از تنكابن تا قزوين (۱۳)

    ديشب قبل از خواب و ضمن كميسيون بنا گذاشته ايم كه صبح زود حركت كنيم . اين طور كه پيداست سخت ترين قسمت راه مال امروز است . گردنه هاي سخت و بدراه بين (سلمبار) و (پيچه بن) . همكارها حدس مي زنند اين قسمت راه از مسيرهاي هر روزه بيشتر طول بكشد . صبح بلند شده ايم . صبحانه اي خورده ايم كه راه بيفتيم .

   از امامزاده كه بيرون مي آيم ، يكي از زيباترين منظره هاي تمام عمرم را مي بينم . مه به صورتي كاملا غليظ جلو امامزاده را پوشانده است . اما سنگيني مه و پايين آمدنش ،‌ باعث شده كه خود ما و كوه ها و تپه هاي مقابل توي مه نباشيم . مه آنقدر پايين آمده كه دره ي زير پايمان را پوشانده و آن قدر غليظ است كه اصلا چيزي در آن ديده نمي شود . درست مثل اين كه روبه روي يك درياي سفيد و بدون حركت و موج ايستاده باشي و از بين اين دريا ، كوه ها و تپه ها و ديواره هاي سبزپوش دره ، سرشان را بيرون آورده باشند . كوه هاي رو به رو از كمر به بالا از مه بيرون هستند و درست از همان جايي كه مه شروع مي شود هيچ چيزي از كوه ديده نمي شود . قشنگ تر از خود اين مه ، غلظت و سفيدي آن است .

    قبل از راه افتادن ، باز همان انتظار براي خالي شدن تك كابين دستشويي و . . . . موقع راه افتادن فاصله ي افراد زيادتر از آني است كه بايد باشد . (ت.ك) و (م.م) به سلمبار رفته اند تا قابلمه هاي شير و ظرف هاي ماست ديروزي را به صاحبانشان برگردانند . كوله پشتي ها را بار مي كنيم و كوله پشتي اين دو نفر را هم برمي داريم و راه مي افتيم . قبرستان ده نزديك امامزاده است . ديروز موقع آمدن متوجه آن نشده بودم . شايد بيشتر از ده پانزده قبر قابل شناسايي ندارد و لابد صدها جنازه كه الآن خاك و خاكستر شده اند .

    نزديك روستا به دو نفري مي رسيم كه رفته بودند تا امانت ها را تحويل بدهند . راهمان مي تواند از دو مسير باشد . بين (سلمبار) و (پيچه بن) به تازگي جاده ي ماشين رو كشيده اند كه هنوز كامل نيست و قرار است تا (مران) و از آنجا تا (قاضي محله) برود . اين حساب را مي رسيم كه جاده چون براي ماشين طراحي شده است ، لابد طولش چندين برابر راهي است كه هر سال طي مي كرده ايم . همگي در جاهاي مختلف ، قبلا هم تجربه ي اين طور راه ها را داشته ايم . هر پيچ و گردنه و هر سربالايي را كه مي پيچي به خودت مي گويي : « اين آخري است » و تازه مي بيني پيچ هاي بعدي خودشان را پنهان كرده بوده اند .

    بنا مي شود كه از راه هرساله برويم . جاده ي درست و درماني نيست . حتي بعيد مي دانم به جز قاطر حيوان ديگري بتواند از آن عبور كند .

   به روستا كه مي رسيم ، با راهنمايي آقاي (ط) از سمت راست روستا راه را ادامه مي دهيم و مستقيم حركت مي كنيم . همين طور كه از روستا دور مي شويم ، صداي سوت اهالي را مي شنويم و موقعي كه به پشت سرمان نگاه مي كنيم ، اشاره هايشان را مي بينيم . اما گوش كسي بدهكار نيست . شايد دارند بدرقه مان مي كنند . يكي دو نفري حدس مي زنند كه اشاره شان به سمت مسير درست است . اما بقيه افسارمان را داده ايم دست آقاي (ط) و دنبالش مي رويم . قبل از اين كه از روستا زياد دور شويم ، يك كاميون بنزده تن كمپرسي هم از روستا بيرون مي آيد و به سمت پيچه بن حركت مي كند . اما از ما خيلي دور است . هم جاده و هم كاميون . ديروز اهالي گفته بودند كه صبح كاميوني به سمت پيچه بن خواهد رفت و مي توانيد با آن برويد . اما سواره رفتن عده اي و پياده رفتن عده اي هم توي كميسيون ديشب تأييد نشد . حالا بايد كاميون خالي برود و ما هم سر اين كه راه درست كدام است همديگر را بجويم .

