گرگ دريا

    سپس ازاو پرسيدم : « حالا چطور مي توانم دوباره پول هايم را به دست آورم ؟ »

   ولف لارسن گفت : « چه مي دانم ؟! اين موضوع مربوط به خودت است . ديگر اينجا كسي وكيل و مباشر كسي نيست . تو بايد به خودت متكي باشي . وقتي كه يك دلار پول به دست آوردي بايد آن را حفظ كني . . . گذشته از اين تو مقصري و مرتكب گناه شده اي . چه نبايد كاري كني كه موجب وسوسه و ارتكاب گناه توسط همجنسان خود شوي . تو با اين بي مبالاتي خود آشپز را به دزدي تشويق كردي . او مرتكب دزدي شد و تو روان جاويد او را به مخاطره انداختي . راستي بگو ببينم تو به جاوداني بودن روان ايمان داري ؟»

    وقتي اين سؤال را بيان مي كرد پلك هاي ديدگانش آهسته بالا مي رفت ، به نظرم آمد كه همه ي درياهاي مقابل من سينه باز كرده اند ـ گويي مي توانستم نهاد روانش را ببينم ـ اما اين يك توهم نابخردانه اي بيش نبود . من تصور نمي كردم كسي به عمق روان او پي برده باشد و حتي به اندك بررسي در آن روان پر از شگفتي توفيق يافته باشد . روان او منحصر به فرد بود و دانستم كه هيچگاه نمي توان از روي رازهايش پرده برداشت . . .

   در جوابش گفتم : « من جاودانگي و ابديت را در چشمان شما مي بينم . » اين مرتبه كلمه ي « ارباب » را به كار نبردم زيرا وضع صحبت ما بي اندازه دوستانه بود و برايم توليد خطري نمي كرد .

  او به آنچه گفتم توجهي نكرد و سپس گفت : « پس شما چيزي مي بينيد كه زنده است ، اما چطور مي توانيد اثبات كنيد كه آن چيز براي هميشه زنده و جاويد خواهد بود ؟»

   من با رشادت خاص ادامه دادم : « چيزي را مهمتر از آن در چشمان شما ديداه ام .»

   گفت :« منظور شما حس هوشياري و آگاهي است شما وجدان زندگي را در آن ديده ايد نه چيز ديگري . شما هرگز ابديت و جاودانگي زندگي را در آن نديده ايد . آيا ديده ايد ؟ »

   واقعا چه روشن و زيبا فكر مي كرد و چه خوب آنچه را كه فكر مي كرد بيان مي داشت . پس از آنكه با ديدگان كنجكاوش مرا ورانداز كرد سرش را به طرف باد برگردانيد و چشم به درياي سربي رنگ و متلاطم دوخت . قسمت سفيدي چشمانش تيره شده بود و خطوط اطراف دهانش سخت منقبض و به هم فشرده شده بودند . معلوم بود كه در يك تفكر پر از بدبيني و انديشناكي خاص قرار گرفته است .

   او به ناگهان رو به طرف من كرد و گفت : « به چه منظور ، براي چه من جاوداني باشم ؟ چرا ؟ »

   من همچنان ساكت و خاموش ماندم . چطور ممكن بود بتوانم معنويت و فلسفه ي خاصي را كه به آن پاي بند بودم برايش بيان دارم ؟ چطور مي شد آنچه را كه فقط بايد حس كرد ، آنچه را كه مثل زير و بم يك قطعه موسيقي قابل احساس است نه قابل بيان ، براي او توضيح دهم ؟. . .

   به او گفتم : « شما خودتان چه تصور مي كنيد ؟ »

   گفت : « به نظر من مانند خميرمايه است . چيزي است كه حركت مي كند . ممكن است براي يك دقيقه ، يك ساعت ، يك هفته ، يك سال و يا يك قرن حركت كند . زورمندان ناتوانان را مي خورند تا نيروي خود را حفظ كنند . خوشبخت ها بيش از همه مي بلعند و بيش از همه حركت يم كنند تا بخورند و مي خورند تا بتوانند حركت كنند . آنان براي شكم زندگي مي كنند و شكم نيز براي آنها كار مي كند . اين دايره و دوري است كه با گردش به دور آن به هيچ جا نمي توان رسيد و آنها نيز به جايي نخواهند رسيد تا سرانجام روزي از حركت بازايستند . بميرند . »

