تمديد اعصاب !

زمان : پنجشنبه بيست و سوم فروردين ماه هشتاد و شش

   احساس مي كنم اعصابم به شدت تحت فشار است . تمام اسفندماه را روزشماري كرده ام تا تعطيلات عيد برسد و چند روزي خودم باشم و خودم . اما حالا ، از همه بيشتر ، ديد و بازديدهاي عيد خسته ام كرده است . هرچند كه امسال براي عيد دور خيلي ها را خط كشيده ام و كل جاهايي كه براي ديدن سرزده ام بيشتر از چهار يا پنج جا نبوده و بقيه را بي خيال شده ام . با خودم فكر مي كنم اين سير احمقانه بالأخره بايد يك جايي متوقف بشود . ترتيبي هم داده ام كه وقتي مهمان ها مي آيند يا خانه نيستم و يا توي اتاقم مثلا خوابيده ام .

   به جز اين ها فشار كار هم نسبت به سال هاي پيش بيشتر اذيتم مي كند . يا اعصاب من خراب تر شده و يا اخلاق بچه ها . در هرصورت به سرم زده است كه به (ق) بگويم توي شهرشان خانه ي دربستي برايم اجاره يا رهن كند و هروقت تعطيل مي شوم ، بخزم به گوشه ي دنجي و تجديد قوا كنم .

   (ق) از دو سه روز پيش زنگ زده و گفته است كه اين هفته عروسي يكي از آشناها است و اگر توي شهرمان باشم ، رفتنم اجباري خواهد بود . مگر اين كه حوصله داشته باشي و با هم دوسه روزي بيرون باشيم . ياد كاشان و خانه ي معلم دنجش مي افتم . عجب جايي بود . فكر مي كنم قبل از اين دو سه باري با (ق) به كاشان رفته ايم . اين را مطمئنم كه بار سوم فقط به هواي فضاي دنج و آرام خانه ي معلمش بود و نه چيز ديگر . بدون هيچ دليلي گاهي وقت ها دلم براي جاي به آن خوبي تنگ مي شد . شايد خوشترين خاطرات مسافرت هايمان در همين اتاق گذشته باشد .

   به (ق) مي گويم : « حرفي ندارم . فقط چيزي كه هست من دنبال جايي مي گردم كه اگر از در اتاق داخل شدم ، تا خودم نخواسته ام كسي در را نزند . ضمنا حال و حوصله ي نياسر رفتن و آتشگاه زيارت كردن و قمصر ديدن و به فين سر زدن هم ندارم . اگر رفتيم شايد تمام دو سه روز را توي همان خانه ي معلم ماندني شدم . »

   تازگي ها چيزهايي درباره ي غار رئيس نياسر شنيده ايم . قبل از اين بدمان هم نمي آمد سري به آن بزنيم . ولي توي اين حال و هوا اصلا حوصله ندارم .

   (ق) مي گويد : « مرد حسابي تو فكر مي كني من دارم براي گردش مي روم ؟ دنبال جايي مي گردم كه دو سه روزي گوشم دنج باشد و دوباره برگردم سر بدبختي هايم . »

   راست مي گويد . كمتر پيش آمده كه اين قدر سرش شلوغ باشد . چند وقت پيش بود كه درباره ي چيزي صحبت مي كرديم . پرسيدم وقت داري ؟ گفت :‌ « مؤمن ، توي اين روزها اگر سنگ توي . . . ن من بگذارند ، آهك مي شود . وقتم كجا بود ؟ » و از همان روز هر وقت زنگ مي زنم و گوشي را برمي دارد اول مي پرسم : كوره ي آهك پزي برادران . . . . ؟

**********

   پنج شنبه بعد از ظهر كه از مدرسه تعطيل مي شوم راه مي افتيم . غروب نشده كاشان هستيم . به اداره ي آموزش و پرورش سر مي زنيم . خيلي مطمئن مي گويم : « براي خانه ي معلمي كه نزديك درب عطار بود معرفي نامه بنويسيد . » مردي كه پشت باجه نشسته است خيلي سرد و محكم و حتي انگار با نوعي خصومت و لذت موذيانه و پنهان از اين كه چنين خبري مي دهد مي گويد : « كاشان خانه ي معلم ندارد ! »

   مي گويم : « چطور ؟ خود ما تا به حال چندباري مهمانش شده ايم . ! » مي گويد : « جا كم بود ، تبديلش كرده اند به مدرسه . خانه ي معلم الآن توي قمصر هست و . . . »

   انگار كاشان را با ديوارهاي كاهگل ماليده ي سرخ و مسخره اش دو سه دور مي چرخانند و توي سرم مي كوبند .

