از تنکابن تا قزوين (۳)

   سرايدار آمده و با غرغر و بد و بيراه كارت را گرفته ايم و راه افتاده ايم . سرايدار جوان است . هيكل درشت و خيلي متناسبي دارد . ريخت و قيامه و اندام و سر و لباسش اصلا به سرايداري نمي خورد . اين قضيه هم لابد به عنوان يادگاري و خاطره ي خوش ما و همشهريهايمان در ذهنش خواهد ماند .

    جاده به سمت چالوس مي رود . بين راه توقف مي كنيم تا نان بخريم . بعد هم تخم مرغ و آبليمو و . . . . راننده خودش هم مسير را بلد نيست . بايد هر از گاهي از كسي بپرسيم . از تنكابن كه مي گذريم بايد خودمان را به خرم آباد و از آنجا به دوهزار يا سه هزار برسانيم . هوا تاريك شده است . آقاي ( م . ف ) مشغول خواندن جفنگيات است . اين دفعه هرزه تر از ديروز مي خواند . بقيه هم دست مي زنند و هرجا لازم مي شود ، همراهي مي كنند . مطمئنم با وضعي كه راننده گرفتار آن شده ، اين خواندن ها و دست زدن ها بيشتر حرصش را درمي آورد . حداقل پيام اين خواندن ( م . ف ) و همراهي رفقا اين است كه به راننده حالي مي كند : به . . . مان كه اين طور توي هچل افتاده اي ! ما كه خوشيم .

    راننده يواش يواش متوجه شده كه انگار اشتباه كرده و گز نكرده بريده است . مسير خيلي بيشتر از آني است كه گمان مي كرده است . وارد جاده ي خاكي مي شويم . راننده شك دارد كه جلوتر برود يا نه . هربار مي ايستد كه آدرس بپرسد با جواب هاي متفاوتي روبه رو مي شود .

    آقاي ( ت . ب ) مثل ديروز ( م . ف ) شروع كرده به غرغر كردن . فكر مي كنم كه غرغر كردنش فقط از روي روحيه ي مبارزه جويانه اي است كه از دوران دانشجويي در او مانده و آنقدر كه نشان مي دهد ناراحت نيست . فقط احساس مي كند كه حالا كه بي برنامگي و اشتباهي رخ داده ،‌ساكت نشستن او به معناي تأييد آن است و او بايد كاري زينبي كند . دور و بري ها سعي مي كنند آرامش كنند ، ولي ( ت . ب ) ول كن نيست . به شوخي مي گويم : « آقاي فلاني ! ( م . ف ) كه ديروز ديدي آن طور غرغر مي كرد به اين اطمينان بود كه ميني بوس هست و با همان ميني بوس شبانه به شهرمان برمي گردد . تو به چه اطميناني اين طور غر مي زني ؟ »

    بالأخره جايي نوري مي بينيم . نزديك كه مي شويم ، يكي دو خانه ي روستايي است . چندتايي سگ جلو در حياط ول مي گردند . راننده پياده مي شود تا آدرس بپرسد . برگشتنش طول مي كشد . سه نفر دورش را گرفته اند و با دست راه نشانش مي دهند . اما نگاهشان چندان اميدوار كننده نيست . آقاي ( ط ) و بعد آقاي ( ج . م ) پياده مي شوند . محلي ها قصد دارند راننده را منصرف كنند و آقاي ( ج . م ) و آقاي ( ط ) به راننده اصرار مي كنند كه راه بيفتد . راننده قانع مي شود . همين موقع پيكان وانتي مي رسد . از راننده آدرس غازي محله را مي پرسند . راننده مي گويد : دنبال من بياييد .

    راننده ي ميني بوس راضي نيست كه حركت كند . آقاي ( ج . م ) مي گويد : « بابا ! ماهم انسانيم . فهم داريم . هرجا ديديم ماشين مانده و نمي رود ، پياده مي شويم . تو راه بيفت ! كار نداشته باش . » راه مي افتيم . راه خيلي خراب است . راننده بعضي وقتها چنان از كنار جاده مي رود كه همسفرها مي ترسند ماشين به دره بلغزد يا جاده زير چرخ هاي ماشين خالي شود . هيچ بعيد نيست . بعضي جاها كناره ي جاده را آب برده و زير آن خالي است . كنار جاده ، جا به جا ، ماشين هاي راه سازي توقف كرده اند . از وانت مي گذريم . بالاخره روشنايي چراغي از دور پيدا مي شود . قهوه خانه است .

   كنار قهوه خانه مي ايستيم . صاحب قهوه خانه پيدا مي شود . صداي موتور برق مي آيد .

   آقاي (ط) از ماشين پياده مي شود . شروع مي كند به آشنايي دادن با صاحب قهوه خانه و اين كه اسم پسرت فلاني بود و . . . . . معلوم مي شود كه تمام نشاني ها اشتباه بوده است . اما آقاي (ط) از رو نمي رود . مي گويد : پس قهوه خانه اي كه بيست و چند سال پيش در آن خوابيديم كدام است ؟ اين طرف ها مگر قهوه خانه ي ديگري هم هست ؟ و جواب مي شنود كه : نه خير .

    آقاي (ط) باز هم از رو نرفته است . چند دقيقه بعد آقاي ( ج . م ) را صدا مي زند و با اطمينان از اين كه بقيه هم گوش مي كنند ، مي گويد : «آقاي فلاني ! دقيقا روز هفدهم شهريور پنجاه و هفت ما شب توي اين قهوه خانه خوابيده بوديم ! »

    مي گويم : خوب يادمان باشد موقع انتخابات اين يكي را به عنوان سوابق مبارزاتي و حضور پررنگ در صحنه هاي انقلاب ، توي بروشور تبليغاتي ات بنويسيم .

    ديوارهاي قهوه خانه را با نوعي گل اندود كرده اند . از هر جا كه چيزي به اين گل گير مي كند ، آن را از ديوار مي كند . گل رنگ خاصي ندارد و انگار خاك آن را فقط براي اين كه دوغاب نرم و خوبي از آن تهيه مي شده انتخاب كرده اند . توي قهوه خانه تخت هاي بزرگي گذاشته اند و روي تخت ها موكت هاي قرمزي پهن است . از در كه وارد مي شوي ، سمت راست پيشخوان قهوه چي است و سماور بزرگي كه فعلا خاموش است . توي قهوه خانه بوي كهنگي و ماندگي پيچيده است . مثل بوي چوب كهنه اي كه آن را موريانه خورده باشد . ستون هاي خود قهوه خانه و ايوان آن ، از تيرهاي چوبي است كه آن را به صورت چهارتراش درآورده اند و جنس و ظاهرش از مقاومت و استحكامش خبر مي دهد . ميز بيرون قهو خانه هم از همين جنس است . اما آفتاب رنگ آن را برده .

   قهوه چي (آقاي رسولي ) پيرمردي است با حدود شصت و پنج سال سن . چيزخاصي توي اندام و قيافه اش نيست . اما هيكل و اندام و چهره اش چيزي بيشتر از قهوه چي ها نشان مي دهد .

    بزرگترين عيب قهوه خانه اين است كه حسابي تاريك است . يك يا دو تا لامپ صد وات توي قهوه خانه ي به اين بزرگي آويزان كرده اند و از آن جا كه ديوارهاي قهوه خانه هم با گل اندود شده ، انعكاس نور آن خيلي ضعيف است . عكس هايي كه توي اين تاريكي مي گيريم خيلي بي كيفيت درمي آيند .

ادامه دارد

/ 0 نظر / 10 بازدید