از تنكابن تا قزوين(۱۲)

دوشم شبي گذشت چه گويم چگونه بود !؟

   زمان : تيرماه هشتاد و شش . مسجد سلمبار

   شب از نيمه گذشته است . همه خوابيده اند . من خوابم نمي آيد . ظهر حسابي خوابيده ام و الآن خوابم نمي برد . چراغ ها هم خاموش است و نمي شود كتاب خواند . احساس مي كنم خواب نزديك مي شود . چشم هايم را هم مي گذارم . يواش يواش احساس مي كنم فيلم مستندي بدون هيچ آهنگ و كلامي جلو چشمم نمايش داده مي شود . تنها چيزي كه توي اين صحنه ي كاملا سياه مي بينم انواع و اقسام چشم هاست . بدون هيچ پس زمينه اي و يا نوري و نشانه اي از چهره اي . چشم ها هركدام حالتي دارند . انگار هر كدام نقشه اي كشيده اند و از هر كدام حسي به آدم منتقل مي شود . حرص ، حسد ، قدرت طلبي ، موذيگري و ريا ، ميل به جنايت ، منفعت طلبي ،‌درندگي . . . احساس مي كنم جلو غار سياه و تاريكي ايستاده ام و صاحبان اين چشم ها با همين احساسات به من نگاه مي كنند . با ديدن اين چشم ها در تاريكي و پشت پلك هاي بسته ام ، خود به خود اجزاي چهره هم در ذهنم بازسازي مي شود . احساس مي كنم اجداد غارنشينمان هستند كه هنوز حرف زدن هم نمي دانند و دارند با اين احساسات وحشت آور به من نگاه مي كنند . در عالم واقع هم همين حالات را به راحتي در جشم هاي آدم هاي دور و برم مي بينم و نشانه هاي آن ها را در رفتارهايشان مي خوانم . اما تا به حال هيچ وقت در عالم واقع اين احساسات با اين قدرت و شدت به من منتقل نشده است . شايد به اين خاطر كه هيچ وقت نشده با گله اي از درنده ها اين طور روبه رو شده باشم . احساس درندگي و خوي حيوانيت در خود من هم بيدار شده است . شايد حس مقابله با اين نگاه هاست كه از ناخودآگاهم دارد خودش را نشان مي دهد . چشم ها همين طور به نوبت جلو مي آيند و به من نگاه مي كنند و جايشان را به چشم هاي بعدي مي دهند تا وقتي زمان آن شد ، همه با هم به من حمله كنند . آن چه مي بينم چهره ي انسان ها نيست ، چيزي است بين انسان و ميموني كه خوي درندگي اش با نوعي هوش شيطاني به هم آميخته است و چندين برابر خطرناكتر شده است . درندگي اي بيش تر از گرگ و كفتار . درندگي اي كه با نوعي هوش شيطاني آميخته و خود را از عالم حيواني و غريزه ي صرف بالاتر كشيده است . به آن سان كه حتي توانسته بر موجوداتي چند برابر بزرگتر از خود غلبه كند . هرچه جلوتر مي روم ، احساس مي كنم وحشت و خوي درندگي و سبعيت دارد با هم از درونم زبانه مي كشد . وحشتم با احساسات ديگري درآميخته است . وسوسه هاي ديگري يواش يواش در من بيدار شده است . كوله پشتي ام را مثل هميشه درست بالاي سرم به ديوار تكيه داده ام . يك دفعه درمي يابم اگر اين احساس چند دقيقه ي ديگر ادامه پيدا كند ، هيچ بعيد نيست كاردي را كه توي جيب كوله پشتي دارم بيرون بكشم و تمام آن هايي را كه توي اتاق خوابيده اند سلاخي كنم . وحشت تمام وجودم را برداشته است . يك دفعه چشمم را باز مي كنم و خلاص مي شوم . صحنه چند دقيقه بيشتر نبوده و تمام شده ، اما احساسات و اثرات آن هنوز باقي است . تجربه ي وحشتناكي است . تا به حال هيچ اثري ، فيلمي ، شعري و هيچ چيزي به اين اندازه در من تأثير نداشته است . . .

/ 9 نظر / 6 بازدید
الهه

عجب خواب سوررئالی! پيشنهاد می کنم يک نسخه اش را بفرسيد آن دنيا برای جناب بونوئل تا يک فيلم حسابی ازش در بياورد :-)

شباويز

به : الهه ) دوست عزيز اين خواب نبود . کاملا هشيار بودم و از همين می ترسيدم . توی خواب چنين احساساتی به آدم دست نمی دهد . نهايتا ترس است و از خواب پريدن .

الهه

با اين وصف تجربه ی بسيار عجيبی را از سر گذرانده ايد! گرچه گمان می کنم حتما توضيحی منطقی و علمی با توجه به مختصات فکری-روانی شما برای آن می توان يافت.

