از تنكابن تا قزوين (۱۰)

    همكارها ظاهرا امامزاده اي را در خارج روستا نشان كرده اند . يكي از همكارها كه در سفرهاي قبلي ، به اين امامزاده سري زده بود ، مي گويد : « فضاي امامزاده خيلي كوچك است . بيشتر از دو سه نفر نمي توانند توي آن بخوابند . » توي دلم ماتم مي گيرم كه : اصل مصيبت امشب است . امامزاده از روستا حدودا ده دقيقه اي فاصله دارد . چند نفري جلوتر از ما رفته اند . از گروهي كه سر تنور مشغول مصاحبه !! و فيلمبرداري هستند جدا مي شوم و دنبال بقيه اي كه جلوتر رفته اند راه مي افتم . (م . ف ) و ( ج.هـ ) و يكي دو تا ديگر از همكارها را مي بينم كه وسط راه نشسته اند و خستگي مي گيرند . لباسم هم از عرق راه و هم از رطوبت هوا خيس است . جايي نزديكشان مي نشينم تا خستگي بگيرم و سيگاري دود كنيم . تمام سنگ هايي كه كناره هاي راه افتاده اند ، كم و بيش گلي هستند و روي هركدام كه بنشينم ، لباسم گلي خواهد شد . اين ميان بين من و بقيه يك فرق هست : حسن كار من در اين ميان اين است كه با همين لباس ها بايد به شهرمان برگردم . يعني برعكس بقيه ي همكارها ، هيچ لباس اضافي با خودم برنداشته ام . هراز گاهي فكر لحظه اي را مي كنم كه با اين هيئت و شمايل بايد مثل غول بياباني توي خيابان هاي شهرمان ظاهر بشوم . به هر صورت اين بار اول نيست و توي راه و بيراه هرجا نشسته ايم ، معمولا روي خاك و گل بوده و برايمان عادت شده است . كارمان كه تمام مي شود ، راه مي افتيم .

     كنار راه ، اسبي را بسته اند . اسب خاكستري رنگ نافرمي است . پالاني كه به جاي زين پشتش گذاشته اند ، خيلي خوب و دقيق جايگاهش را در چارت سازماني روستا نشان مي دهد . بيشتر يابو است تا اسب و اصلا توي اين منطقه و با اين شرايط اقتصادي ، كدام آدم ديوانه اي اسب را براي سواري نگه مي دارد ؟ آقاي (ر) انگار قسم خورده است يا نذر دارد كه اين اسب را سوار شود . كوله اش را از پشتش مي گيرد و به من و (م.ف) مي دهد تا برايش بياوريم و خودش مي رود سروقت اسب . (م.ف) چوبدستي اش را از زير بند كوله پشتي رد مي كند و يك سر آن را به دست من مي دهد و راه مي افتيم .عمد يا غير عمد سمت گلي چوبدستي كه مدام روي زمين مي خورده به طرف من افتاده است . به شوخي به (م.ف) مي گويم : « سر . . هي چوب را به من داده اي ؟! » به اين حرف ها و شوخي هاي گاه و بيگاه من عادت دارد و منتظر است تا آنها را ضبط كند . صداي خنده اش به آسمان مي رود . انگار دلش نمي آيد فقط خودش به تنهايي به اين شوخي بخندد . (ج.هـ) را هم صدا مي كند و برايش تعريف مي كند . خود (ر) هم رفته و آويزان اسب شده تا سوارش بشود . بختمان گفته كه آقاي (ر) بچه ي دهات است و اين طور خودش را اسب و الاغ نديده نشان مي دهد . قد اسب بلند است و آقاي (ر) حريفش نمي شود . اما اسب را به كنار نهر آبي مي آورد و خودش روي بلندي لبه ي نهر مي رود و به هر مصيبتي هست آن را سوار مي شود . بدون اين كه ميخش را از زمين بكشد ، تا همان محدوده اي كه افسار حيوان اجازه مي دهد دوري مي زند و حسرتش كه مي ريزد ، از اسب پايين مي آيد و خودش را به ما مي رساند .