   (ق) هم كنارم ايستاده است . هر دو احساس . . . خوردگي داريم . بيرون مي آييم . سراغ مسافرخانه را مي گيريم . به اين فكر مي كنم كه اين بخش از خاطراتم هم به دنياي عدم پيوسته و ديگر برايم قابل تكرار نخواهد بود .

   مسافرخانه ي اولي جا ندارد . دومي جا دارد ، ولي مثل اولي كنار خيابان است و لابد تا نصفه شب ، صداي ماشين و موتور روزمان را سياه خواهد كرد . به مردي كه پشت ميز نشسته مي سپرم كه اتاق حتي الإمكان از جلو ساختمان دور باشد .

   اتاق را نشان مي دهد . زياد بد نيست . جل و پوستمان را پهن مي كنيم . بيرون از مسافرخانه مي گرديم و قدري آت و آشغال براي شام مي خريم . چرخي هم توي خيابان مي زنيم و توي يكي از پارك ها ي نزديك مسافرخانه مي نشينيم به حرف زدن .

   بلند شده ايم تا راه بيفتيم . زني كه چادر به سر دارد ، همين طور بر و بر نگاهمان مي كند و انگار لبخندي هم روي لبش هست . حركاتش طبيعي نيست . مخصوصا كه اين وقت شب ، آن هم تنها آمده و اين جا نشسته است . به (ق) اشاره اي مي كنم تا متوجه سيگنال هاي زن  بشود . مي گويد : پس اشاره اش را نديدي ؟

مي گويم : كدام اشاره ؟

ـ قبل از اين كه تو بگويي ، داشت با چشم اشاره مي كرد .

   خيلي دلم مي سوزد . قيافه اش اصلا به اين كاره ها نمي خورد . نزديك چهل سالي دارد . لاغر است و اجزاي صورتش از فشار زندگي درهم فرورفته . بيشتر به زن خانه داري مي خورد كه فشار زندگي و جيغ و داد و زحمت بچه ها خردش كرده باشد . توي راه تمام فكرم اين است كه : اين وقت شب بچه هايش را به كي سپرده ؟ چه عذابي مي كشد وقتي مشغول انجام وظيفه است و آدم بايد چطور احساساتي داشته باشد تا بتواند به اين اشاره ها جواب مثبت بدهد ؟ اصلا با اين سر و وضع چرا دنبال اين كار افتاده ؟ لابد يا شوهرش معتاد است يا راننده بوده و تصادف كرده و به خاطر ديه الآن زندان است يا طلاق گرفته يا هزار  ياي ديگر كه هر كدام مي تواند آدمي را اين طور بيچاره و درمانده كند .

نزديك نه و نيم ، ده شب برمي گرديم به مسافرخانه .

   شام مي خوريم و بعد هم دودي و فلاسك كه همراهمان است و آب جوش هم كه توي آبدارخانه سبيل است .

   وقتي بعد از شام سراغ آبدارخانه مي روم تا آبجوش پركنم ، يكي از كارگرهاي مسافرخانه توي راه مي بيندم . قد متوسطي دارد و موهاي سياه و سبيل هاي سياه . پاشنه ي يك جفت كفش قهوه اي رنگ را خوابانده تا هم كفش باشد و هم دم پايي . آب جوش و كتري و اين كه امروز مسافرها كتري را بدون آب گذاشته اند و سوخته بهانه مي شود كه باب صحبت را باز كند . اول ممنون مي شود كه وقتي فلاسك را پركردم ،‌آب هم توي كتري ريخته ام و آدم با ملاحظه اي هستم و . . .

بعد هم : بچه ي كجايي ؟

من : فلان جا !

ـ : ناصر فلانجايي !! را مي شناختي ؟

ـ : نه !

ـ‌ : عجب مردي بود ! قد دو متر ! پهناي سينه آه ( و بعد دستش را دوبرابر عرض شانه هايش باز مي كند تا من بفهمم ناصر همشهريمان چه سينه ي عريضي داشته است ) . تمام زن ها خاطرخواهش بودند . كلي نوچه داشت . تمام شاطرهاي كاشان هم دوستش داشتند . همه ازش حساب مي بردند .

   با خودم فكر مي كنم اين هم شهري ما ، غير از لاتي و بزن بهادري ، آدم رندي هم بوده است . با تعريف هايي كه از شجاعت كاشاني ها شنيده ام و چيزهايي كه خودم از اين ها ديده ام ، براي لات بازي ، هيچ جا بهتر از كاشان نيست . گمان مي كنم هر « خاله ريزه » اي هم مي تواند در اين شهر تبديل به « طيب » بشود و براي خودش كلي نوچه و جلودار دست و پا كند .

   يادم نيست سر اين همشهريمان چه آمده . اما گمان مي كنم آخر سر توي جاده ي فين زير ماشين مانده و كاشان را بدون لات و يكه بزن باقي گذاشته است .

