از تنكابن تا قزوين(۶)

    مسجد حسابي سرد است . مخصوصا حالا كه تمام لباس هايمان خيس است و تحرك هم نداريم . همكارها لباس هايشان را عوض كرده اند و مشغول ناهار خوردن هستند . تخم مرغ هاي ديشب و چيزهاي ديگري كه توي كوله ها پيدا مي شود . حال و حوصله ي لباس عوض كردن ندارم . تازه لباسي هم ندارم كه عوض كنم . از طرفي اين تجربه را دارم كه هرچقدر هم سردم باشد سرما نخواهم خورد . با همان لباس هاي خيس مي نشينم تا اگر دلش خواست با گرماي بدنم خشك شود و اگر هم نخواست به جهنم .

   كپسول گاز پيك نيكي را كه توي كوله گذاشته بودم بيرون مي آورم تا (غ . س ) چاي دم كند . پيك نيك وسط كار نفس آخر را مي كشد . تقصير خودم بود . بايد قبل از راه افتادن پرش مي كردم كه نكردم . حالا بايد اين همه راه ، اين بار را بدون هيچ فايده اي با خودم بكشانم .

    (ت . ك ) گشته و از همسايه ي مسجد يك چراغ خوراك پزي امانت گرفته است . چراغ را روشن مي كنند و كتري بقيه ي برنامه اش را روي چراغ دنبال مي كند . چاي حاضر شده است . اما قبل از حاضر شدن چاي آقاي ( غ . س ) شروع كرده به داد و هوار كه ( ليوانها را بگذاريد دم دست ) . عادت آقاي (غ . س ) است كه تا كتري را آب مي كند كه روي شعله بگذارد به شوخي شروع مي كند به صدا كردن : (ليوان ها را حاضر كنيد !‌) و بعد كه چاي حاضر شد ، با عبارت ( عجب چايي ! گيلاسي گيلاسي ! ) تبليغ مي كند .

    همكارها لباس ها را عوض كرده اند و مشغول خشك كردن لباس هايشان روي چراغ هستند . سرما اذيت مي كند . آقاي ( ج . م ) توي كيسه خواب خزيده و خوابيده است . تا بقيه ي همكارها نفس تازه كنند ، آقاي ( ت . ك ) گشته و از خانه هاي روستا چندتا چندتا نان گرفته (يا شايد هم خريده )است و قدري پنير . فكر مي كنم اعضاي تيممان براي گدايي و درويش بازي ، فقط لنگ يك كشكول و تبرزين هستند .

   قدري كه مي گذرد ، پسر نوجواني وارد مسجد مي شود . از خانواده هاي اهالي روستا است كه در تنكابن زندگي مي كنند . لباس كار آبي رنگ سرتاسري پوشيده است . صدايش كرده اند تا بخاري مسجد را روشن كند . در بخاري را باز مي كند . پهن هاي قبلي را خالي مي كند و از بيرون توي ظرفي چند تخته پهن مي آورد و توي بخاري مي چيند . تلاش مي كند كه بخاري را روشن كند . پهن هايي كه توي بخاري مي گذارند ، به صورت تخته تخته است . تمام فضولاتي را كه زمستان توي طويله زير دست و پاي حيوانات جمع شده ، بعد از گرم شدن هوا از طويله بيرون مي كشند و جايي مي گذارند تا خشك شود و بشود سوخت زمستان بعدي . جاهاي ديگر هم اين سوخت را ديده ام . منتها ، در روستاهاي ديگر ، پهن ها را بعد از خارج كردن از طويله ، جايي پهن مي كنند و لگد مي كنند تا مثل كاهگل عمل بيايد و بعد آن را مثل خشت هاي كوچك ، قالب قالب مي برند و خشك مي كنند و نگه مي دارند براي زمستان . هرچند اين نوع سوخت ، مدت هاست كه در روستاها استفاده نمي شود ، اما اين جا ظاهرا به جز اين چاره ي ديگري ندارند . چه طور مي توان بدون جاده نفت را به اين جا رساند ؟ چه مي شود كرد ؟ اين هم يك فرم زندگي است ديگر . روي درياي گاز و نفت بخوابي و پهن بسوزاني و براي انرژي هسته اي هزينه بدهي !

