از تنكابن تا قزوين (۴)

    راننده گازوئيل تمام كرده و سراغ گازوئيل مي گيرد . با وساطت آقاي (ج . م ) و آقاي (ط) از آقاي رسولي بيست ليتر گازوئيل مي خرند و به راننده مي دهند . راننده مطمئن نيست كه با اين گازوئيل به شهر مي رسد يا نه . ولي آقاي (پ) كه قبلا روي ماشين سنگين هم كار مي كرده و از اين چيزها سررشته دارد به آمپرش نگاه مي كند و مي گويد : « نترس ، مسير تماما سرپايين است . گازوئيل چندان مصرف نمي شود . » راننده را راه مي اندازيم . بيشتر از چيزي كه قرار بوده به راننده داده اند و تلاش مي كنند او را راضي كنند ، اما مطمئنم دلش خون است .

    از آقاي رسولي سراغ ماست و شير مي گيرند . يك سطل ماست مي رسد و وعده ي شير را براي فردا صبح مي دهد . ماست خوبي است . از لوله ي آب باريكي ، آب خنك و خوبي توي حوض كنار قهوه خانه مي ريزد . نمي دانم آب از موتور آب مي آيد يا آب چشمه است و به اينجا هدايت مي شود . هرچه هست آب خنك خوبي است . بطري هاي نوشابه خانواده را بيرون مي كشند و ماست ها در عرض چند دقيقه تبديل به دوغ مي شود .

   آتش قليان آقاي (ج . م ) هم رو به راه شده و همكارها مشغول اند .

   بعد از اين كه همكارها جاگير مي شوند ، آقاي ( ط ) از آقاي ( ج . م ) مي خواهد كه همكارها را يك جا جمع كند و جلسه اي تشكيل بدهند . جلسه تشكيل مي شود . قدري درمورد برنامه ي امروز يا به عبارت بهتر بي برنامگي امروز صحبت مي كنند . همكارها هر كدام نظري دارند . خصوصا از همه بيشتر اعتراضات روي بي برنامگي آقاي ( ط ) است . و خيلي از اعتراضات بجا است . بزرگترين اشتباه آقاي ( ط ) اين است كه ديروز با آن همه اصراري كه آقاي ( مي ) كرد حاضر نشد نقشه را از توي كوله پشتي بيرون بياورد و آوارگي ديروز را برايمان درست كرد . بالأخره به پيشنهاد آقاي ( ج . م ) بنا مي شود هيئت رئيسه اي تشكيل بشود از آقايان (مي ) و (پ) و (ت . ب ) و رئيس هم آقاي ( ط ) باشد . به خود آقاي ( ج . م ) مي گويند : « پس شما چي ؟» و جواب مي گيرند كه : « من هم تشخيص مصلحت . هرجا آقايان به توافق نرسيدند من دخالت مي كنم .»

    نگفته پيداست كه آقاي ( ج . م ) نمي تواند به جز اين نقش ديگري قبول كند . از همه ي ما مسن تر است و از طرفي معلم خيلي از ماها بوده . از طرف ديگر هم روحيه اش اجازه نمي دهد به جز اين طور ديگري فكر كند . مضاف بر اين كه عملكردش در سفرهاي قبلي ثابت كرده كه : ترجيح مي دهد تصميم را خودش بگيرد و روي ديگران به صورت پنهاني و غير مستقيم و بي آنكه مسؤوليتي متوجهش باشد ، اعمال فشار كند تا تصميمش عملي شود .

    همكارها تعدادي ميل به شام دارند و تعدادي هم چندان گرسنه نيستند . نقشه ي آقاي ( ج . م ) اين است كه به نوعي جلسه را كش بدهد و شام از يادها برود . اما من مطمئنم كه ( م . ف ) اگر از نفس كشيدن بگذرد ، از شام گذشت نخواهد كرد .

    خاويارهايي را كه ظهر از شكم ماهي ها بيرون كشيده بودند به آقاي ( مي ) مي دهند . يك صفحه تخم مرغ هم توي راه خريده ايم .

   موقع شام صاحب قهوه خانه مي رسد . چراغ قوه اي هم توي دستش دارد . انگار براي خاموش كردن موتور برق آمده است . قبلا هم تهديد كرده بود كه ساعت يازده و نيم يا دوازده برق خاموش مي شود .