   صحبت دارد طولاني مي شود . هرچند تا به حال تمام جواب هايم بله و نه خير بوده ، اما ترسم اين است كه همين ها بهانه بشود و اين آدم هوس كند توي اتاق هم مهمانمان بشود .

   باور نكردني است و گفتنش احمقانه . اما قبل از اين كه دنبال مسافرخانه بگرديم ، تنها ترسم اين بود كه گرفتار چنين چيزي بشوم .

   به هر زحمتي هست خودم را خلاص مي كنم و به اتاق برمي گردم و ماجرا را براي (ق) شرح مي دهم .

   اواخر شب است كه در اتاق را مي زنند . همان كارگر سرشبي است . سرش را از در اتاق دراز مي كند تو و مي گويد : اگر چيزي لازم داشتيد خبر كنيد . قدري ديگر هم صحبت مي كند و بعد هم خلاص .

   مثل اين كه ترسم بي مورد نبوده است . كاملا مشخص است كه دنبال بهانه مي گردد تا سر حرف را باز كند .

***********

   صبح شده است . كارگر ديشبي ، اول صبح در را زده و سر حرف را باز كرده است . ول كن هم نيست . اولين سؤالش اين است كه : امشب را هم ماندني هستيد يا نه ؟

مي گوييم : احتمال زياد مي مانيم .

   چشمش به بسته ي توتون روي ميز مي افتد . مي گويد : اين ها چه طوري است ؟ يك نفر يك بسته اش را به من داده بود . اما مزه اش تلخ بود .

(ق) در را باز كرده و مشغول جواب دادن است . مي گويد : بله ! همين طور است .

باز از اين صحبت مي كند كه : من فقط سيگار مي كشم و اهل دود و دم نيستم و . . . .

بعد هم حرف مي اندازد از اين كه : نياسر رفته ايد يا نه ؟

ـ : بله . رفته ايم .

ـ : فين و قمصر چه طور ؟

ـ : بله .

ـ : نياسر را حتما برويد . آبشار قشنگي دارد . غار نياسر هم ديدني است .

   اصرارش بيش از اندازه است . اعصابم حسابي كش آمده است و دلم هم نمي آيد دماغش را دود بدهم . تشكري مي كنيم و چشم چشمي مي گوييم و به زور حالي اش مي كنيم كه :‌ حتما به تمام حرف هايش گوش خواهيم كرد .

   پيش از ظهر بيرون مي زنيم . روز تعطيل است . بيشتر جاها بسته است . فقط فكر و ذكرمان اين است كه طوري وقت را بسوزانيم كه اگر برگشتيم و از ما پرسيد كه : نياسر رفتيد يا نه بتوانيم بگوييم بله .

   مي گرديم تا حوصله مان سرمي رود . به (ق) مي گويم : گور پدرش هم كرده ! اگر پرسيد بهش مي گويم : « نرفتيم . حوصله نداشتيم .» تا كي بايد ملاحظه ي حماقت ها و فضولي هاي مردم را بكنم ؟

   قدري خرت و پرت براي ناهار مي گيريم و به مسافرخانه برمي گرديم . خوشبختانه كارگر اول صبحي نيست . شايد شيفتش عوض شده است . بعد از ظهر چرتي مي زنيم و دم غروب باز از مسافرخانه بيرون مي زنيم . حال و حوصله ي شام نداريم . ساندويچي خلوتي پيدا مي كنيم و كارمان كه تمام مي شود ، باز توي پارك مي نشينيم تا فلاسك خالي مي شود و برمي گرديم سمت مسافرخانه .

ساعت از دوازه شب گذشته است . مي خوابيم .

   ساعت از دو نصفه شب گذشته است كه با سر و صدايي از خواب مي پرم . اول فكر مي كنم صداي چكش كاري است . بعد متوجه مي شوم كه دارند در را مي كوبند . حال و حوصله ي تكان خوردن ندارم . اما مجبورم جواب فنجان هاي چاي را كه خالي كره ايم بدهم . از اتاق بيرون مي زنم . موقع برگشتن هنوز دارند در را مي كوبند . انگار دو سه نفرند . هنوزكسي از كارگرهاي مسافرخانه نرفته تا در را باز كند . حال و حوصله ي التماس نصفه شبي و باز كردن بي اجازه ي در را ندارم .

   مي خزم توي اتاق . (ق) هم به سر و صدا بيدار شده و لابد تمام مسافرخانه همين طور . (ق) طاقتش طاق مي شود . از اتاق بيرون مي زند و از سر پله ها بهشان مي گويد كه : ما كه مسافريم و كليد نداريم . از خود اين جماعت هم كسي نيست كه در را باز كند .