   شعله اي توي بخاري پيدا مي شود و بعد پسرك در بخاري را مي بندد . همين طور كه مشغول كار است او را به حرف مي كشيم . فاميلش «كرمي » است . سال چهارم دبيرستان است و رشته ي تجربي مي خواند . تازه كنكور داده و منتظر نتيجه است . خانواده اش در تنكابن زندگي مي كنند و تابستان ها براي هواخوري و كار به اين جا مي آيند . مي پرسند : «چرا تابستان ها تنكابن نمي ماني » مي گويد : « اوضاع شهر و جوان ها را مگر نمي بينيد ؟ » از هم سن و سال هايش راضي نيست .

   پسر خيلي نجيبي است . آقاي ( غ . س ) هربار كه مي خواهد چيزي بپرسد صدا مي كند : « كرمي ! » . بدون هيچ پسوند و پيشوندي . پسر محجوب و با شخصيتي است . تا چيزي از او نمي پرسند ، حرفي نمي زند و جواب هايش هم در كمال كوتاهي و اختصار است .

   آقاي ( ج . م ) از ته مسجد به اعتراض مي گويد : « آقاي كرمي . » و باز صحبت ادامه پيدا مي كند . (غ . س ) به پسرك حالي مي كند كه همه ي اينها معلم اند و هر كدام معلم چه درسي و خودم هم زيست شناسي درس مي دهم و بعد هم آرزو مي كند كه پسرك در كنكور موفق شود . كرمي كارش را تمام كرده و از مسجد رفته . بخاري دود ملايمي از درز در بيرون مي دهد ، اما از گرما خبري نيست .

   همكارها هر كدام به سمتي رفته اند . چند نفري توي مسجد باقي مانده ايم . جوان سرخ و سفيد تپل و بلند قدي وارد مسجد مي شود . بيشتر از نوزده بيست سال ندارد . معلوم مي شود كه معلم روستاست و سرباز معلم . از همين روستا نامزد گرفته است و فعلا خانواده ي پدرش هم مهمانش هستند و همين باعث شده كه ما نتوانيم توي مدرسه جا بگيريم . هر چند كه اگر مهمان هاي اين معلم جوان هم نبودند ، هيچ قانوني نبود كه به ما حق بدهد كه مدرسه ي روستا را اشغال كنيم و اين فقط به لطف معلم و اهالي بستگي داشت . معلم روستا پسر خوش اخلاق و ساده اي است . سادگي و سلامت دوره ي نوجواني در تمام رفتار و اخلاق و شخصيتش باقي مانده است . خانواده اش با اهالي روستا نسبت دارند و نامزدش هم از اقوامشان است. قدري نفت برايمان دست و پا مي كند . بعد بهش دستور نان مي دهند كه بنده ي خدا ، نااميدشان نمي كند . كپسول گاز پيك نيكي هم پيدا مي كند و به مسجد مي آورد . كارش كه تمام مي شود ، خداحافظي مي كند و مي رود .

   بخاري هنوز دارد جان مي كند و دود بيرون مي دهد . درز در بخاري را خوب ساخته اند ، اما نمي تواند جلو بيرون آمدن دود را بگيرد . يك ساعتي كه مي گذرد ، باز كرمي را پيدا مي كنند و مي آورند . قدري از نفتي را كه معلم ده آورده بود توي بخاري مي ريزد و دوباره آتش مي كند . اين بار بهتر مي گيرد . (غ . س ) دوباره شروع كرده و پسرك را سؤال پيچ مي كند . هر بار هم صدا مي كند : « كرمي ! » اين بار آقاي ( ج . م ) طاقت نمي آورد . همان طور كه يك پهلو دراز كشيده است ، طوري كه پسرك نشنود با همان ادبيات خاص خودش به (غ.س) مي گويد : « گفتم يه آقا در ك . . . نش ببند ! » و (غ.س) به جواب مي گويد : « من اين آقاي كرمي را مثل شاگردهاي خودم مي بينم . وگرنه در آقا بودنش شك ندارم . » از كرمي اسم محلي سوختي را كه توي بخاري مي ريزد سؤال مي كنيم . از جواب دادن طفره مي رود . خجالت مي كشد اسم آن را بگويد . طفره رفتنش طوري است كه احساس مي كنم شايد اسم آن با اسم اسافل اعضا مشترك باشد . بالأخره با اصرار همكاران معلوم مي شود كه به آن « زو » مي گويند . تعجب مي كنم وقتي خود آن به اين نزديكي و آن هم توي خانه ي خدا !! زير دست و پا ريخته ، خجالت كشيدن از اسمش چه مفهومي دارد ؟ ياد حكايت ارباب و نوكري مي افتم كه توي سرما گيرافتاده بودند و نوكر پالان خري را به ارباب پيشنهاد كرد و جواب شنيد كه : « اسمش را نيار ، خودش را بيار »