   من حرف او را قطع كرده گفتم : « آنان رؤيايي دارند . رؤيايي درخشان و دلفريب . »

  او نيز ميان حرف من دويد و جمله ام را اينطور خاتمه داد : « رؤياهايي درخشان و دلفريب از كار و زحمت . مثل كرم ها و حشرات زير زمين ! »

   گفتم : « اما آنها از حشرات بالاترند . »

   گفت : « بلي آنها حشراتي هستند كه اشتهايشان و شانس سيركردنشان از ديگر حشرات بيشتر است . » وقتي كه اين كلمات را مي گفت لحن گفتارش جدي و خشن بود . سپس ادامه داد : « زيرا مي بيني كه آنها چگونه خواب مسافرت دريايي پرشوري را مي بينند . خواب چنان مسافرتي كه بتواند به آنها استفاده و پول بيشتري بدهد . آنها مي خواهند معاون كشتي باشند ، مي خواهند ثروت داشته باشند و بالاخره مي خواهند وضع بهتري براي خود تعبيه كنند تا بتوانند همنوعان خود را طعمه ي خود سازند ، تا بتوانند از شب تا صبح را در كافه ها و كاباره ها به عياشي و طرب بگذرانند ، تا ديگران كارهاي پرزحمت آنان را انجام دهند . شما نيز با آنان هيچ فرقي نداريد ـ عينا مثل آنها هستيد ، جز آنكه شايد از آنها بيشتر و بهتر خورده ايد ـ من حالا آنها را مي خورم و شما نيز همين طور . اما در گذشته شما بيش از من غذا مي خورديد ، لباس هاي فاخر و زيبا مي پوشيديد . غذاهاي مطبوع مي خورديد . اما آيا ممكن است . . ممكن است كه به من بگوييد آخر كي آن رختخواب را تهيه مي كرد ؟ كي آن لباس را براي شما دوخته بود ؟ كي آن غذاهاي مطبوع را براي شما فراهم مي ساخت ؟ شما كه اين كارها را نكرديد ؟ . . .

   تصديق مي كنيد كه شما با عرق جبين خود چيزي نساختيد . شما زندگي خود را از درآمد پدرتان كه به صورت ارث باقي مانده بود مي گذرانديد . شما مثل لاشخور بزرگ دريايي بوده ايد و آنچه را ديگران صيد كرده بودند مي ربوديد . شما در زمره ي آن كساني بوديد كه دستگاهي تشكيل داده و خود را حكومت ناميده اند و خويشتن را اربابان ديگران قلمداد مي كنند و آنگاه ماحصل كار و دسترنج مردم را به يغما مي برند . شما جامه اي گرم و نرم برتن مي كرديد ولي آنان كه اين جامه را براي شما آماده مي كردند خود در لباس هاي مندرس و پاره پاره از سرما مي لرزند و از وكيل يا مباشر شما كه پول شما را به كار مي اندازد كار مي خواهند . »

   من با عصبانيت فرياد زدم : « اينها كه شما مي گوييد از موضوع خارج است . »

   او گفت : « ابدا ، به هيچ وجه ، هرگز از موضوع خارج نيست . » او در اين موقع خيلي سريع و جدي صحبت مي كرد . ديدگانش مثل آسمان طوفاني پي درپي برق مي زد . باز به سخنانش ادامه داد و گفت : « اين يك حرص و آزمندي و خوك صفتي است كه ما آن را زندگي نام گذارده ايم . پس ابديت و هميشگي بودن اين آزمندي و خوك صفتي چه مفهومي مي تواند داشته باشد ؟ شما خود هرگز غذايي تهيه نكرده ايد ، با اين وجود آنچه را بلعيده ايد يا ضايع كرده ايد كافي بوده است كه غذاي صدها بيچارگاني را كه غذاي شما را تهيه مي كرده اند و از بي غذايي مي مرده اند از مرگ نجات دهد .    من به تندي گفتم : « براي اين كه قوي تر هستيد ! » او نيز فورا سؤالات پياپي خود را تكرار كرد : « خوب ! براي چه بايد قويتر باشم ؟ زيرا در من آن خميرترش و مايه بيشتر است نه ؟ »

