردی و حق منعم را به جای نیاوردی .

      عیسی گفت : ای عبدالله ! در سب و لعن من مبالغه کردی ، گناه من چه بوده است ؟

      گفت : به خدا از تو چیزی بی مقدارتر از وجود تو خواستم و با شیوه ای زشت تر و ناپسندتر از خلقتت مرا از خود راندی !!

     قصص الأعراب ج 4 ص 436

/ 0 نظر / 10 بازدید