با همين يك اشاره راهشان را مي كشند و مي روند . وقتي برمي گردد ، تحليل جالبي دارد :

ـ يكيشان كه كت سفيد تنش بود و جوان تر از بقيه بود ، انگار مسؤول دو نفر ديگرشان هم بود . شايد هم خرجشان با همين آدم بود . وقتي گفتم كسي نيست كه در را باز كند ، انگار خوشحال شده باشد ، زود دست دوتاي ديگر را هم گرفت و راه افتاد .

بعد هم اضافه مي كند : اين قيافه هايي كه من ديدم اگر نمي رفتيم ، احتمالا تا صبح همان جا مي ايستادند و در را مي كوبيدند .

   خواب از سرمان پريده است . چه كار كنيم ؟ متوسل مي شويم به حضرت نيكوتين . سمت آبدارخانه مي روم تا زير كتري را آتش كنم . كفش هاي نوچه ي ناصر فلان جايي ! را مي بينم كه پشت در يكي از اتاق ها افتاده اند . شايد هم خودش توي اتاق است . اما . . . چطور ممكن است خودش توي اتاق باشد و با اين سر و صدا بيدار نشده باشد ؟

   چاي را مي خوريم و دوباره خوابمان مي گيرد . مي خوابيم . صبح نزديك ساعت هفت و نيم ، دوباره همان كارگر پيدا مي شود . اول توي راه رو خفت مرا مي گيرد . به زحمت خودم را خلاص مي كنم و به اتاق برمي گردم . اين بار به بهانه اي در اتاق را مي زند و شروع مي كند به صحبت و مي رسد به اين كه : ديشب سر و صدا را شنيديد ؟

  پس مردك اين جا بوده و از جا بلند نشده كه جواب بدهد ؟ نمي فهمم چطور اين همه سر و صدا را روي تخمش دايورت كرده و راحت خوابيده و لابد حالا هم اول صبحي مزد . . . گشادي اش را از ما مي خواهد!!

  توضيح مي دهد كه : بله . توي خراسان اين وقت شب در مسافرخانه اي را زده اند و تا در را بازكرده ، ريخته اند تو و دست و پايش را بسته اند و هر چه بوده برده اند . آدم مي ترسد اين وقت شب در را باز كند . اما شماها الآن ديگر شناخته شده ايد . دفعه ي بعد اگر نصفه شب اينجا بياييد و در را بزنيد در را برايتان باز مي كنم .

   حال و حوصله ندارم كه بگويم : اولا گه به گور پدرش كه دوباره پايش را به اين جا بگذارد . ثانيا : تو پفيوز با اين دل و جگر كه از اتاق بيرون نيامده اي تا ببيني كيست و براي چي اين وقت شب دارد در را از جا در مي آورد ، نصفه شب بعدي چطور قيافه ي من را مي بيني تا بشناسي و راه بدهي ؟

  اما احساس مي كنم اين آدم مثل كوهستان به هر صدا صدو پنجاه بار جواب خواهد داد . پس بهتر است كه صحبت كردن را به (ق) واگذار كنم و خودم سرم به كارم باشد . (ق) هر طوري هست مردك را دست به سر مي كند . بساطمان را جمع مي كنيم و كارتهايمان را پس مي گيريم و راه مي افتيم تا منتظر بمانم و ببينم كدام نصف شب قضا و قدر مرا پيش اين يادگار رستم دستان و به اين مسافرخانه خواهد كشيد .

/ 3 نظر / 27 بازدید
الهه

نگران احساس آن زن روسپی و ساير زنان مثل او به هنگام انجام وظیفه شان نباشيد! در مملکتی که مردانش اصلا نمی دانند عشق بازی يعنی چه! و اصولا در این رابطه حقی برای زن قائل نیستند و او را تنها توالتی برای قضای حاجتشان می دانند، مطمئنا احساسش چیزی شبیه همان وقتی است که دارد برای «شوهر» اش انجام وظيفه می کند!

شباويز

به : (الهه) دوست عزيز . حرفتان را با قدري كم و زياد كردن مي پذيرم . اما هرچه مي كنم نمي توانم چهره اي را كه ديدم تحت عنواني كه شما به كار برديد طبقه بندي كنم . قيافه دقيقا مثل بسياري از مادراني بود كه بچه هايي دارند و خودشان هم مريض اند و هزار درد و بدبختي ديگر به همراه اين ها . در حالي كه تعريفم از روسپي زن بدبخت و درمانده اي است كه هر چقدر هم بيچارگي و درماندگي دارد ، براي سير كردن شكم بچه ها به سراغ اين كار نيامده است و در خانه بچه ها منتظرش نيستند .

شباويز

به خوانندگان عزيز احتمالي : از روز جمعه تا احتمالا يك هفته ي ديگر دسترسي به اينترنت ندارم . اگر پيامي بي جواب ماند ، العفو !