    به امامزاده كه مي رسيم مي بينيم اين امامزاده ، امامزاده ي سابق نيست . كنارش ، مسجد خوبي ساخته اند و بالاتر از مسجد هم دستشويي براي زوار و نمازگزارها هست . نزديك دستشويي هم چشمه ي آبي هست با حوضي كه براي آن درست كرده اند و آب يخي كه دست را نمي توان بيشتر از يكي دو دقيقه توي آن نگاه داشت . مسجد با وضعيت فعلي ، راحت مي تواند بيست نفر را براي خوابيدن شب جا بدهد . تابلو كوچكي كه كنار امامزاده آويزان كرده اند ، آن را به عنوان ( امامزاده زكريا ) معرفي مي كند و از همه مهمتر ، اسم روستا را ( سلج انبار ) يا همان برف انبار نشان مي دهد . به عبارتي ، فقه اللغه ي احمقانه ي چندسال پيش من درست از آب درآمده است ، اما تعجب اين جاست كه هيچ كس دقت نكرده كه (ثلج) را با (ث) مي نويسند و نه با (س) كه انبارشده ي آن بشود ( سلج انبار ) و بعد هم (سلمبار) .

    قبل از ما تعدادي از همكارها پرشده اند داخل مسجد . مسجد از لحاظ ظرف و ظروف و چراغ و ... چيزي كم ندارد . همه هم وقفي . استراحتي مي كنيم و ناهار هم با نان و پنيري كه از روستا تهيه كرده اند برگزار مي شود . به يكي دو تا از جوان ها سپرده اند كه ماست و شير را براي فروش بياورند . جوان ها قول بعد از ظهر را داده اند . بعد از ناهار من كيسه خوابم را كناري پهن مي كنم و مي خوابم . كيسه خواب هنوز رطوبت دارد . هنوز ؟! مگر هنوز چه شده ؟! اين زبان بسته كجا حرارت ديده كه بخواهد رطوبتش خشك شود ؟ خواب بعد از ظهرم حسابي طولاني مي شود . از خواب كه بلند مي شوم ، عصر گذشته است . جوان ها يكي دوتاشان آمده اند و برگشته اند . بيشتر هم به طلب سيگار . يكي دو تا از مسن ترهاي روستا هم آمده اند و بيرون مسجد نشسته اند و گپي زده اند و در حال رفتن هستند . آقاي (ج.م) هم اين طور كه پيداست قليانش را چاق كرده بوده و پاي صحبتشان بوده . يعني من هنوز نخوابيده بودم كه آقاي (ط) و پسرش با هم ، مشغول چاق كردن قليان بودند . هرچند بعيد مي دانم آقاي (ج.م)به آنها فرصت حرف زدن داده باشد .

   وقتي به روستايي مي رسيم و چيزي احتياج داريم ، فعال ترين و كارآمدترين عضو گروه ، آقاي (ت.ك) است . به هر كجا كه مي رسيم ، نمي دانم با چه افسوني و از چه راهي نان و مايحتاج گروه را جور مي كند . اين بار به روستا رفته و اين طور كه خودش مي گويد ، دي*ش و رسي*ور ماه*واره ي يكي از اهالي را تنظيم كرده و در جواب لطفش تعدادي نان بهش داده اند . براي شب هم شير و ماست رسيده است .

   از خواب كه بلند مي شوم ، مسجد را برانداز مي كنم . ديوارهايش را تا كمر ، با چيزي از جنس سفره هاي پلاستيكي ارزان قيمت آبي رنگ پوشانده اند . از كمر به بالا هم ، روي ديوار را به كمك جارو ، با دوغاب گچ اندود كرده اند و حتما زير سفره هايي هم كه به ديوار كوبيده اند ، همين طور است . اين نوع سفيدكاري را توي مسجد مران هم ديديم . گوشه اي از مسجد ، درهاي قديمي مسجد را به ديوار تكيه داده اند . لابد در مسجد است و هيچ كارش نمي توان كرد . بايد نگهش داشت تا بپوسد و از ميان برود . نزديك درها هم يك علم را سرپا به ديوار تكيه داده اند . برق مسجد را مرتب مي كنند و شب برق هم داريم . اما پريزي نيست كه بتوان گوشي ها را شارژ كرد . . . ادامه دارد

/ 0 نظر / 6 بازدید