   گفتم : « اما به اين ترتيب وضع يأس آوري پيش مي آيد . »

   گفت : « تصديق مي كنم . اما با اين وجود پس چرا اصولا تلاش كنيم و چرا زنده باشيم ؟ زيرا تقلا كردن يعني زندگي كردن ؟ بله ، اگر تقلا و جنبش نكنيم يا به عبارت ديگر اگر قسمتي و حالي از آن خمير ترش در ما نباشد ، يأس و نااميدي در ما وجود و مفهومي نخواهد داشت . اما اصل مطلب همينجا است كه مي خواهيم زنده باشيم و حركت كنيم . البته دليلي هم ندارد ، اما ماهيت زندگي كردن و حركت كردن همين ميل به زندگي است . اگر به اين خاطر نبود مرده بوديم . به سبب همين ميل به زندگي در تو است رؤياي ابديت و جاوداني بودن را در خود پرورش داده اي . حياتي كه در نهاد تو است زنده است و آرزويش اين است كه تا ابد زنده باشد ، ولي في الواقع آرزو دارد كه تا ابد به خوك صفتي و آزمندي و حرص خود ادامه دهد . »

از كتاب : گرگ دريا ،‌ اثر جك لندن ، ترجمه ي جواد پيمان ، سازمان كتاب هاي جيبي ، 1345

   شما يا آنها براي كدام هدف جاوداني و نمردني كوشيده ايد ؟ شما وضع خودتان را با من در نظر بگيريد . آن جاوداني بودن كه از آن دم مي زنيد چه ارزشي براي من دارد اگر جاوداني بودن آنچناني شما كوچك ترين تضادي با منافع من داشته باشد ؟

   شما دوست داريد كه دوباره به ساحل برگرديد زيرا آنجا ميدان خوبي است براي ارضاء آزمندي هاي شما . از طرفي ميل و هوس من در اين است كه شما را در كشتي نگه دارم و نگذارم به ساحل برويد . يعني شما را همانجايي نگه دارم كه غريزه ي چركين و آزمند من ارضا مي شود . به همين جهت شما را مجبور مي كنم كه در اين كشتي بمانيد . در غير اين صورت بند از بند شما مي گسلم .

   شما ممكن است الآن بميريد يا فردا يا هفته ي آينده يا چندماه ديگر . اما من قادر هستم همين حالا با يك مشت شما را از پاي درآورم ، زيرا شما يك فرد رنجور و عليل و بيچاره اي بيش نيستيد . پس اگر ما جاودانه هستيم اينها چه كارهاي خوك صفتانه اي است كه انجام مي دهيم ؟

   فكر نمي كنم حريص و آزمند و خوك صفت بودن ، مثل من و شما ، صفاتي باشد كه بتوان به ياري آن زندگي جاوداني و هميشگي داشت ! اينها متاع هايي نيستند كه بتوان با آنها ابديت را خريد ! اصلا براي من شما را اينجا نگه داشته ام ؟ »

/ 2 نظر / 9 بازدید
الهه

سلام شباويز عزيز خوشحالم که دوباره نوشتن را آغاز کرده ايد. با توجه به روحياتی که تاحدودی در من می شناسيد بايد بدانيد که نظرم درباره ی مطلب این پست تان چيست پس زياده حرفی نمی زنم. فقط می خواستم پيشنهاد کنم آرشيو وبلاگ قبلی تان هم به اينجا منتقل کنيد و اصلا ای کاش به جای پرشن بلاگ از بلاگ اسپات استفاده می کرديد چون اينها کارشان حساب و کتاب ندارد! يکهو يک برچسب می زنند روی صفحه تان که: به علت عدم رعايت فلان...... و همه ی نوشته هايتان را نابود می کنند!

شباويز

به : الهه سلام دوست عزيز . ممنونم که به اينجا هم سر زديد . حقيقت اين که فکر نمی کنم آرشيوم قابل انتقال به اينجا باشد . مضاف بر اين که ايرادی که در کار من پيش آمده از طرف پرشين بلاگ نيست و لطف مخابرات شامل حال من شده است . مضاف بر اين ها تمام مطالبی که تا به حال نوشته بودم (هرچند ناقابل برای اين تدابير ) به صورت کپی شده در اختيارم هست . در هر صورت از لطفتان ممنونم .