   سربالايي راه شروع شده است . اما شديد نيست . حالا ما هم وارد مه شده ايم . هرچه جلو تر مي رويم ، همكارها به درست بودن راه بيشتر شك مي كنند . سمت راستمان يك مسيل است . عمق چنداني ندارد . اما احتمالا بالاتر كه برويم رد شدن از آن سخت تر خواهد شد . قدري كه جلوتر مي رويم ، شك آقاي (مي) مبدل به يقين مي شود و شروع مي كند به اعتراض كردن . هنوز آقاي (ط) به اعتراض ها توجه نكرده است . راه را به اصرار آقاي (ج.م) ادامه مي دهيم . قدري كه جلوتر مي رويم ،‌اعتراض آقاي (مي) بيشتر مي شود . من هم احساس مي كنم كه درست مي گويد . اما يقين ندارم . با اعتراض آقاي (مي) گروه مي ايستد . آقاي (ط) هنوز هم روي موضع خودش پافشاري مي كند . آقاي (ج.م) هم از او حمايت مي كند . آقاي (مي) قدري بحث مي كند و آخر سر مي گويد : « اگر تمام شما هم از اين طرف برويد ، من از اين سمت خواهم رفت . معني ندارد ! من مطمئنم كه راه را اشتباه آمده ايم . اهالي هم كه سوت مي زدند منظورشان همين بود . راهي كه چند سال قبل برگشتيم اين نبود . اين اصلا راه نيست ! ما الآن فقط سينه كش تپه را بالا مي رويم و توي اين مه معلوم هم نيست كه به كجا برسيم . اصلا اگر راهي هم باشد توي اين مه نمي شود پيدا كرد . وآنگهي ! شما همه كيسه خواب داريد و اگر شب هم توي بيابان ماندني باشيد هرطور است ، خودتان را به صبح مي رسانيد ، اما من چطور ؟ تازه خودم و مردنم هم به جهنم ! دوقلوهاي من چه گناهي كرده اند كه بايد بي پدر ، بزرگ بشوند ؟! » آقاي (مي) عصباني شده است . بحث داغ شده . درست مي گويد . آقاي (مي) نمي تواند توي كيسه خواب بخوابد . كيسه خواب دارد ، اما همراه نمي آورد . دوقلوهايش را هم خيلي دوست دارد . دو تا دختربچه ي هفت هشت ساله ! چقدر هم شيرين و دوست داشتني هستند . مرا به اسم عمو مي شناسند . ياد بچه ها كه مي افتم انگار به آقاي (مي) حق مي دهم . خلاصه با توقف آقاي (مي) گروه كاملا مي ايستد . تا بحث به نتيجه برسد ، من و (م.ف) سيگاري آتش مي كنيم . بالأخره بنا مي شود آقاي (پ) كه آن طرف مسيل حركت مي كرد ، به بالاي تپه برود تا ببيند راهي هست يا نه . كوله پشتي اش را زمين مي گذارد و راه مي افتد . بالا كه مي رسد ، اشاره مي كند كه « بياييد ! راه از همين جاست ! » كوله پشتي آقاي (پ) را هم خواهرزاده هايش برمي دارند و راه مي افتيم . مسيري كه الآن بايد برويم دقيقا نود درجه با مسيري كه مي رفتيم تفاوت دارد . به عبارتي اگر راه قبلي را مي رفتيم ، آخر و عاقبت كارمان معلوم نبود . از تپه كه بالا مي رويم ، قدري سرازيري داريم و بعد دوباره تپه ي بعدي . روي اين يكي تپه ، دونفري را مي بينيم كه سال هاي قبل هم ديده بوديم . گوسفندهاي آبادي دست اين ها سپرده است و كنار تپه زاغه مانندي درست كرده اند و ظاهرا شبانه روز آنجا هستند . اعضا به عادت هميشه سراغ ماست و پنير مي گيرند و جواب مي شنوند كه : « ما امانت دار مردميم . اجازه ي فروختن نداريم . » مسير را مي پرسيم و راه مي افتيم . بعد از حركت كردنمان ، يكي از اين دونفر صدامان مي كند . من و (م.ف) برمي گرديم . سيگار مي خواهد . قوطي سيگار را باز مي كنم و چند نخ سيگار بهش مي دهم . (م.ف) هم همين طور و راه مي افتيم .

    هرچه جلوتر مي رويم مسير سخت تر و گم تر مي شود . گاه گداري نعل قاطري يا اسبي را مي بينيم كه جدا شده و به زمين افتاده است . معلوم نيست توي اين راه ، قاطر چه طور حركت مي كند . بعضي جاها را آب شسته و برده و رد شدن سخت تر شده است . ظاهرا اصل گردنه بالا است . گردنه اي كه به شوخي اسمش را گذاشته ام (گردنه ي هتك دران) و بين اعضا هم به همين اسم شناخته شده است . يك ساعتي كه راه مي رويم ، اعضا تصميم مي گيرند استراحت كنند . جايي رو به آفتاب ولو مي شوند . عجيب است ! اين جا مه است و آفتاب ديده نمي شود . هوا هم سرد است . اما زمين گرم است ! علتش را نمي فهميم . قدري استراحت مي كنيم و حركت ! راه همين طور بدبار و بدمسير است . يعني راه كه نيست ، جاي پاهايي است كه خدا مي داند از كي مانده است و اين قدر است كه اگر كسي دقت كند احتمال گم شدنش پايين مي آيد . بين راه جا به جا نعل حيوانات است كه كنده و زمين افتاده است . . . . ادامه دارد

/ 0 نظر / 9 بازدید