از تنكابن تا قزوين(۸)

    . . . بحث بالا گرفته است . آقاي (ج.م) مخالف استعفاي آقاي (ط) است . حدس مي زنم به خاطر اين است كه از نظر سني به هم نزديك هستند و آقاي (ج . م ) احساس مي كند با استعفاي آقاي (ط) يواش يواش بزرگ و كوچكي توي گروه از بين خواهد رفت و از طرف ديگر معلوم نيست روي رئيس بعدي ، اين قدر نفوذ داشته باشد . آقاي (مي) ناراحت شده است . بحث داغ تر و داغ تر مي شود و به حد داد و بيداد مي رسد . آقاي (ط) خودش پيشنهاد استعفايش را مطرح كرده ، اما حالا با اين جوي كه به وجود آمده ، دستش از همه جا كوتاه است و به چيزهايي آنقدر حقير و پيش پا افتاده متوسل شده و از آقاي (مي) ايراداتي آنقدر بچگانه و بي مورد مي گيرد كه من الآن از به ياد آوردن آن خجالت مي كشم . يكي دو جايي به حمايت از آقاي (مي) نظرم را مي گويم . فكر مي كنم توي اين گروه ، صادق ترين و شجاعترين آدم آقاي (مي) است و حالا كه دارد براي منافع جمع خودش را خراب مي كند ، درست نيست تنهايش بگذارم . خصوصا كه تمام انتقاداتش به آقاي (ط) وارد و اصولي است . به آقاي (مي) پيشنهاد مي شود كه سرپرستي گروه را قبول كند . تمام شرايط آن را دارد و از همه جهت براي اين كار مناسب است . اما جواب مي دهد : چون من اين بحث را شروع كردم ، براي اين كه هيچ شائبه اي پيش نيايد ، اصلا اين پيشنهاد را قبول نمي كنم . عصباني مي شوم . مي گويم : « مگر با بچه صحبت مي كني ؟ قبول سرپرستي به جز دردسر و مسؤوليت و غرغر شنيدن ، چه نفعي دارد كه بخواهي به خاطر آن ، جرو بحث كني و كسي هم تو را به منفعت طلبي متهم كند ؟ » فايده اي ندارد . آقاي (مي) سرپرستي را قبول نمي كند . بالأخره بحث فروكش مي كند و با اصرار آقاي ( ج.م )آقاي (ط) در سمتش ابقا مي شود .

    همكارها چاي را مي خورند و به نوبت چراغ قوه برمي دارند و راه مي گيرند به سمت دست شويي . دستشويي رفتن هم مكافاتي است اينجا ! بعد هم جا مي اندازند و مي خوابند . آقاي (ط) طبق معمول ، بدون اين كه شرايط بقيه را نگاه كند ، جايش را پيش بخاري انداخته و خوابيده و اين در حالي است كه چند نفر از همكارها ، كيسه خواب ندارند و بايد با روانداز و اين طور چيزها شب را صبح كنند .

   كيسه خواب را كه باز مي كنم ، مي بينم اميدم بي جا بوده است . آب باران تا عميق ترين لايه هاي كيسه خواب نفوذ كرده است . حتي وقتي توي كيسه خواب مي روم ،‌ احساس مي كنم با فشار ، نم از لايه هاي كيسه خواب خارج مي شود ، مثل آن كه يك كهنه ي خيس را فشار بدهي . با آن كه هوا هم حسابي سرد شده ، اما بعيد مي دانم كه سرما بخورم . جايم را نزديك در مسجد مي اندازم . شايد لازم شد كه شب بيرون بروم . نبايد ديگران را لگد كنم . از طرف ديگر مي خواهم افرادي مثل (ت.ك) و آقاي (مي) كه كيسه خواب ندارند ،‌ زياد اذيت نشوند .

*******

   صبح حدود ساعت هفت بيدار مي شويم . صبحانه ي مختصري مي خوريم و بساط را جمع مي كنيم و راه مي افتيم به سمت سلمبار . قبل از راه افتادن پولي به پيرزن همسايه ي مسجد مي دهند تا جارويي به كف مسجد بزند . قبل از راه افتادن ، گرمكن لعنتي را با شلوارم عوض مي كنم و گرمكن را توي كوله مي چپانم .