   همه چيز مسجد و اقامتگاهمان به يك طرف ، دستشويي رفتن هم به يك طرف . تلافي ناشكري هايمان . مسجد دستشويي ندارد . تنها دستشويي كه اجازه داريم به آن سربزنيم ، دستشويي مدرسه است . كجا ؟ دقيقا آن طرف روستا ! با (ت . ك) و (م . م) و (غ . س) پاشنه ها را مي كشيم و راه مي گيريم به سمت دستشويي . دستشويي نزديك مدرسه است و مدرسه چسبيده به مخابرات . مخابرات روستا يك اطاق است و يك خط تلفن كه احتمالا زمستان ها هم قطع مي شود . كنار اطاقك مخابرات ، چند صفحه ي گيرنده ي بزرگ به صورت اريب نصب شده است . روي پايه هايي به اندازه ي قد آدميزاد . صفحه ها درست مثل صفحه هاي گيرنده و تبديل كننده ي انرژي خورشيدي است . نمي دانم به چه دردي مي خورند . (ت . ك ) و (م . م ) به خانه زنگ مي زنند . به زحمت شماره ها را مي گيرند و خبري از احوال خودشان مي دهند .

   توي راه نوعي ديگر از نرم تنان را هم مي بينم كه معلوم مي شود اسمش « ليسه » است . چيزي از خانواده ي حلزون و بدون هيچ لاك و حفاظي و با بدني همان طور ليز و مرطوب . تقريبا به اندازه ي انگشت آدميزاد . ضربه پذيرتر از اين جانور تا به حال در عمرم نديده ام . تعجب آور است كه چطور توانسته در برابر دشمنان طبيعي دوام بياورد . گمان نمي كنم به جيز اين هواي مرطوب در هيچ جاي ديگري بتواند زندگي كند . با خودم فكر مي كنم عجب خوراك لذيذ و آماده اي است براي پرنده ها و لذيذتر از آن براي چيني ها . فكر مي كنم اگر به دست چيني ها بيفتد ، خام خام قورتش مي دهند . . . ادامه دارد

/ 2 نظر / 10 بازدید
پانته‌آ

باز هم يه نکتهء مشترک بين شمال ايران و آب و هوای آلمان. از اين حلزون‌ها اينجا فراوونه. تا بارون مياد همه جا رو پر ميکنند و بايد حواس آدم باشه که در پياده‌رو لگدشون نکنه. کاش نظر اهالی محل رو دربارهء انرژی هسته‌ای ميپرسيديد. شرط ميبندم که معتقد بودند به محض راه افتادن نيروگاه آب و برق و جاده و لوله‌کشی دهشون راه ميفته.

شباويز

به پانته آ : سلام . فكر نمي كنم پرسيدن اين سؤال فايده اي مي داشت . جوانترها كه مي دانند انرژي هسته اي يعني چه بزرگترين دغدغه شان كار است و ماهواره و دختربازي و پيرترها هم كه اصلا نمي دانند انرژي هسته اي يعني چه . هرچه هست اين كه بدون اين كه بدانند ، هزينه ي آن روي قبض هاي سبدخانوارشان اضافه مي شود ، چه بخواهند و چه نخواهند .