    آقاي (ج . م ) و آقاي (ط) و يكي دو نفر ديگر بيرون نشسته اند . آقاي (غ . س ) پيش آقاي رسولي نشسته است و دارند صحبت مي كنند . چاي آقاي (غ . س ) هم حاضر شده است و دقيقه به دقيقه صلا مي كشد كه : « ليوانها را جاضركنيد . »

    آقاي ( ج . م ) مي گويد : به (غ . س ) حالي كن كه تا مي تواند صحبت را كش بدهد . آقاي ( غ . س ) تيز است . با اشاره ي من برنامه را مي فهمد . هر بار كه از جلوش رد مي شوم مي پرسد : « آقاي شباويز اوضاع خوب است ؟!‌ راضي هستي ؟» مي گويم : « دستت درد نكند ! آخرتت روشن باشد ! »

    شام حاضر شده است . لقمه اي مي پيچند و با (آقاي رسولي . . . آقاي رسولي ) به زور به دست صاحب قهوه خانه مي دهند . شام را كه مي خوريم وقت چاي مي شود . چاي را هم مي خورند و كيسه خواب ها را پهن مي كنند و مي خوابند .

    صبح نه چندان دير بيدار مي شويم . بنا شده براي ساعت هشت صبح به سمت قاضي محله راه بيفتيم . شير رسيده است . همكارها ترتيب شير را مي دهند و مشغول جمع كردن اثاث ها مي شوند . كوله ها را مي بندند و فوم هايي را كه به عنوان زيرانداز آورده اند لوله مي كنند . فوم ها وزني ندارند ، ولي بدبارند . ( م . ف ) هر كدام از فوم هاي لوله شده را به يكي از ميله هاي كوله پشتي اش آويزان مي كند . با اين فوم ها از دور مثل هواپيماهاي باري يا شايد هم مثل بمب افكن ها شده است . معمولا توي اين مسافرت ها سنگين ترين كوله ها مال (م . ف ) و من است . هرچيزي كه اضافه مي آيد جايش توي يكي از اين دوتا كوله پشتي است .

ـ : « آبليمو جامانده ! »

ـ : « بيار اينجا »

ـ : « اين پيازها كه روي زمين مانده ! »

ـ : « بيارش اينجا »

ـ : « اين بطري آب را كي برمي دارد ؟»

ـ : « كنار كوله ي من جا هست »

و اين دفعه كه كپسول گازپيك نيك را هم همراه برداشته ام و چندتايي تن ماهي و كنسرو لوبيا ، بارم كامل تر است . البته سنگين بودن كوله ها معمولا از بي مسؤوليتي همكارها نيست ، بيشتر به دليل قد بازي خودمان است . با خودم فكر مي كنم اگر مي توانم ببرم چرا نبرم ؟ شايد مبلغي از كالري هايي را كه توي شهر ذخيره كرده ام ، اينجا بسوزانم . (م . ف ) هم كه تخصصش اين است . ماه هاي محرم جلو دسته ها طوق بلند مي كند و حركت مي دهد .

    بيرون قهوه خانه ، آقاي رسولي ايستاده و با همكارها صحبت مي كند . سعي مي كنم راجع به چوب ها اطلاعاتي بگيرم . ظاهرا تمام اين ها درخت هاي جنگلي بوده و چوب توسكا و يكي دو جور چوب ديگر است . تمام اين ها را خودشان بريده اند و الوار كرده اند .

   پيرمردي كه پيش آقاي رسولي ايستاده است تازه از مكه آمده . هنوز حال و هواي مكه را توي سر دارد . قيافه اش يك مازندراني به تمام معنا است . مخصوصا با بيني عقابي و خميده اي كه دارد . تصور مي كنم خودم هم ( اگر پيري را ببينم ) چنين قيافه اي خواهم داشت . شكم بزرگي دارد و دكمه هاي لباس كار آبي رنگي كه پوشيده ، به زور بسته شده است .

   درباره ي مكه صحبت مي كند . با اوضاع سياسي موافق نيست . و نتيجه اي كه از مكه رفتنش گرفته اين كه : « تمام پيامبران از كوه ها عمل آمده اند . از غارها . » اين طو ركه همكارها مي گويند شعر هم زياد حفظ است . نمونه ي كاملي از روشنفكر روستايي .

   اسم قهوه خانه را مي پرسيم . « قهوه خانه ي سربالان » . موقع راه افتادن معلوم مي شود كه يكي از همشهريهاي پيرمرد در شهر ما قاضي بوده است . خداحافظي مي كنيم و راه مي افتيم . بزرگترين علت تأخيرمان دستشويي است . معلوم است كه يك كابين !! دستشويي چقدر مي كشد تا هفده نفر را جواب بدهد . . . . .

ادامه دارد

/ 2 نظر / 6 بازدید
الهه

نتيجه اي كه از مكه رفتنش گرفته اين كه : « تمام پيامبران از كوه ها عمل آمده اند . از غارها . » اين طور كه همكارها مي گويند شعر هم زياد حفظ است . نمونه ي كاملي از روشنفكر روستايي . نمونه ای منحصر به فرد از تکه های جالب، ظریف و زيرکانه ای که معمولا در اکثر نوشته هايتان به چشم می خورد :-)

شباويز

به : الهه ) سلام . از نظر لطف شما ممنونم و خيلي خوشحالم كه هنوز اين صفحه را قابل خواندن مي دانيد .