    درست مثل ديروز صبح ، موقع راه افتادن بيشترين وقت جلو دستشويي تلف مي شود . با اين كه تعدادي صبح زود و موقع خلوتي دستشويي رفته اند و كار را سبك كرده اند ، اما باز هم حسابي معطل مي شويم . با تمام محبت هايي كه از اهالي ديده ايم ، برآورد مجموع گروه اين است كه اهالي اين جا ، نسبت به روستاهاي ديگر با گروه زياد خوب تا نكرده اند . اين طور كه معلوم شده ، اگر دير رسيده بوديم و اهالي زودتر فهميده بودند ، در مسجد را هم مي بستند و تا صبح بايد توي سرما و زير باران ، چاقو دسته مي كرديم . خصوصا ديشب هم صحبت از اين بود كه اهالي گله داشته اند كه پيرمردي ، به خانمي حرفي زده بوده و جوان ها دير فهميده بودند و اگر زودتر مي فهميدند . . . . توي گروه دو نفر پيرمرد (ج . م ) و (ط) و يك پيرمردنما (ت . ك ) !! داريم . ، ولي هيچ كدام مسؤوليت اين قضيه را به عهده نمي گيرند . بعيد مي دانم كار اين آدم ها باشد . خلاصه قضيه هرچه هست اضافه مي شود به پرونده ي سياه آدم هايي مثل ما كه وقت و بي وقت آرامش اين روستاها را به هم مي ريزند و ديناري هم براي اهالي فايده ندارند . باشد تا ببينيم دفعه ي بعد چطور از خجالت گروه بيرون خواهند آمد !

   تا راه بيفتيم ، ساعت از هشت و خرده اي مي گذرد . راه باز سربالايي است . اما اين بار عرض راه در بعضي جاها حسابي كم مي شود . گروه در بيشتر جاها مجبور است به ستون يك حركت كند . اين بار رسما شده ام عكاس و فيلمبردار گروه . هر از گاهي بايد جلو بيفتم و عكسي يا فيلمي بگيرم . مي پرسند : « شباويز ! پس خودت چي ؟ » خيلي خلاصه و مفيد مي گويم : « گفت : دايي حبيب كه ترشي نمي خورَد ؟ گفت : نه ! دايي حبيبت ترشي كه نمي خورَد هيچ ، آدم هم نيست ! » در همان بار اول ، جمله را مي گيرند و خنده ها منفجر مي شود . همين يك جمله كافي است كه تا آخر مسافرت برايشان بشود ضرب المثل و هربار كه مشغول عكس و فيلم گرفتن ببينندم ، بپرسند : « خودت چي ؟ ترشي نمي خوري ؟»

    بين راه جا به جا با آبشارهاي بسيار زيبايي برخورد مي كنيم . نزديك ساعت ده و نيم به رودخانه اي مي رسيم . عرض رودخانه آن قدر زياد نيست كه بخواهيم به آب بزنيم . آن قدر كم هم نيست كه به راحتي بشود از روي آن پريد . همكارها نفر به نفر از روي آب مي پرند و يكي در ميان يا كمتر پايشان تا قوزك توي آب مي رود . با تمام تلاشي كه مي كنم ، پاي راستم تا پنجه داخل آب فرو مي رود . جاي (ق) خالي است كه چنان جست بزند كه يك متر آن طرف آب زمين بيايد . جايي كنار رودخانه مي نشينند تا خستگي دركنند و چيزي بخورند . چندتايي از بيسكوئيت هاي ديجستيو باقي مانده كه همين جا راهي دره ي بي بازگشت شكم مي شود . توي همين فاصله آقاي ( ج.م ) صحبت را دست گرفته و مشغول حرافي است .

   باز حركت مي كنيم . سر راه دو سه تا آبشار مي بينيم . يكي دو تا از آبشارها ، حسابي ارتفاع دارند . چيزي بيشتر از پانزده بيست متر . اما از راه دورند و چون گروه در حال حركت كردن است ، نمي شود نزديكشان شد . . . ادامه دارد

/ 0 نظر / 4 بازدید