شباویز

سلام . من هم همین طور فکر می کنم هر چند خودم هنوز علت دقیقی برای آن ندارم. در صورتی که شما هم برای این قضیه توضیحی داشته باشید اگر آن را بنویسید ممنون خواهم شد.

الهه

باشد. اما بايد چندباری شايد متن را دوباره بخوانم. اگرچه من هيچ تخصص و تحصيلاتی دراين باب ندارم اما سعی می کنم آنچه خودم به ذهنم می رسد را بنويسم. راستی آيا مايل هستيد اين نوشته را به کسی يا کسانی که فکر می کنم بتوانند توضيح بيشتر و بهتری برای آن داشته باشند معرفی کنم؟

شباويز

سلام . ممنونم از اين که برای اين مسئله وقت می گذاريد . راستش خودم دوباره يادم افتاد شايد اين قضيه بی تاثير از كتاب (ميمون برهنه) نوشته ي دزموند موريس نبوده است . نمي دانم اين كتاب را خوانده ايد يا نه . من پاره هايي از اين كتاب را مدتها پيش خوانده بودم و رسوبات آن را در ذهن ؛ در پيدايش چنين حالتي بي تأثير نمي دانم . در مورد معرفي اين پست هم به كساني كه توضيحي براي آن داشته باشند ، هم از شما و هم ساير كساني كه براي چنين چيزي وقت مي گذارند ممنون خواهم شد .

الهه

چرا که شما هم باید بدانید که خود من هم تاحدود بسیار زیادی و البته کاملا آگاهانه! چنین حسی را دارم و تنها ره رهایی بشر را هم همانا انقراض نسلش می دانم! البته و صد البته نه با کشت و کشتار! اما درمورد شما گویا این میل به «نابود کردن» قدری دارد غلیظ می شود. اگر این تجربه فقط همین یکبار بوده باشد شاید چندان قابل اهمیت دادن نباشد ولی اگر باز هم به همین شکل یا اشکالی مشابه یا حتی به گونه ای دیگر تکرار شود... آنموقع است که فکر کنم به معنای زنگ خطری خواهد بود که باید جدی اش بگیرید و برای ریشه یابی و برطرف کردن آن حتما اقدام اساسی ای صورت دهید. برایتان آرزوی تندرستی و شادکامی ِ همیشگی دارم. این جماعت آدمها (که خودمان هم جزء شان هستیم!) را هم زیاد جدی نگیرید! سعی کنید به حماقتها و رذالتهایشان فقط بخندید! گو این که می دانم کاریست بس دشوار و گاه غیر ممکن!

الهه

بسيار خب. با اين توضيح شما فکر کنم علت بخش عمده ای از قضيه مشخص شد. من البته اين کتاب را نخوانده ام ولی از اسمش هم حتی يک چيزهايی در ارتباط با تجربه ی آنشب شما دستگير آدم می شود! به هرحال من هم حدس می زدم که بايد اصل قضيه ريشه در همچو چيزی (کتاب، مقاله، فيلم و..) داشته باشد اما بخش نگران کننده ی قضيه به نظر من اين قسمت است که می گوييد:«يك دفعه درمي يابم اگر اين احساس چند دقيقه ي ديگر ادامه پيدا كند ، هيچ بعيد نيست كاردي را كه توي جيب كوله پشتي دارم بيرون بكشم و تمام آن هايي را كه توي اتاق خوابيده اند سلاخي كنم.» !!! اینجای کار است که داستان را پیچیده می کند و مرا مشکوک می کند که ماجرا صرفا تحت تاثیر یک کتاب یا امثال آن نبوده است! باید پروسه ی فکری-روانی طولانی و عمیقی طی شده باشد تا سرانجام به همچو نتیجه ای منجر شود. تا همین اندکی که من با افکار و روحیات شما آشنا شده ام حس می کنم که انگار یک احساس کینه و ناخوشنودی نا خودآگاه یا شاید حتی آگاهانه نسبت به جماعت آدمها دارید. این را البته به هیچ عنوان به معنای سرزنش ازجانب من تلقی نکنید! چرا که

شباويز

سلام . از توضيحتان بي اندازه ممنونم . راستش خودم هم اولين بار بود كه به اين صورت اين انگيزه و ميل را در خودم مي ديدم . به قول شما تنها ترسم از تكرار آن است . در مورد اين كتاب هم تنها همين را از آرتور كوئيستلر درباره ي آن نقل كنم كه : ( اگر كسي بعد از مطالعه ي كتاب ميمون برهنه خود را در آيينه بنگرد ، بي ترديد همان چيزي را كه قبلا مي ديد نخواهد ديد . ) تعجب من در اين است كه من در عالم واقع قدرت دشمني كردن ندارم . يعني در مواقعي هم كه مي توانم به دشمني ضربه بزنم اين كار را نمي كنم و حالا با اين صحبت شما احساس مي كنم شايد همين احساسات سركوب شده ، به كمپرسي چند برابر مي توانند خود را نشان بدهند . در هر صورت از نظرات شما بسيار ممنونم .